یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٦
آب زنید راه را ..

خیلی فوری سلام:)

محمد و بهار ما از راه رسیدند. الان دارد می شود سه ماه و چه سه ماه سخت و شیرینی.

این روزها بیشتر توی تلگرام می نویسم از لحاظ دسترسی آسان ترش نسبت به وبلاگ. اما همچنان دلتنگ بوی خوش این آبی دوست داشتنی هستم.

امید که برگردم.

پرشین بلاگ بخشی از آرشیو را با خودش برده..دارم ایمیل نگاری می کنم که برگردانمش. آه از بی وفایی دنیا و تعلق های ما..




یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
حال خوبت را..

یک گلدان هم داریم که پارسال تشریف آورد توی خانه‌ی ما و تمام پارسال هیچ حرکت خاصی از خودش نشان نداد و خیلی عادی چندتا برگ و  گل کرد، امسال ولی در همان شرایط،  یک جور خیلی باحالی، هر روز کلی شاخ و برگ‌ تازه می‌زند و  قلمرو حکومتش را گسترش می‌دهد. چندبار خواستم  رمز این دگرگونی و حال خوبش را بپرسم، روم نشد. 




شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
از آشپزخانه‌های دم افطار

شما وقتی روزه هستید و عصر - به این امید که زمان رسیدن به افطار کوتاه‌تر شود - می‌خوابید، خواب چی می‌بینید؟

من - روم به دیوار- خواب غذاهای خوشمزه می‌بینم. مثلا توی خواب دارم حلوا هم می‌زنم یا قرمه سبزی بار می‌گذارم یا کیک می‌پزم.

به همین خاطر، ماه رمضان‌ها ماه رونق آشپزخانه‌ی ما می‌شود. هر روز یک غذای جدید برای افطار، هر روز چک کردن محتویات یخچال و کابینت‌ها و به دنبالش سرک کشیدن در سایت‌های آشپزی و بعد امتحان پخت خیلی از غذاها و مخلفات برای بار اول. مرباهای جدید برای اولین بار در خانه‌ی ما ماه رمضان متولد می‌شوند. اولین حلواها، اولین شله زردها، اولین کوفته تبریزی‌ها...

این دوسال هم که به برکت آمدن دخترک خودم روزه نمی‌گیرم به روزه داران خانه خدمات خوشمزه می‌دهم. آن‌ها طفلکی‌ها نجیبانه روزه می‌گیرند و دنبال چرب و شیرین افطار هم نیستند، اما  من همواره  احتمال میدهم دلشان یک چیز جدید خوشمزه بخواهد.

 

 

پی نوشت: دو یادداشت اخیر به دعوت یگانه عزیز نوشته شده‌اند.

                هم چنین بخوانید این رمضانیه‌ی قشنگ را.. (+)

 

 




پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
سنگ..سنجاق..قیچی

  از نخی که دور گردنش آویخته بود یک عالمه سنجاق آویزان بود. به این فکر کردم که این همه سنجاق به چه کار پیرزن می‌آیند که باید همیشه همراهش باشند؟ چند تا دکمه قصد افتادن دارند؟ چند تا زیپ قرار است وسط راه از رفتن منصرف شوند؟ چند تا درز دلشان می‌خواهد هوایی بخورند؟

فکر کردم توی زمانه‌ی ما، قیچی کار راه انداز تر از سنجاق است، ما آدم‌های فصلیم، نه وصل و پیرزن‌هایی خواهیم شد قیچی به گردن.




پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
..

به خانه که می‌آید و نیستیم، پیام می‌دهد: " زندگی را بردار و بیا".




دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی

سمیه عزیز به اینجا لینک داده و خانه‌ی مهجور ما را آباد و پر رفت و آمد کرده، باز می‌کنم و می‌خوانم و از آن‌همه غلط نگارشی و تایپی و مفهومی نوشته‌های خودم شرمسار می شوم. به صرافت می‌افتم که وقت بگذارم و نوشته‌های سال‌های پیش اینجا را ویرایش کنم.

کاش آدمی واقعا می‌توانست راه رفتن توی پیاده روی خودش را از پنجره ببیند. حالا اگر همان وقت‌ها یکی به من می‌گفت بالای چشم نوشته‌هاست ابرو است مثلا، با سر می‌رفتم توی شکمش لابد با آن اخلاقم.

این چند ماهی که توی خانه بودم بیشتر وقت شد که از پنجره به پیاده روی گذشته‌های خودم خیره شوم و خودم را ببینم. اشتباه‌ها و خامی‌ها و کج و کولگی ها و گوشه‌‌های تیز و نتراشیده‌ام را دریابم. دلم تربیت شدن خواسته و شرمنده شده‌ام از این آدمی که پشت سر گذاشته‌ام.

دیروز بیست و پنج بهمن بود، دو تا شمع روشن کردم توی چشم‌هایم که باز بمانند و بهتر ببینند که وقت تنگ است و عمر برف است و آفتاب فلان..




دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
شباهت من و اصحاب کهف در این بود

همشهری داستان شده شیش هزار تومن؟!

کتاب چقدر شده قیمتش اون‌وقت؟




چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای2

دست‌های دخترک را گرفتم توی دستم و خیره شدم، مثل این که کتابی دارم می‌خوانم، کتابی با دوصفحه‌ی گشوده، نرم و نازک و سپید و کوچک، با ریزه‌کاری و ظزیف کاری‌های یک دست کامل. بند انگشت‌ها، گودی های روی دست، موهای ریز روی انگشت‌ها، کشیدگی قشنگ ناخن‌ها.

فکر کردم که این دست‌ها، این کتاب تازه که اولین و مشتاق‌ترین خواننده‌اش منم، چه دست‌هایی را بعدها به گرمی خواهد فشرد..




پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
خواب ناز

دلش درد دارد و طبق معمول این شب‌ها مدام ناله می‌کند، باز خدا خیرش بدهد که از آن گریه‌های ممتدِ یک نفسِ دهن سرویس کن ندارد وگرنه با دست و پایی که گم می‌کنیم چه می شد.

وسط ناله‌ها یک ذره هم -پیام بازرگانی طور- چشم‌ روی هم می‌گذارد و می‌خوابد، مثل ابر بهار توی همان خواب کوتاه هم می‌خندد و هم با بغض تا مرز گریه می‌رود.

با درماندگی و خستگی سرم را می‌آورم نزدیکش و یک گوشه‌ای از بالش کوچکش جا می‌دهم. خواب او من را هم با خودش می‌برد. اول می رویم یک‌جا که پر از کبوتر است، کبوترخانه یا به قول ما کفترخان دیده‌اید؟ همان شکلی‌ها. کبوترها می‌آیند روی شانه‌اش می‌نشینند و با پرشان لپِ تازه روییده‌اش را ناز می‌کنند، یک وری می‌خندد، صدایی می‌آید و کبوترها همگی با هم بال می‌زنند و پر می‌کشند، بغض می‌کند و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود.

آن‌ور تر چند تا درخت دارند با هم حرف می‌زنند، یکی‌شان سیب سرخی از لای موهای سبزش در می‌آورد و به صورت او نزدیک می‌کند، از خودش صدا درمی‌آورد که او بخندد، درخت چندبار این کار را می‌کند و بعد نازش می‌کند و می‌گوید باید با دوست‌هاش بروند لب چشمه آب بخورند. لبخند می‌رود و لب و لوچه‌اش آویزان می‌شود باز.

چند تا پری دارند از آسمان بالای سرش رد می‌شوند، یکی‌شان می‌گوید: ئه، این همون بچه‌هه س! یادتونه؟ بقیه می‌گویند که یادشان نیست. اولی می‌گوید که مأمور بازی کردن و خنداندنش بوده قبل از این‌که به دنیا بیاید. جلو می‌آید و انگشتش را می‌گذارد روی چانه اش، بعد شکلک‌های بامزه در می‌آورد، بچه ذوق می‌کند و طولانی می‌خندد،صورتش چه با خنده قشنگ‌تر می‌شود، پری‌ها باید برای کاری برگردند بالا، پری پیشانی‌اش را می‌بوسد و با لبخند خداحافظی می‌کند، او بلند می‌زند زیر گریه، بیدار می‌شویم..




دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
الحمد لله..

به نگاه تو

سلام

و به زیبایی تو،

صبح به خیر..

 


 

متن، شعری از سید علی میر افضلی است.




دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
الحمد لله..

به نگاه تو

سلام

و به زیبایی تو،

صبح به خیر..

 


 

متن، شعری از سید علی میر افضلی است.




یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳
...

دیدن  آدم‌های اهل عمل، مخصوصاً توی روزگار ما خیلی کیف دارد. بابای بابابزرگ ما اینطور که می‌گویند از همین آدم‌ها بوده، کلی خاطره و حکایت جالب ازش نقل می‌کنند، یکی‌ش مثلاً این است که یک شب داشته کتاب می‌خوانده به حدیثی برمی‌خورد درباره اهمیت صله‌ی رحم، ایشان هم که یکی از خاله‌هایش را در جوانی گم کرده بوده فردای همان روز تحت تأثیر همان یک حدیث شال و کلاه می‌کند و مشقت سفرهای سخت آن روزگار را به جان می‌خرد و می‌رود تهران دنبال نشانی‌های خاله‌ی گم‌شده و دست آخر بچه‌های آن خانم را می‌یابد و برمی‌گردد و هنوز هم ارتباط‌هایی بین آن‌ها و ما هست.

یک نمونه‌ی دیگر این آدم‌ها هم، همین سید شهر ماست، دیده بودم که مقاله و کتاب و اینها کار کرده درباره درخت‌های مثمر و با الهام از قرآن سفت و سخت تأکید دارد که در فضاهای سبز شهری به جای درخت های غیر مثمر بهتر است درخت‌های میوه‌دار و فلان کاشت شود. مستندات و ادله فراوانش  را هم خوانده بودم و خیلی جدی نگرفته بودم. بعد از اولین مقاله‌اش بود انگار که توی خبرها خواندم  اولین بوستان درختان قرآنی کشور را راه انداخته. دیروز هم که بعد مدت‌ها برای دعای عرفه رفتم مصلا، دیدم توی حیاط بزرگ مصلا، باغچه‌های کوچک درآورده‌اند، توی بعضی گل‌های لاله عباسی و سرخ بود و بعضی دیگر بوته‌های گوجه و بادمجان. بادمجان‌های کوچولوی بنفش براق برای خودشان از بوته‌ها آویزان شده بودند و گوجه فرنگی‌های نقلی هم. ندیدم کسی از آن انبوه جمعیت برود و بچیند اما برای من که خیلی چشمک می‌زدند:)

فکر کردم اگر همه‌ی حدیث‌ها همین‌جوری توی دل‌ها اثر می‌کردند، یا نه، همه‌ی دل‌ها جوری بودند که حرف‌های خوب را به همین سرعت می‌گرفتند و تبدیل به عمل می‌کردند یا اگر همه‌ی مقاله‌ها و کتاب‌ها حتی در مقیاس همین‌قدر کوچک هم مصداق بیرونی پیدا می‌کردند، زندگی‌ ما چه شکلی می‌شد..




شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
...

نکند صدایم کرده باشی و من نشنیده باشم؟




سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
وقت و بی‌وقت

کتاب‌ها هم زمان و سن و سال دارند انگار واقعا!

اول بار وقتی برای مصاحبه با یک آدم جاافتاده ای رفته بودیم و وسط حرف‌هاش تکّه ای از شعر سهراب سپهری خواند با شوق جوانی  پرسیدم پس سهراب هم می‌خوانید؟ جواب داد "می‌خواندم!" تا چند وقت بعدش فکر می‌کردم که این می‌خواندم یعنی چی؟ یعنی الان دیگر وقت نمی‌کند که بخواند؟ دوست ندارد که بخواند یا چی؟

بعدترش یک همکاری داشتیم که تشنه‌ی کتاب و جرعه‌ای آب گوارا بود برای کوزه‌های خالی‌اش، من آن‌وقت‌ها هنوز توی داستان‌های مصطفی مستور و امیرخانی و اینها می‌گشتم. یکی از مختصر مفیدهایش را معرفی کردم که تحویل نگرفت و گذاشتش کنار و گفت گم شده اش اینها نیستند دیگر! تا چند روز درگیر این "دیگر"ش بودم، یعنی قبلا گم شده‌اش بودند؟ الان چرا نیستند؟

عید پارسال بود که درگیر و دار به هم دوختن زندگی از هم گسیخته‌ات بودی، فکر کردم عیدی برایت "چهل‌نامه" نادر ابراهیمی را بخرم کمکت می‌کند، فکر کردم چیزی نیست که کهنه شود، بعدترش اما همیشه دیدم کتاب را گذاشتی یک جای خوب  محترمی اما هیچ‌وقت ندیدم بخوانی‌اش یا ازش صحبت کنی. حس کردم انگار واقعاً این را باید خیلی قبل‌ترها یکی به دستت می‌رساند و الان گم‌شده ات از این جنس نیست.

تعطیلات نوروز امسال، وقتی "رؤیای تبت" را دست گرفتم که بخوانم هنوز یادم بود که "پرنده‌ی من"ش را دوست داشتم و فضاها و قلم این نویسنده برایم جذاب بوده، اما وقتی وسط‌هایش دیدم دیگر آدمِ رفتن توی آن فضاها و خواندن آن دیالوگ‌ها و سهیم شدن در آن دغدغه‌های زنانه نیستم و کتاب به آن تر تمیزی را دقیقاً انداختم کنار، فهمیدم نه، انگار واقعاً کتاب‌ها هم زمان دارند...به وقت و بی‌وقت دارند، مثل همه‌ی چیزهای این عالم...




دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
بِی بِی چک دیگه چیه؟

 منتظر نشسته بودیم نوبت‌مان شود و با خانوم جوان بغل دستی صحبت سر انداختیم تا زمان کوتاه‌تر شود، دختر هجده نوزده ساله‌ای با چشم‌هایی که هم توش نگرانی بود و هم اشتیاق و سرزنده‌گی، صندلی کناری نشست. گفت که نوبت قبلی نداشته و از شهر بغلی آمده تا آزمایش بارداری‌اش را نشان دهد، فهمیدیم که با همان پسر جوانی که دم در مطب بی‌قرار بال بال می‌زند عقد کرده‌اند و وسط‌های زمستان قرار عروسی دارند. به قول خودش به خاطر اینکه لو نروند آمده بودند اینجا دکتر و آزمایش.خانوم جوانِ این‌وری، ازش پرسید بی‌بی چک استفاده می‌کردی خب. دختر حیران گفت بی بی چک دیگه چیه؟! خنده‌ام ولو شد روی موزاییک‌ها، دختر هی لب می‌گزید و می‌گفت اگه مثبت باشه چی؟چیکار کنم؟گفتم خب الان از جواب آزمایشت معلومه دیگه، کوش؟ از توی جیب شلوار لی‌اش یک برگه‌ی چندبار تاشده را درآورد، یاد برگه‌های امتحانی مدرسه افتادم که هروقت نمره کمی گرفته بودیم همین‌جوری تا می‌زدیمش که کمتر جلوی چشم باشد، جوابش مثبت بود،چه مثبت خوبی هم، گفتم مبارک‌تون باشه، مثبته، خدا بخشیده دیگه. دختر چشم‌هایش را محکم فشار داد روی هم و لبش را عمیق‌تر گزید. خانوم بغل دستی پرسید حالا می‌خواین چیکار کنین؟ زمستون که نمیشه عروسی بگیرین با این وضع، دختر گفت خب الان که فکر کنم خیلی کوچیک باشه، می‌شه سقطش کرد،ها؟ من که خیلی سریع همان اول رفته بودم توی تیم بچه! آمدم بگویم حیفه بابا،خب عروسی را بندازید جلوتر، حالا که خدا خواسته و مامانِ خیلی جوان شدی. اما نگفتم و فقط همان کلمه اولش را گفتم. خانوم بغل دستی هنوز تیم‌اش را معلوم نکرده بود و نگرانی‌های دختر را هم می‌زد. وقتی داشتم می‌رفتم دختر هنوز منتظر نشسته بود، چشم‌ها و لبخند خیلی جوانش خواستنی بود. باهاش بای‌بای کردم و زدم بیرون،

الان فکر می‌کنم که کاش فرصت زندگی‌ را نگرفته باشند از این بچه‌ای که اولین بار خبر بودنش را من به مادرش دادم.




چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
خوش به حالِ گلِ قالی

همیشه غبطه می‌خوردم به رابطه‌شان، به این‌که عروس و داماد و نوه دارند اما هنوز این همه با هم، همدل و هم‌آهنگند. به غذایی که ظهرها توی نایلکس برای مرد از خانه فرستاده می‌شد، به تلفنی که زن می‌زد و سراغ مرد را می‌گرفت که "شبکه چار داره یه مستندی پخش می‌کنه، گفتم اگه به درد کتابی که داره می نویسه می‌خوره براش ضبط کنم"، به رفت و‌آمدهای‌شان که خیلی‌اش با هم بود،به زن که پایه‌ی کارهای علمی و فرهنگی مرد بود، به مرد که از میان حرف‌هایش احترام و صمیمیت با  زن می‌تراوید. به این که دوستم می‌گفت هربار برای ویرایش کتابش و ... آمده‌اند درِ خانه ی ما، دوتایی بوده‌اند، به همکارم که می‌گفت سفرهای خانوادگی که جای خود، هر سفر کاری هم که راه داشته باشد هم‌سفر می‌شوند، کاری هم به برنامه‌ی بچه‌هایشان ندارند که می‌توانند بیایند یا نه.

به این‌که وقتی کارت دعوت جشن ازدواج‌مان را برای مرد برده بودم گفته بود سعی کن هوای حریمی که بین‌تان هست را خیلی داشته باشید، توی هر خوشی و ناخوشی، هر کامیابی و ناکامی، شوخی و جدی، این حریم و حرمت رابطه از میان نرود.

حالا فکر می‌کنم یک زندگی، اگر بخواهد این مدلی باشد، اگر بخواهد به چنین کمال و پختگی‌ای برسد لزوماً نباید از اولش این باشد، ساده‌تر بگویم:حس می‌کنم زندگی مشترک، رو به کمال است، هر روزش از دیروزش بالغ تر و آدمی زادی تر می‌شود.

آدم‌هایش از ابتدا لزوماً شبیه مرد و زن اول این متن نیستند، اما کم کم می‌توانند بشوند، آب‌دیده شدن، وصل‌ترشان می‌کند به زندگی و به یکدیگر و به قدر دانستن و مراعات کردن و هم‌آهنگ شدن.

شاید در این مسیر از راه‌های خفنی هم گذشته باشند، شاید سر از پرتگاه‌هایی درآورده باشند که اگر فرشته‌ای به دو دست دعا نگه‌شان نداشته بود می افتادند، یا حتی افتاده باشند،شاید مقایسه کرده باشند، شاید پشیمان شده باشند از انتخاب هم، شاید حتّی کج‌ رفته باشند و وسط‌های راه دل‌شان فهمیده باشد که  راه اشتباهی را هرجایش که فهمیدی اشتباه است، برگرد، شاید انبارِ با هم بودنشان به قول مولوی موش داشته باشد و هرچه توش گندم ذخیره می‌کنند از این ور کم شود و ته بکشد، شاید خودشان برای موش‌ها نامه‌ی فدایت شوم فرستاده باشند، اما یک جا فهمیده باشند که این انبار مال آن‌هاست و هیچ وقت در این دنیا و آن دنیا شریک هیچ موش حتی عزیزی نخواهند شد، و خیلی شایدهای دیگر که به نظرم توی هر زندگی‌ای مخصوصاً زندگی‌های جوان امروزی دور از ذهن نیست، اما تهِ تهِ همه ی اینها اگر به خانه برگشته باشند و "قدر" دانسته باشند..

هیچ‌کس معصوم نیست، هیچ دو نفری را هم سِت  نیافریده‌اند اما روش سِت شدن را یاد داده‌اند، این هم هزینه دارد، گاهی پای آخرین فاکتور پرداختی آدم، تکّه های دلش را می‌نویسند.

روانشناسی و معلمی بلد نیستم، اما به گمانم یک اصول واضح خیلی کلی مثل احترام و اخلاق و صداقت و اینها هست که اگر باشد، اگر قانون زندگی باشد می‌شود که  زندگی بشود قالی کرمان..




چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
...

به نظرم یکی از نذر و نیازهای آنهایی که در مسیر درمان برای بچه‌دار شدن هستند این باید باشد که اگر به لطف خدا نتیجه گرفتند حتماً دست‌کم یک روز بروند توی یکی از همین کلینیک‌های درمانی، بنشینند روی صندلی های انتظار و به زن‌های غمگین و نگران، بشارت و امیدِ "شدن" بدهند.

مبارکت باشد خانوم:)




پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳
آفتابه لگن

زدم همان نسخه‌های بدوی واتس آپ و وایبری که با گوشی درِ پیت‌م اعلام سازگاری کرده بود را هم غیر فعال کردم. سحر بود که نشسته بودم فکر کردن که این قدر نزدیکی و بی‌فاصله‌گی بین آدم‌ها  توجیه دارد یا نه؟ یک مروری کردم به کار کردن چند ماهه با همین نرم‌افزارها و به قول خودشان هیستوری چت‌شان را چک کردم، دیدم به جز یکی دوبار که فایلی را فوری فوتی نیاز داشتم و داشتند و فرستادند و فرستادم باقیش بی رودر بایستی حرف مفت بوده و بس.

دلم فاصله و حریم خواست از دیگران، دیدم از دینگ و دونگ هر لحظه و به دنبالش چسباندن گوشی به خودم بدم می آید، فلذا با دل و جرأت پاک‌شان کردم.

هنوز یادم هست که گفته‌اند و گفته‌ام این‌ها همه ظرف‌اند و بستگی دارد چی درشان ریخته شود، پاک و گوارا یا مسموم و فلان، اما خب من راستش  از این ظرف‌ها همین‌جوری اش هم زیاد دارم و  دلم "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" نمی‌خواهد ..




یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
فکر کردن با صدای بلند

توی خانه بودن با همه خوبی‌ها و امن بودن و آرامشی که دارد و آدم برای خودش پادشاهی می‌کند اما راستش اعتماد به نفس را در مواجهه با بیرون خانه انگاری کم می‌کند. دیروز که بعد مدت‌ها حبس خانگی،رفتم کتابخانه عمومی کتاب بگیرم یا بعدش رفتیم دندان پزشکی و داروخانه برای دندان برادر، احساس دست و پاچلفتی بودن داشتم، احساس اینهایی که از توی غار بیرون آمده‌اند،یا وقت خریدن یک بطری شیر دیدم چقدر دعوا دارم با فروشنده! چه خبر است خب؟حالا شیرش تاریخ گذشته یا هرچی،نخر!چرا می‌جنگی با مردم؟




پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
اردیبهشت

بعضی این درختای نورس،همچین خوش قد و قامت و قشنگ وایسادن و همچین برگ‌هاشون سبز روشن و تمیز و براق و ترگل ورگله که آدم دلش می‌خواد بره جلو دوتا بوس آبدار ازشون بکنه.

مخاطب خاص:چندتا نهال گردوی پشت اتاق ما.




جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
جیغ و جار حروف

این وبلاگه چه شیرینه.

(+)




شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
صدای تو خوب بودها!

خستگی ته سال را کول کرده بودم و پژمرده نشسته بودم وسط شلوغی خودم که تلفن زنگ خورد، یک صدای فول انرژی خوشگلی از آن ور خط اسمم را صدا میزد و خواست که بشناسمش.صدا آنقدر عاطفه و انرژی توی خودش داشت که قلبم به وجد آمده بود و نمی‌گذاشت حافظه‌ام توی کشوهای به هم ریخته‌اش سرچ کند و به خاطر بیاوردش. گفتم بیش‌تر حرف بزن تا بشناسمت خب، که نشناختم البته.

لادن بود، یکی از دخترهای شلوغ پرماجرای دوران دبیرستان، با شنیدن صدایش دلم برای صدای پرانرژی خودم تنگ شد، با خودم گفتم تو کی اینهمه وا رفته و شل و ول شدی که من نفهمیدم؟ دلم هوایی چشم‌های پرشور و صدای پرذوق آن روزهایمان شد، گفتم خدایا، توی حال خوبی که امسال عیدی می‌دهی به ما، مرحمتی کن و آن صدا و آن چشم‌ها را هم به ما برگردان. یک جایی وسط این شلوغی‌ها -که خودت در جریان‌ هستی- گم‌شان کردیم.




جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
...

یک بیت قشنگی علی اکبر لطیفیان دارد که می‌گوید "ما را به جبر هم که شده سربه زیر کن/خیری ندیده‌ایم ازین اختیارها". قبل‌ترها هروقت جایی میدیدمش کلی فکر میکردم که یعنی چی؟ مثلا چطوری به "جبر" آدم را سربه زیر کنند؟ یعنی خدا بیاید گردن افراشته و نفس"بلدم-بلدم"آدمها را بگیرد و خفت‌شان کند و بنشاند سرجایشان؟ بعد تکلیف این"اختیارها" چی میشود؟ گیرم که خیری هم ندیده باشیم ازشان.

این یکی دوسال اما،نزدیک‌ترین معنی که برای این"جبر" پیدا کرده ام،"گذر زمان"است، "سن و سال" است، هرچی گذشته و سال بعد سال آمده سربه زیرتر شده‌ام، زمان باد دماغ آدم را خالی می‌کند، به تو می‌فهماند که در مسند قضاوت و دانای کل نیستی،باید آهسته و سینه‌خیز از بالای آن منبر بیایی پایین دنبال یک لقمه حرف حساب. که خبری نیست، که کسی نیستی.

گذر زمان، داد و هوارم را خوابانده،از "اختیارها"ی خودم پناه آورده ام به دامان عقل کل،کم‌حرف و بی‌زبان،با "الامان"هایی که آمارشان بیشتر شده. "سوزن" هم اگر زده‌ام به کسی، "جوال‌دوز" بوده که هرروز به خودم زده‌ام. سربه زیر شده‌ام و سبک و آرام. مثل هر جزء دیگری در آفرینش، که گردن‌کشی نمی‌کند، شاخ و شانه نمی‌کشد، می‌داند که عددی نیست توی این دم و دستگاه عریض و طویل، می‌داند که اگر تنها رفیقش او باشد می‌تواند توی همین سربه زیری پادشاهی کند، می‌داند که "آزادی"اش را وام‌دار اوست و نباید به هیچ قیمتی به "هیچ کس" بفروشدش و شاد است و رقصان و خندان و عذرخواه از همه روزهایی که "سربه هوا" گذشته‌اند.




چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
برعکس

توی عکس،مژگان عینک آفتابی زده و کلاه لبه‌دار روی مقنعه‌اش گذاشته و مثل همیشه شیک ایستاده،من هم با لب پر خنده دست انداخته‌ام دور گردنش و او دستم را توی دستش گرفته،یک‌جوری خوشحالی از توی چشمهایم می‌تابد،خوشحالی داشتن لحظه‌ای که دوربین دارد ثبتش می‌کند.

توی عکس، به جز ما دوتا،آن عقب‌تر،تصویر محو دختری هست که با بهت و غم دارد به دوربین نگاه می‌کند،انگار دوست دارد به جای ما نقش اول عکس باشد. قرار نبوده توی قاب تصویر باشد،شاید هم‌کلاسی کلاس پنجمی ما وقت گرفتن عکس ناشی‌گری کرده. شاید اتوبوس دخترهای ابتدایی وقتی از اردوی اصفهان برمی‌گردند خیلی تلق تولوق می‌کرده و نمی‌شده در حال حرکت عکس بهتری گرفت.

  

 

دختری که تصویر ماتش پشت سر ماست آن روزها دوست ما نبود، دخترخاله یکی از هم کلاسی‌هایمان بود از یک مدرسه دیگر. اصلا آن روزها ما نیاز به دوست شدن با کسی نداشتیم، خودمان دوتایی زلزله‌های مشهوری بودیم برای خودمان،هم‌دل و بلبل‌زبان و پرشیطنت،با اعتماد به نفس فراوان. او،توی عکس شاید با حسرت همین چیزها دارد نگاه‌مان میکند.

حالا اما، بعد nسال روزگار جوری چرخیده که آن دختر، از آن عقب‌های عکس آمده جلو،خیلی جلو،جلوتر از من،من روی تخت دراز کشیده‌ام و او در خانه خودش پرستارم شده است، پرستار مهربانی که چشم و دل لرزان من، توی شهر غریب به بودن او قوت می‌گیرد.دستم دیگر دور گردن مژگان نیست و از من تا مژگان هزار فرسنگ فاصله است.

دختر را روزگار قوی کرده و روی پای خودش سفت و محکم نگه داشته، خیلی محکم‌تر از ما.حالا نوبت من است که از آن عقب‌های عکس،با تصویری مات به این آمیخته محبت و استواری با حسرت نگاه کنم و او آن جلو توی دوربین به زندگی لبخند بزند. 

روزگار آدمها را می‌چرخاند،جاها را عوض می‌کند و قشنگی‌اش به  همین است..

 

پی نوشت:

- ممنون فاطمه عزیز به خاطر همه چیز.

-عکس پر کشید رفت:) 




دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
تا تو با منی زمانه با من است

 عاشق آدمایی هستم که صبورانه و امیدوارانه و با نشاط از داشته‌هاشون و فرصتهای ساده دم دستشون برای قشنگ زندگی کردن استفاده می‌کنن، بدون اینکه مدام پیله کنن به روزهایی که هنوز نیومدن و یا به آدمایی که تو زندگی شون به طور جدی به هر دلیلی وارد نشدن.

عاشق آدمایی‌ام که غر نمی‌زنن،کار می‌کنن،برای بهتر کردن اوضاع تلاش - حتی تلاش‌های خرده ریزه-می‌کنن ،درس می‌خونن، می‌خندن، اشک می‌ریزن و .... زندگی می‌کنن.

یا لیتنا کنا معک حتا :)




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
فاطمیه

مرد میانسال است،با موهای نیمه سفید، با زنش نشسته‌اند صف جلویی، مداح مثل ‌نوحه خوانهای زمان جنگ،فاطمیه می‌خواند، دلم می‌رود،حس می‌کنم توی حسینیه دوکوهه نشسته‌ایم مثلا،هوا هوای شهداست،هرچند این حرف خیلی گنده‌تر از دهانم باشد..

مرد، تیپش خیلی معمولی ست، مثل مغازه دارها،کاسب‌های خیلی معمولی،سر به زیر نشسته و یک نفس گریه می‌کند، مثل این بارانهای بهاری  که رگبارند و تو هی می‌گویی با این شدت که دارد می‌بارد دوام ندارد، الان تمام می‌شود. اما تمام نمی‌شود، تا آخر آخر که همه دارند کیسه پلاستیکی کفش هایشان را برمی‌دارند تا از رواق امام خمینی بزنند بیرون،پر چادر مشکی زنش را می‌گیرد و صورت خیس اشکش را پاک می‌کند و می‌روند..




چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
این چرتکه را زمین بگذار

   از بچگی یک نفر دور و بر ما بود و هست که یک اخلاق خاصی داشت، آن اخلاق خاص مهربانی و لطف و کمک همه جوره‌ی غلیظ و همه جانبه بود به وقت صلح و دوستی و "همه چی آروم بودن".محبت‌های عجیب و غریب،آنقدر که خواهر در حق خواهرش شاید زود به زود نکند یا تنبلی‌اش بیاید بکند، دیگران را هم به این هم‌یاری وا می‌داشت و استارت‌شان می زد، در هر مراسم و مناسبتی جلو می‌افتاد و خودش را می‌کرد ستون اصلی آن اتفاق تا به بهترین شکل ممکن برگزار شود و تا آخرش هم می‌ماند.

من همیشه از این آدم می‌ترسیدم،چون این ور خوب ماجرا بود و ور بد ماجرا درست از جایی شروع می‌شد که آن کار تمام می‌شد و ما به جز "یک تشکر صمیمانه" ساده جواب دیگری برای این همه بودنِ داغ‌تر از آش نداشتیم.اما ظاهرا سپاس و احساس قدردانی و آرزوی جبران متقابل برای او کافی نبود.اینجا بود که طرف خستگی‌ای که در تنش مانده بود را به رو می آورد و ما باز جز "ابراز شرمندگی ازین که به خاطر ما به زحمت افتاده" و "راضی به این همه زحمت نبودیم به خدا"نداشتیم.

بدتر ازینش را وقتی می دیدیم که تقی به توقی می خورد و دیگر "همه چی آروم نبود"،ورق برمی‌گشت و آن افراط در دوستی تبدیل می‌شد به افراط در دشمنی.آبرویی ازمان پیش هر غریبه و آشنایی می‌رفت که چشم‌مان گرد می‌شد،طومار محبت‌ها و لطف‌هایش به ما و ناسپاسی ما را با اشک و آه به هرکجا که بیشتر ما را بسوزاند و برایمان سخت تر باشد ارائه می‌داد.نفرین‌های غلیظ و فجیع می‌کرد و اشک حضار را در می آورد.بعدترش باز خودش آشتی می‌شد و بر می‌گشت و قصه آن محبت‌ها و دوستی‌های دوست نداشتنی اش را از سر می‌گرفت.

هراس من همیشه ازین بود که خودم روزی رفتاری شبیه این آدم پیدا کنم. محبت کنم و از این محبت طلبکار شوم.

برای خودم قانونی گذاشتم که فقط و فقط به کسی  خیلی محبت کنم و برای کسی تب کنم و بمیرم و که از ته ته قلبم دوستش داشته باشم. دوست داشتنی برای خودم و نه وابسته به رفتار او، که اگر فردا انتظاری برآورده نشد یا ورقی برگشت و چهره  و رفتار تازه ای از طرف مقابلم دیدم دلم نسوزد که من ال کردم و بل کردم پس چرا او اینطور پاسخ داد. هرگز از خرج کردن وقت و عاطفه و انرژی برایش پشیمان نباشم و بگویم من به احترام احساس و تشخیص و اعتماد آن لحظه‌ی خودم چنین کردم.جوابش هرچه باشد،باشد...

 




جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
جمعه ها

لیست نوشتم:

تمیزکردن آشپزخانه

گردگیری هال و اتاق

مرتب کردن حیاط

ناهار درست کردن

جاروی کلی خونه

تصحیح کردن برگه ها

نوشتن عطش

الان همه اون کارای اولی انجام شدن،برا این آخری واقعا مغزم کار نمیکنه دیگه:)

همون روش قبلی خودم بهتره ظاهرا:

نوشتن عطش

ناهار درست کردن

و اگه شد بقیه شون!





جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
ابروی ما اگر کج است

یکی دوسالی هست که یک آرایشگاه جدید پیداکردم برای رفتن، ازمحاسنش یکی نزدیک بودن زیادش و دیگری خلوت بودن و درنوبت نماندنش است و این برای من یعنی خیلی.

خانوم آرایشگر تازگیها دانشجو هم شده و همراه با بچه های دانشجویش درس میخواند،علاوه براین کلی برنامه های خیریه و داوطلبانه و اینها هم دارد که فکر کنم کم کمک دارند در آرایشگاه کوچکش را تخته می کنند.

از همین روی!هروقت میروم آنجا اگر ابرو برداشتن یا مو کوتاه کردن درحالت عادی یک ربع بیست دقیقه طول میکشد، برای ما یک ساعت و ربع کمتر راه ندارد.

اولش از احوالات شخصی و تربیت فرزند و ازدواج جوانان و اینها شروع می شود بعد میرسد به نقد سیستم آموزشی - فرهنگی دانشگاه و مسائل شهر، بعدتر میرسد به مسائل و شرایط خطیر داخلی و خارجی مملکت و مستحضر هستید این روزها رسیدن به  این بحثها چه کلاف پیچ و واپیچی ست.

این بار آخری هنوز بحث نامه نگاری های حضرات پیش نیامده بود و گل بحث اش فقط قطع شبکه های ماهواره ای ایران و  وضعیت اقتصادی بود. میگفت این قطع کردن شبکه ها یعنی آخر درماندگی و بی اعصابی غربی ها،می گفت من توی خانه تا می شود با بچه ها مدارا می کنم، حتا اگر دلم هم بخواهد یک چیزی را ممنوع کنم و کامل قطع کنم به خاطر وجهه خودم هم که شده این کار را نمی کنم، اما وقتی دیگر هیچ کاری از دستم برنیاید و هیچ روش دیگری جواب ندهد از این جور کارها می کنم.

از روی صندلی که بلند شدم، اذان مغرب را داشتند می گفتند، از هول دیرشدن اصلا توی آینه نگاه نکردم ببینم آخرش وضعیت این ابروها چی شد.

خدا این دفعه که می روم را به خیر بگذراند،نامه بنویسم به مسئولین،تقاضای عاجزانه کنم کمتر به پروپای هم بپیچند و سوژه جور نکنند، وگرنه زی زی گولوی تابه تا می شوم آخرش،والا!




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

در شرایط برابر هم حتا، همیشه زنها رنج و هزینه بیشتری متحمل می‌شوند... در گِلِ خلقت مان انگار، رنج بیشتری خرج شده است.




سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
...

اوصیکم به "حرف زدن" در وقت دلخوری و دلتنگی و قهر و سوء تفاهم و فلان.




یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
داره می‌باره بارون و ...

گفته‌اند "هدیه" تجسم مادی دوست داشتن است،

چه می‌شد اگر می‌شد یک تکه از باران را هدیه داد، یا بوی باران را، یا چند نفس هوای تازه صبح را، یا یک حالِ خوب را...

سخت است که تجسم مادی دوست داشتن بشود عطر و کیف و لباس و حتا کتاب.




چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
سال نو یعنی تو

نوشته: نوستالوژی یعنی، انکار زمانِ دردناکِ فعلی.

می‌نویسم: گذشته،تمامِ صفایش را از تو دارد،

وقتی هستی، گذشته چیزی برای دل بستن و چنگ انداختن ندارد.




چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
گل من چندین ...

گل دارید توی خانه؟گلدان دارید؟ شما هم به این نتیجه رسیده اید که گل برای تازه و سبز ماندن به جز این آب دادن‌های روزانه یک چیز دیگر هم می‌خواهد؟




شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
زندگی‌ات دیر نشود بچه‌ام*

قلم حبیبه جعفریان را دوست دارم. این "نامادری"را هم که در شماره اخیر داستان نوشته بود مثل بقیه نوشته هایش دوست داشتم و از دوسه‌باره خواندنش حظ بردم. طبق عادت زیر بعضی از جمله‌هایش را خط کشیدم، مثلا اینجا را:

"بچه چیزی است و وضعیتی است که تو را به تکه تکه شدن و تقسیم شدن می‌کشاند و من هرچند می‌دانم تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی است که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد اما نخواسته‌ام و نتوانسته‌ام و ترسیده‌ام که تقسیم شوم.فهمیدم که ما( که مادر نشدن را انتخاب کرده‌ایم)و آنها(که مادر شدن را) هردو به دنبال قدرتمند بودن‌ایم و هردو در حال ترسیدن از ضعیف شدن. هردو می‌خواهیم بیشتر بمانیم و بیشتر ثبت شویم و بیشتر دوام بیاوریم ولی از دو راه. دو راهی که در نگاه اول خیلی متناقض و متفاوت به نظر می‌آیند. دوراهی که در نگاه اول، اهالی یکی اش خیلی خودخواه،زمخت،ترسو و نامهربان‌اند و اهالی آن یکی،انسان،معقول،بهتر،مهربان‌تر و فداکارتر. ولی واقعیت این است که آن‌ها مهربان‌تر و فداکارتر به نظر می‌رسند فقط چون طبیعی‌ترند. چون طبیعت به فرزندان رام،سربه راه و عاقل‌اش بیشتر می‌بخشد و کمتر سخت می‌گیرد. واقعیت این است که آن‌ها به اندازه ما و ما به اندازه آن‌ها خودخواه،جاه طلب،ضایع،قابل ترحم و...گرفتار درد جاودانگی و بیشتر ماندن‌ایم. فقط یکی راه ساده تری را انتخاب کرده است. ساده تر هم نه،راهِ راهش را انتخاب کرده. مثل فرشی که از راهش انداخته باشند،به همین خاطر کمتر خودش را عذاب داده.کمتر روحش را خراشانده و کمتر با خودش و هستی دست به یقگی کرده و خب بیشتر حالش را برده."

 

مریم عزیز دعوت کرده برای نوشتن در این باب، راستش قصد رد یا تأیید این نوشته را ندارم،حس نوشتن از خوبی‌های بچه داشتن یا بدی‌هایش را هم، اما فقط یک چیزی را می‌دانم و با همه پوست و گوشت و استخوانم چشیده‌ام، آن هم این که بعضی از آدمها دقیقا همان فرشی هستند که از آغاز به راهش نیفتاده‌اند، به قول نویسنده همیشه با هستی دست به یقه هستند و روح پرخراشی دارند از پنجه انداختن‌های مدام. این آدم‌ها به هر مرحله از زندگی که پا می‌گذارند همین جدال‌ها را با خودشان دارند،به تحصیل،به شغل،به دوست داشتن،به عاشقی کردن، به انتخاب کردن،به بچه داشتن....

حرفم خام است و استدلال منطقی پشتش نیست اما این آدمی که نشسته توی قلب من و دارد سخنرانی می‌کند می‌گوید این را هم بنویس که خدا، بعضی‌ها را از همان اول "به راه" پهن نکرده، حالا یا حکمت بوده یا امتحان یا عشق می‌کند این طوری ببیند‌‎شان یا هرچی، اما رزق مقسوم‌شان همین "به راه نیفتادن" است.

این‌ها اگر بچه هم داشته باشند، "پدر" و "مادر"نمی‌شوند آن‌جوری یا آن‌قدری که بقیه پدر و مادر هستند.

من هم یکی از همین فرش‌های بی‌راه‌ام، با همه‌ی این توصیف‌هایی که خواندید. بلدم الان این پست را پاک کنم و به جایش یک متن خوش‌رنگ و آب در وصف موهبت مادرشدن و لذت بوسیدن لپ گلی بچه و تکامل یافتن به واسطه داشتن فرزند و امثالهم بنویسم، بلدم حتا در این باب روضه بخوانم و به وجد بیاورم، اما این بی‌راه بودن نمی گذاردم.

این چیزی نیست که کسی به‌ش افتخار کند، یک رنج مدام است، خیلی سعی کرده‌ام که این‌طور نباشم،ادای خیلی چیزها را درآورده‌ام،ادای به‌راه افتادن را، ادای معمولی و ساده و طبیعی و خوشبخت بودن را، اما آزاردهنده است که ته‌ِ تهِ همه‌ی این‌ها خودم می‌دانستم که این نیستم، و زندگی را دارم بازی می‌کنم.

یک دیدگاه خفن‌تری هم دارم، آن هم این‌که اگر بچه، به قول قرآن "هبه"است،"هدیه" است، پس داشتن یا نداشتنش چندان هم انتخابی نیست. حتا در "نخواستن"اش هم، حکمتی نهفته، خیال می‌کنیم که نمی‌خواهیم، خیال می‌کنیم که اگر طلب کنیم تقدیم‌مان می کنند، اما من همین نخواستن را هم از چشم عزیز خودشان می‌بینم.

 

 

* تیتر وامی از وبلاگ "لی‌لی" است.

 




پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
آن روز که با تو می‌رود نوروز است

بعضی‌ها هم این شکلی هستند، وجودشان گرماست، نفس‌شان بهار. هرجا می‌روند، با هرکس می‌نشینند، استارت می‌زنند، حرکت می‌آفرینند.

یکی مثل من را از خمودگی زمستان می‌رسانند به بهارانه‌های این روزها. به شوق کاشتن درخت‌های تازه، به ذوق خرید کتاب عیدی برای شونصدتا بچه قد و نیم‌قد فامیل، به وصله پینه کردن رابطه‌های بریده... به چشم در چشم خدا، ذکر شکر خواندن ...




شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
خداحافظ خانم سیمین دانشور

  این یکی نوشته بود: “آخ که تو چقدر خوب می‌نویسی، چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث) از تو عقب‌ترم… بی‌خود نیست که روزبه‌روز لاغرتر و نحیف‌تر می‌شوی. این هنر نمی‌گذارد تو جان بگیری؛ مثل عشقه پیچیده دورت… شده‌ای مثل گلادیاتورهای قدیم…”

آن یکی جواب داده بود: :”از کاغذهایت -گرچه چیزی نمی‏‌نویسی- پیداست که تو هم حال مرا داری، ولی این هم هست که برای غصه‏‌های تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که توجهت را جلب می‏‌کند و نمی‏‌گذارد زیاد ناراحت باشی و این‌قدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می‏‌برد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودی‏ که حالت «بهتر از آن است که متوقع بودی». بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستانِ بی‏‌بو و بی‌خاصیت من می‏‌افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می‏‌نویسی و همین انصراف‌خاطر اجباری، ‏خودش بزرگترین کمک‏‌ها را به تو می‏‌تواند بکند…”

و باز نوشته بود: “هیچ می‏‌دانی که یک هم‌چه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلا تو بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

این یکی نوشته بود: “دلتنگی تو همیشه با من بوده و هست و از همین حالا برای دیدنت شمارش معکوس را شروع کرده‌ام…”

یکی دوسال پیش، شبی که خواندن کتابِ نامه‌های سیمین و جلال تمام شد، رفتم سراغ جستجوی عکس‌های امروزِ سیمین دانشور. ته کتابِ نامه‌ها پر بود از عکس‌های سیمین دانشورِ جوان که از چشم‌هایش هم مثل کلمه‌هایش شور زندگی می‌بارید؛ شور زندگی یا شاید شوق ِ داشتن همراهی مثل جلال.

می‌خواستم عکس‌های امروز خانم دانشور را هم ببینم. دیدم و شاید کودکانه باشد گفتن اینکه تا صبح آن شب، به جای خواب از چشمم قطره جاری بود.

توی چشم‌های سیمین دانشور دنبال آن شور می‌گشتم، و غصه‌دار شدم برای این همه سال تنهایی و بی‌جلال سر کردن. آدمی که طعم چنان دوست‌داشتنی را چشیده باشد، قلبی که یک‌بار از تجربه‌ی یافتن همراهی آن‌چنان به شوق آمده باشد، چطور می‌تواند از سال ۴۸ تا الان بی این شوق سر کند؟

 

حس می‌کردم که چه سخت باید باشد. رفتم و گزارش‌هایی را که دیگران در جشن سالگرد تولدش نوشته بودند، خواندم. دلم می‌خواست کسی در این گزارش‌ها و خاطره‌ها، چیزی نوشته باشد که این حرف من را رد کند؛ که بگوید نه این‌طور هم نیست، دانشور دارد زندگی‌اش را می‌کند، توی سرش هنوز «سو و شون»های نانوشته دارد و شور زندگی هنوز از چشم‌هایش می‌بارد، اما کسی این‌طور که من دلم می‌خواست روایت نکرده بود.

هم‌ذات‌پنداری عجیب و غریبم با خانمِ سیمین، که از سر صمیمی‌شدن و از نزدیک دیدن رابطه قشنگ دونفره‌شان در آن نامه‌ها بود، آن شب را یک شب بارانی کرد.

تا دیشب که خبر رسید “سیمین دانشور هم رفت”… . اولش، دلم گرفت و بعد یاد آن شمارش معکوس افتادم که بالاخره به صفر رسید و وقت دیدار شد. یاد آن همه سال بی‌جلالی‌اش که بالاخره تمام شد.

یاد جلال که گرچه نوشته بود «من اینجا ماندنی شدم»، ولی چه زود رفتنی شده بود. یاد سیمینی که جلال به او گفته بود: “بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

یاد خودش، در همان عکس‌هایی که از چشم‌هاش شور زندگی می‌بارید، یاد “سو و شون” که نوشته بود:
«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شَهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رساند و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

خداحافظ خانم سیمین دانشورِ عاشقِ عزیز… پایان بی‌جلالی‌ات مبارک.

 

 پی‌نوشت: این یادداشت اول بار در چارقد منتشر شده است.




شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
بسم الله...

پناه می‌برم به بهاری که تویی، از شر تمام پاییزهای بی‌وقت 




دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
در بازگشت از مجلس ختم

هی راه به راه، صد جا گفته روزی که ‌می‌رسید تنها آرزوی‌تان این است که برگردید، که فرصت دوباره داشته باشید، التماس می‌کنید حتا.

این همه تکرار برای این است احتمالا که توی کله‌ی پوک ما فرو برود این بودن ارزش دارد، بعد ما نشستیم دور هم که کاش نبودم و کاش می‌رفتم از اینجا و از این آیه یأس‌های خوشگل تریپ شاعرانه که حفظیم، حق‌مان است به خدا یکی بزند پس گردن‌مان.




دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج ساله شد.




دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
افتاده گی آموختیم

گذشت زمان آدمها را افتاده می کند.افتاده شدی ، افتاده شدم.

تویی که عارت می آمد یک تشکر خشک و خالی کنی حالا آخر هر کار خیلی کوچولویی برمی‌گردی می‌گویی ممنونم ازت.

تویی که هرآن ممکن بود ول کنی و بروی بی‌آنکه خودت را مسئول تمام کردن بدانی،حالا اگر موقعیت خداحافظی پیش نیاید حتماً بعدش می‌گویی که ببخش،بی خداحافظی رفتم.

منی که فکر می کردم به رو آوردن درونی ترین حس ها کار خلافی ست و آدم باید تا می تواند چیزی از خودش بروز ندهد مبادا به غرورش خدشه ای وارد شود حالا برعکس شده ام.

فکر می کنم غرور این قدرها هم ارزشش را ندارد.حالا خیلی راحت از احساس خودم حرف می زنم و هیچ فکر نمی کنم که سبک شده ام یا چیزی ازم کم شده است.

گذشت زمان،دیدن آدم های مختلف،از سر گذراندن رویدادهای مختلف و تجربه کردن نگاه های مختلف آدمی را وا می دارد که قدر خیلی آدم ها و نگاه ها و رویدادها را بداند.

 

پی نوشت:

کار ناتمام زیاد دارم،چند صباحی این وبلاگ در تب و تاب به روز شدن نباشد بل‌که من هم خودم را قدری جمع و جور کنم.فعلاً!




چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
من سخت کند و کودن‌م

 معلم سوم ابتدایی اهل زدن بود.خیلی که کفری می‌شد خط کش چوبی پنجاه سانتی را می گرفت و به درس نخوان‌ها می گفت :دستت را بیار جلو! بچه دست لرزانش را با اکراه می آورد جلو و شتلق !

من شاگرد تنبل ها را دوست نداشتم،با بدجنسی تمام وقتی بعد از صدای شتلق، دست سرخ شده شان را پس می‌کشیدند و فریاد می زدند می‌خندیدم.

نمی دانستم بعدها ،بارها و بارها روزگار کودن بودن خودم را به رخم خواهد کشید و دستم سرخ خواهد شد از چوب اشتباه های خرد و ریز...گیریم هیچ کس نبیند و نباشد که هر هر بخندد...




سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
در بهانه جویی‌ها

  گفتی آدم در اصل از خودش خسته می‌شود،بعد الکی برای این‌که خودش را گول بزند گیر می‌دهد به دیگران،به خانه و زندگی و دوست و زن و شوهر و محل کار و لباس و قیافه و ...،بهانه‌جویی می‌کند و کولی‌بازی درمی‌آورد.

ولی تهِ ته‌ش می‌داند که دردش چیست،که حوصله‌ی خودش را  ندارد،تاب تحمل به دنبال کشیدن سایه‌ اش را ...




شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
به باغ همسفران

 از چاه مدام باید آب بکشی تا آن گل‌آلودهای اولش از بین برود،تا برسی به آب زلال و پاک،آبی که لاجرعه باشد که عطش‌‌شکن باشد.

از قلبت هم همین طور،از مغزت هم همین طور،بیکار و علاف که رهایش کنی هر روز گل‌آلود تر می شود،روز به روز باید چکش کنی،باید تکلیفش بدهی،ازش بخواهی،مثل باغچه می ماند،رهایش که کنی به یک هفته نمی‌کشد که پر می‌شود از علف‌هایی که تو نمی شناسی‌شان،که کاشته‌ی تو نیستند،شاید بذرشان را مسافری‌که رد می‌شد انداخت ‌توی خاکت و تو نفهمیدی،شاید بذرشان در جمله ای که کسی یک روز به قلبت گفت پنهان بودند،شاید باد -به وراثت- از گذشته‌ها به خاک تو رسانده باشد.

علف‌های هرز زود قد می‌کشند،دو روز نگذشته می‌شوند قدِ خودت،مقاوم اند،اغلب برگ‌های زمختی دارند و دانه‌هایی که به این زودی‌ها از رو نمی‌روند ،از بین بردن‌شان خیلی صبوری و مجاهدت می‌خواهد،جهاد اکبری باید کنی تا دوباره باغچه بشود همان باغچه‌ی ناز خودت،که بشود دست کسی را گرفت و برای دیدن و گشت و گذارش دعوت کرد،که عطر گل و ریحانش برگردد...

روزگارِ ما همین است،

و این نوشتن‌ها اگر تنها کارکردشان کشیدن آب از چاه باشد و چک کردن باغچه‌ ،باید کلاه‌مان را بیندازیم بالا ...

 




سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
نیفتی یه وقت

 ماها معمولاً از همان جایی که خیلی ادعایش را داریم خراب می کنیم،آن هایی که همیشه از تحمل مخالف و سعه صدر و رفتار مبتنی بر ادب و اخلاق و نقدپذیری و امثالهم دم می زنند.اتفاقاً درست جایی که از این بُعد در معرض آزمون  قرار می گیرند نشان می دهند که چه آدم های گستاخِ خشنِ پرده دری هستند.دست به دامن شیوه ها و الفاظی می شوند که دیگرانِ بی ادعا در این زمینه به ندرت از آنها استفاده می کنند.

همین طورند دقیقاً آن هایی که  فکر می کنند خدا و پیغمبر فقط مال آنهاست و کتاب الهی و احادیث معصومین و ...فقط برای آنها صادر شده و دیگران فقط مستوجب ارشاد و موعظه و هدایت اند ،آنها هم اغلب از همین جا کله پا می شوند،در بهترین حالتش سر بلند می کنند می بینند یکی از پاره های تن شان از همین مستوجب ها از آب درآمده و در حالت های شایع ترش خودشان دسته گل  به آب می دهند، یک عمر "منع کرده" را دچار می شوند.

قاعده انگار همین است،معمولاً سربه زیرترها و بی ادعاها بهتر عمل می کنند.

من هر وقت با غرور از همین پله های جلو دانشگاه خواستم بالا بیایم نزدیک بوده کله پا شوم،چون حواسم پرت شده به نگاه دیگران به جای پله و گام های خودم...

 

 




سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
رفته دیگه حالا!

کاش قانون شود پشت سر آدم ِ رفته هم حرف نزنیم ،همان طور که پشت سرِ مرده نباید...




یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
به احترام تفاوت ها

 خیلی وقت ها از آدم هایی که دوست شان داریم رفتارها و واکنش هایی می بینیم که انتظارش را نداریم،به نظرمان منطقی و درست و طبیعی نمی آیند،انتظار داریم طور دیگری واکنش دهند .

تازه گی ها فکر می کنم اگر این آدم های دوست داشتنی، واکنش ها و رفتارهای شان همانی باشد که ما انتظار داریم،همان کاری را بکنند که اگر ما باشیم می کنیم،همان پاسخی را بدهند که از هر آدم معمولی منطقی دیگری انتظار می رود؛آن گاه دیگر آدم دوست داشتنی ما نیستند!می شوند یکی مثل خودمان،یکی مثل همه و در دوست داشتن "یکی مثل همه" نداریم.

این ها را می نویسم که یاد بگیرم به تفاوت های دیگران احترام بگذارم و نخواهم که همه به شکل یکسانی رفتار کنند،حرف بزنند،دوستی کنند.

قبول کنم که تلاش در جهت استاندارد کردن کسی که عزیز می دانمش ، فقط رنج بیهوده بردن است چون تا جایی که فهمیده ام هم  استانداردی وجود ندارد و هم این تلاش ها فقط به دور شدن آدم ها از هم کمک می کند.

یادم بگیرم که انتظارات من ،محور اخلاق عالَم نیست!

بپذیرم آدم ها را محترم بدانم همان طوری که هستند و مجال دهم خودشان باشند اگر دوست شان دارم !گیریم که گاهی گفتار و رفتار شان همانی نباشد که می خواهم.

 




سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
با من بیا به خواب هایم

خواب ها موجودات عجیبی هستند،برای خودشان انواع و دسته بندی های گوناگونی هم دارند .در طول تاریخ هم بارها بشریت را مچل خودشان کرده اند .شاید نمای ساده ای باشند از دنیایی که چشم ما نمی بیندش و گوش ما نمی شنودش.نمایی که برای بیشتر آدم ها  قابل تجربه است،به آسانی ِ این که چشم هایت را ببندی و به خواب بروی. 

خواب هایی هستند که فضای خوبی دارند،بدون این که اتفاق خاصی درشان بیفتد،بدون آن که آدم خاصی را در آنها دیده باشی،حتا جای ویژه ای رفته باشی،هیچ کدام از این ها را ندارند ولی فضای خوبی دارند،حس خوبی دارند،انگار که جای خوبی رفته ای،انگار که آدم خوبی را دیده ای،انگار که اتفاق خوبی بوده است،

بیدار که می شوی شوق داری،خسته گی هایت رفته ،امید افتاده در دلت ...




شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
گوشواره ای برای تو

حرفت را به وقتش بزن

وگرنه می خوری به فصل خزان

می خوری به بی وقتی و بدوقتی...




دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:)

رفتیم توی فروشگاه،چندتا شلوار گرم کن یک وجبی ،دو وجبی،سه و چهار و پنج وجبی.چندتا بلوز آستین دار پسرانه،از آن خط دارها که برادرهادوست دارند،چندتا بلوز صورتی و سبز و آبی دخترانه با طرح های عروسکی که خودم دوست دارم،چنددست لباس نوزاد حتا.

دستم به سایز بزرگ نمی رفت،گفتی بزرگا مگه آدم نیستن؟لباس نمی خوان؟گفتم خب چرا ولی اگه ببینن بچه شون لباس نداره دلشون خیلی می سوزه.

شد یک کیسه از لباس های رنگ و وارنگ.کیسه را گرفتی دستت،سر راه از جلوی لوازم ورزشی رد شدیم ،گفتیم چندتا لباس گرم بدهد ،خودش فهمید چه خبر است،آخر سر یک جفت کفش کتانی درست و حسابی گذاشت روش گفت اینم از طرف من.

همین طوری کیسه به دست سر از خانه مادر بزرگ درآوردیم،با شلوغ بازی خاص خودمان ،با یک نفس حرف زدن و لباس درآوردن و نشان دادن،بعد به خانم عمو کوچیکه که طبقه بالا ست و آن دیگری که باز بالاتر،هرجا می رفتیم می گفتیم "نو باشه لطفاً".همین طوری به کیسه اضافه می شد.بعضی ها هم قول دادند فردا به دست مان برسانند.

آمدیم خانه مامان،برادر بزرگه آن شلوار گرمکن خیلی کوچیکه را که دید به قول خودش دلش سوخت،دست کرد جیبش و گفت بیا اگه خواستی بازم ازینا بخر.

مامان هم کلی بقچه مقچه ی کشف نشده را رو کرد و بسی مایه شگفت زده گی شد.

حالا نوبت این خانوم همسایه بود که مغازه پوشاک دارد و من مشتری اش هستم،با پول برادرم چندتا تکه لباس خریدم و خودش هم چندتا از طرف خودش اضافه گذاشت.گفت که زیاد دعا می کند برای شان.

حالا نوبت خانوم آرایشگر قِر و فِریِ بود،از دیدن کیسه ی قلمبه خنده ش گرفت،گفت بذار فردا کارآموزهام هم میان،گروهی یه بسته ای آماده می کنیم.

خوشبختانه اغلب آدمها خودشان آماده بودند و احتیاج نبود  انرژی زیادی برای مخ زدن صرف کنیم.

الان ما کلی لباس در سایزهای مختلف داریم ،فردا که کامل شد می شود دسته بندی شان کرد.تازه خیلی ها هم هنوز هستند که آنقدر باهم راحت نیستیم که با کیسه لباس بروم سراغ شان،امشب فکر کنم شاید تا فردا راحت شدیم با هم :)

خلاصه همه آماده اند و دوست دارند کاری کنند،فقط یکی دو نفر باید بقیه را راه بیندازند.

 امتحان کنید!:)

 

پی نوشت:

..."کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ " ...




دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
همدان

  فکر می کردم فقط خودم هستم که وقتی توی جاده تابلوی "همدان فلان قدر کیلومتر"را می بینم نفسم بند می آید و قلبم گروپ گروپ می زند.

حالا فهمیدم تو هم همین طوری هستی،نه فقط من و تو که خیلی از آدم هایی که آن روزها آن جا بودند همین مدلی هستند،نمی دانم همدان این شهر خیلی قدیمی، همیشه همین طور خاطره خیز و شورخیز بوده یا به چشم ما این طور آمده .

 

البته از جناب بابا طاهرش و همین طور اسم خیابان ها و کوچه هایش بر می آمد که تا بوده همین بوده:"غبار همدانی"،"مفتون همدانی"،"میرزاده عشقی"،"بهاری همدانی"،"گنبد علویان"

 

و برای من:"....."،"....."،"...."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..." و کلی چیزهای دیگر ،اسم های دیگر،آدم های دیگر ،مکان های دیگر ...فضاهای خوشبو،آدم های ماندگار ،خاطره های زنده و جان دار که مثل ماهی کف دستم وول می خورند تا به آبی برسانمشان.

 

همدان را فارغ از آدم ها و خاطره هایش هم دوست دارم.حتا یادم هست که وقت رفتن یک "خداحافظ همدان"ِ پر آب و تاب برای  هگمتانه اش نوشتم.

 

امروز مجموعه شعر یکی از بچه های آن روزها که تازه منتشر شده را ورق می زدم ،جالب بود برایم  تکرار نام همدان در شعرهای او هم :

"جاده امروز

تو را به همدان برد

و من دلتنگ نشسته ام"

                                                  (مرثیه ای برای گم گشتگی-علیرضا لبش)

"از همدان تا حالا کبریت روشن کرده ام

از همدان تا حالا غمگینم

از همدان تا حالا کمی نقطه و حرف

لای عطسه هایم گیر کرده است

تا زنی  که در من نشسته را دوست بدارم "

                                                                 (همون کتاب)

 

مرتبط: خیابان مهدیه




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
...

"مسافر ایستگاه آخر

دلهره ی شمردن ایستگا ه ها را ندارد."




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
خاطرت جمع که ...

"باید بپذیریم که دوستانمان از این‌جا می‌روند... آن دورها روی زمین می‌نشینند و زندگی‌های جدیدی را شروع می‌کنند. آدم‌های تازه‌ای می‌بینند. دوست‌های جدید پیدا می‌کنند. با آن‌ها به سینما می‌روند. بعدازظهری در کوچه‌ای کافه‌ی تازه‌ای کشف می‌کنند. سفرهای هیجان انگیز می‌روند. با دوست‌های تازه شب تا صبح بیدار می‌نشینند و حرف می‌زنند. با دوست‌های تازه چیزهایی را قسمت می‌کنند؛ حرف، درددل، رازهای کودکی، عشق‌های جوانی، دل‌تنگی‌هاشان و خیلی چیزهای دیگر. به آن‌ها نزدیک می‌شوند. جوری که ما باور نمی‌کنیم و بعد حسودی می‌کنیم. گاهی فکر می‌کنیم مگر می‌شود دوست ما، دوست خود خود ما، با کس دیگری این طور نزدیک و ندار شود. بعد فکر می‌کنیم پس تمام شد. دیگری آمد و جای ما را گرفت. دل دوست را پر کرد. فراموش می‌کنیم دل آدم‌ها بیش‌تر از این چیزها جا دارد. آن دوست هنوز دوست ما هست. هنوز می‌توانیم حرف‌هامان را بگوییمش. فراموش می‌کنیم هر دو نفر برای خودشان دنیایی دارند که دیگران را در آن راهی نیست. تجربه‌هایی را ما فقط با همان دوست و آن دوست فقط با ما می‌تواند تکرار کند. چیزهایی هستند که از آن ما دو نفرند."

 

پی نوشت:

این یادداشت-اگر درست یادم باشد- از وبلاگ خانوم شین وام گرفته شده است و بهانه ی گذاشتنش اینجا  فقط و فقط دل نازک ِ زهرا ست که مثلش را نداشتم و ندارم.




چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
مرا بنویس

چیزهایی که مستقیم-خیلی مستقیم -به خودم ربط دارند را نمی توانم بنویسم.دوست دارم ولی بلد نیستم.بلدم زندگی و احساس و غم و شادی و شور و عشق و غصه ی دیگران را قصه کنم.ولی مال خودم را نه...مال خودم را فقط بلدم به دوش بکشم،بی آن که کلمه شده باشند.به خاطر همین سنگین اند،شادی هایم حتا...

حس ها وقتی کلمه می شوند سبک تر می شوند،گیرم حتا در این اسباب کشی از یک حس درونی و انفرادی به یک کلمه بیرونی و مشترک بین همه ی آدم ها ،کمی از قیمت شان کم شود،کمی از بار معنایی شان منتقل نشود،ولی باز خوب است،آدم را معتدل می کند.

گاهی دلم می خواهد بروم پیش یکی که بلد است خوب بنویسد،برایش شروع کنم گفتن و گفتن،بعد بگویم حالا تو قصه ام کن!شعرم کن ،مرا بنویس!

شاید هم یک روزی برسد که خیلی از مردم دل شان بخواهد نوشته شوند،شعر و قصه شوند،بعد سر شاعرها و نویسنده ها شلوغ شود،یک اتاق کوچولویی علم کنند کنج میدانی،برِ خیابانی،میانِ کوچه ای و...

 

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

حق با شماست؛شعر با متن ارتباط معنایی خاصی ندارد...




یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
گنجشک

گنجشکه نشسته روی انحنای میله پنجره همیشه باز اتاقِ ما،رو کرده به منظره ی بیرون و زده زیر آواز،همچین با ذوق و هیجان و رسا که انگار  ارکستر ملی باشد!

نگهبان سراسیمه می آید تو که صدای چی میاد؟می گم :هیچی،صدا نمیاد که!

میگه آهان!این گنجشکه ست،می رود طرفش،پرش می دهد که:"خدا بیامرزه پدر مادرتو،برو اینجا شلوغش نکن."

گنجشک ککش نمی گزد،پر می زند می رود روی پنجره ای دیگر ،همان آواز ارکستر ملی ش را ادامه می دهد.

نگهبان شک کرده که گنجشکه اهلیِ اتاق ِ ما شده باشد،می خندم که "خدا بیامرزه پدر مادرتو،برو اینجا شلوغش نکن!"

اردیبهشت ،گنجشک ها هم یک چیزی شان می شود به خدا!




شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
گفتی به ناز "بیش مرنجان مرا برو"

  اون وختا،بچه بودیم،اول دبیرستان و اون طورا،نه موبایلی به کار بود ،نه ایمیلی نه هیچی،فقط یه تلفن همگانی(!) تو خونه بود که گه گاه صدای زنگ بی قواره ش می پیچید تو خلوت خونه و مثل تیر می رفت تو خیال آدم،تازه شماره هم نمی افتاد اقلکن بفهمیم کی پشت خطه!

 بعضی ازین زنگا که می خورد خب مزاحم بودن!یادمه مامان می گفت تا می تونی بهتره تو گوشی رو برنداری،حالا اگه برداشتی و دیدی مزاحمه هی نمون بگو "آقا اشتباه گرفتید،یا چرا مزاحم می شید ،یا مثلاً من از اونایی که شما فکرشو می کنید نیستم!" و ازین حرفا ،اونی که پشت خطه ،شنیدن همین ها هم براش غنیمته،همین رو می خاد اصلاً ...

حالا می فهمم که چه خوب می گفته...که چه روزگار معصوم تری بوده انگار...

 




شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
حاج یونس ها

یک :

بابای دوستم زن گرفته!

دوستم نشسته کنارم ،داغ و عصبانی،کم مانده فقط چاقو بردارد برود باباش را بکشد و برگردد.می گوید که مامانش هم همین حال را دارد .باباش خیلی سعی می کند که اوضاع را به حالت عادی برگرداند و تنش زدایی کند ولی فعلاً که هیچ موفق نبوده.دوستم می گوید:"خجالتم نمیکشه!میگه این خانومه خیلی دانا و بزرگواره،حتا به شماها هم می تونه کمک کنه،من دوست دارم باش ارتباط داشته باشین!"

من می خندم،دوستم شاکی می شود که خنده ندارد!می گویم:" شاید آن قدرها هم که تو فکر می کنی کار بدی نکرده باشد،مگه خودت نمی گفتی سال هاست که بامامانت اختلاف دارن و نمی سازن،مگه نمی گفتی بارها شده که همه تون به دفاع از مامانت باش قهر می کردین و حرف نمی زدین؟مگه خودت نمی گفتی مامانت همیشه از بدی ش پیش همه فامیل میگه و اون هم شکایت مامانت رو به همه می کنه؟خب حالا رفته یه زندگی دیگه ای تشکیل بده،خسته شده لابد .شماها با مامانت بودید ولی اون کسی رو نداشت ،حالا رفته یه کسی رو برا خودش دست و پا کرده ."

البته این حرف ها توی گوش دوستم نمی رود و فقط داد می زند که اگه بابای تو با عروس و داماد و نوه رفته بود زن گرفته بود اون وقت نمی خندیدی و ازین حرفا نمی زدی.که این حق مامان من نبود بعد این همه سال زندگی ...

 

دو:

جلوی در اتاق اساتید ایستاده ایم،صحبت دکتر فلانی می شود یکی از بچه ها می گوید شایعه کرده اند با یک خانم بیست و چندساله خیلی عاشقانه ازدواج مجدد کرده،مریم یوسفیان عزیز می گوید:هیچ بعید نیست،مد این روزهاست،اغلب ازدواج های دوم عاشقانه اند،وقتی زندگی یک نواخت شد،وقتی طرفین حرف تازه ای برای گفتن با هم نداشتند،وقتی یک طرف احساس کرد دیگر بودنش اهمیت چندانی برای طرف مقابل ندارد ،این وسط سر و کله ی "عشق"از یک جایی پیدا می شود ،حالا یا برای مرد یا برای زن،بعد درست این جاست که غوغاها شروع می شود...

 

 

سه:

خانوم همکارم زنگ می زند و بعد از کلی احوال پرسی پیغام می گذارد که به همسرش بگویم برای نهار منتظرش است.سالها از زندگی شان می گذرد ولی یک طور قشنگی با هم زندگی می کنند،خانومه با عروس و داماد و نوه هنوز هم بسیار به همسرش توجه می کند،مثلاً همکارم غذای محل کار را نمی خورد ،هر وقت برسد می رود خانه برای نهار و اگر نرسد ،طرف های ظهر پسرش با بسته غذایی ارسالی از طرف مادر پیدا می شود.گاهی وسط روز خانومه احوالی از همسرش تلفنی می پرسد و گاهی هم آقاهه با احترام و محبت سراغی از اهل خانه می گیرد.من همسرش را می شناسم،یعنی معلم دبیرستانم بود،خیلی قوی و اهل فکر و مستقل است،اگر نمی شناختمش فکر می کردم از این زن های بی دست و پاست که منهای همسر هیچی نیستند و چیزی از خودشان ندارند.خلاصه که بانوی دانایی ست،دل همکار ما را که بدجوری سفت و سخت بسته به زندگی.

 

این طور گرم نگاه داشتن زندگی مشترک بعد از سال ها کار راحتی نیست،فقط هم از یک طرف قصه برنمی آید ،باید هر دو نفر یک چیزهایی را در مورد هم رعایت کنند تا بشود طراوت زندگی را حفظ کرد ،نمی خواهم ادای کارشناس ها را دربیاورم ولی واقعاً کار ساده ای نیست،زن ها اغلب خیلی به رفتار خودشان توجه نمی کنند،نمی دانند که از دست رفتن رابطه چیزی نیست که به یک باره اتفاق بیفتد،یک فرایند است که هر بی توجهی و کسالت بار کردن زندگی به بهانه های واقعی یا غیر واقعی یک قدم جلو می بردش،قبل از این که پای زن دیگری به زندگی همسرشان باز شود این خودشان هستند که با رفتارشان از زندگی مشترک عقب نشینی می کنند،ولی اغلب این را دیر می فهمند،وقتی همسرشان هوایی آدم دیگری می شود تازه داد و بیدادشان می رود هوا که شوهرم از دست رفت و  از من دزدیدنش و...

البته استثناء هایی هم هست مثل همیشه...

 

 




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
گربگویم که مرا با تو سر و کاری نیست...

ایجاز نویسی را از تو دارم،ایجاز نویسی که هیچی اصلاً مختصرگویی را هم از تو دارم،

تویی که  انگار "کنتور  کلمه" نصب بود روت،از یه حدی که تعداد کلمه های آدم بیشتر می شد آلارم می دادی،

با نگاهت،با حرکت دست هات،با روی این پا و اون پا جابه جا شدنت.

ویادم هست که یک بار گفتی توی کلمه ها صرفه جویی کن،الکی هرکلمه ای را شهید نکن،به جای خودش به کارش ببر و اگر بود و نبودش فرق چندانی ندارد حرامش نکن،بگذار برای وقت خودش،جای خودش.

نه فقط این که خیلی چیزهای دیگری را هم از تو دارم،خیلی بیش تر از خیلی.

روزی هم نیست که یکی از آن حرف های اختصاصی خودت،همان حرف هایی که محال ممکن بود بتوان از دهان غیر تویی شنیدشان،از همان حرف هایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شد از ذهنم نگذرد و بعدش لبخند نیاورد روی لبم.

حاضرم اینجا و هرجای دیگری که لازم باشد با افتخار این اعتراف را بکنم.این که تو برای من آدم خیلی تأثیرگذاری بودی ،و خیلی چیزها یادم دادی که هیچ جای دیگری نمی توانستم به این خوبی بیاموزم شان.

و این را هم که برایم حرمت داری و محترمی،

و این را هم که در صمیمانه ترین آرزوهایم هستی،

حتا اگر سال ها بگذرد،

سال هایی  که نه از تو خبری باشد و نه از من... 




جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
سفر

سفر خوب است،

تنها سفر کردن خوب تر،

اگرچه تنهایی خوش نمی گذرد ولی خاصیتش بیشتر است،آدم سفر که می کند از خودش،از عادت ها و تکرارهایی که تداعی گر خودش هستند ،از منظره ها ،آدم ها ،رابطه ها و سبک های زندگی ای که چشم اش به دیدن شان عادت کرده دور می شود.

از چیزهایی که بودنش با آن ها معنی پیدا می کند هم ،دور می شود ،جدا می شود.

به جایش آدم ها ،منظره ها ،زندگی ها و نشانه های تازه می بیند که هیچ سهمی در آنها ندارد،هیچ ربطی هم.بعد مجبور است برگردد به خودش ،مرور کند که کی هست الان؟!کجا هست الان؟!پیش ازین کجا بوده؟

این کشفِ تازه ی خود ،این کاویدن در پی خود ارزش دارد ،حتا می تواند هم که خودش را نقد کند در این از نو دیدن ها.

و البته خدا را هم که پیش از این در جهت قبله ی خانه اش و در گستره ی سجاده اش می دیده،دنبال خدا هم باید بگردد .پیدایش که کند و گرمای نگاهش را روی شانه هایش حس کند فصلی تازه آغاز شده است.

تنها که باشد این فرصت ها را خواهد داشت،با هم سفر که باشد این جدایی سخت تر رخ می دهد،به آن غربتی که به این تعریف ها می انجامد دچار نمی شود ،خب البته بیشتر هم خوش می گذرد...




پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 5

می فرماید "حواس مون باشه به سن و سال دارهای فامیل،بشینیم کنارشون،گوش بشیم واسه شنیدن  گرچه شاید حرفاشون برای ما جذابیتی نداشته باشه،امروز اگه نبینیم شون و اگه ابراز نکنیم که دوست شون داریم،فردا شاید برن جایی که دیگه نشه هیچ وقت دیدشون و حسرت بخوریم که چرا قدری آدم تر نبودیم ."




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 4

دوست دوران دانشجویی همسرم ،با خانومش آمده اند .سعی می کنم حسابی مهمان نوازی کنم و با خانومش گرم بگیرم به جبران همه ی وقت هایی که او به دوستان من احترام گذاشته است.

شنیده بودم که  زمان دانشجویی آقاهه توی همان همدان ِ عشق است ِ خودمان عاشق این خانومه شده  و به هزار جور سعی و تلاش و ترفند و امثالهم بعد از دو سه سالی به دستش آورده ،

الان یک دخترکی هم دارند و هفت سالی از ازدواج شان می گذرد.با خانومه هم صحبت شدیم ،می گفت خیلی سعی کردم کمک کنم همسرم درسش را ادامه بدهد چون می گفت تو نگذاشتی من ادامه تحصیل بدهم ،می گفت ولی او دوست ندارد خودم ادامه تحصیل بدهم ،از زن شاغل هم بدش می آید .

رفتیم گشتی توی شهر بزنیم،از ماشین که پیاده شدیم  آرام گفت :دوست نداره  چادر بپوشم ...منم نمی پوشم گرچه دوست دارم.

یک جای دیگری گفت گاهی می گم کاش می شد آدم برا همیشه بمونه خونه باباش ،همسرم ناراحت می شه ،می گه اون جا مگه چی هست که من تو خونه خودمون برات فراهم نکردم؟

من هم آمدم بگویم  کلاً زندگی به دردِسرش نمی ارزد که زبانم را گاز گرفتم !

وقتی رفتند احساس خوبی نداشتم ،

آخرش ما نفهمیدیم این عشق یعنی چی که همه جا علائم ابتلایش تقریباً یک جور است ولی نتایج و آثار  آتی ش هرجایی به شکلی ... 

 




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 3

یک دفتر و یک بسته مداد رنگی خانه داریم مخصوص مهمان های کوچولو .

هربار که بچه ای می آید دفتر و مدادها را می دهیم دستش تا سرش گرم نقاشی شود.دفتر شده کلکسیون آثار هنری بچه های فامیل و دوست و آشنا.جالب اینجاست که هربار بچه ای پیله شود و بخواهد  آنها را با خودش ببرد  اجازه می دهیم ولی همه ی بچه ها وقت ِ رفتن یادشان می رود که چیزی را هم قرار بوده با خودشان ببرند.

اصلاً شاید فرق ما و آنها در همین باشد ،چشم شان را شاید چیزی بگیرد ولی دل شان را نه.

چند شب پیش چند گروه مهمان داشتیم و تعداد بچه ها کم نبود . مثل گارسون ها چای می ریختیم و خدمات می دادیم ،این وسط "صبا " از قبل یادش بود و بهانه دفتر و مدادرنگی را می گرفت.توی گوشش گفتم الان شلوغه ،با بچه ها دعواتون می شه ،بذار بقیه برن ،میارم برات .با لب و لوچه آویزان گفت "خب اینا دیر می رن آخه".راضی ش کردم یک جوری بالاخره و رفتم سراغ کارم.

آخر شب  همه ی مهمان ها با هم بلند شدند ،من یادم نبود فقط دیدم دخترک اشک می ریزد که ما یه کم دیرتر بریم،که چند دقیقه دیگه بمونیم !

گوش کسی بدهکار نبود و رفتند.صبح یادم افتاد که دخترک به خاطر حرف من می خواست بماند،به خاطر مدادرنگی و دفتر نقاشی .

دلم گرفت ،امروز برایش دفتر و مداد نو گرفتیم ،یک جوری رساندیم به دستش،مگر جبران شود .

بالقوه اهل اطمینان و اعتمادند،به مرور یادشان می دهیم که عزیزم ،ازین خبرها نیست ...

 

پی نوشت:

خانوم بزرگه انگاری رفته عید دیدنی،دیدار فک و فامیلش!دور از چشمش می نویسم تا نرم شوم :)




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 2

جوانک بیست و سه ساله بعد از تصادف ناجورش یک ماهی کما بوده .حالا با هزارتا نذر و نیاز ،درب و داغون و خُرد و شکسته برگشته به زندگی.

می گفت من هرکسی آمد دیدن ام را دیدم،همه ی شماهایی که از پشت شیشه نگاهم می کردید و اشک می ریختید را می دیدم. حتا دست می گذاشتم روی شانه تان،می گفتم که گریه نکنید ولی شما من را نمی دیدید .

می گفت روزهای اول می ترسیدم،زیر تخت قایم می شدم تا پرستارها بیرونم نکنند ،بعد کم کم فهمیدم کسی نمی بیندم ،همه فقط آن جسم بی حس پر زخم را می بینند .

آدم این حرف ها را که می شنود تازه یادش می افتد که نه،انگار پشت این روزهای تکراری ِ مثلِ هم ِ ما چیزهای دیگری هم هست،دنیای دیگری..زندگی ِ دیگری...فردای دیگری...




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
عشق است

این طور شروع کردم.

همین هفتم بهار بود ،بهار چهارسال پیش،

نمی دانم چقدر به عهد آن روزم وفادار بوده ام ،برآوردش سخت است،فراز و فرود زیاد داشته ،بالا و پایین زیاد داشته .

ولی یک چیزی روشن است آن هم این که وبلاگ چهارساله ،خیری که به من رسانده بیش از زحمت ش بوده،خیلی بیشتر ...

نگاهش که می کنم خودم را می بینم ،تغییرات خودم را ،پس رفت و پیش رفتم را ،

 دلم به این خوش است که دست کم با او رو راست بودم ،صریح بودم ،خودم بودم همیشه ،با همه ی ضعف هایم ،با همه اعتراف هایم ،با همه ی ...

وبلاگ چهار ساله ام ،واسطه آشنایی با دوستانی بوده که بیرون از این جا نمی شد پیدا کردشان،نمی شد طعم خوب دوستی با آنها را چشید.

و عشق است این ها را ...

عشق است اینجا را که دوستش دارم ،

که اگر حتا عطش شکستن ازش برنمی آید ولی دست کم ذکر است برای من ،

ذکر و تذکر این که گلویی داری هنوز که از تشنگی می سوزد ،

که "عطش" شاید همان امانتی باشد که بر شانه های کوه سنگین می نمود.

که راه هنوز زیادی داری فلانی ،

که نخواب لطفاً،

که نمان لطفاً،

که انگار دوست دارد یار این آشفتگی،

که صدایم کن ،صدای تو ترانه ست

.

.

.

                                                                          باقی بهارت ...

     




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید1

   آمده اند مهمانی عید ،بچه کوچولوی تپل چشم آبی شان خوابش می برد ،مامان جوانش توی یکی از اتاق ها می خواباندش،می گویم پتو انداختی روش؟می گوید که آره .دم رفتن بابای جوانش می رود که بچه را بردارد،حس می کند که اتاق سرد است،حس می کند که بچه سردش شده ،عصبانی می شود،همسرش را صدا می کند،غر می زند،زن می گوید که لباس بچه زیاد بوده ،پتو هم داشته ،سرما نمی خورد،مرد ولی باز غر می زند،بچه گریه می کند و قرار نمی گیرد ،خداحافظی می کنند و با عجله از خانه می روند بیرون ،توی کوچه باران شدید می بارد...دم در همین طور که برای بدرقه شان دست تکان می دهیم توی دلم صلوات می فرستم که خدایا بچه  سرما نخورد امشب...




شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

خواستم این دم آخری بگویم هرقدر هم که کتاب های موفقیت خوانده باشیم و از حفظ باشیم که آنتونی رابینز گفته فلان کنیم تا خوشبخت شویم و دیل کارنگی گفته بهمان کنیم،

هر قدر هم بلد شده باشیم که به چیزهای خوب فکر کنیم تا به طرف مان بیایند و اول سال آرزوهای مان را فهرست ِ بلندبالا کنیم و در نظر آوریم و غیره و ذالک،

 ولی؛

ولی اول و آخرش آویزان شماییم.

دست مان به دامن شماست،چشم مان به دست شما ،به هوای پیاله ی آبی که عطش شکن باشد ...و هر کس نداند شما که خوب می دانید روزگار ،روزگارِ لاجرعه ی عطش شکن است...

خواستم بگویم ما هنوز یادمان هست که گفته اید احوال ما فراموش تان نمی شود،هنوز یادمان هست که موی پیشانی این دلِ بی قرار  دست شماست،که قرار ِ ما این نبوده و نیست،

خواستم بگویم اول و آخرش ماییم و شما ،که دعا کنید گیاه ِ سوخته نباشیم ...که "ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را" ...

خواستم بگویم که باغ و بهارِ ما شمائید،فروردین و اردیبهشت ما شمائید،چشم و چراغ ما شمائید،هفت سین ما شمائید، نوروز ما شمائید ،که سال ِ نیکوی ما ،سالِ با شماست...

خواستم بگویم که "احسن الحال" شمائید ،که "حول حالنا" شمائید،هم شمائید که به اجابت نزدیک اید ، که "مبارک "شمائید،که "عید"شمائید،

خواستم بگویم که ...

 




شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
چند سالته حالا؟

 کسانی که جز در فضای مجازی نمی شناسم شان برایم مهم نیست که چه شکلی هستند،چه جنسی هستند،زن اند یا مردند،دخترند یا پسرند،بچه دارند یا ندارند،شغل یا علایق حرفه ای شان به چه حوزه ای مربوط است،کجا زندگی می کنند،چی می پوشند...

یعنی اگر حق داشته باشم در مورد چیزی ازشان سؤال کنم یا آماری ازشان به م برسد مطمئنن دنبال هیچ کدام از آن بالایی ها نیستم.

فقط دانستن یک چیزی برایم جالب است ،آن هم این که چندسال شان است!وقتی آدم این را بداند آن وقت تخیل ش از عهده بقیه چیزها برمی آید.تصویرسازی می کند،یا با توجه به نوشته های خودشان پازل شخصیت شان را می چیند.

اما اگر ندانی حدودن چه سنی دارد آن وقت کار خیال سخت می شود،دیگر وقتی او از عشق ها و امیدها و نگرانی هاش می نویسد تکلیف خیال تو معلوم نیست که باید دنبال چه عشق ها و امیدها و نگرانی هایی باشد.

یا مثلاً اگر بدانی این کلمات گیرا و پرجاذبه را یک آقای 50ساله نوشته آن وقت ذوق می کنی که آدم 50 سالش هم که بشود هنوز می تواند این طور جوان بتپد و کلمه خلق کند.

یا گاهی تجربه های کسی را که می خوانم خیلی دلم می خواهد بفهمم چندسال طول کشیده که این طور از خامی به درآمده است،به چندسالگی ام می توانم امید وار باشم؟

یا وقتی که یک دختر 17 ساله از دغدغه هایش می نویسد می توانی فلاش بک بزنی به 17 سالگی خودت و یک قیاسی کنی و شاید به چیزی برسی،یا شاید بهتر بتوانی خواهر 17 ساله ات را بفهمی.

شاید یک روزی اهمیت این هم برایم ازبین برود،خیال بازیگوشم شاید بهانه ای دیگری برای خودش دست و پا کند.




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
دم عید

"انشاء خود را این طور شروع می کنم که من عید را با همه خوبی هایش دوست ندارم چون مامانم مجبور است به خاطر آمدنش آن قدر تنهایی خانه را بتکاند که مریض شود."




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تازه به تازه،نو به نو

این منی که منم،حتا هفتادساله هم شده باشم،عینک قاب مشکی زمخت هم به چشمم باشد و برف بیاید -اگر آن سالها برفی به کار باشد- و من پشت پنجره روی این صندلی های یویو نشسته باشم و با کاموای موهر برای نوه هایم شال و کلاه ببافم و بوی شلغم پخته پیچیده باشد توی خانه و...،آن وقت هم باورم نمی شود تو برایم شده باشی یکی مثل همه،عادی شده باشی ،این همه هیجان و تازه گی که در تو برای من هست ته کشیده باشد...




شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
گپ با طعم شیشه خورده

اول :سلام

 

دوم:روزهای شلوغ و تند و تیزی می گذرد.روزهایی که من را هم کرده اند مثل خودشان،به تکه ای از یک لیوان شکسته می مانم. هر که دست بیارد سمتم خراش می بیند،بی آن که خودم بخواهم.این روزها خب البته نوشتن ندارند...

 

سوم:بره گفت بگذار من آخرین آواز زندگی ام را بخوانم.گرگ قبول کرد.بره شروع کرد به آواز خواندن،به بع بع کردن،مادرش صدایش را شنید،فهمید که تک افتاده،جدا افتاده،به دام افتاده.دوید طرف صدا،به سمت آواز بره...بره نجات پیدا کرد.

 

 

چهارم: خیلی وقت است که حرف ِ خوب خوب زدن از یادم رفته،جوری نوشتن که مثلاً  پیام اخلاقی ای چیزی درش باشد و یک نون و پنیری دست کسی بدهد .قبل ترها بلد بودم،ولی حالا برایم  بی مزه است.فکر می کنم قدّ آن جور حرف ها نیستم. احساس می کنم من که سال ها رطب خورده ام همان بهتر که از رطب حرف بزنم تا منع رطب کنم.بالاخره کسی هم هست در تار و پود دنیا که بلد باشد در ازای صداقت و یک رنگی ای که خرج می کنم رطب نویسی هایم  را کیمیا کند.

 

پنجم :...ندارد دیگر.




پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

دعا کن هرچه چشم تاریک است روشن شود،

به بوی پیراهنی

به خبر خوشی،

به خطی،

به مژه ای که روی گونه ای بیفتد،

به نامه ای ،

به مسافری...




سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
دلبسته ی یاران وبلاگی خویشم*

تقدیمش کردم به زنان ، به زنان ِ بی وبلاگ،آنها که دغدغه ها ی شان را  تنهایی به دوش   می کشند.

این یعنی که به حول وقوه ی الهی،و با همکاری جناب ابر و باد و مه و خورشید و فلک و برف و رفقای وبلاگی و خانواده محترم رجبی (!)و کلانتری منطقه فلان و اهالی محترم دهکده جهانی و ...این پایان نامه ما ختم به خیر شد و دیگه به جون خودم این آخرین باری خواهد بود که در موردش اینجا می نویسم.

به طرز عجیب و غریبی همه چیز خوب پیش رفت! نمی دانم کسی دعایی خوانده بود،وردی فوت کرده بود ،خلاصه یک دخل و تصرفی در کار عالم صورت گرفته بود وگرنه کجا آن آقایان محترم اساتید این همه قبلاً با من مهربان بودند ؟

نکته قابل توجه این که ایراد کارم بیشتر ایراد نگارشی بود! فعل هایی که پس و پیش گذاشته بودم،کاماهایی که باید می بود و نبود،گیومه های بدجا و....خودم از چشم عطش شکن می بینم.از بس که می آیم اینجا و تنداتند هرطوری که همان لحظه به ذهنم می رسد می نویسم و بعد شما هم که قربان تان بروم هیچی نمی گویید.یک دادی هم نمی زنید سر آدم که برق از سرش بپرد و باد کله اش بخوابد و یک کمی دقت وامانده اش را بیشتر کند.(یک چیزی هم بدهکار شدید حالا!:)

باز هم خلاصه این که تمام شد و تا تمام شد  کیفم را گذاشتم روی کولم و از تهران زدم به چاک ،از این تهرانی که با همه امکاناتش،با همه قشنگی هایش،با همه خوش تیپی اش،با همه ی آدم های محترمی که درش زندگی می کنند ؛ هرقدر با خودم جنگیدم که دوستش داشته باشم ؛ نشد. نشد که غریبی نکنم و وقتی درش هستم احساس خوبی داشته باشم .

خلاصه تر این که دم همه شما گرم،خیر از جوانی تان ببینید هم چنان.

لاوتان می دارم.

.

.

.

اینجا هم  متین عزیز گزارشکی نوشته است.

*عنوان هم وامی ست از مریم




جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
خدایا شکرت!

این که خلق خدا زیادن،خوبی ش اینه که وقتی تو یه مهلکه ای گیر می افتیم یا یه بلایی سرمون میاد می تونیم به خودمون دلداری بدیم که :عیبی نداره،تو اولین و تنها کسی نیستی که تو چنین موقعیتی گیر افتادی،خیلیا مثل تو بودن،خیلیا مثل تو هستن!نترس...

 

:)




دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
یکی شبیه خودت

وقتی می خواهی ازدواج کنی با کسی ازدواج کن که دست کم یک چهارم کتاب هایی که تو دوست داری را خوانده باشد و بتواند در موردشان حرف بزند،یک پنجم فیلم هایی که تو دیده ای و به وجدآمده ای را دیده باشد و اگر به وجد هم نیامده دست کم بفهمد که می شود از دیدن یک فیلم هم به وجدآمد،این بدان معنی نیست که تو چون این طور هستی خوبی و او  اگر این طور نباشد آدم خوبی نیست ،این ها برای این است که بتوانید با هم حرف بزنید و حرف هم را بفهمید بدون این که از هم ناامید شوید.

شر و ور هم نباف که همسر من باید مکمل شخصیت من باشد و آن چه هریک نداریم دیگری بدارد،این حرف ها چرت و پرت هایی ست که مشاورها وقتی سر همسرها می خورد به سنگ به ناچار برای ادامه زندگی تحویل شان می دهند،وگرنه خدا نمی فرمود مؤمنان برای مؤمنان،راستگویان برای راستگویان،ناپاکان برای ناپاکان،می گفت :راستگویان برای دروغ گویان،ناپاکان برای پاکان،نه؟

قصه هم سرهم نکن که از تکرار خودم بیزارم و خسته می شوم اگر یکی جفت خودم بیاید بشویم ما،کسی را اسیر خودت نکن با این منطق مزخرف ،

خلاصه عزیزم از این خبرها نیست،برو دنبال یکی که  شبیه خودت باشد.

مرحوم نادر هم در چهل نامه کوتاهش گرچه گفته که بگذار هریک راه خودمان را برویم،ترانه خودمان را سر دهیم ولی با هم باشیم،ولی تو که نه صبر او را داری و نه شاید هرگز به تجربه او برسی چنین خطری نکن.




یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
فصل آخر

آی من ذوق می کنم به این فصل آخر پایان نامه،

انگار که بند از پای این قلم وا کرده باشن بعد چار فصل،

آی تند تند می نویسم،

نتیجه گیری می کنم توپ!

پیشنهاد می دم باقلوا!

بی این که گدای این دکمه های Ctrl+V و امثالهم باشم،

بی این که ته هر پاراگرافم مجبور باشم قسم بخورم که به جون مک لوهان و هابرماس و  کاستلز  و باقی رفقا اینو من از خودم نگفتم بل که فلانی در فلان جا و فلان سال گفته!

احتمالن روز موعودم آی تند تند ازم ایراد می گیرن!

آی تند تند سرخ و سفید بشم و کم بیارم!

آی تند تند قلم ام برام  زبون و شکلک دربیاره!

آی تند تند مک لوهان و هابرماس و  کاستلز  و باقی رفقاشون -از متقدمین و متأخرین- به ریش نداشته م بخندن!

 




سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
Memory is full,Delete Some...

همکارم از بابام بزرگ تره، موهاش مثل برف سفیده ، چندتا بچه داره،نوه داره، ولی هیچی از ذهنش نمی ره،تو حافظه ش می مونه که دو ماه پیش به من فلان موضوع رو گفته یا فلان نامه رو داده.

من اندازه بچه ی همکارم سن دارم، موهام مثل شب سیاهه، زندگی خلوتی دارم، ولی هیچی تو ذهنم نمی مونه،تو حافظه م گم و گور می شن حرفایی که می شنوم و یا حتا می زنم ،اتفاق های خرد و ریزی که می افته. گاهی با شرمساری تمام چیزی رو -که او می گفته به من داده و من با یقین می گفتم که همچین چیزی رو ندیدم و یادم نمیاد اصلن - از لای وسایلم پیدا می کنم و به ش می دم!

شاید چون نظم ندارم این طوری می شه،یا چون توجه م به دور و اطرافم کمه و بیشتر تو لاک خودمم،یا شاید چون هیچی رو خیلی جدی نمی گیرم ،شایدم چون ذهنم شلوغ و ریخته واریخته س،هرچی هست خوب نیست،یعنی الان زوده برا این طوری گیج و بی حواس شدن...

اینو نوشتم بل که کمی به خودم بیام مثلن!

 




پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
پیرهن

 گاهی فکر می کنم خیال بوده ای،

خواب بوده ای،

هذیان های یک تب مزمن بوده ای!

مثل این فیلم ها که کلی وقت آدم را سرکار می گذارند ، قلب و ذهنت را درگیر می کنند و به تاپ و توپ می اندازند،بعد آخر سر آب یخِ این را می ریزند روی سرت که این ها همه پرسه های خیال یک زن روانی بوده و بس.

بدک نبود دست کم نخی از پیرهنت را کنده بودم برای این جور وقت ها.

شاعری همین است دیگر،

به قافیه که نیست،به ردیف که نیست،

به همین آرزوی داشتن نخی از پیرهن است به خدا...




دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
رخصت

یک دو سه هفته ای- یا شاید بیشتر- اینجا نمی نویسم،بروم سامانی به کار و زندگی ام بدهم تا آخر پاییز نشده و فصل جوجه شماری.

                                                                                                                                      باقی بهارت اون وقت؟




شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
گپ با طعم باران

یک-وقتی چند روزی کتابی ،داستانی چیزی دستم باشد و بخوانم مخصوصاً اگر سبک نوشتن اش به دلم نشسته باشد کتاب را که می گذارم زمین تا چند روز بعد قلم نویسنده اش می آید توی کله ی من !توی ذهنم زندگی خودم را به سبک او روایت می کنم،تند تند،بی اختیار.جوری که اگر قلم و کاغذ دم دستم باشد و بخواهم که بنویسم بی ترمز یه ده بیست صفحه ای می شود. انگار که دنباله ی آن کتاب یا بخشی از وسط هاش باشد با این فرق که شخصیت هاش نه مال آن داستان که مال داستان من اند. تو هستی و مامان و بابا و دوست و همسایه و آشنا ! یک مدت که می گذرد و مخم هوا می خورد دوباره برمی گردم به خودم،آن یارو نویسنده ی کتاب، قلمش گم و گور می شود از ذهنم...

 

دو-آدم ها وقتی زیاد حرف می زنند،یعنی وقتی تنداتند پشت سر هم هی کلمه ردیف می کنند پشت سر هم،از چیزهایی که ربط چندانی هم به هم ندارند،اغلب سعی می کنند چیزی را پنهان کنند،یا از یاد ببرند.مخصوصاً آدم های کم حرف که یه دفعه پرحرف و وراج می شوند بیشتر این طوری اند.

 

سه-این جا باران زیاد می آید این روزها.

 

چهار-گاهی کلافه می شوم از این -به قول آوینی - حدیث نفس ها که می نویسم و می نویسیم ،از این مَن مَن کردن ها،از این "به نظر من" ها،از این "زندگی من این طور" ها،آن اول اولش که تازه عطش شکن نویس شده بودم،با خودم طی کردم که ببین!تو تا حالا یک دفترچه یادداشت فسقلی داشتی و داری و حالا هم یک وبلاگ - از دار دنیا!- همین جا تکلیفت را با خودت معلوم کن که بعضی حرفها جای شان توی آن دفتر است فقط  و فقط و بعضی ها جای شان در این وبلاگ.این "مَن مَن"ها را بگذار بمانند توی همان دفتر،وبلاگ را بگذار برای حرف هایی که سرشان به ته شان بیرزد قدری.

این دو البته تا یک جاهایی هم حوزه های شان از هم جدا بود ولی حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی دیگر به هم شبیه شده اند،با هم مبادلات دارند،نان به هم قرض می دهند،دور از چشم من خاطره بازی می کنند،رفیق بازی می کنند.

زنگ خطرم به صدا درآمده حالا،مثل پدر و مادرها که همیشه دیر خبر می شوند بچه هاشان کجاها چرخیده اند.ولی شاید باز دیر نباشد که این انبوه حدیث نفس ها دوباره برگردند به خانه خودشان اقلکن!

 

پنج- گفت جالبه که دو حرف اول "زندگی"،"زن"ِ!نه؟

 

شش- رفتیم جشن بانوان پرشین بلاگ، که زهرا گفته بود برویم و من گفته بودم ولش کن زهرا،یه مشت زن ِالکی خوشِ مرفه ِبی درد ...رفتیم ولی ، یک جوری بود .بقیه از بی برنامگی و بی محتواییش زیاد نوشتند،ولی یک چیزهای دیگرش از نگاه من جالب نبود،شاید به قول انفرادی جان،به راه رفتن با کفش روی گل های قالی می ماند.همه هم دوست داشتند هی حرف بزنند ،این همه توی وبلاگ ها فرصت حرف زدن دارند بس نیست یعنی؟قشنگش برایم "دختر دست فروش مترو"بود که نجیب مثل یک سیب در دم دمه های رسیدن و سربه زیر مثل خودش رفت روی سن و لوحش را گرفت و گفت من از طرفش آمده ام ولی دلم همان جا گفت که این خودش است.

خلاصه اگر فرداش سمانه نبرده بودم زیارت باران می نوشتم که "به خیابان شلوغی که نباید رفتیم!"

 

هفت- دلم خوش است،به چی نمی دانم،ولی غصه راه ندارد به آرشیوم...

ببخشید،این بند هفتم از دفتریادداشتم پابرهنه داشت می پرید این جا (؛

به قول آن وقت ها "باقی بهارت!"

 




پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
آزموده می شوی،آزموده می شوم

تو راست می گفتی،

حق با تو بود.

همه کس را یک جور نمی آزمایند،دیگر گذشته روزگار گندم و سیب ،حالا هرکسی را به شیوه ویژه ی خودش تست می کنند،

هرکسی را با چیزی که برایش مهم است،آدمی را که هیچ وقت حساب و کتاب جیبش را ندارد و برایش چقدر داشتن  مهم نیست،نمی آیند با پول بیازمایند.

آدمی که زیبایی دلش را نمی برد را نمی آیند با زیبارویی بیازمایند.

آدمی که ظرفش بزرگ است را با میز و مقام نمی آزمایند،به چیزی می آزمایند که روحش در مقابل آن زانو می زند،به چیزی که برایش عزیز است،ارزش دارد،تا حسابی آب شود،تا خوب پدرش دربیاید.

آره ...آدم ها را خیلی تخصصی تر از آن چیزی که من فکرش را می کردم می آزمایند..همین است که امتحان تو با امتحان من زمین تا آسمان فرق می کند.




پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
"به همین سادگی" های من

8 صبح رسیده ام دانشکده ،خستگی راه دی شب همین اول صبحی توی تنم هست،می روم اتاق مدیر گروه،وقتی می بینمش پیرمرد به همان سرحالی و بانشاطی همیشه اش است،آن قدر که یادم می رود انگار چندهفته پیش سکته کرده بوده،یادم می رود حالش را هم بپرسم،از همان جا دقیقاً می افتم دنبال نمره ناتمام یکی از درس ها و گواهی اشتغال به تحصیل و درخواست ریزنمرات کارشناسی از همدان و دیدن استاد راهنما و دیدن استاد مشاور و گرفتن فرم های دفاع و تو می دانی که این کارها مخصوصاً وقتی بعضی هاش این سر شهر درندشت باشد و بعضی هاش آن سر و برای بعضی هاش مجبور باشی به اندازه تمام حروف نامه تایپ شده ضرب در دو یا شاید سه، طبقه جابه جا شوی و بالا و پایین کنی و...یعنی چی.

دقیقاً 10 شب است که برمی گردم خانه،آن قدر خسته که انگار استخوان های پام دارند جدا می شوند .کلی دعا می کنم به جان تو که فکری برای غذا کرده ای و  روی صورتت لبخند است.

 

7/5 صبح فردا دوباره با خستگی ای که هنوز نرفته از تنم بیرون می روم سرکار،دلم می خواهد یکی باشد باش حرف بزنم ،باش چای بخورم ،باش بخندم تا خستگی یادم برود ،کسی نیست ولی ،میان آن همه شلوغی هم صحبت های من نیستند،مدل این جا این طور است که با هر کس رفیق می شوم و صمیمی از اینجا یک طوری می شود که باید برود ،اینترنت هم خالی ست ،حوصله جمله ها و حکایت هایی که هی یک چیزی به زور می خواهند یاد آدم بدهند را ندارم ،حوصله عاشقانه های جوان های گوگل ریدر را هم ،آرزو می کنم روز زودتر تمام شود،بالاخره تمام که می شود می روم خانه مامان،هر وقت می خواهم سیر بخوابم و آرام، می روم آن جا،وقتی مامان هست مخزن آرامش است،مچاله می شوم روی تخت خودم،دوسه ساعتی از دنیا می روم.

 

فردا تعطیل است،خوش حالم!لعنت به این زندگی ای که ما می کنیم،که حتا اگر بهانه تعطیلی اش شهادت بزرگی مثل او باشد باز ته دل مان خوش حالیم که تعطیلیم!نقشه می کشم که کار پایان نامه را جلو بیندازم،اصلاحاتی که دیروز استادها گفتند را روش انجام بدهم و اینا...

 

شب زنگ می زنند که هستید؟فردا میایم اونجا! ...مهمان های فردا خوبند ولی یک ذره چشم شان زیادی فعال است توی زندگی آدم،صبح روز تعطیل توی فروشگاهیم و شوینده و پاک کننده و سفید کننده و محو کننده و میراننده می خریم!می افتیم به جان خانه و می سابیم،کاغذهای ولو کف اتاق همگی به ناچار می روند توی کمد،فیلم  یک سره تند می شود تا ظهر که آن ها می رسند، دوتا چسب نامرئی زده ام دو طرف لب هام که هی به خنده و تبسم باز باشند، به چروکی که پای چشمت افتاده  و دارویی که روی دراور گذاشته ای و مساحت آشپزخانه ات و این که چرا نسبت به دفعه قبل هیچ تغییری ندادی توی خانه و خیلی چیزهایی دیگر که شرم می کنم از گفتنش هم کار دارند.دلم برای عطش شکن و بچه ها تنگ می شود ،یک روز سعی می کنم خودم را فراموش کنم و پابه پای مهمانم بروم و توی ذوقشان نزنم و هی به جای همه چی فقط بگویم "آخه ما زیاد خانه نیستیم...!" و خودم خنده ام بگیرد از بی ربطی اش !

 

وقتی می روند ساعت دقیقاً 12 شب است.خدا را شکر با دل خوش و راضی می روند و این خوب است چون نوعی پیشگیری است از حرف و حدیث و گله گذاری های احتمالی بعدی!

 

تنها جمله ای که بعد از جمع کردن ظرف ها و جابه جا کردن اضافی غذاها به زبانم می آید این است:کاش فردا جمعه بود!

 

حالا فرداست و جمعه نیست و تعطیل نیست و من دارم سعی می کنم خودم را که از دیروز توی یکی از کمدها قاطی  لباس ها یا شاید کاغذها قایم کرده ام ،پیدا کنم و دوباره به یاد بیاورم...

 

پی نوشت:

با پای دل قدم زدن در کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو




یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
محمدرضا

برادر کوچک من خیلی اهل مطالعه و کتاب و این ها نیست،به عبارتی اهل درس و مشق هم زیاد نیست و هرسال اول مهر به زور می چسبانیمش به میز و نیمکت و کلاس و معلم و مدرسه.

گرچه گلیم خودش را بلد است از آب بکشد بیرون و یک نمره بخور و نمیری بگیرد!ولی دل خوشی از مدرسه ندارد و دل خوشش به تجربه هایی زیادی است که دارد و من و آن یکی برادرم عمراً وقتی 14 سال مان بود داشتیم. از درس که فاکتور بگیریم در خیلی حرفه ها و کارهای عملی نیمچه استادی شده برای خودش.

با این که اهل کتاب نیست ولی آن قدر زبل هست که آمار کتاب های بقیه اهل خانه را داشته باشد و بداند کی چه جور کتابی می خواند.

دی روز برگه امتحان فارسی اش را دیدم،سؤال این بود که نام 4 اثر از قیصر امین پور را بنویسید.

تعجب کردم وقتی دیدم نوشته:1-گل ها همه آفتاب گردانند2-به قول پرستو3-بی بال پریدن4-دستور زبان عشق5-آینه های ناگهان

و بیشتر تعجب کردم وقتی دیدم معلم فقط 2 تای اینها را (احتمالن همان دوتایی که در کتاب درسی شان هست)قبول کرده و روی باقی خط کشیده و نمره اش نداده.

و بیشتر تعجب کردم از او که هیچی نگفته و اعتراضی نکرده و بی خیال گذشته،اگر من بودم حتماً به معلمم فحش می دادم و در خانه غُر می زدم و کتاب ها را می زدم زیر بغلم می بردم می گذاشتم روی میز معلم ام که چشم کورش ببیند کتاب های دیگری هم از امین پور.

آدم ها چه خوب که با هم فرق می کنند...




شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
بی شمارها

توی دنیا آدم های بی شماری هستند

با زندگی های بی شماری،

با قیافه های بی شماری،

با سبک زندگی های بی شماری،

با غم ها و شادی های بی شماری،

با خاطرات بی شماری،

نگذار زیاد چشمت در این بی شمارها بچرخد،سرت به زندگی خودت باشد،به قیافه خودت،به سبک زندگی خودت،به دلخوشی های خودت،به خاطرات خودت،نگذار دلت میان این بی شمارها پریشان شود.

شاید همین باشد که گفته اند  از نامحرم  چشم بپوشان...فکر پریشانی تو را کرده اند شاید...




شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
ضایع می شویم

گاهی آدم می افتد روی دور ضایعگی!

مکرر در مکرر ضایع می شود از این ور و از آن ور،

از ورهایی که هیچ ربطی به هم ندارند،هیچ خبری از هم ندارند.

من هم فعلاً افتادم روی همچین دوری، از یک اتفاق خیلی ساده بگیر تا چیزهای مهم و جدی تر.

فعلن که دارم جان سختی می کنم و به روی خودم نمی آورم،

به هرحال خدایا شکرت که زندگی ای به ما دادی که در هر لحظه اش مجبوریم تو را صدا کنیم! 




چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
دخترک

دخترک هر روز صبح توی آینه با چشم های شاد و شیطانش به من لبخند می زند،

بارها حلقه توی انگشتم را،قابلمه روی گازم را،عدد شناسنامه ام را و خیلی چیزهای دیگری از این دست را تلویحن یادآوری اش کرده ام ولی گوشش به این حرف ها نیست،

شانه بالا می اندازد،ابرویی کج می کند ، دوباره می خندد...




یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
گپ با طعم خدانگهدار

اول سلام

 

دوم  این که کامنت های پست قبل را دوست داشتم،آن قدر که دلم نیامد جوابی برای شان بنویسم،حرف حساب بود و حرف حساب هم که از این لحاظ تکلیفش معلوم است!

 

سوم این که خانم نجفی همزمان با هفته مساجد گزارشی از مسجدهای دوست داشتنی  در روزنامه شان زده اند،اسم روزنامه "وطن امروز" است،و گزارش ایشان در شماره روز دوشنبه 26مرداد،صفحه 7منتشر می شود،جهت اطلاع!

 

چهارم این که این جا تا آخر ماه مبارک پرنده پر نمی زند،دیدار دوباره ما باشد تا بعد از عید فطر،بل که قدری خودمان را جمع و جور کنیم،دوست تان دارم و لحظه های خوب رمضان در خاطرم هستید،دوستم دارید یا نه ولی کاش در لحظه ای از لحظه های خوب رمضان در خاطرتان باشم.

 

پنجم این که پس فعلاً چند روزی این "خدانگهدار" از من نزد تو به امانت...




یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
روز رفتن

هر وقت خیلی عصبانی ام،

 یواشی توی گوشم بگو: ببین! یک روز از این جا می رویم.




چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
کوک

 

 

خیاط خوبی نیستم

اما کوک زدن ساده را که بلدم

چندوقتی ست سوزن نخ کرده ام و درز می گیرم

درز هرآنچه فاصله میان ماست

با همین کوک های ساده

همین قدر که از دستم بر می آید...

 

 

پی نوشت:

با تشکر از مریم عزیز به خاطر عکس،امید آن که همیشه وصل باشد ،بی کوک و با کوک!

 




چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
کتاب...عطر...و ؟

مریم یک حدیثی می گفت که نمی دانم از کجا آورده بود،

می گفت:مؤمن پولش را خوب است صرف خرید سه تا چیز کند،یکی کتاب ،یکی عطر و یکی...نه،این سومی را هیچ وقت یادش نیامد چی بوده.

من از این حدیث-که احتمالن تنها راوی اش مریم است-هرجوری که فکرش را کنی استفاده تمام و کمال کرده ام! فقط کاش سومی اش هم پیدا می شد،کلن حدیث پرکاربردی ست!

غرض از این مقدمه چینی این که امروز این کتاب را خریدیم و بال درآوردیم .




شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
پیامبر کوچک

امروز از صبح یک زنبور عسل با من است!

راه افتاده دنبالم،صبح توی تاکسی از آینه راننده دیدمش که داشت پشت کله م ویز ویز می کرد،حالا هم توی اتاق برای خودش می چرخد،یک ذره روی نامه ها نگاه می کند و سطر سطر پر زنان مرورشان می کند،یک خرده کتاب ها را بررسی می کند،نگاهکی به روزنامه ها می اندازد ،خسته هم که می شود می آید کنارم چرخ چرخ می زند.

چه کاری دارد یعنی با من؟من هم دست پیش را گرفتم کله ام را بردم طرف گوشش گفتم :چی وحی کردن به ات؟گفتن برو شهد جمع کن عسل درست کن،این جا هیچ شهدی به کار نیس ،"برو آن جا که تو را منتظرند ....برو جایی که بود گوشی و چشمی با کس"...برو.

.

.

.

 ولی به هرحال روزی که با یک پیامبر شروع شود بی گمان روز خوبی خواهد بود.




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
خلاقیت به سبک ما

گاهی آدم الکی خلاق می شود

نشستیم با هم شعرهایی که خیلی دوست داشتیم را خواندیم و ضبط کردیم

دکلمه ی ساده،بی موسیقی متن،به سبک خلوت خودمان.

شده یه چهل پنجاه تا فایل.

وقتی موسیقی روی اعصاب آدم راه می رود این ها خیلی جواب می دهند.

بلوتوثت را روشن کن!

 




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
نگاه

می نالیدیم از گرما و عرق ریزان و باد زنان غر می زدیم به تابستان و آفتاب داغ

گفت :خب میوه ها هم باید برسن بالاخره،این انرژی آفتاب لازمه!

 

پی نوشت:

غُر نزن،خرمای باغ تازه تازه دارد شیرین می شود.




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
بهشت

نوشتن من را نرم می کند،وقتی می نویسم آرامم ،ملایمم،صبورم،فکر می کنم،در عوض وقتی نمی نویسم مثل یک تکه از یک لیوان شکسته ام،هر دستی که به دوستی به سمتم بیاید خراش می بیند.

 

گاهی فکر می کنم بهشت هم باید همچین جایی یا همچین چیزی باشد،جایی که آدمی را به آرامش برساند.




سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
هواخوری

  شاید یک خرده خنده دار باشد ولی از بین همه سریال های تلویزیونی پرطرفدار  این چندوقت مثل  افسانه جومونگ و رستگاران و پس از سال ها و ...یک سریال ساده با مدت زمان پخش کوتاه من را با خودش همراه کرد.

گرچه این همراهی به علت ساعت پخش نامناسب و متغیر فقط در حد هفت هشت قسمت شد  ولی همین اش هم دل نشین بود.

 

روایت های ساده از زندگی معمولی ،شخصیت های نزدیک و آشنا ،آرامش و صمیمیت جاری در قصه،یک جاهایی ساختارشکنی های کوچولو ولی جالب،تنش ها و درگیری شخصیت ها با مسائل ملموس و تجربه شده،روابط خوب بین آدم ها ،جای خالی دروغ و غیبت و چرندیات در گفتگوها  و تنوع موضوعی و شخصیتی در اپیزودها احتمالن بخشی از دلایل دل نشینی این سریال بود.

 

"همه ی بچه های من" با کارگردانی "مرضیه برومند" دی روز با پایان خوش تمام شد.

 

پی نوشت:

رفیق فابریک ما فرمودند:شما خانوما کلن از هر فیلم یا قصه ای که چن تا خانوم توش دور هم جمع شن و گپ بزنن خوشتون میاد!!

 

 




جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
گپ عصرانه

سلام

عرضم به حضور که ،جواب کامنت دادن یک سری  ملزومات دارد:

 

یکی "وقت خوب" و تپل و مناسب،حتماً انتظار ندارید که وسط جاده دراز تهران به فلان جا و فلان جا به تهران یا وسط جلسه امتحان فرت و فرت جواب کامنت بنویسیم که؟!

 

دوم "اینترنت خوب" و متوسط سرعت،که این روزها می دانید بدجور گیر می آید.

 

سوم و مهم تر : یک خرده چاشنی "شوخ و شنگی" و یک خرده تر "دل خوش" است که خب نداشتیم!شوخ و شنگی از این رو که جوابی که می دهیم اگر عرضه برداشتن غمی از دلی را ندارد دست کم غم اضافه نکند به کلکسیون غم ملت!

 

تازه آمار جدیدتر این که رفیق شفیق سرکار ستاره بانو مکرراً امر فرموده اند که عطش شکن شبیه نوشته های دخترکان هفده (یا شاید هجده)ساله است و در شأن خانومی مثل تو نیست و روی اعصاب آدم راه می رود.

 

حالا پیرو این تذکر دارم فکر می کنم انگار باید برای "دوستت دارم ها" و "از عشق" و "هذیان ها" و "درد" و "برای نگفتن" و ...یک جای دیگری پیدا کنم و آن جا ببرمشان.

 

ولی دیدیم این ها را ببرم جای دیگر پس دیگر چی می ماند برای این جا نوشتن،

بعدتر دیدم خب من همین هام،

 دست خودم نیست که نمی توانم تریپ علمی پژوهشی بگیرم ،یا نقد استخوان دار فرهنگی اجتماعی بزنم ،یا مقاله سیاسی ردیف کنم و کلاً "شیک " وبلاگ بنویسم.

 

شاید چهل سالم هم که بشود دوباره همه زندگی ام همین "دوستت دارم ها " و همین "از عشق ها "و "همین "هذیان ها" و کلن همین "عطش نشکن"ها باشد.

 

این ها جزئی از من اند و دوست شان دارم و کسی را از خودش گریزی نیست.

 

راستی ،ماه نو مبارک،میان دعاهایت بی قراری های من را هم نفراموش!




چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸
جای مردان سیاست بنشانیم درخت،تا هوا تازه شود

یک ماهی هست که همه تن چشم شدم،همه تن گوش شدم،

هی می گشتم همه جا ،هی می شنیدم همه صداها را ،می دیدم همه رنگ ها را،

هی گوشی ام را نگاه کردم و انبوه پیام های این وری و اون وری را گرفتم و قبل از آن که دکمه c را بزنم یا فرتی فورواردش کنم برای این و آن هی در ذهنم دو دو تا چارتایش کردم،

از تو چه پنهان  این مدت خوش هم نگذشت،به رفیقی گفتم گویی که تشنه باشی و از آب گل آلود قلپ قلپ سر بکشی،یا گشنه باشی و همه  غذای خام به اصرار تعارفت کنند .

حالا ولی تصمیم ام را گرفته ام،

من هم گرچه تنم آن شب مور مور شد،

گرچه توی چهارسال گذشته کم اخم نکرده ام،کم غصه نخورده ام،

گرچه دوستان زیادی دارم که هر روز نقدها و فحش ها و بد و بیراه ها و تحلیل های شان را منصفانه شنیده ام و بخشی ش را پذیرفته ام،

ولی تصمیم ام را گرفتم،

به پرچم رأی می دهم...

 




چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
رأی

یک)این روزها حسودی می کنم به آن هایی که برای هر کدام از نامزدهای انتخاباتی  هوادار سینه چاکند،نامش را طوری فریاد می زنند که گلویشان پاره می شود،طوری محکم و با یقین عکسش را روی دست بلند می کنند و چشم شان به خاطرش برق می زند که نگو ، آنهایی که  امید دارند "پیروزی یعنی اگر کاندیدای من بیاید..."

 

 

دو)می پرسمت به کی رأی می دی؟

 رندانه می گویی:

"حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را"

داشتیم؟!

 




شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
هدیه

هدیه تولدش یک وبلاگ بود،فکرش را هم نمی کردم این همه خوش حالش کند.

پی نوشت :

تولد هجده سالگی ام بود،شمعدانی کاشته بودی توی گلدان کوچک سفالی ،هجده تا برگ داشت و دو تا گل،روی سفال گلدان هم با قلم و دوات و شکسته نستعلیق نوشته بودی :سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد.حالا نه شمعدانی هست و نه گلدانش ،ولی خوش حالی بزرگ آن روز از یادم نمی رود. زمانه عوض می شود،نمی دانم امروز یک گلدان شمعدانی هیچ دختر هیجده ساله ای را آن قدر به وجد می آورد؟




شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
از شیر مرغ تا...

دفتر یادداشتتزئینی ست،کیف من به این قشنگی نیست!

خودکار (چندتا)

روان نویس

دستمال کاغذی

مهر نماز

قرآن

کرم ضدآفتاب

اسپری (و مخلفات)

کیف پول

فلش مموری

کارت های  اعتباری(چندتا)

موبایل

شارژر

قرص رانیتیدین

کپسول مفنامیک اسید

عینک

شکلات

دسته کلید(چاق)

چاقو

مسواک و خمیرش

موچین

آینه

فنجان

 

 

فقط روزی که تصادف کردیم و ماشین به سقف آمد روی زمین و همه ی این خرده ریزها از توی کیفم پخش شد کف جاده،آن لحظه که ملت تک تک این ها را از روی زمین جمع می کردند و می دادند دست مان ،تازه آن وقت به این موضوع فکر کردم که انگار نباید این همه چیز میز تو کیف آدم باشد!!

البته به گمانم توی کیف همه خانوم ها چنین خبرهایی هست،امتحانش مجانی ست!

 

 

 پی نوشت:این کیف را هم ببینید.




شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
عروسی

سیزده رجب بود.تازه یاد گرفته بودیم که می شود این روز روزه گرفت و خیلی ثواب دارد و فلان.من روزه بودم ،او هم روزه بود.از صبح با یکی دیگر از دخترهای همسایه رفته بودیم برای تزئین اتاق عقد.صندلی می گذاشتیم زیر پایمان و تورهای بلند سفید را با منگنه از  سقف آویزان می کردیم ،غنچه های رز تازه را راه به راه می چسباندیم به تور.حالا که فکرش را می کنم می گویم قدبلندتر از ما دخترهای سیزده چارده ساله نبود که مثل چی جلو افتاده بودیم؟!

آن روز خودش را کم دیدم،درگیر آرایشگاه بود و خرید حلقه و این چیزها.فقط صبح که رفته بودیم برای شروع مسئولیت خطیر تزئین آمد جلوی در اتاق،لباس آستین کوتاه داشت و روی ساعدش خیلی کبود بود،با لبخند کم رنگی گفت :دی روز خانومه رگمو پیدا نمی کرد،سوراخ سوراخ شدم! چای سرد شده را جلوم دید و با صدای یواشی گفت :روزه ای؟چشمکی زدم ،دهنش را آورد نزدیک گوشم و گفت:منم !ولی به هیچ کی نگفتم،دعوام می کنن!حالا نوبت او بود که چشمک بزند.

همسایه دیوار به دیوار بودیم و خیلی دوست ، تابستان ها توی کوچه بازی می کردیم ،با قیر و پولک عروسک درست می کردیم، گرگ بازی ،وسطی ... باباش هروقت غروب از سر کار بر می گشت و او را توی کوچه می دید جوش می آورد،هرچی دستش بود پرت می کرد طرفش ،سه چهارسالی می شد که کوچه را ترک کرده بودیم ،او  می آمد خانه ما و کتاب داستان درست می کردیم،نوشتنش با من بود،نقاشی و صفاحی ش با او.خانه آنها حیاط بزرگ داشت ،با حوض فیروزه ای و درخت های سیب و به و آلو.خانه شان را دوست داشتم ولی نمی رفتم ،خواهرش بدجنس نگاه آدم می کرد،بدلج هم بود،یک بار گردن بند مرواریدی را که هدیه اش داده بودم پاره کرده بود.خیلی وقت ها هم صدای دعوا و گریه و گیس و گیس کشی شان از حیاط می آمد.ولی او که می آمد خانه ما خوب بود،دوست داشتم خواهرم باشد.می گفت:هستم.آن روز فهمیدم که دیگر نیست.

زود بود این طوری از رؤیاهای شیرین من بکشندش بیرون،آن هم با "عروسی"،چیزی که اصلاً برای آن روزهای ما تعریف نشده بود.خواستگار برایش آمده بود ، خواستگار کلمه غریب و مرموزی به نظر ما می آمد.مادرش به مامان گفته بود که پدرش تحقیق کرده و پسره آدم خوبی است.خودش روش نمی شد از این حرف ها بزند.این حرف ها حرف های بدی برای آن روزهای ما بود.خب من دوم راهنمایی بودم ،او سوم ،بچه بودیم هنوز.

روز  عقد از صبح تا ظهر، از سقف و دیوار ،منگنه و پونز به دست، آویزان بودیم،ظهر خداحافظی گرفتم از مادرش و آمدم خانه ،خوابیدم تا عصر که مراسم عقد بود،تصمیمم را گرفته بودم:نمی روم!چرایش را الان خیلی درک نمی کنم ،خب می رفتم ،چی می شد مگه !طرف های ساعت چهار بود که صدای کف و سوت و بوی اسفند و لی لی زن ها از حیاط بغلی می آمد. خواهر بدلجش را فرستاده بود دنبالم،خواهره گفت:"گفته دوربینت رو هم بیار!دوربین مون فیلمش تموم شده"، دوربین را دادم ولی خودم نرفتم،گفتم "بگو سرش درد می کنه" ،و الکی خندیدم. حیاط پر از پائیز خبر کن بود،و پر از برگ های خشک مو که از حیاط آنها خودشان را پرت می کردند توی حیاط ما.داماد را ندیده بودم،علاقه ای هم به دیدنش نداشتم ،او  به زحمت و با خجالت فقط گفته بود "زحمت کش است، روی پای خودش ایستاده "،و من مات نگاه کرده بودم.

تا غروب کتاب داستان های مان را نگاه می کردم و عروسک های سیاه قیری را ،یک تابلوی کوچک نقاشی را هم کادوپیچ کردم که برایش ببرم مثلاً سرعقدی!

هوا تازه تاریک شده بود و دیگر سرو صدای زن ها افتاده بود که مانتوی آبی ام را پوشیدم و به عادت قبل رفتم در حیاط خانه شان و گفتم با او کار دارم.آمد دم در ،بلوز و دامن سفیدی تنش بود که گل های صورتی داشت.خودش دوخته بود ،یک روزه دوخته بود،خیاطی تازه یاد گرفته بود ،موهای بلندش را جمع کرده بودند بالا و لای موهاش گل های سفید مریم بود. کادو  را گرفتم جلویش و با خنده گفتم:"مبارکه!" اخم کرد و گفت :"نیومدی؟"گفتم :"خب حالا اومدم دیگه!"و جوری که رد گم کنم گفتم"قشنگ شدیا!"از لای موهاش یک مریم سفید درآورد و داد دستم ، بعد گفت :"وایسا الان میام"،رفت و با یک بشقاب گل سرخی چینی برگشت ،توش یک قاچ کیک بود ،رویش نوشته بود :"پیوند"البته دالش نبود ،گرسنه بودم ،انگشت زدم توی کیک ،انگشت زد توی کیک ،افطار کردیم.خندیدیم.

چندماه بعدش او با داماد رفت کرج زندگی کند ،من ماندم و کتاب داستان هایی که دیگر نقاشی نداشتند.خواهری ما همان جا تمام شد.

دی روز بعد از سال ها توی بازار دیدمش،او شناخت و من نشناختم،با داماد بود و دو تا بچه ،لاغر بود خیلی و هنوز مهربان،خوشبخت به نظر می آمد ،داماد حالا کچل شده بود شاید چون خیلی زحمت کش بود،شاید چون روی پای خودش وایساده بود از اول،دخترکش کمی شبیه آن روزهای خودش بود. تازه یادم آمد که غصه آن روز خیلی وقت است از دلم رفته بیرون...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.