جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
نقل تر میبارد دامن دامن

قندان نقل روی میز بود، دستم خورد بهش،برگشت،همه نقل ها پخش شدند روی فرش آشپزخانه،انگار که عروسی باشد،زیر میز و صندلی ها پر از نقل شد،خم شدم جمع شان کنم،یاد بچگی افتادم که وقتی روی سر عروس و داماد نقل می پاشیدند بچه ها حمله میکردند برای نقل جمع کردن و کار خوبی نبود و میگفتند ما نکنیم. دانه دانه نقل جمع کردم از زمین و چشمم خیس بود. دلت که گرفته باشد همین ریزه میزه ها هم حریفش می شوند.




چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
بوی خوش راستی

  قرآن خوان‌ها هیچی که گیرشان نیاید - که می‌آید - یک ذوق بزرگ نصیب‌شان می‌شود. ذوق خواندن یک متن سراسر راست! متنی که  که از هر مدل دروغ مصلحت‌آمیز و غیر مصلحت‌آمیز، خلاف و غیر واقع و مبالغه، شعر و شوخی و کلاه گذاشتن،مغالطه کردن و پیچاندن و مخ زدن، و خیلی چیزهای این مدلی دیگر که روح آدم خوب حس‌شان می‌کند حتا اگر هنوز اسمی نداشته ‌باشند، پاک ا‌ست.

دیگر کجا می‌شود بی هیچ تردیدی، گوش سپرد به چنین راستِ تمام عیاری؟




سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
با من بیا به خواب هایم

خواب ها موجودات عجیبی هستند،برای خودشان انواع و دسته بندی های گوناگونی هم دارند .در طول تاریخ هم بارها بشریت را مچل خودشان کرده اند .شاید نمای ساده ای باشند از دنیایی که چشم ما نمی بیندش و گوش ما نمی شنودش.نمایی که برای بیشتر آدم ها  قابل تجربه است،به آسانی ِ این که چشم هایت را ببندی و به خواب بروی. 

خواب هایی هستند که فضای خوبی دارند،بدون این که اتفاق خاصی درشان بیفتد،بدون آن که آدم خاصی را در آنها دیده باشی،حتا جای ویژه ای رفته باشی،هیچ کدام از این ها را ندارند ولی فضای خوبی دارند،حس خوبی دارند،انگار که جای خوبی رفته ای،انگار که آدم خوبی را دیده ای،انگار که اتفاق خوبی بوده است،

بیدار که می شوی شوق داری،خسته گی هایت رفته ،امید افتاده در دلت ...




جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
سفر

سفر خوب است،

تنها سفر کردن خوب تر،

اگرچه تنهایی خوش نمی گذرد ولی خاصیتش بیشتر است،آدم سفر که می کند از خودش،از عادت ها و تکرارهایی که تداعی گر خودش هستند ،از منظره ها ،آدم ها ،رابطه ها و سبک های زندگی ای که چشم اش به دیدن شان عادت کرده دور می شود.

از چیزهایی که بودنش با آن ها معنی پیدا می کند هم ،دور می شود ،جدا می شود.

به جایش آدم ها ،منظره ها ،زندگی ها و نشانه های تازه می بیند که هیچ سهمی در آنها ندارد،هیچ ربطی هم.بعد مجبور است برگردد به خودش ،مرور کند که کی هست الان؟!کجا هست الان؟!پیش ازین کجا بوده؟

این کشفِ تازه ی خود ،این کاویدن در پی خود ارزش دارد ،حتا می تواند هم که خودش را نقد کند در این از نو دیدن ها.

و البته خدا را هم که پیش از این در جهت قبله ی خانه اش و در گستره ی سجاده اش می دیده،دنبال خدا هم باید بگردد .پیدایش که کند و گرمای نگاهش را روی شانه هایش حس کند فصلی تازه آغاز شده است.

تنها که باشد این فرصت ها را خواهد داشت،با هم سفر که باشد این جدایی سخت تر رخ می دهد،به آن غربتی که به این تعریف ها می انجامد دچار نمی شود ،خب البته بیشتر هم خوش می گذرد...




چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
در خاکسپاری ِ خودکار

یکی از حس های لذت بخش دنیا این است که ببینی خودکار با معرفتی را که مدتی ست دست گرفتی و هرجا می روی همراه داریش و هرچیز باارزشی که می خواهی بنویسی با "او" می نویسی ، جوهرش کم کمک به ته برسد و تمام شود.

یک احساس انضباط،وفاداری و مفید بودنی دست می دهد به ت.احساس این که خب بالاخره اینقدری نوشته ای که یک خودکار ته کشیده باشد با کلمات ات.

حالا فکر کن اگر مثلاً برای خودکارها هم چیزی مثل زندگی پس از مرگ و یا روز حسابی در کار باشد،فیلم زندگی خودکارت را برعکس کن و بگذار روی دور تند،ذره ذره جوهرش را هرجا خرج کرده از آن جا جمع کن و دوباره بریز تو حلق باریکش.

مثلاً شاید یکی دوتا ذره اش باید از روی یک چک بانکی جمع شوند،کمی دیگرش از ورقه امتحانی ات،باز مقداری ش -که حالا شده اند کلمات مهربانانه و درددل- از روی کاغذی که برای عزیزی نوشته ای باید جمع شوند،بخش قابل توجهی اش از روی برگه ای که مچاله توی سطل افتاده و مربوط به آن روزی ست که اعصاب مصاب نداشتی و هی می نوشتی و بعد همچین با لج روی کلمات خودت خط خطی می کردی و جوهر حرام می کردی که انگار تقصیر خودکار و کاغذ بیچاره است.

ذره هایی از وجودش هم البته از دست رفته اند،مثلاً ممکن است یک وقتی کف دستت چیزی باش نوشته باشی و شسته باشی و رفته باشد قاطی کف صابون و آب توی حلق لوله فاضلاب!

شاید به خاطر همین فکرهاست که یک خرده یک طوری ات می شود وقتی می خواهی خودکار با معرفت ته کشیده را پرت کنی توی سطل زباله،

شاید اگر تنها بودی و یک باغچه کوچک خلوت داشتی برای خودت خودکارت را خاک می کردی با احترام ،با احترامِ تمام...




یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
دیدار

سفیدِ برف که همه جا را می پوشاند انگار که زمین لباس احرام پوشیده باشد برای طواف کسی...

 




شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
برف

این همه تشکیلات به هم زده اند ،این همه ضلع ،این همه خط ،این همه نظم،این همه یکسانی زاویه ها،این همه زیبا شدن ها،این همه ظرافت؛

از آن بالا سبک و آرام خودشان را می اندازند پایین ،کف دستت که می افتند ،بی مقاومت همه ی آن همه ساختار و ضلع و زاویه و چه و چه به خرده گرمای دست های  تو آب می شود،از میان می رود،هیچ می شود.

و دانه برف انگار که به این خشنود است.

پی نوشت:

"تو آفتاب نیمه ی مردادی،

من دانه های برف زمستانی،

هی از تب تو آب شدم دیگر، چیزی نمانده ست به پایانم"




دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
صفید...سفید...

یاد گرفتیم خاکستری ببینیم
هر وقت سفید دیدیم بعدش یک چیزی محکم خورد پس سرمان و کله پا شدیم و در همان حال که ماه و ستاره و گنجشک دور سرمان چرخ چرخ می زد تازه فهمیدیم آن قدرها هم سفید نبود که خیال می کردیم .
چند بار که این شد دیگر کلاه سرمان نرفت ، همه را سیاه دیدیم یا دست کم سیاهی شان را گرفتیم .بعد دیدیم که خیلی تنها شدیم. احتیاج داشتیم به سفیدی هم ....محتاج بودیم به دل بستن به نقطه های روشن...تنها شدیم میان سایه ها،
این طور شد که خودمان یاد گرفتیم  خاکستری ببینیم ...
اما حالا مدتی ست که دل مان لک زده برای یک سراسر
سفید
خاکستری شاید رنگ مناسبی بود برای عقل چرتکه انداز مان ولی ،

راستش هیچ وقت دل ما را نبرد.








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.