شنبه ٤ دی ۱۳٩٥
باغ فیض

زدیم بیرون که برویم پاساژگردی، نرگس گفت برویم این امامزاده سر راه. وقتی رسیدیم داشتند اذان مغرب را می‌گفتند، چند تا نماز جماعت پر و پیمان، توی شبستان‌های مختلف امامزاده برقرار بود، روحانی‌ای که امام جماعت ما بود خودش صف‌ها را هم نظم می‌داد، بچه‌ها را یک گوشه توی صف‌های جداگانه‌ای نشانده بودند،دخترهایی با بال‌های صورتی، مثل پری. روحانی شاد و شنگول مخصوص خودشان را هم داشتند. مکبر ما، پسرک چهار پنج ساله‌ای بود با صدای خوب و صورت خوب‌تر، چشمهایش شبیه محمد بود، سیر نگاهش کردم. بعد از نماز و زیارت، رفتیم به شهیدهای باغ فیض سلام دادیم .کنار هم توی حیاط امامزاده آرام گرفته بودند. آن ور چای دارچینی و خرما می‌دادند و مطیعی به امام زمانش سلام می‌داد، برو بیا و رونقی داشت شب جمعه‌ای. نرگس گفت یادم بنداز رفتنی، از دم در گل نرگس بخرم. بخار چای می‌خورد به نوک دماغ‌های یخ‌زده‌مان. پایین را نگاه کردم جوی آبی داشت می‌گذشت، گفتم بهشت  یک همچین جای باید باشد، به همین باصفایی. با همین حال خوب. نرگس گفت هنوز بمانیم، دلم شور نگار را می‌زد. از بهشت برگشتیم، یادمان رفت نرگس بخریم، اول زمستان بود..

 

 

پی‌نوشت: اینجا درباره محله «باغ فیض »تهران چیزهای بیشتری نوشته.




دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥
اتوبوس شب

بعد سه چهارسال باز نشستم توی اتوبوس شب. قبلا همان اول راه خوابم می‌برد و دم دمه‌های صبح بیدار می‌شدم. این بار اما دلنگرانی دخترکی که وقت خداحافظی، توی رخت‌خواب گرم و نرم صورتی بوسیده بودمش نمی‌گذاشت بخوابم. خیالم رفته بود به کودکی خودم، اولین باری که با اتوبوس سفر کردم. هفت ساله بودم، با مامانی داشتیم برای جشن عقد شیوا می رفتیم تهران. مامانی خاله عروس بود و من سوگولی خاله عروس، مامان یک دست بلوز و دامن خیلی قشنگ با کلی گل‌سر جینگول وینگولی برایم توی ساک گذاشته بود، ما فقط یک بلیط داشتیم و کنارمان پسرکی بود به اسم سالار که مادر و خاله اش آن طرف نشسته بودند. با سالار و مامانی به راحتی سه نفری روی یک صندلی جا می شدیم اما مادر پسرک خیلی نگران ضایع شدن حقوق اجتماعی پسرش و هدر رفتن پول بلیط‌شان بود، مدام غر می‌زد که جای پسرم را تنگ کردید، مامانی من را نشاند  روی پایش، پسرک که یک عالمه جای خالی کنارش بود، سرش را از شرمندگی انداخت پایین. مادرش هی از آن ور بهش گوشزد می‌کرد که راحت بشین. لم بده رو صندلیت. او اما همچنان اندازه خودش نشسته بود. روی پای مامانی خوابم برد و وقتی رسیدیم ترمینال جنوب، تهران به نظرم جای بزرگ و شلوغ و سردی آمد که بوی آش رشته می‌دهد.

دوباره خیالم رفت به سال آخر دانشجویی، که با زهرا نیمه شب سوار اتوبوس همدان به تهران شدیم. آقا جواد سوارمان کرد، پیرمرد بلیط را هم خودش برایمان  گرفت، وقتی داشت بدرقه مان کرد، چشمهای روشنش، پر از محبت به زهرا بود. قرار بود برویم جشنواره راهیان نور، من تهران را بلد نبودم و زهرا کمی بلد بود. توی اتوبوس، یک فیلمی گذاشتند درباره دختری که ایدز داشت و سعی می‌کرد به بقیه هم انتقال بدهد! دلم آشوب شد، تهران به نظرم جای ترسناکی آمد.

تازه داشت خواب به چشمم می آمد که چراغ‌ها روشن شد و راننده گفت همگی به سلامت.

بسم الله‌گویان رفتم توی دل تهران. زمین و زمان را به هم دوختم و یک جوری از این ور به آن ور دویدم که زودتر کارم تمام شود و برگردم، گفتم خدایا من را خودت یک جوری زود برسان پیش نگار. قند توی دلم آب می شد از اینکه یکی منتظرم هست که برگردم، یکی که از دیدن سوغاتی ذوق می کند و بال در می‌آورد، کسی که پر از شور زندگی و احساس تازه است.

وسط روز تنهایی سر میز بوفه فلان مرکز نشستم،کوکوسبزی و گوجه‌ای که از خانه آورده بودم را لقمه لقمه خوردم، آدم‌های ساندویچ به دست دور و بر یک‌جوری به ظرف کوکوسبزی نگاه می‌کردند،دلم خواست تعارف‌شان کنم.

عصر رسیدم ترمینال، آقایی که بلیط می‌فروخت شناختم، گفت خانم فلانی خیلی کم پیدایید، خیلی وقت است که رفت و آمد نکرده‌اید! شوک شدم که یادش هست، همانطور که تلفنی اتوبوسِ تازه راه‌افتاده را نگه داشته بود تا من را برساند بهش، همانطوری که دوان‌دوان داشتیم از لای آدم‌های ساک‌به‌دست رد می‌شدیم و می‌رفتیم سمت اتوبوس، خواستم بگویم که چرا این مدت رفت و آمد نکرده‌ام که یادم افتاد لازم نیست توضیح بدهم، لازم نیست برای همه توضیح بدهم چرا می‌روم یا نمی‌روم چرا بودم یا نبودم چرا ...بعد از N  سال زندگی، بالاخره یاد گرفتم لازم نیست همه چیز را برای همه توضیح بدهم...




دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
ماه هم مثل من مسافر است

ساعت شش صبح از توی رخت‌خواب بغلش کردم که برویم همدان، اختتامیه جشنواره هنر و ادبیات دینی. از پنجره ماشین با چشم‌های خواب‌آلودش، قرص ماه را رصد می‌کرد که انگار دارد همراه‌مان می‌آید. با صدای خش‌دارِ اول صبح، گفت: «ماه داره میاد ددر!»

به گمانم اولین شعرش بود.

 

پی‌نوشت: اون شلوار قرمزه(+)




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥
با قلب‌هایمان حاضریم

بیست سالم شده بود. نصف شب رسیدیم مکه و با لباس احرام منتظر ماندیم صبح شود، برویم دور خدا بگردیم. خواب چند لحظه آمد و مرا با خودش برد، توی خواب، دوست‌هایم آمده بودند مکه، همانها که با اشتیاق بدرقه‌ام کرده بودند. رسیده بودند و داشتند با ما می‌آمدند که طواف کنند، گفتم شما کی آمدید؟ چرا محرم نشدید؟ با همین لباسها هم مگر می‌شود؟ گفتند وقت نکردیم، با عجله آمدیم..

.

.

.

یک سفرنامه هول هولکی بامزه آن روزها توی سفر نوشته بودم، تقریبا گمش کرده‌ام. کاش پیدا شود.




سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
گنجشکها از جای جای نقشه می‌آیند/از چشمه زیر گلویش آب می‌نوشند*

لوبیاپلو را هول هول دم گذاشتیم و بار و بندیل بستیم برویم سرچشمه محلات. خواستیم حالا که تابستان نفس‌های گرم آخرش را  می‌زند، نگار یک دل سیر  آب‌بازی کند. عصر پنج شنبه بود. به جواد گفتم حیف که دیر میشه و سرچشمه جا گیرمون نمیاد، وگرنه می‌رفتیم یه سر به عمو امیر می‌زدیم. گفت بی‌احترامیه اگه نریم، جا هم گیرمون میاد ایشالا.

رسیدیم محلات و صاف رفتیم  «گلزار»، سه‌تایی افتادیم به گشتن میان سنگ‌ها و عکس‌ها تا پیدایش کنیم. دل توی دلم نبود، شده بودم مثل دخترهای عاشق وقتی دوقدم دارند تا دیدار. یک‌طرف صندلی چیده بودند و یک نفر داشت از جنگ خاطره می‌گفت، آن طرف‌ شربت نذری و صفحه‌های ختم قرآن می‌دادند. روی سنگ‌ها، دست‌های چروک‌خورده پدر و مادرها بود و پر چادر خواهرها. سنگها شسته شده بودند و گنجشک‌های شاد و شلوغ آن دور و بر آب می خوردند. 

سایت بنیاد شهید نوشته بود "محل دفن:نامعلوم" زنگ زدم گفتم کجاش نامعلوم است آخه؟ گفت از مزارش عکس بفرستید تا اصلاح کنیم.

تقریبا همه را گشتیم، همه آن لبخندها و چشم‌های زلالی که از قاب عکسها جاری بودند. جانم تازه شد،غبار غلیظ این چندماه با اشک از قلبم شسته شد و ریخت.

رسیدیم به آخرین ردیف، آنجا که پانزده شانزده سال بعد از جنگ، مفقودها را خاک کردند، عمو امیر با آن چهره مظلوم خیلی آشنا آنجا بود. قلبم ترکید، بی‌اختیار خم شدم و بوسیدمش، آدمی از بوسه گرانقدرتر چی دارد؟..

دارم عکس‌ها را می‌فرستم. بوی غروب پنج‌شنبه می‌دهند،بوی خاک باران‌خورده، بوی بوسه و  گلاب. مسئول سایت بنیاد شهید می‌فهمد؟

 

* عنوان، بیتی از پانته‌آ صفایی بروجنی است.




دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
خوشا به حال شماها که عاشقی بلدید

خانه‌ی ما اگر در مسیر کربلا بود...

+

 

 

 

عنوان مصرعی از رضا احسان پور به سعی دوست جان




یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
محرم خوانسار

یکی دوسال پیش تاسوعا و عاشورا رفتیم خوانسار. شهر کوچک قشنگی بود که پاییز و محرم و باران هم قشنگ‌ترش کرده بود.

مراسم‌های عزاداری جالبی هم داشتند، حسینیه‌های ساده با معماری قدیمی، چای توی استکان‌های باریک و نعلبکی، خرما توی ظرف‌های چینی گل سرخی، جوان‌هایی که خادم حسینیه بودند و لباس شان مثل خادم‌های حرم بود، برای بچه‌ها هم حتی از این لباس‌ها بود اگر می خواستند کمک کنند، دیدن جوان‌هایی که می ایستادند به ظرف شستن و زیر باران دوان دوان، ظرف‌های تمیز را به قسمت نذری می‌رسانند دوست داشتنی بود. موقع ناهار خانه‌های زیادی بودند که غذای نذری می دادند، بعضی خانه‌ها فقط مخصوص خانم‌ها بود، از این خانه‌های بزرگ باصفای قدیمی که حیاطش را  آب و جارو کرده بودند، در خانه تا وقتی ظرفیت همه اتاق‌ها پر شود باز بود، وقتی دیگر جای نشستن برای ادم های جدید نبود در را بستند و غذا را توی سینی‌های بزرگ آوردند. قیمه بود توی بشقاب‌های ملامین قدیمی و گفتن ندارد که چه خوشمزه.


مدل عزاداری حسینیه‌ای که ما رفتیم هم بیشتر به نمایش و تأتر می زد. اسب و شترهای فراوان با تزئینات رنگی عجیب، بر خلاف شهر ما که بیشتر با سینه زدن  خواندن عزاداری می‌کنند.

عصر هم رفتیم تعزیه روستایی به اسم قودجان که ظاهرا تعزیه‌های مشهوری دارد. فضاسازی خوبی داشت، خود روستا هم که دیدنی بود.


نمی‌دانم چه‌م بوده که هیچ عکسی از آن‌جا نگرفتم، این عکس‌ها را هم توی نت پیدا کردم. ولی واقعا محرم‌ها آدم وقت و حال خوب و پایه داشته باشد برود بگردد گوشه کنار ایران، هر سال برود یک طرفی، میان یک جمع با صفایی که با لهجه و سلیقه ی خودشان حسین حسین می‌کنند..

 




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
کفش‌ها

 

پارسال همین‌موقع‌ها بود که به دعوت مکرر دوستی رفتم برای کمک کردنش در کار، به خیال خودم از کار و زندگی، به زور و زحمت مرخصی گرفته بودم و میلی‌متری همه چیز را جور کرده بودم که خودم را به وقت برسانم تا آن دوست تنها نماند و  کمکی که رویش حساب کرده و خیلی التماس دعا دارد به خاطرش را به موقع برسانم.

رفتم و روزهایی که آنجا بودم مثل تراکتور کار می‌کردم، از صبح تا شب توی آن اتاق اداری بسته می‌نشستم پای سیستم و پدر ذهن و چشمم در می‌آمد تا همه چیز خوب پیش برود. منی که توی شهری زندگی می‌کنم که اگرچه خیلی چیزها ندارد اما فضاهای باز و اکسیِژن تازه برای نفس کشیدن خیلی دارد، آنجا ارتباطم با بیرون فقط پنجره‌ای بود که گاهی انبوهی کبوتر در قابش می نشستند و فکر می‌کردم این همه کبوتر وسط این شهر شلوغ و این هوای دودآلود چه خوب که هستند و تنها نیستم.

آن دوست هم بود اما به خاطر مشکلاتی که داشت کم بود. هر وقت هم که می‌آمد کارش را می‌کرد و چندان مهمان بودن من و میزبان بودن خودش برایش معنایی نداشت. گرفتار بود و من می فهمیدم و طبق معمول درک می‌کردم اما وقتی می دیدم برای خودش وسط کار خرید هم می‌رود و چیزهای بامزه برای عزیزانش می‌خرد یا قرار تفریح بعد از کار را - همان وقت‌هایی که من باید می‌ماندم- می‌گذارد و بعد برمی‌گردد و دوباره غرغرهایش با ما و منی که دیگر به جای مهمان زیردست صرفش شده بودم را از سر می‌گیرد یک طوری‌ام می‌شد.

فکر می کردم جایی آمده‌ام که تنهام و مال آنجا نیستم و باید کاری برای خودم کنم وقتی کسی که انتظارش را دارم کاری برایم نمی‌کند،هنوز زمان آنجا ماندنم تمام نشده بود و نمی‌توانستم زیر قولم بزنم اما بی‌تاب بودم که زودتر بروم. 

یکی از همین عصرهای بلند و خوب خرداد بود که از آن اتاق با سرکشی مؤدبانه‌ای زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی، سر راه برای خودم گل خریدم و خیلی فی‌البداهه یک جفت کفش،سعی کردم آرام باشم و دل خودم را دوباره به دست بیاورم،تا آخر قرار دوهفته‌ای‌مان ماندم اما بعدش کم کم از آن رفاقت کلاً زدم بیرون.

به قول یک بنده خدایی، جایی که بودن و نبودنت فرقی نمی‌کند به بودنت احترام بگذار و نباش.

حالا هر وقت به آن کفش‌های جاجیمی رنگارنگ نگاه می‌کنم لبخند می‌آید روی لبم، دلم کفشی برای رفتن به پاهایم هدیه داده بود، جایی که باید می‌رفتم. 




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
حرم

از خانه تو که برمی‌گردم همیشه تا چند روز، همه خانه ها به چشمم تاریک است و همه اتاق‌ها و اتفاق‌ها و حرف‌ها به دلم، بی‌جان...

بعد از چند روز دوباره آن همه نور و روح و جان و صفا، از یادم می‌رود و چشم ودلم عادت می‌کند به همینی که هست...

 

از سفر برگشته ام،سفر از من برنمی‌گردد(شمس لنگرودی)




یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
عطش گردی

  هر از گاهی آمار بازدید اینجا مثل لوبیای سحرآمیز میرود بالا! چک که می کنم می بینم یک نفر از راه رسیده و آرشیو عطش را شخم زده، از 90 سرک کشیده به 89،بعد 88، همین‌طور تا همان 85 آغاز.کاش می شد این رهگذرها را ببینم و بپرسم سفر چطور بود؟ 




سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
مدیر مدرسه

رفته اند سفر،دارم دیوانه می شوم از نبودن‌شان. دی‌روز یکی پرسید کی برمی‌گردند؟گفتم شنبه.گفت :چه زود.فکر کردم این "چه زودِ" او برای من چقدر دیر است.

سپرده‌اند که کارنامه داداش کوچیکه را بگیرم،خودش دم‌رفتن سفارش کرد که حتماً فقط خودم بروم مدرسه،نه هیچ کس دیگری.خب خبر داشت هم از دسته گل‌های خودش هم از اخلاق بی‌ریخت مدیر مدرسه.

چقدر دعوا کردیم با هم روزهای امتحان، همه‌ی کتاب‌های اول دبیرستان را مرور کردم آن چند روز،دعوامان هم سر این بود که او می‌خواست یک‌شبه فیزیک بلد شود،شیمی حفظ کند ،زبان و عربی توی مخش فرو برود،.حالش هم خوب بود و هیچ استرس نداشت،عوضش من فشارم می‌افتاد. بعد می‌دیدم وقت کم است و ساعت شده یک شب و هنوز کلی از کتاب مانده،به عادت زشت شب‌های امتحان ِخودم، قاطی می‌کردم و شروع می‌کردم غر زدن، دعوا کردن. کارش لنگ بود،حاضرجوابی نمی‌ کرد، فوق فوقش جمع می کرد می‌رفت و می گفت نخواستیم اصلاً.

از پله‌ها رفتم بالا،مدرسه ی کوچک فسقلی، بی آن حیاط دراندشتی که من از مدرسه توی ذهنم دارم،مدیرشان مثل گرگی که کمین کرده باشد برای آمدن والدین بره،آمد به استقبال. کارنامه اش را درآورد، من خودم می‌دانستم چه خبر است،یک مشت نمره ی بخور و نمیر داشت دیگر. مدیر اما فکر می‌کرد دارد از یک فاجعه‌ی انسانی حرف می‌زند.گفت :این بچه درس نمی‌خواند،میانگین نمره‌های مدرسه ما را میاورد پایین،امسال ببریدش یک مدرسه معمولی. کارنامه را گرفتم و نگاه کردم،فکر کردم که اگر من جای او بودم با شب امتحانی بودن، حتا ده هم نمی گرفتم.واقعاً نمی‌گرفتم‌ها!

مدیر باز ادامه داد که اگرببریدش سعی می کنم کلاس خصوصی هایش را عصرها بیاید اینجا.خنده ام را جمع و جور کردم.کلاس خصوصی بیا  بود واقعاً؟ مدیر ول‌کن معامله نبود، افتاده بود روی دور تکرار حرفایش.

من هم گفتم که اصلا مهم نیست. گفتم باید از خدای‌شان هم باشد که چندتا مثل او توی مدرسه داشته باشند، گفتم حالا من و امثال من که هی بیست و نوزده ردیف کردیم توی کارنامه‌ها، که هی همه جا اول شدیم و لوح جمع کردیم،که ممتاز بودیم و فلان و بهمان چه گلی به سر خودمان و دیگران زدیم؟ چه غلطی کردیم جز این‌که خودخواهی‌مان بیشتر شد و پژمرده و خسته ماندیم؟ گفتم میانگین یک مشت بچه نُنُر را آورده پایین که فقط بلدند درس بخوانند؟ خب بهتر.دمش گرم اصلاً!

 گفتم که دوستش دارم و داریم چقدر، ذوق می‌کنیم  که مدل بچه های بی‌خاصیت خرخوان نیست، که همیشه بلد بوده راه پیدا کند برای مفید بودن، که از هفت سالگی، روزی که برف سنگینی آمد به فکرش رسید برود پارو درست کند بفروشد به من تا پول‌دار شود. که حالا بلد است یک خانه ی کوچک برای خودش بسازد، و همه‌ی کارهایش مثل برق کشی و لوله‌کشی و رنگ و گچ و فلان را خودش انجام بدهد.  بلد است فکر تازه داشته باشد، از ترکیب وسایل بی مصرف، وسیله جدید درست کند، بلد است به فکر دیگران هم باشد، بلد است یک نهال را چطوری بکارد و مواظبت کند تا در زمان کوتاهی به بار بنشیند. بلد است آخر یک دعوای مفصل برود آویزان مامان شود و چندبار ببوسیدش و بگوید "حالا ناراحت نباش.بخند دیگه." بلد است الان که سفر است دلتنگی من را حس کند و پیام بدهد "تو حالت خوبه؟"

گفتم که اگر وقت بیشتری برای درس‌های مدرسه می‌گذاشت و به‌شان دل می‌داد،  البته عالی بود، ولی خب حفظ کردن متن های کتاب درسی خیلی کار شاقی نیست. گفتم شاید مدرسه‌ی شما یک مشکلی دارد که ذهن و روح یکی مثل او را با آن همه جنب و جوش و تحرک به خودش جذب نمی‌کند . گفتم که باید به فکر سلامت روح و روان بقیه بچه های مدرسه اش باشد اتفاقاً!

.

.

.

من اینها را گفتم واقعاً؟ البته که نه، فقط مثل گوسفند سرم را انداختم پایین و گفتم حرف‌هایش را به اولیاء دانش آموز انتقال می‌دهم و آنها خودشان تصمیم می‌گیرند و بعد زدم بیرون.

نیستند و اعصاب ندارم، معلوم است؟




شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
ح س ی ن

  نشسته بودیم گوشه ای از مسجد پیامبر،شیش هفت تا دختر سربه هوای شوخ و شنگ،زیارت مان را کرده بودیم،اشک ها را لابد ریخته بودیم و برگشته بودیم سر پله‌ی ‌خل و چل‌بازی!

دوتا خانم تقریباً میان‌سالِ عرب با فاصله‌ی کمی کنارمان نشسته بودند،فهمیدیم به کارهای‌ما می خندند،سر صحبت را که باز کردیم دیدیم فارسی حرف زدن برایشان جالب است،ادای فارسی حرف زدن ما را به شکل کلمه های نامفهومی در می آوردند و غش غش می خندیدند.

رفیق‌تر که شدند به نجوا ازمان سراغ زیارت عاشورا را گرفتند،حالی‌مان کردند که اگر بلدیم برای‌شان بخوانیم.شروع کردم به خواندن،عجیب بود برای‌‌شان عربی بلد بودن ما،همین طور که می خواندم و جلو می رفتم چشم های آن ها هم خیس شد،شد اشک و بعدش هق هق،دیگر از آن خنده های غش غش خبری نبود.سواد خواندن نداشتند ولی یک‌جاهاییش را  از بر بودند،با مشت می کوبیدند به سینه و زمزمه می کردند.از شیعه های مدینه بودند احتمالاً.

 برایم عجیب بود،آن‌وقت ها فکر می کردم گریه‌بر مصایب امام حسین(ع)را ما ایرانی‌ها درآوردیم...




دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
همدان

  فکر می کردم فقط خودم هستم که وقتی توی جاده تابلوی "همدان فلان قدر کیلومتر"را می بینم نفسم بند می آید و قلبم گروپ گروپ می زند.

حالا فهمیدم تو هم همین طوری هستی،نه فقط من و تو که خیلی از آدم هایی که آن روزها آن جا بودند همین مدلی هستند،نمی دانم همدان این شهر خیلی قدیمی، همیشه همین طور خاطره خیز و شورخیز بوده یا به چشم ما این طور آمده .

 

البته از جناب بابا طاهرش و همین طور اسم خیابان ها و کوچه هایش بر می آمد که تا بوده همین بوده:"غبار همدانی"،"مفتون همدانی"،"میرزاده عشقی"،"بهاری همدانی"،"گنبد علویان"

 

و برای من:"....."،"....."،"...."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..." و کلی چیزهای دیگر ،اسم های دیگر،آدم های دیگر ،مکان های دیگر ...فضاهای خوشبو،آدم های ماندگار ،خاطره های زنده و جان دار که مثل ماهی کف دستم وول می خورند تا به آبی برسانمشان.

 

همدان را فارغ از آدم ها و خاطره هایش هم دوست دارم.حتا یادم هست که وقت رفتن یک "خداحافظ همدان"ِ پر آب و تاب برای  هگمتانه اش نوشتم.

 

امروز مجموعه شعر یکی از بچه های آن روزها که تازه منتشر شده را ورق می زدم ،جالب بود برایم  تکرار نام همدان در شعرهای او هم :

"جاده امروز

تو را به همدان برد

و من دلتنگ نشسته ام"

                                                  (مرثیه ای برای گم گشتگی-علیرضا لبش)

"از همدان تا حالا کبریت روشن کرده ام

از همدان تا حالا غمگینم

از همدان تا حالا کمی نقطه و حرف

لای عطسه هایم گیر کرده است

تا زنی  که در من نشسته را دوست بدارم "

                                                                 (همون کتاب)

 

مرتبط: خیابان مهدیه




جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
سفر

سفر خوب است،

تنها سفر کردن خوب تر،

اگرچه تنهایی خوش نمی گذرد ولی خاصیتش بیشتر است،آدم سفر که می کند از خودش،از عادت ها و تکرارهایی که تداعی گر خودش هستند ،از منظره ها ،آدم ها ،رابطه ها و سبک های زندگی ای که چشم اش به دیدن شان عادت کرده دور می شود.

از چیزهایی که بودنش با آن ها معنی پیدا می کند هم ،دور می شود ،جدا می شود.

به جایش آدم ها ،منظره ها ،زندگی ها و نشانه های تازه می بیند که هیچ سهمی در آنها ندارد،هیچ ربطی هم.بعد مجبور است برگردد به خودش ،مرور کند که کی هست الان؟!کجا هست الان؟!پیش ازین کجا بوده؟

این کشفِ تازه ی خود ،این کاویدن در پی خود ارزش دارد ،حتا می تواند هم که خودش را نقد کند در این از نو دیدن ها.

و البته خدا را هم که پیش از این در جهت قبله ی خانه اش و در گستره ی سجاده اش می دیده،دنبال خدا هم باید بگردد .پیدایش که کند و گرمای نگاهش را روی شانه هایش حس کند فصلی تازه آغاز شده است.

تنها که باشد این فرصت ها را خواهد داشت،با هم سفر که باشد این جدایی سخت تر رخ می دهد،به آن غربتی که به این تعریف ها می انجامد دچار نمی شود ،خب البته بیشتر هم خوش می گذرد...






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) (:(٢۸) نوشتن(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) عطش شکن(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) میان سالی(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) :)(٢) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.