دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
...

ابرها دارند
از زیارت‌نامه‌خوانی تو می‌آیند
با دلی روشن...

 

از اینجا




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
از عاشقانه های نجیب

گفت چه خوب که این کتاب را دیدید و اقدام به معرفی اش کردید. گفتم خب مخاطب هوشیار است خانوم. غافلگیرانه گفت بوس به مخاطب! بعد خندید که این را یک وقت نیاوری توی مصاحبه.

در گفتگو با شاعرها حظی است که گاه گاهی بد نیست نصیب آدم بشود. گپ و گفت با این خانوم شاعر هم قشنگ بود. 

متنش اول بار اینجا و بعد اینجا منتشر شد.




جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
...

"یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟"
 
 
 
 
(+)




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
مادران چشم به راه

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

آن‌‌روز که می‌بستی بار سفرت را
گفتی به پدر هرکه هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد...

.

.

.

شعر از "مرتضی امیری اسفندقه" است، آهنگ قشنگش را هم رضا یزدانی خوانده، این پست و عکس‌هایش را که دیدم توی گوشم پیچید دوباره..




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

جایی که دیدمش یک شب شعر بود، از آن دختر چادری‌های باوقار دوست داشتنی صدا قشنگ، من کلاس پنجمی بودم و او دبیرستانی، من را برده بودند که مرحله نهایی مسابقه کتابخوانی شرکت کنم و او را آورده بودند که برود فینال شعر. شب که توی سالن رفت روی سن و شعرش خواند و به به و چه چه همه بلند شد مثل"آن شرلی" توی خیالم فکر کردم که ای خدا، یعنی می‌شود من هم یک روز مثل او بشوم؟ چیزی را که خودم  نوشته‌ام برای دیگران بخوانم و به وجد بیایند؟من هم می‌توانم مثل او این‌طور با وقار و خواستنی بشوم؟ اوج غبطه خوردنم وقتی بود که یک استادی بعدش رفت بالای سن و گفت این خانوم جوان،می‌تواند "پروین ثانی" بشود. الان یادم نیست شعرش چی بود ولی یادم هست که خوب گفته بود و اسم و فامیلش مثل یک حس خوب ته ذهنم ماند تا همیشه.

 


دیروز گفتند مجری را هماهنگ کردیم و الان می‌رسد، وقت داشت می‌گذشت و مجری نیامده بود، با کلی زنگ و پیگیری نفس‌نفس زنان از راه رسید و روی هوا زدمش که بگویم الان برود این را بگوید و آن را بگوید و ...حرف زدنش را که دیدم، شناختم.همان پروین ثانی محبوب من بود. کارمند یک اداره‌ای شده بود و مامان دو تا بچه 12 و 9 ساله و پرمشغله، صورتش اما همان وقار خواستنی را داشت هنوز، گفتم هنوز هم شعر می‌گین؟ گفت تقریبا نه، خیلی کم... آن روز من تازه این شعر برقعی را دیده بودم، خواستم بگویم این قشنگ است،شنیدین؟ اما او شروع کرد به گفتن که همان آخر دبیرستان ازدواج کرده و افتاده توی زندگی و دور شده از شعر، برق چشم‌هایش میان رضایت و نارضایتی شناور بود،دغدغه بچه‌هایش را داشت و دلش پیش شعر بود و محافل ادبی‌ای که دیگر نمی‌رفت.

پروین ثانی دوباره رفت روی سن و با آن صدای خوبش یک شعر اربعینی خواند، شعری که این‌بار مال خودش نبود.

دست دادیم و خداحافظی کردیم، دست‌هایش بوی شعر می‌داد.

 

* عنوان و تصویر از رضا احسان‌پور




سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
روزت

کم کم یاد خواهی گرفت، تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ...
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر 
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت
با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی...
با هر خداحافظی یاد می گیری.
                                                                          خورخه لوییس بورخس




سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
در گلوی من ابر کوچکی‌ست

مژگان عباسلو یک شعری دارد که با این بیت شروع می‌شود:

تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو/چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

یادم هست وقتی اولین‌بار خواندمش،فوری رفتم ایمیل عباسلو را پیدا کردم و برایش نوشتم که چقدر زیاد این شعرش را دوست دارم. یک‌بار دیگر هم وقتی اولین‌بار شعر "شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری" اش را در سایت لوح خوانده بودم، با آنکه نمی‌شناختمش اما دلم خواست بروم یک ماچ بچسبانم به پیشانی‌اش و برگردم! دیروز وقتی از آن سر دنیا داشتیم با هم درباره شعر حرف می‌زدیم این‌ها را هم برایش گفتم. متن گفتگوی‌مان اینجاست.

 

عنوان پست بخشی از یکی از شعرهای کوتاه خودش است.




شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
...

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخــی این روزگــار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند...
دورتر بپرند...
 
 
از غزل مژگان عباسلو




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

یادم نیست کی بود که می‌گفت داستانِ خوب، داستانی است که شعری نباشد، تشبیه و استعاره و فلان نداشته باشد، حسی نباشد. حالا دیشب که "یوزپلنگانی که با من دویده‌اند" تمام شد، دیدم که بیژن نجدی، در تمام این داستان‌های کوتاهش، شعر گفته است، چه شعر قشنگی هم ...

"چشم‌های دکمه‌ای من" چقدر به دلم نشست.





چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
درست پای پرتگاه

تو با نگاه کوچکی

به من امید می‌دهی

به چشم‌های خسته‌ام

تو نور و دید می‌دهی

 

 

لیاقتی به من بده

که جز تو را رها کنم

اگر چه جز تو هم تویی

اگر که چشم وا کنم  

 

همیشه دست غیبی‌ات

رسیده در شب سیاه

نجات می‌دهی مرا

درست پای پرتگاه

 

چه کم می آورم از این

محبت زیاد تو

مگر کی‌ام که لحظه‌ای  

نمی‌روم ز یاد تو !

 

                                   ناصر کشاورز

 




سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
پیامک وارده

"پیر شد

در حسرت لب‌های تو

باران

آب را

سبک جدید تشنگی

دیوانه خواهد کرد" 




چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
...

اقرء!بخوان!چه گونه؟نه!امکان پذیر نیست

اقرء!بخوان!که معجزه کفران پذیر نیست

این آیه ها که خون حیات رسالت اند

جز در رگان قلب تو جریان پذیر نیست

در لامکان زمزمه ات درک این که نور

از چند سمت آمده امکان پذیر نیست

بر کوه اگر بخوانی اش از جای می کند

در مکه قلب کیست که قرآن پذیر نیست؟

این قوم را همیشه دعا کرده ای ولی

مکه چنان که پلک تو ....باران پذیر نیست

ای نوح دین به دست علی داده،لا تخف!

کشتی بدون نور تو سکان پذیر نیست

بی شک شفیع امت خویشی که گفته است

دوزخ به دست عشق گلستان پذیر نیست

                                   مرتضی حیدری آل کثیر




جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
...

یعقوب وار، آن قدر همیشه از هراسِ نداشتنت، دست و دلم لرزید

که آخرش شد این.

نکند گرگ او را بخورد

نکند کسی  به امانت ببرد و بازم نگرداند

نکند ...

نکند...

نکند...




چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
پرنده ی بی معرفت

  پرنده ها را نمی دانم از کجا می فهمند  وقت رفتن  و کوچ کردن شده.

  شاید به آسمان نگاه می کنند ،به  جهت تابش خورشید شاید  ،شاید اندازه گرما و سرما را رصد می کنند ،شاید هم یک ساعت زیستی خودکار توی دل شان دارند ؛خلاصه یک وقتی یک جوری می فهمند که باید الان بروند و  یک وقتی بازگردند.

  من ولی از روی خودم می فهمم ،از رنگ و روی زرد  کلمه هایم ،از نگاه ساکت بی رمق شان،از سرفه های روحم،لنگ زدن های قلبم،از این که باز کردن پنجره ی اینجا برایم به اندازه همیشه ذوق ندارد،این جور وقت ها باید بروم،یک نفسی تازه کنم ،یک جای خلوت خوش آب و هوایی پیدا کنم،رفرش کنم دل و دین و عقل و هوشم.

با خودم حرف بزنم ،بنویسم  ،بخوانم ،فرصت داشته باشم فکر کنم و شاد باشم که این فکرها پیش خودم می مانند.توپ که شدم ،نیاز به نوشتن و خوانده شدن که باز آمد سراغم،برمی گردم ،آن وقت می شود بهتر نوشت ،شایسته تر،قابل تر،نزدیک تر،روشن تر.

این مقدمه طولانی یعنی که تا مدتی نیستم کلیک رنجه نفرمائید و از سوت و کوری اینجا چهره در هم نکشید .

عید فطر که شد تمیز و آراسته و شاد برمی گردم  اگر عمری بود.

 

پی نوشت:

 

"پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آن ها

یک پرنده ی بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد

من او را بیشتر دوست دارم."

                                           گروس عبدالملکیان




چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
...

خیلی به خاطر چیزهای خوبی که می نویسید ادعایتان نشود،کلمه ها اغلب از جای دیگری می آیند.




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
...

"مسافر ایستگاه آخر

دلهره ی شمردن ایستگا ه ها را ندارد."




پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
...

من ساده ام

چراغ خانه ات که روشن باشد؛

انگار دنیا ،تمامِ دنیا،یک جا از آن ِ من است.

 

 

 




یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
آغاز فروردین چشمت

ای حسن یوسف دکمه ی پیراهن تو

دل می شکوفد گل به گل از دامن تو

 

 

 جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست

 گل گشت من دیدار سرو و سوسن تو:

 

 

 آغاز فروردین چشمت، مشهد من

 شیراز من اردیبهشت دامن تو

 

 

 هر اصفهان ابرویت نصف جهانم

 خرمای خوزستان من خندیدن تو

 

 

 من جز برای تو نمی خواهم خودم را

 ای از همه من های من بهتر، من تو

 

 

 هر چیز و هرکس رو به سویی در نمازند

 ای چشم های من، نماز دیدن تو!

 

 

 حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد

  منظومه ی دل بر مدار روشن تو!

 

                                                     شاعرش هم که تابلوست ...




شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
نگفتمت؟

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سرای فنا چشمه حیات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده ی رضات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که تو را راه زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند
که گم کنی که سر چشمه بقات منم
اگر چراغ دلی، دان که ره کجا باشد
وگر خدا صفتی، دان که کدخدات منم


مولانا




پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

این جشن‌ها برای من «آقا» نمی‌شود
شب با چراغ عاریه، فردا نمی‌شود
خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید
می‌خواستم ببینمت؛ امّا نمی‌شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وا نمی‌شود
یوسف! به شهر بی‌هنران وجه خویش را
عرضه مکن؛ که هیچ تقاضا نمی‌شود
اینجا، همه من‌اند؛ منِ بی‌خیالِ تو
اینجا کسی برای شما، ما نمی‌شود
آقا! جسارت است؛ ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی‌شود
تا چند فرسخی خودم، ایستاده‌ام
تا مرز یأس، تا به عدم، تا «نمی‌شود»
می‌پرسم از خودم: غزلی گفته‌ای؛ ولی
با این همه ردیف، چرا با «نمی‌شود»؟

                                                        رضا جعفری




دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
با تو آرامم

"مدیون آنانی هستم

که عاشق شان نیستم

این آسودگی را

آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوش حالی ِ این که

گرگ گوسفندان شان نیستم...

با آنها آرامم و آزاد،

چیزهایی که عشق نه توان دادن شان را دارد

و نه گرفتن شان را "

 

                                          از سرکار خانم ویسو آوا شیمبورسکا

 




پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
پیرهن

 گاهی فکر می کنم خیال بوده ای،

خواب بوده ای،

هذیان های یک تب مزمن بوده ای!

مثل این فیلم ها که کلی وقت آدم را سرکار می گذارند ، قلب و ذهنت را درگیر می کنند و به تاپ و توپ می اندازند،بعد آخر سر آب یخِ این را می ریزند روی سرت که این ها همه پرسه های خیال یک زن روانی بوده و بس.

بدک نبود دست کم نخی از پیرهنت را کنده بودم برای این جور وقت ها.

شاعری همین است دیگر،

به قافیه که نیست،به ردیف که نیست،

به همین آرزوی داشتن نخی از پیرهن است به خدا...




چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
...

بگذار نظر پرنده ها را هم بپرسیم،

وقتی که از ماندن یا رفتن تو حرف می زنیم.

 




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
خلاقیت به سبک ما

گاهی آدم الکی خلاق می شود

نشستیم با هم شعرهایی که خیلی دوست داشتیم را خواندیم و ضبط کردیم

دکلمه ی ساده،بی موسیقی متن،به سبک خلوت خودمان.

شده یه چهل پنجاه تا فایل.

وقتی موسیقی روی اعصاب آدم راه می رود این ها خیلی جواب می دهند.

بلوتوثت را روشن کن!

 




شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
شنیدنی ست!

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیی ام
حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینی ام


من صورت ام  به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام


شاعر شنیدنی ست ولی میل، میلِ توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام ؟


این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینی ام


مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام


یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینی ام

 

 شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

 

 

پی نوشت:

تقریبن همه ی غزل های محمد علی بهمنی را زیاد دوست دارم،آن ها که در آلبوم "عشق است..."آمده که دیگر خیلی زیاد...




چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
کاش من هم عبور تو را دیده بودم

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند


پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند


نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند


از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند


اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند


کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

                                                          قیصر امین پور

 

پی نوشت:

چهل شعر کودکانه برایش




چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
روزهای خوب

"ای روزهای خوب که در راهید!

ای جاده های گم شده در مه!

از پشت لحظه ها به درآیید..."




یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
انار

برایم کمی انار بیار،

از انارهای باغ خودت

دنیا کثیف کرده خونم را...

 

                                               "رضا دبیری جوان"




یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
گذشتن

من کفش کهنه ای بودم

توی دکان کفاشی

یا تیغ کند

روی میز سلمانی

یا نان سوخته ای

روی پیش خوان نانوایی

یا سکه ای از رواج افتاده

یا از این هم کمتر،

آمدم به سنگ تو

که سبز گذشتی،و چشمت مرا نگرفت.

                                                  "رضا دبیری جوان" 




سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
این یک پیام کوتاه بود

((نشانی ات را گم کردم

از مادرت ،

از مادرت پرسیدم ،گفت:قطعه ۶۴ ردیف اول

آمدم ، و یادم آمد که می گفتی قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد.

تو هم غزل بودی ،

قطعه

قطعه
))








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.