شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
قبول کن..

آن لحظه ی قشنگ دم افطار، آن وقتی که اجازه صادر می شود و  تو به خیال اینکه شاخ غول شکسته‌ای، پیروزمندانه خرما را می‌بری دم دهان و زیر لب می‌گویی اللهم لک صمنا... و قبول کن از ما... بعد، همان‌وقت یک قطره گرم و شور، شرمسارانه از گوشه‌ی چشمت می بارد  به یاد آن‌هایی که پاره ی جگر دادند و گفتند: و قبول کن از ما این اندک را ..

 




سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
ماهی تو جان سپرده زیر خاک

حالا غواص‌ها با دست‌های بسته برگشته‌اند و ما یک‌بار دیگر از تلخی و حجم عظیم اندوهی که جنگ در خودش دارد شوکه شده‌ایم. در دل هر جنگی به ازای هر دقیقه‌ای که زمان برده باشد و  هر وجب خاک و آبی که در آن دامنه داشته باشد، داستان نهفته است. اتفاق‌های عجیب و غریبی که ممکن است  هرگز به گوش کسی نرسند، یا برای فاش شدن‌شان، سال‌ها وقت لازم باشد..

جنگ هشت ساله‌ی ما خیلی وقت است که تمام شده، اما هنوز هر از گاهی داستان تازه‌ای از پس سال‌ها سر بر می‌آورد، جان می‌گیرد و  به تعداد همه‌ی فطرت‌های انسانی مخاطب پیدا می‌کند.

این سال‌ها هم  توی ترافیک جنگ‌های دور و بر، خدا می‌داند چه داستان‌هایی آرام و بی‌صدا سر به خاک گذاشته و چشم بسته‌اند تا آیا روزی مجال خوانده شدن‌شان برسد یا که تقدیرشان سر به مهر ماندن، بماند..

شبی که مستند قتل عام 1700 سرباز عراقی پخش می‌شد و شاهدان عینی روایت عجیب خودشان را از این شاهکار داعش می‌گفتند به این فکر کردم که کی باشد این‌ها یک شکل هنرمندانه ای در تاریخ و ادبیات و فرهنگ و هر بنای دیگری که ماندنی باشد، ثبت شوند.

ثبت هنرمندانه و ماندگار هر رخدادی، قبل از هر چیز به گمانم "دل" می‌خواهد. دلی که قبل تر از اینکه بخواهد بنویسد، طرح بزند یا چکش بکوبد، پاک و مودب و تربیت شده باشد. خوب نوشتن، خوب به تصویر کشیدن و  خلق اثر هنری و ادبی از روی اتفاق‌های بزرگی از این جنس، "آدم" می‌خواهد، آدمی که دلش را تزکیه کرده باشد. 

آن‌هایی که نستعلیق مشق می‌کنند فقط قرار است از روی یک الگو، خوش نوشتن حروف را تقلید کنند اما برای همین کار به ظاهر ساده باید آنقدر در تنهایی و خلوت خود تمرین کنند و تمرین کنند و تمرین کنند تا قلم‌شان اهلی شود و از سرکشی دست بردارد. آن وقت است که خط‌شان تیزی ندارد، نرم است و دلبرانه روی صفحه می رقصد.

ما با این ارتباط‌های موازی و خط خطی، با این شبکه‌های اجتماعی و فک زدن‌های مدام، با این اپسیلون وقتی که برای خلوت با خودمان نداریم، آن قلم و آن دوربین و آن طبع اهلی شده را از کدام مغازه بخریم؟ مایی که قرار است از روی حقیقت، از روی آتش، از روی راز ، از روی این دردها و داغ‌ها  سرمشق بگیریم و بنویسم.

داستان‌های عصر ما، غواص‌های دست بسته‌ی مظلوم عصر ما، "پیامی آورده‌اند.." و آن پیام، کاش، ای کاش که یتیم دست‌های هنرمندانی نماند که قبل از هرچیز از خودشان گذر کرده باشند..

.

.

.

پی نوشت:

- عنوان را از اینستاگرام نفیسه مرشدزاده برداشتم.

-  این حرفها گنده‌تر از دهان من است و خودم می‌دانم..




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
هزار تا خانه اینجا هست که زنگ شان را نزدیم

یکی از دیوانه‌بازی‌های قشنگی که دوست دارم به پرونده‌ام اضافه شود این‌است که بروم بنیاد شهید و هی التماس کنم و التماس کنم که اجازه بدهند و بگذارند بروم در خانه‌هایی که شهید داده‌اند، بعد یکی یکی با مادرها و پدرها- اگر هنوز این‌جا باشند- گفتگو کنم و خاطره‌‌هایی که از بچه‌شان دارند را تند تند بنویسم یا ضبط کنم بعد سرخوش و سبک‌بال بپرم خانه‌ی بعدی.آخرش هرکدام را خودم عرضه داشتم داستان کنم و هرکدام را که بلد نبودم همان‌طور ساده و تر و تمیز تایپ کنم و بدهم دست کسی که بلد است.

حیف که پر از ناتمامی‌ام..




یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
همه یادگاری هایش را دادم رفت

"جمع کوچکی بودیم که به توفیق اجباری رفتیم خانه ی شهید حبیب غنی پور. من برای کنجکاوی رفتم چون دوست داشتم حبیب را بیشتر بشناسم. در گشت و گذارها و پرس و جوها چیز زیادی از او نیافته بودم. رفتم...

مادری بود با سه دختر. حبیب تنها پسرش بود. از حبیب چیز زیادی نگفت. دوست نداشت بگوید. می گفت حبیب را از من نپرسید، از دیگران بپرسید... می گفت دعا می کنم شهادتش پذیرفته شده باشد. می گفت مدتها بود دعا می کردم خداوند بپذیرد که حبیب شفیعم شود در قیامت. به خوابم آمد و گفت: مادر هنوز در صف حساب و کتابم.... می گفت توبه کردم از دعایم. می گفت من وظیفه دارم باعث ترفیع پسرم باشم. نباید کاری کنم که شرمنده دیگران شود. می گفت حاضر نیستم بروم بنیاد.... می گفت او هم در خواب گفت خوب می کنی. می گفت دوست ندارم زیاد مطرح شود، چون ممکن است دل مادر دیگری بگیرد... می گفت همه ی چیزهای حبیب، همه ی یادگارهایش را دادم رفت. دادم به هرکسی که دوست داشت. فکر کردم نگهشان دارم که چه بشود. بدتر اینکه ممکن است چشمم که به آنها بیفتد، حس مادریم گل کند و دلم بریزد. آنوقت اجرم کم میشود، آنوقت ثواب او کم میشود... می گفت....

خیلی چیزها گفت. خیلی متفاوت گفت. خیلی مهرش به دلمان نشست. دانستم حبیب یعنی تربیت مادرش، مادری که شاید سواد خاصی نداشت اما خیلی با معرفت بود. زیبا بود.

فقط اتاق حبیب را نگه داشته بود. آن هم طبقه بالا؛ طبقه ی بالای خانه ی کوچک و قدیمی، در محله سینما جی، نزدیک مسجد جوادالائمه. یک اتاق خالی، با یک قاب عکس و یک لوح تقدیر. همین"

 

از وبلاگ وقتی نیست...




جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
...

"یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟"
 
 
 
 
(+)




سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
"شهیدبازی" کودکان غزه

 

عکس از اینجا




دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
مظلوم کوچکم

  اول بارش دبیرستانی بودم که بابای یکی از بچه‌ها از دنیا رفت، خاطر دوستم برایم عزیز بود و از دیدارش که برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به یاد دل پرغصه‌‌اش شر شر اشک ریختم.بعدترش هم پیش آمد که دوستانم عزیزی را از دست دادند اما دل من دیگر آن شکلی نبود و پوست کلفت‌تر شده بود.

   دوم بارش دانشجو بودم و توی خوابگاهِ بی تلویزیونِ بی اینترنتِ آن روزها مثل طالبان بی‌خبر از دنیا زندگی می‌کردم.یک شب رفتم قاطی روزنامه باطله‌ها زیرانداز پیدا کنم برای یک گوشه از راهرو نشستن و نوشتن، توی روزنامه‌ای که برداشتم آن دوتا عکس معروف "محمدالدوره" (لحظه شهادت آن بچه فلسطینی کنار باباش) را دیدم، مبهوت و شوک زده یک ربع به عکس خیره ماندم و بعد تا صبحش همان جا از غصه نشستم و اشک ریختم، فرداش که عکس را مثل یک داغ محرمانه به زهرا نشان دادم خندید و گفت تو اینو تازه دیدی؟دو ماه پیش سوژه شد و کلی واکنش برانگیخت و ...

   سوم بارش زلزله‌ی بم بود، شب‌های اول تا صبح توی تخت قیژ و قوژی خوابگاه از سرمای دی ماه به خودم می‌لرزیدم و سنگینی آوار را روی بند بند تنم واقعاً احساس می کردم و درد می‌کشیدم. فکر می‌کردم کاش یکی پیدایم کند و از زیر آوار بکشدم بیرون تا دارم نفس می‌کشم، فکر می‌کردم اگر دیر برسند چه؟ اگر زیر همین آوار کم کم تمام شوم چه؟ یا فکر می‌کردم دارم توی خرابه‌ها دنبال خواهرم می‌گردم، دنبال دست‌های سفید و کشیده‌اش...

   چهارمین بارش وقتی بود که قیصر امین پور رفت، هنوز هم خیلی ربطش را به خودم نمی‌فهم، من یک مخاطب خیلی معمولی شعرهایش بودم و آن آخری‌ها عاشق نجابت و آیینه‌واری و تلخیِ آشنای کلمه‌هایش. صبح خبر را شنیدم و خودم را زدم به آن راه، کار و زندگی و مهمان‌داری و آشپزی و درس و مشق و همه را رد و بد کردم و درست شب وقتی قرار بود از خستگی بی‌هوش شوم بغض از همه جای روحم خودش را رساند به گلو و بعد چشم‌ها و یادم افتاد که او دیگر نیست...فکر می‌کردم یک آشنای خوبی از دنیا کم شده و دیگر به دنیا بر نمی‌گردد و این برایم رنج داشت و می‌دانستم خدا این رنج را می‌فهمد.

   پنجمین بارش حالاست، شب‌ها چشم‌ام باز است و هر لحظه منتظرم خانه برود روی هوا، حس می‌کنم خانه‌ی ما سه‌چهار تا اتاق دارد و توی هر اتاقی چندتا بچه قد و نیم قد خوابیده‌اند کنار عروسک و توپ و تفنگ شان، همان نصفه شبی دلم می‌خواهد بلند شوم بروم بوس‌شان کنم و برگردم، فکر می‌کنم شاید صبح دیگر نبینم‌شان، یا این شکلی نبینم‌شان، فکر می‌کنم فرداست و بیمارستانی نیست که تکه‌های بچه‌ی زخم خورده‌‌ام را به امید شفا به‌ آن‌جا برسانم، فکر می‌کنم مگر ذخیره‌ی دارویی چند بیمارستان یک وجب شهر محاصره شده چقدر است که برای بچه‌ام هنوز چیزی مانده باشد؟ یاد خرمشهر می‌افتم و دزفول، می‌زنم به صحرای کربلا؛ فکر می‌کنم چه می‌کشم وقتی باید از پیکر سفیدپوش مظلوم کوچکم دل بکنم؟ صدایم به جای همه‌ی آن مادرها از درد کلفت می‌شود و چشم‌هایم متورم، بعد دروغ چرا؟ به فردایش فکر می کنم و به این‌که تا کجا می‌توانم پای مقاومت بایستم و شک نکنم که باید ایستاد...

 

 

عنوان از شعرهای محمدرضا عبدالملکیان است.




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یاد

عزیزی در کامنت‌های پست چند هفته پیش درباره پدر، نوشته که:

"من خیلی وقت پیش پدرم رو از دست دادم، در دو سالگی،ولی به حرمت بدن سوخته‌اش در آسمان دزفول، از خدا می خوام که به همه ی آرزوهای دور و نزدیکت برسی."

چون ازش نشانی نداشتم خواستم اینجا بنویسم که برای شادی روح پدرش دعا کردم و یادش از خاطرم نمی‌رود..




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
مادران چشم به راه

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

آن‌‌روز که می‌بستی بار سفرت را
گفتی به پدر هرکه هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد...

.

.

.

شعر از "مرتضی امیری اسفندقه" است، آهنگ قشنگش را هم رضا یزدانی خوانده، این پست و عکس‌هایش را که دیدم توی گوشم پیچید دوباره..




شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
اول تو به یاد آیی

 یک

روایت عکاس مجله‌ی تایم از روزهای انقلاب، که همشهری داستان با عنوان "غسل تعمید آتش" در شماره بهمن‌ منتشر کرده خواندن دارداینجا یک قسمتی ازش را آورده‌اند اما کامل نیست، مخصوصا آن قسمت رفتنش به مدرسه رفاه و از نزدیک از امام عکس گرفتنش را ندارد. حس و حال این عکاس هم مثل خیلی‌های دیگری ست که امام را از نزدیک دیده‌اند. من همیشه با شوق و حسرت واکنش آدم‌ها و توصیف‌شان از ملاقات با امام را دنبال می‌کنم و هربار دلم می‌خواهد جای آن‌ها بودم. حتی چندبار خواب دیده‌ام امام زنده است و یک‌جایی برای خودش دارد زندگی می‌کند و ما رفته‌ایم دیدنش و چقدر هم چسبیده همین حتی خواب‌ها.

 

  

دو

مرد را در جوانی کشته‌اند، یعنی درست 5 سال بعد از این که با درجه اجتهاد از نجف برمی‌گردد به شهر خودش، لقبش "مجتهد کمره" است و مهر و امضایش پای سندهای مهم شرعی و اقتصادی آن منطقه هست. هرچند انقلاب مشروطه سه چهار سال بعد از کشته شدن او اتفاق می‌افتد اما او شاگرد میرزای شیرازی و دیگر علمای سرشناس روزگار خودش بوده و با فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی غریبه نیست، با این حال شغل اصلی‌اش کشاورزی است و مردم بسیار دیده‌اند که روی زمین‌هایش بیل می‌زند، امام جماعتی شهر را قبول نمی‌کند و وجوهات نمی‌‌گیرد، قسمتی از خانه‌اش  تبدیل به پاتوقی برای تدریس علوم دینی شده که امروز حوزه علمیه است، شجاع است و جسور و بی‌پروا و با عزت نفس بسیار، آنقدر که آدم‌هایی که برایش روی زمین کارگری می‌کنند هم حتی، خلق و خویش را گرفته‌اند و توهین به خودشان را برنمی‌تابند، به قول یکی از همین‌ها: "رعیت آقا، آقا منش است." با خان‌ها در می‌افتد و برای ایستادن جلوی ظلم و ستم‌شان با بیرون از این شهر کوچک ارتباط و مکاتبه دارد، سفر زیاد می‌رود، اسب سوار و تیرانداز ماهری است و مردم به شجاعت و تقوایش چشم امید دارند، خانه‌اش پناهگاه بی‌پناه‌ها است و دست و بال‌اش برای کمک مادی و معنوی به دیگران باز است، به هر مسافری که برای سفر کربلا ازین شهر می‌گذرد نشانی داده‌اند که در این خانه به روی هر مهمان و مسافری باز است.

 

 

خانه پدری امام

 

 همسرش دختر یکی از علمای مشهور منطقه است و بچه‌هایش را از همان ابتدا به تحصیل علم و دین راهی کرده است، به حلال و حرام بسیار سخت‌گیر و معتقد است، به زنی که قرار است به فرزند آخرش شیر بدهد پیغام می‌رساند که از غذای هیچ سفره‌ای در این مدت غذا نخورد و در عوض هر وعده، طبق بزرگی از خوردنی و آشامیدنی در خانه زن می‌فرستد. با علما و بزرگان شهرهای دیگر در ارتباط است، خیلی‌ها خاطرش را می‌خواهند اما توی بلبشوی آن روزهای تاریخ بعضی‌ها هم هستند که نمی‌خواهند سر به تنش باشد،هنوز آغاز راه شکوفایی علمی‌اش است که در راه یکی از سفرهای تظلم‌خواهانه‌ اش به قلبش تیر می‌زنند، شب قبل از سفر به‌اش می‌رسانند که فردا قرار است اتفاقی بیفتد و نرو، اما می‌گوید" هیچ غلطی نمی‌ توانند کنند". البته طرف هم آشنا بوده و دوستانه می‌آید جلو و مقداری نبات تعارف می‌کند و بعد می‌زند، که او هم وقتی گلوله از قرآن جیبی‌اش گذشته و به قلبش می‌رسد می‌گوید: نامردی کردید.. روزنامه ادب در ۱۳۲۳هجری در  مقاله‌ای با نام "روح تدین و جوهر تمدن"به قلم مجدالاسلام کرمانی،جریان شهادت او و ماجرای پرماجرای قصاص قاتلش را منتشر می‌کند و در تهران و اراک و بعضی شهرهای دیگر مجالسی برایش گرفته می‌شود و پسر کوچکش چهارماهه است..

نوشتن قصه زندگی این مرد نباید کار سختی باشد، حتی آدم ناشی‌ای مثل من هم باید بتواند قلمش را دست بگیرد و با خواندن همان چند کتاب و مقاله‌ موجود، دست کم چند پرده از زندگی کوتاهش را به تصویر بکشد. اما وقتی او پدر روح الله خمینی باشد، دیگر نوشتن ساده نیست. بزرگی روح و ابعاد شخصیتی امام آنقدر برایم عظیم است که هیچ‌وقت نتوانستم درباره او یا چیزی که به او ارتباط داشته باشد راحت حرف بزنم. هر چه هم که می‌گذرد،هرقدر که خاطرات برادر بزرگش را خواندم و درش ریز شدم، هرقدر که سعی کردم لای اسناد و مدارک و پژوهش‌های انجام شده از کودکی و نوجوانی‌اش حرفهای جدیدی پیدا کنم درمانده تر شدم، فرق او را با بقیه بی‌اغراق بیشتر فهمیدم و لمس کردم، فرق حرف زدنش، زاویه دیدش، افق نگاهش، زکاوتش و خیلی چیزهای دیگر... این مرد، توی باور من یک جایی ایستاده، با قد و قامتی ایستاده که به قول شریعتی تا می‌خواهم سربالا کنم و تماشایش کنم، کلاه از سرم می‌افتد.

 

سه

روحش پر از عطر سوسن و یاسمن...

 

 




دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
برای قصه‌هایی که ننوشتیم

  دیروز شبکه یک، مستندی به نام "ثریا" پخش کرد که تقریبا درباره شهید "تهرانی مقدم" بود،در واقع سیر اینکه چطوری توی جنگ - درست زمانی که عراق شهرهای ما رو می‌زد و خیالش راحت بود که وقتی کسی حتی فشنگ هم به ما نمی‌فروشه توان مقابله به مثل نداریم-، موشک‌دار شدیم و تونستیم خودمون موشک پرتاب کنیم و بعدترش موشک بسازیم. نقش شهید تهرانی مقدم و همرزم‌هاش رو هم توی این سیر می‌گفت.

جالب بود در کل، می‌گفتن ما هروقت عراق تجهیزاتی می‌خرید خیلی ذوق می‌کردیم چون ممکن بود بتونیم اونها رو غنیمت بگیریم و بالاخره یه چیزی واسه خودمون داشته باشیم، چون هیچ کشور دیگه ای به ما تجهیزات نمی‌فروخت.

می‌گفتن اولین بار "حافظ اسد" قبول کرد که یه تیم از ایران برن سوریه و اونجا با موشک و فناوریش آشنا بشن.همرزم تهرانی مقدم می‌گفت من و حسن و چندنفر دیگه رفتیم توی یه پادگان نظامی سوری، افرادی که اونجا قرار بود به ما یاد بدن وقتی ما رو دیدن زدن زیر خنده، گفتن شماها میخواین یاد بگیرین؟ حداقل باید لیسانس مهندسی داشته باشید و تجربه های قبلی داشته باشید و سه سال هم طول میکشه.

اونجا با کلی تحقیر و بدبختی بالاخره توی سه ماه یه چیزایی یاد گرفتیم، شبها هم که اونا می‌خوابیدن می‌رفتیم سراغ موشکها و توی نحوه عملکردشون کنکاش می‌کردیم تا صبح.

بعدش "قذافی" چهار یا هشت تا موشک برای اولین بار داد به ما، هدفش هم این بود که ما با چندتاشون کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بزنیم، یه تیم هم فرستادن که این موشکها رو پرتاب کنن. میگفتن ما خدمات‌چی این تیم بودیم، براشون چایی می‌بردیم و هرچی می‌گفتن مثل خدمتکار گوش میدادیم تا بتونیم سر از کارشون دربیاریم و یاد بگیریم.

"رفیق‌دوست" هم میگفت همون اول "تهرانی مقدم" با اصرار زیاد و تو اون وضع بی موشکی، یکی از اینها رو گرفت تا بازش کنن و تکنولوژی ساختش رو یاد بگیرن و کپی برداری کنن ازش.

چند روز بعد ظاهرا قذافی پشیمون میشه و تیم لیبی رو از ایران فرا میخونه که برگردن، از موشکها هم قطعاتی بر میدارن تا قابل استفاده نباشه.

تیم "تهرانی مقدم" دست به کار میشن تا به زور موشک‌ها رو راه بندازن. تعریف می‌کردن که اولین موشکی که خودمون پرتاب کردیم از کرمانشاه بود به سمت بغداد. می‌گفتن تهرانی مقدم رو به قبله نشست و (نقل به مضمون)گفت "خدایا! زن و بچه‌های بیگناه ما دارن تو دزفول و جاهای دیگه کشته میشن و ما می‌دونیم کشتن غیرنظامی یعنی چی، ما نمی‌خوایم مردم عراق صدمه ببینن، این موشک رو خودت ببر تا  باشگاه افسران عراق." چند دقیقه بعدش بی بی سی اعلام میکنه که ایران باشگاه افسران عراق رو زده و خیال راحت عراق ازینکه ایران هیچ حمله هوایی نمی تونه داشته باشه تموم میشه.

فیلم‌های پرتاب این موشک رو هم نشون میدادن، همه‌شون چسبیده بودن به موشکی که داشت پرتاب میشد و مدام عکس می‌گرفتن تا درباره نحوه تأمین سوخت و فلانش برای بعدها مطالعه کنن، یکی‌شون هنوز گوشش از صدای موشک و رعایت نکردن فاصله ایمنی کَر بود.

کلا مظلومیت‌ و بی‌امکاناتی بچه‌های ایران توی جنگ و مشکلات و ابتکارات و راه‌های در رویی که پیدا می‌کردن هم جالبه و هم سوزناک.

بهار هم که رفته بودیم خوزستان، کنار اروند یکی از آشناها که توی جنگ بوده می‌گفت ما حتی نمی‌تونستیم لباس غواصی بخریم برای بچه‌ها، چون تعداد زیاد بود و کشورها می‌فهمیدن برای عملیات می‌خوایم. می‌گفت ایران مجبور بود از هر کشوری 5 الی 6 دست لباس بخره! می‌گفت حتی برای تمرین بچه‌ها از استخرهای سرپوشیده استفاده می‌کردیم توی شهرهای مرکزی تا عملیات لو نره.

طولانی شد، اما دلم خواست اینا رو یه جا بنویسم تا خودم یادم بمونه حداقل.

 




چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد...*

پسرها را نمیدانم اما ما دخترها اینطور بودیم.

خردسالی و کودکی مان با جنگ گذشته بود و جنگ قبل از آنکه معادلات جهانی و تاریخ و فلان را تغییر دهد، روح و روان و رؤیاهای نورس ما را با خودش همراه کرده بود.

هرکدام از ما یک "وضعیت سفید"توی خاطرات کودکی خودمان داریم و به خاطر همین بود که وقتی یکی پیدا شد و آن را توی تلویزیون نشان داد آنطور دل دادیم و گل از گل مان شکفت.

"شهید" یکی از پر رمز و رازترین قصه های آن روزگار ما بود و ماند. شهید یکی از پسرهای کوچه ما بود، دوست برادرمان بود که با دوچرخه می آمد در خانه و کتابهای با کش بسته به فرمان دوچرخه را جدا میکرد و میداد دست برادرمان.عمو وسطی شوخ ما بود که از سربه سر گذاشتن هایش فرار می کردیم و سیبیل آتیشی هایی که برایمان میکشید خیلی درد داشت،دایی کوچیکه بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و همه توی پزش بودند،موتورساز سرکوچه بود. شهید،یک آدم معمولی آشنا بود که به میل خودش راه می افتاد میرفت یک جای سخت، جایی که باید از زیر قرآن ردش میکردند و پشت سرش اشک و آب میریختند و نذر و نیاز میکردند. همین برای دل کودک ما خودش کلی هراس و تشویش داشت. بعدتر توی قاب تلویزیون چشم تیز میکردیم تا قاطی رزمنده ها ببینیمش و نمیدیدم، بعدتر نامه هایش،بعدتر آمدن هایش، یادگاری آوردن هایش،پوکه فشنگ و پلاک و ...،بعدتر شاید تابوت سه رنگش که روی شانه های مردم شهر مثل قایق میرفت، شاید نیامدنش،گم شدنش،گریه و چشم انتظاری مادرش..

اینها همه برای خیال کودکانه ما میشد ماجراهای عاطفی بزرگ،میشد داستان های عمیق. دل می بستیم حتی به یادگاری هایش، به قاب عکسش. توی آرزوها و خواب و خیال پردازی هایمان راهش می دادیم، توی بازی هایمان هم حتی. روز آمدنش را بازی میکردیم، که مثلا از شلوغی و خطر جبهه ها  این همه راه آمده تا خانه، ریسه میبندیم و برایش شعر می خوانیم و ...مشق استقبال می کردیم.

شما را نمی دانم اما ما وقتی از گلزار شهدا برمی گشتیم هم شهید را توی دلهای خردسالی مان قایم میکردیم و با خودمان می آوردیم. همان آدم آشنای معمولی که در یک مراسم پر رمز و راز از روزهای زندگی مان کم شده بود. او را با خودمان داشتیم تا ... تا خیلی دورها حتی، قد کشیدیم و نوجوان و جوان شدیم، هنوز به یادشان گاهی خطی می نوشتیم، هنوز اسم شان روی تابلوی کوچه را یک جور خوبی دوست داشتیم، عاشق که میشدیم حتی صلوات نذر روحشان میکردیم که حاجت بگیریم، خواب شان را که میدیدم میدانستیم خیر است. گرد و غبار روی قاب عکس شان را یواشکی جوری که کسی نبیند به چشم میکشیدیم برای تبرک. ما با آنها زندگی کردیم و بزرگ شدیم، تا همین حالا که شاید نه زود به زود، اما بالاخره یک جایی با یک عکسی، با فیلم یا خاطره ای یادشان می افتیم، سلام شان میکنیم و آن قصه ها دوباره جان میگیرند، مایی که حالا دیگر مثل کودکی دوتا بال روی دوشمان نیست،به هزار گردوغبار آلوده ایم اما هنوز به بالا رفتن آن صلواتی که نذر آنها باشد ایمان داریم،مثل سبک بالی قاصدک پرسفید آن روزها.

 

پی نوشت:

توی صفحه "شهید کوچه ما"ی گوگل پلاس،عکست را گذاشتم.

گفته بودند چه چهره معصوم قشنگی،یادم افتاد به روز آمدنت، به خرده استخوان هایی که ندیدیم

.

.

*هرپسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد..

 

 




سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
یاد آر ز شمع زنده یاد آر

آن هفته اینجا شهید آورده بودند مثل شهرهای دیگر، فرقش این بود که بعد از مدتها این شهید گمنام نبود. "حسن شکری"بعد از n سال وقتی روی شانه های مردم شهر زیر باران تشییع شد و وقتی به گلزارِ آباد شهدا رسید که دیگر از چشمهای منتظر مادرش خبری نبود. اعلامیه اش با آن همه بوی خوش و لبخندی که در صورتش بود رفت روی دیوارها و بهار شهر را، بهار کرد.

 
یادت هست شعر دهخدا را توی کتابهای دبیرستان؟ بالاش یه توضیحی نوشته بود که  میرزا جهان گیر صوراسرافیل به خواب دهخدا می آید  می‌گوید «چرا نگفتی او جوان افتاد ؟.. 
نوشتن این دوسه خط هم از آن روز مانده بود توی گلویم، مگر نگفته اند که شهدا را یاد کنید حتا با یک صلوات، شاید حتا با نوشتن دو سه خط دست و پا شکسته ولی ازدل...
 
 
 خبرنگار ایرنا که بودیم،هروقت گزارشی یا خبری درباره شهدا میزدیم، آخرش به عنوان سابقه رویداد می نوشتیم شهرستان خمین، هزار و یک شهید دارد و نسبت به جمعیت دومین شهر پرشهید کشور است..
 




پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
اربعین رفتن ها...

پدر بزرگ زهرا هم رفت.

همین اربعین که اقامجتبای تهرانی رفت. پدر شهید سید احمد برقعی عزیز هم رفت...من آقاجواد را خیلی دیده بودم، ان سال های همدان که مهمان همیشگی خانه شان بودم، پارسال هم که رفتم همدان باز با اینکه زهرا دیگر آنجا نبود مهمان شان شدم. اولین بار بود که اقاجواد را به حرف زدن دیدم. زمان دانشجویی ما مثل فشفشه بودیم،سرمان با زهرا به کار خودمان گرم بود،هیچ کس را نمی دیدیم،برو و بیای خودمان را داشتیم و توی اتاق زهرا تمام زندگی مان می گذشت،حتا غذا خوردن مان هم آنجا بود. آن روز اولین بار آقا جواد داشت سر میزغذا تعریف میکرد. از علمای همدان، از اقای انصاریان، از سید احمد شهیدشان. هرجا هم که حافظه اش یاری نمی کرد، مولود می دوید کمکش. مولودی که خودش برای خودش یک پدیده است، بین همه زن هایی که تا حالا در عمرم دیده ام.

زهرا جان، خدا پدربزرگ عزیزت را با شهدا ،با سید احمدش همنشین کند...

 

مرتبط:

خیابان مهدیه




جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
در یادی

سال پیش، همشهری داستان، روایت مستندی از احمددهقان درباره این عکس منتشر کرد، امسال هم در شماره شهریورش روایت دیگری از مجیدقیصری درباره همین عکس دارد. روایتی که خواندن دارد...

 




سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت!

بعد یه جوری اون‌ها رو دوست دارند که خدا رو باید اون‌جوری دوست داشت...

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا

یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ

وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ...(+)

.

.

.

با این آیه یاد این خاطرات غاده چمران افتادم:

گفتم: «مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می‌زدم احساس کردم این قدر دلم پر است که می‌خواهم فریاد بزنم خیلی گرفته بودم. احساس کردم هرچه در این رودخانه فریاد بزنم باز نمی‌توانم خودم را خالی کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی اگر تو می‌آمدی نمی‌توانستی مرا تسلی بدهی.» خندید و پاسخ داد: تو به عشق بزرگ‌تر از من نیاز داری و آن عشق خداست. باید به این مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هیچ چیز راضی نکند. حالا من با اطمینان خاطر می‌توانم بروم.فکر کردم خواب است. او را بوسیدم. حتی پاهایش را. مصطفی خیلی حساس بود. یک‌بار که دمپایی را جلوی پایش گذاشتم ناراحت شد. دو زانو نشست و دست مرا بوسید. گفت: تو برای من دمپایی می‌آوری؟ ولی آن شب تکان نخورد تا اعتراضی کند نسبت به بوسیدن پایش. همان‌طور که چشم‌هایش بسته بود گفت: من فردا شهید می‌شوم. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه اما من از خدا خواسته‌ام و می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید. اگر رضایت ندهید من شهید نمی‌شوم.






چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
هرچند ناقابل است...

توی خمین، محله‌ کوچکی هست به اسم "کوی روح الله"، ساکنین این محله بیشتر خانواده های شهدا هستند، در واقع زمین این خانه‌ها ارث پدری امام خمینی بوده که طبق سفارش خودشان در همان زمان حیات بین خانواده شهدایی که خانه نداشتند و تعدادی از نیازمندان دیگر تقسیم شده است، در سند این زمین‌ها جلوی اسم فروشنده اسم امام خورده و مبلغ معامله هم یک شاخه نبات و صد تومان پول است.


پی‌نوشت:

 

بسمه تعالی

جناب حجت‏الاسلام آقای جلالی ـ دامت‏افاضاته

جنابعالی وکیل هستید زمینهای متعلق به اینجانب را، هر چند ناقابل است، هرطور صلاح می‏دانید تقسیم کنید بین فقرا و تملیک آنان نمایید، چه ساختمان شده باشد یا نشده باشد.

30 رجب 1405 / 1 اردیبهشت 64

روح‏اللّه‏ الموسوی الخمینی




چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
آمدمت که بنگرم

دیروز مهمان داشتیم...




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/نه

از خرمشهر نوشتن سخت است.

نمی‌شود در چندخط مختصرش کرد. اتفاق بزرگ‌تر از آن چیزی‌ست که در قالبِ تنگِ جمله‌های ما یا حتا صفحاتِ تاریخ جا شود.

قصه‌ی خرمشهر پر است از حماسه‌ی نام‌هایی غریب و آشنا. نام‌هایی که در این نوشتار فقط به تعدادی کم از ایشان اشاره شد.

خرمشهر را باید خودِ بچه‌های خرمشهر روایت کنند. همان طور که سیده‌زهرا حسینی در «دا» روایت کرده، یا سیدمرتضا آوینی در «شهری در آسمان»ش .

اما نه...

بگذار ما هم هرچند در قالبِ تنگِ واژه‌هایی شکسته‌بسته‌، اما بنویسیم. بنویسیم که این ذکر، از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است. که این خاطره‌ها و این ستاره‌ها غبارِ تکرار نمی‌گیرند. چرا که ما به شنیدن‌ و شناختن‌شان محتاجیم. وگرنه بی‌خیالی این دنیا به خواب‌مان می‌کشد.

بگذار بنویسیم که «ممد!تو بودی و دیدی...»

مگر نه این‌که شهدا زنده‌اند و نزدِ خدای‌شان مرزوق؟

که شما زنده‌اید و این ماییم که باید هوای خودمان را داشته باشیم...

که شما از پسِ آزمونِ پُربلای آن روزها سر به سلامت برآوردید و یا با شهادت و یا تا سرحدِ شهادت از این کویرِ وحشت گذشتید. اینک ماییم و آزمون‌های روزگارِ خودمان...

 

پی‌نوشت:

زحمت ویرایش این متن‌ها را آقای محمدمهدوی اشرف کشیده‌اند و به صورت مجموعه‌ای کوچک درخرداد 90 توسط فرهنگسرای خانواده گلستان منتشر شده است.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هشت

  اول خرداد بود که حسین خرازی از پشت بی‌سیم به قرارگاه گفت: ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقی‌هایی که به نشانه‌ی تسلیم دست روی سر گذاشته‌اند بی‌شمار است.

این نویدبخش‌ترین جمله‌ای بود که آن روزها می‌شد شنید.

چهار مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر با دشواری‌ها و نبردهای سنگین به نتیجه رسیده بود. شهر بعد از 19 ماه اشغال آزاد شد.

سوم خرداد شهر از اشغال‌گران پاکِ پاک شد. تعداد اسیرهای عراقی آن‌قدر زیاد بود که بچه‌ها برای خارج کردن‌شان از شهر، مشکل داشتند. آنها دوباره به مسجد‌جامعِ عزیزِ خودشان برگشتند و نمازِ شکر خواندند.

تمام ایران از این خبر به شوق آمد. خرمشهر بار دیگر به ایران برگشته بود.

امام پیام داد و گفت: مبارک باد، هزاران بار مبارک باد بر شما عزیزان و نور چشمانِ اسلام... شمایی که فوقِ تشکرِ امثال من هستید....

بهروز مرادی هم که هنوز زخم روزهای مقاومت را به پهلو داشت با همان ذوق هنری تابلویی نوشت که: خرمشهر، جمعیت 36 میلیون نفر. (یعنی به تعداد همه‌ی مردم ایران).

و روی تابلوی دیگری که در ورودی شهر نصب شد نوشت: در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید.

آن روزها جای خیلی‌ها خالی بود...جهان‌آرا یکی از همین خیلی‌ها بود. 




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هفت

از فردای سقوط، بچه‌های سپاهِ خرمشهر در هتل پرشینِ آبادان دور هم جمع شدند و برنامه‌ی آزادسازی را کلید زدند. گروه‌های شناسایی با قایق‌هایی که از لاستیکِ ماشین درست کرده بودند به کارون می‌زدند و واردِ خرمشهر می‌شدند.

خرمشهری که دشمن در غارتِ خانه‌هایش حتا از ساده‌ترین وسایل هم نگذشته بود. خرمشهری که دشمن همه‌ی توان و سعی‌اش را جمع کرده بود تا نگه‌اش دارد. دشمن خوب می‌دانست آن بچه‌هایی که در روزهای مقاومت دیده، بیدی نیستند که به این بادها بلرزند و برمی‌گردند بالاخره. در شهر سنگرهای محکمی ساخته بود و غذا و مهمات برای مدت طولانی ذخیره کرده بود.

چندماه گذشت تا بعد از عملیاتِ فتح‌المبین، اولین قدمِ آزادسازی خرمشهر با 112 گردان از سپاه و 45 گردان از ارتش در نهم اردیبهشت 61 برداشته شد.

صیاد شیرازی و محسن رضایی شروع عملیات بیت‌المقدس را با ذکر «یا امیرالمؤمنین» در بی‌سیم‌ها اعلام کردند.

یک سرهنگ عراقی در خاطراتش درباره‌ی روزهای اول عملیات نوشته:

«توپخانه‌ی ما به شدت کناره‌ی کارون را زیر آتش داشت، اما ایرانی‌ها به سرعت برقِ تجهیزات خود را از رودِ خروشانِ کارون عبور دادند و این باعثِ ترسِ زیادی در قلب ما شد. سرعت عمل و جسارت‌شان زانوی نیروهای ما را می‌لرزاند...»

قصد کرده بودند که خرمشهر را برگردانند به ایران، «یا علی» گفته بودند و عشق آغاز شده بود.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/شش

آب و برقِ شهر قطع شده بود. آب‌خوردن را هم باید از شط می‌آوردند. شهر با خاک یکی شده بود از بس با توپخانه و خمپاره کوبیده بودندش. بیمارستان هم ویران بود. مجروح‌ها را باید می‌بردند آبادان. گمرکِ خرمشهر هم بینِ عراقی‌ها و بچه‌ها با درگیری‌های فراوان دست به دست می‌شد. تعدادِ زخمی‌ها و شهیدها زیاد بود. نیروهای کمکی پشت پل مانده بودند و راهی به شهر نداشتند.

چهارم آبان‌ خرمشهر سقوط کرد و دستورِ عقب‌نشینی صادر شد. چهل نفری می‌شدند که هنوز در شهر بودند. آن چهل نفر نمی‌خواستند از شهر بروند. فکر می‌کردند هنوز می‌شود جنگید، هنوز امید داشتند به این که شهر را بشود نگه داشت.

دستِ آخر پذیرفتند که جز رفتن راه دیگری نیست. رفتند تا با مسجد‌جامعِ عزیزشان خداحافظی کنند. مسجد ساکت بود و دیگر خبری از شلوغیِ روزهای اول نبود. گنبد هم آسیب دیده بود. با دلی خونین و تنی خسته، از خرمشهر دست کشیدند و با قایق خود را به شرق کارون رساندند. آن سوی کارون بغض‌ها شکست. یکی از بچه‌ها رو به شهرش که حالا زیر چکمه‌های اشغال‌گران بود فریاد زد: خرمشهر! به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم. بگو ما آزادت خواهیم کرد...

‌‌از بچه‌ها امیر رفیعی حاضر به ترکِ شهر نشد. در کنار فلکه‌ی فرمانداری با یک تیربار ایستاد و گفت: شما بروید. اگر شهر رفت من هم می‌روم. من نمی‌توانم شهر را ترک کنم. به قول سیدمرتضا آوینی: «او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می‌توان زیست.»

سربازانِ دشمن از پنجره‌های مشرف به میدانِ فرمانداریِ خرمشهر، امیر رفیعی را همچون مظهرِ مقاومتِ همه‌ی شهر در برابرِ خویش نگریسته‌اند. تلویزیونِ عراق، صحنه‌ای از اسارتِ او در خرمشهر را نشان داد، و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت، هیچ کس امیر رفیعی را ندید.




سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
ممد، تو بودی و دیدی/چهار

دانشجوی هنر بود. دانشگاه اصفهان نتوانسته بود با آن همه نقش و فیروزه و کاشی، این جوانکِ سبزه‌روی خرمشهری را پای‌بند خودش کند. یک شانه‌اش دوربین بود و شانه‌ی دیگرش اسلحه، تمام روزهای مقاومت خرمشهر.

همان روز اولی که عراقی‌ها پای‌شان رسیده بود به خرمشهر، روی یکی از دیوارهای شهر بزرگ نوشتند: «جئنا لنبقی» (آمده ایم که بمانیم!)

جوانک به رفقایش سپرده بود هیچ‌کس این شعار را پاک نکند، یا رویش خط دیگری ننویسد. کلی هم عکس ازش گرفت. می‌گفت این‌ یک سند تاریخی است، تا روزی که از این‌جا بیرون‌شان می‌کنیم باید بماند.

جایی از خاطراتش نوشته:

«ما داخلِ سوپرمارکتی در کوی بندر پناه گرفته بودیم. با شدیدتر شدن آتشِ دشمن، مجبور شدیم پنجاه‌متر عقب‌نشینی کنیم. در این گیر و دار، تعدادی کبوتر را دیدیم که از گرسنگی در حال مردن بودند. مقداری آب و نان خُرد کرده، مخلوط کرده و جلوی کبوترها پاشیدم. بعد قمقمه‌ام را درآوردم و مقداری آب در ظرف‌شان ریختم. در همین حین فریاد حمود بالا رفت: بیایید برگردیم، عجله کنید.»

 

یک‌بار هم می‌خواست از کبوتری که دم غروب روی نخلِ سربریده‌ای از نخل‌های خرمشهر نشسته بود عکس بگیرد. خودش گفته بود: موقعِ فشار دادن شاترِ دوربین، کبوتر رویش کمی آن طرف‌تر بود، گفتم یک خرده برگرد، کبوتر سرش را برگرداند و من دکمه را فشردم و این عکس ثبت شد.

اسمش بهروز مرادی بود، حالا به‌ش می‌گویند شهید بهروز مرادی.

خانه‌ی شهید بهروز مرادی هنوز در خرمشهر هست. در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی‌ها. خانه‌ای که در آن سه شهید زیسته‌اند: بهروز مرادی، پدر و برادرش.




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/سه

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمدِ جهان‌آرا ننوشت؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمد نورانی، از احمد شوش، از بچه‌های آغاجاری، از عادل خاطری، از امیر رفیعی، از سیدصالح موسوی، از تقی محسنی‌فر، از بهنام محمدی نوجوان، از رضا دشتی، از زهرا و لیلا و علیِ حسینی و از بقیه‌ی بچه‌های خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از آن روز ننوشت؟ همان روزی که به امام خبر داده بودند خرمشهر دارد سقوط می‌کند، و امام با تأثر گفته بود: پس بچه‌های خرمشهر کجا هستند؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از بچه‌های امامِ خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از دخترهای نوجوانی که شهدا را غسل می‌دادند و کفن می‌کردند ننوشت؟ دخترهایی که جنگ یادشان داده بود پدرشان را خاک کنند و از غصه نمیرند، که بچه‌ی بی‌سرِ همسایه را غسل دهند و دق نکنند، که برادرشان را پشتِ وانتی که پیکرِ خون‌بارِ شهدا را با خود می‌بُرد ببینند و تاب بیاورند.

دخترهایی که جنگ یادشان داده بود از شب‌ها توی قبرستان خوابیدن نترسند و از زوزه‌ی وحشیِ سگ‌های گرسنه دل‌شان نلرزد.

می‌شود ننوشت؟




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/دو

خداحافظ خانه

شهر خلوت شده بود. از همان روزهای اول، معلوم بود که  زیرِ بارانِ یک‌ریزِ گلوله و خمپاره و آتش، نمی‌شود زندگی کرد. نمی‌شود بچه‌ها مدرسه‌شان را بروند، زن‌ها در بازارِ خرمشهر میوه و ماهی بخرند، مردها از سرِ کار برگردند و بوی غذا و نانِ  تازه بپیچد توی کوچه‌ها.

توی کوچه‌ها بوی دود و خون می‌آمد و از سقفِ مدرسه و بازار، آتشِ ناخوانده می‌بارید. روی دستِ مردها به جای نان تازه،پیکر زخمی فرزندشان بود.

این طور شد که شهر کم کم خالی شد، اول زن‌ها و بچه‌ها، بعد پیرها و میانسال‌ها. با هر وسیله‌ای که گیر می‌آمد  و می‌شد باهاش رفت، شهر را ترک کردند. به ناچار رفتند اما یک چیزهایی هم البته جا ماند. اثاثِ خانه‌ها، لباس‌ها، کیف و کتاب‌ها، خاطره‌ها، پاره‌ای از روح‌ها، گوشه‌ای از جگرها: پسری، دختری، مادری، عزیزی...




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

طعم بعضی خواندنی‌ها، قابلیت این را دارد که تا چندسال زیر زبان بماند، حتا بیشتر!

"زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه" نوشته احمد شاکری، که در همشهری داستان دی ماه 90 منتشر شد، از همین طعم‌هاست...

این عکس هم، در ذهن من به این داستان سنجاق شده است.




دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
نوستالوژی زیادی

 زهرا یک یادداشتی نوشته به مناسبت دهه فجری که گذشت، و نوشته که حسرت روزهایی را می‌خورد که هرچند درش نبوده و ندیده  ولی انگار با تارهای نامرئی وصل شده به آن روزها، بعد یک نفر کامنت گذاشته که :

شاید هم همانهایی که ما حسرت همراهی‌شان را می‌خوریم الان حسرت می‌خورند! که چه می‌شد امروز بودند و در جهادهای این زمان شرکت می‌کردند.

نوع نگاه کسی که این کامنت را گذاشته برایم قابل توجه و تذکر بود.




پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
مصطفی احمدی روشن

نشانِ راهی‌ست که درستْ رفته‌ایم،
پیرهنِ شهیدی که تویی.(+)

 

 

خدا میدونه کی رو شهید کنه ...
که همسر و مادرش همون روز شهادت، موقع مصاحبه صداشون نلرزه. (+)

  








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.