یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
...

 توی ده پانزده خط، یک جواب ایمیل ساده داده و نظرش را درباره متنی که فرستاده بودم نوشته. چند بار و چندبار می‌خوانمش، بس که روان و قشنگ است، پر از نکته‌های ریز و توصیف‌های به جا، سرشار از اشاره‌های راهگشا درباره‌ی موضوعی که نوشته‌ام، در توصیف نوع نوشتن ام، عباراتی خلق کرده که سال‌ها دنبالشان بودم و نمی‌دانستم می‌شود این‌طوری گفت‌شان.

بعضی‌ها خیلی قشنگ‌اند.




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
آری، این چنین است خواهر!

گفتند 47 هزار زن وقتی از مرخصی زایمان برگشتند، اخراج شدند. حالا معلوم نیست این عدد مال یک سال است یا بیشتر. n نفر دیگر هم هستند که وقتی برگشتند گرچه اخراج نشدند ولی یک بلایی سر شغل‌شان آمده. در حالی‌ که قانون  می‌گوید "دستگاه‌ها موظف اند مادران کارمندی را که از مرخصی زایمان استفاده می‌کنند پس از بازگشت به محل کار با حفظ سمت و موقعیت به کار بازگردانند."

نمونه موردی‌اش الان پشت مانیتور نشسته و دارد برای شما می‌نویسد. وسط‌های مرخصی بود که توی محل کار ما کودتا شد و خیلی چیزها تغییر کرد، یک روز هم یکی از دوستان آمد در خانه و یک کارتن بزرگ از وسایل شخصی‌ای که توی اتاقم داشتم برایم آورد تا در جریان تخلیه اتاق گم و گور نشوند. مدیر بودم و خیر سرم پای ثابت همه کارهای فرهنگی و پژوهشی. از مرخصی که برگشتم اما تبعید شدم به یک جای بی‌پنجره و شغلم شد دسته بندی و منظم کردن کاغذها، به همین سادگی.

وقیح‌تر اینجاست که رئیس یک دانشگاه توی روز روشن می‌گوید می‌خواهم کاری کنم که همه‌ی زن‌ها از اینجا بروند. زن نباید کار کند و من از اول با شاغل بودن زن‌ها مخالف بودم.

الان اگرچه وقت بیشتری و ذهن و قلب آرام‌تری دارم، اگر چه خدا خواسته و عدو سبب خیر شده، اما خواستم بگویم آن " 47 هزار زن" تازه روی پیدای ماجراست، روی پنهانش هزار هزار قصه‌ی این مدلی است. قانون هم بنشیند هی برای خودش حرف بزند.




شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
از آشپزخانه‌های دم افطار

شما وقتی روزه هستید و عصر - به این امید که زمان رسیدن به افطار کوتاه‌تر شود - می‌خوابید، خواب چی می‌بینید؟

من - روم به دیوار- خواب غذاهای خوشمزه می‌بینم. مثلا توی خواب دارم حلوا هم می‌زنم یا قرمه سبزی بار می‌گذارم یا کیک می‌پزم.

به همین خاطر، ماه رمضان‌ها ماه رونق آشپزخانه‌ی ما می‌شود. هر روز یک غذای جدید برای افطار، هر روز چک کردن محتویات یخچال و کابینت‌ها و به دنبالش سرک کشیدن در سایت‌های آشپزی و بعد امتحان پخت خیلی از غذاها و مخلفات برای بار اول. مرباهای جدید برای اولین بار در خانه‌ی ما ماه رمضان متولد می‌شوند. اولین حلواها، اولین شله زردها، اولین کوفته تبریزی‌ها...

این دوسال هم که به برکت آمدن دخترک خودم روزه نمی‌گیرم به روزه داران خانه خدمات خوشمزه می‌دهم. آن‌ها طفلکی‌ها نجیبانه روزه می‌گیرند و دنبال چرب و شیرین افطار هم نیستند، اما  من همواره  احتمال میدهم دلشان یک چیز جدید خوشمزه بخواهد.

 

 

پی نوشت: دو یادداشت اخیر به دعوت یگانه عزیز نوشته شده‌اند.

                هم چنین بخوانید این رمضانیه‌ی قشنگ را.. (+)

 

 




پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
سنگ..سنجاق..قیچی

  از نخی که دور گردنش آویخته بود یک عالمه سنجاق آویزان بود. به این فکر کردم که این همه سنجاق به چه کار پیرزن می‌آیند که باید همیشه همراهش باشند؟ چند تا دکمه قصد افتادن دارند؟ چند تا زیپ قرار است وسط راه از رفتن منصرف شوند؟ چند تا درز دلشان می‌خواهد هوایی بخورند؟

فکر کردم توی زمانه‌ی ما، قیچی کار راه انداز تر از سنجاق است، ما آدم‌های فصلیم، نه وصل و پیرزن‌هایی خواهیم شد قیچی به گردن.




دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
سطری میان نامه‌ای 4

چطوری دوستش داری؟ چقدر دوستش داری؟ دوست داشتن بچه چه مدلی است؟ مثل دوست داشتن‌های دیگر است؟

این چند ماهی که از آمدنش گذشته چندباری با این سوال مواجه شدم و جواب‌های پرت و پلایی هم همان لحظه سرهم کرده‌ام، اما بعد در خلوت خودم وقتی عمیق فکر کردم دیدم که دوست داشتن دخترک یک جوری منحصر به فرد است و مقایسه اش با دوست داشتن‌های دیگر قصه‌ی قیاس سیب و پرتقال است..

 

 

 




سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
جدول محصولات ایرانی آزموده شده

آدم باید خیلی با آداب زندگی کرده باشد و خیلی نکته سنج خانه‌داری کرده باشد که بتواند این طوری ایرانی خریدهایش را فهرست کند و اشتیاق نزدیک به دویست نفر را هم برای کامل کردن فهرستش برانگیزد.

دست مسیر عزیز، نجوا و بقیه دوستان بابت این جدول تر و تمیز درد نکند. 

(دانلود بفرمایید)




یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای3

دخترک غریبه و آشنا سرش شده، غریبی کردن یاد گرفته، از کجا؟ نمی‌دانم. بغض کردن و لب جمع کردن و بعد گریه، آن هم گریه‌ی با اشک. گریه‌اش قشنگ است، توی دفترکوچکی که  روزها تند تند اتفاق‌های خرد و ریز باهم بودن‌مان را یادداشت می‌کنم، برایش نوشتم: دختری هستی که گریه‌هایت به اندازه خنده‌هایت قشنگ است، حتی قشنگ‌تر.

خودم؟ خوبم. خوب اما شلوغ، از خواب‌هایم می‌فهمم که چقدر شلوغم. یک شب دونفر از داعش آمده‌اند توی خوابم و اعضاء بدن آدم می‌فروشند، فرداش توی دفتر فلان خبرگزاری گروگانم گرفته‌اند و هرچه تقلا می‌کنم با گوشی داغانم شماره‌ی زهره را بگیرم تا بیاید و نجاتم دهد نمی‌شود، شب بعدش رفته‌ام توی یک جلسه کاری اما هرچه حرف می زنم هیچ‌کس محل به‌م نمی‌گذارد و ندیده و نشنیده گرفته می‌شوم، شب بعدش طلبکارها آمده‌اند در خانه چاقو فرو کنند توی سینه‌ام، شب دیگری، برگشته‌ام سرکار اما با لباس توی خانه، اضطراب دنیا ریخته توی قلبم که چه خاکی توی سرم بریزم حالا، فردا شبش دخترک را برده‌ام دانشگاه و نمی‌دانم به کی بسپارمش و بروم کلاس، شب بعد توی صحن حضرت معصومه معجزه‌ای دیده‌ام و دربه در توی حجره‌ها دنبال اهل دلی می‌گردم که برایش بگویم و پیدا نمی‌کنم، شب بعدترش ...

هنوز هم "خواب‌ها، از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند"؟




یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
همه یادگاری هایش را دادم رفت

"جمع کوچکی بودیم که به توفیق اجباری رفتیم خانه ی شهید حبیب غنی پور. من برای کنجکاوی رفتم چون دوست داشتم حبیب را بیشتر بشناسم. در گشت و گذارها و پرس و جوها چیز زیادی از او نیافته بودم. رفتم...

مادری بود با سه دختر. حبیب تنها پسرش بود. از حبیب چیز زیادی نگفت. دوست نداشت بگوید. می گفت حبیب را از من نپرسید، از دیگران بپرسید... می گفت دعا می کنم شهادتش پذیرفته شده باشد. می گفت مدتها بود دعا می کردم خداوند بپذیرد که حبیب شفیعم شود در قیامت. به خوابم آمد و گفت: مادر هنوز در صف حساب و کتابم.... می گفت توبه کردم از دعایم. می گفت من وظیفه دارم باعث ترفیع پسرم باشم. نباید کاری کنم که شرمنده دیگران شود. می گفت حاضر نیستم بروم بنیاد.... می گفت او هم در خواب گفت خوب می کنی. می گفت دوست ندارم زیاد مطرح شود، چون ممکن است دل مادر دیگری بگیرد... می گفت همه ی چیزهای حبیب، همه ی یادگارهایش را دادم رفت. دادم به هرکسی که دوست داشت. فکر کردم نگهشان دارم که چه بشود. بدتر اینکه ممکن است چشمم که به آنها بیفتد، حس مادریم گل کند و دلم بریزد. آنوقت اجرم کم میشود، آنوقت ثواب او کم میشود... می گفت....

خیلی چیزها گفت. خیلی متفاوت گفت. خیلی مهرش به دلمان نشست. دانستم حبیب یعنی تربیت مادرش، مادری که شاید سواد خاصی نداشت اما خیلی با معرفت بود. زیبا بود.

فقط اتاق حبیب را نگه داشته بود. آن هم طبقه بالا؛ طبقه ی بالای خانه ی کوچک و قدیمی، در محله سینما جی، نزدیک مسجد جوادالائمه. یک اتاق خالی، با یک قاب عکس و یک لوح تقدیر. همین"

 

از وبلاگ وقتی نیست...




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
از عاشقانه های نجیب

گفت چه خوب که این کتاب را دیدید و اقدام به معرفی اش کردید. گفتم خب مخاطب هوشیار است خانوم. غافلگیرانه گفت بوس به مخاطب! بعد خندید که این را یک وقت نیاوری توی مصاحبه.

در گفتگو با شاعرها حظی است که گاه گاهی بد نیست نصیب آدم بشود. گپ و گفت با این خانوم شاعر هم قشنگ بود. 

متنش اول بار اینجا و بعد اینجا منتشر شد.




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
دختر بودن

"مامان دلش گرفته, برو خونه باهاش حرف بزن."

 

پیامک برادر




جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
...

"یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟"
 
 
 
 
(+)




دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
بِی بِی چک دیگه چیه؟

 منتظر نشسته بودیم نوبت‌مان شود و با خانوم جوان بغل دستی صحبت سر انداختیم تا زمان کوتاه‌تر شود، دختر هجده نوزده ساله‌ای با چشم‌هایی که هم توش نگرانی بود و هم اشتیاق و سرزنده‌گی، صندلی کناری نشست. گفت که نوبت قبلی نداشته و از شهر بغلی آمده تا آزمایش بارداری‌اش را نشان دهد، فهمیدیم که با همان پسر جوانی که دم در مطب بی‌قرار بال بال می‌زند عقد کرده‌اند و وسط‌های زمستان قرار عروسی دارند. به قول خودش به خاطر اینکه لو نروند آمده بودند اینجا دکتر و آزمایش.خانوم جوانِ این‌وری، ازش پرسید بی‌بی چک استفاده می‌کردی خب. دختر حیران گفت بی بی چک دیگه چیه؟! خنده‌ام ولو شد روی موزاییک‌ها، دختر هی لب می‌گزید و می‌گفت اگه مثبت باشه چی؟چیکار کنم؟گفتم خب الان از جواب آزمایشت معلومه دیگه، کوش؟ از توی جیب شلوار لی‌اش یک برگه‌ی چندبار تاشده را درآورد، یاد برگه‌های امتحانی مدرسه افتادم که هروقت نمره کمی گرفته بودیم همین‌جوری تا می‌زدیمش که کمتر جلوی چشم باشد، جوابش مثبت بود،چه مثبت خوبی هم، گفتم مبارک‌تون باشه، مثبته، خدا بخشیده دیگه. دختر چشم‌هایش را محکم فشار داد روی هم و لبش را عمیق‌تر گزید. خانوم بغل دستی پرسید حالا می‌خواین چیکار کنین؟ زمستون که نمیشه عروسی بگیرین با این وضع، دختر گفت خب الان که فکر کنم خیلی کوچیک باشه، می‌شه سقطش کرد،ها؟ من که خیلی سریع همان اول رفته بودم توی تیم بچه! آمدم بگویم حیفه بابا،خب عروسی را بندازید جلوتر، حالا که خدا خواسته و مامانِ خیلی جوان شدی. اما نگفتم و فقط همان کلمه اولش را گفتم. خانوم بغل دستی هنوز تیم‌اش را معلوم نکرده بود و نگرانی‌های دختر را هم می‌زد. وقتی داشتم می‌رفتم دختر هنوز منتظر نشسته بود، چشم‌ها و لبخند خیلی جوانش خواستنی بود. باهاش بای‌بای کردم و زدم بیرون،

الان فکر می‌کنم که کاش فرصت زندگی‌ را نگرفته باشند از این بچه‌ای که اولین بار خبر بودنش را من به مادرش دادم.




دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
مظلوم کوچکم

  اول بارش دبیرستانی بودم که بابای یکی از بچه‌ها از دنیا رفت، خاطر دوستم برایم عزیز بود و از دیدارش که برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به یاد دل پرغصه‌‌اش شر شر اشک ریختم.بعدترش هم پیش آمد که دوستانم عزیزی را از دست دادند اما دل من دیگر آن شکلی نبود و پوست کلفت‌تر شده بود.

   دوم بارش دانشجو بودم و توی خوابگاهِ بی تلویزیونِ بی اینترنتِ آن روزها مثل طالبان بی‌خبر از دنیا زندگی می‌کردم.یک شب رفتم قاطی روزنامه باطله‌ها زیرانداز پیدا کنم برای یک گوشه از راهرو نشستن و نوشتن، توی روزنامه‌ای که برداشتم آن دوتا عکس معروف "محمدالدوره" (لحظه شهادت آن بچه فلسطینی کنار باباش) را دیدم، مبهوت و شوک زده یک ربع به عکس خیره ماندم و بعد تا صبحش همان جا از غصه نشستم و اشک ریختم، فرداش که عکس را مثل یک داغ محرمانه به زهرا نشان دادم خندید و گفت تو اینو تازه دیدی؟دو ماه پیش سوژه شد و کلی واکنش برانگیخت و ...

   سوم بارش زلزله‌ی بم بود، شب‌های اول تا صبح توی تخت قیژ و قوژی خوابگاه از سرمای دی ماه به خودم می‌لرزیدم و سنگینی آوار را روی بند بند تنم واقعاً احساس می کردم و درد می‌کشیدم. فکر می‌کردم کاش یکی پیدایم کند و از زیر آوار بکشدم بیرون تا دارم نفس می‌کشم، فکر می‌کردم اگر دیر برسند چه؟ اگر زیر همین آوار کم کم تمام شوم چه؟ یا فکر می‌کردم دارم توی خرابه‌ها دنبال خواهرم می‌گردم، دنبال دست‌های سفید و کشیده‌اش...

   چهارمین بارش وقتی بود که قیصر امین پور رفت، هنوز هم خیلی ربطش را به خودم نمی‌فهم، من یک مخاطب خیلی معمولی شعرهایش بودم و آن آخری‌ها عاشق نجابت و آیینه‌واری و تلخیِ آشنای کلمه‌هایش. صبح خبر را شنیدم و خودم را زدم به آن راه، کار و زندگی و مهمان‌داری و آشپزی و درس و مشق و همه را رد و بد کردم و درست شب وقتی قرار بود از خستگی بی‌هوش شوم بغض از همه جای روحم خودش را رساند به گلو و بعد چشم‌ها و یادم افتاد که او دیگر نیست...فکر می‌کردم یک آشنای خوبی از دنیا کم شده و دیگر به دنیا بر نمی‌گردد و این برایم رنج داشت و می‌دانستم خدا این رنج را می‌فهمد.

   پنجمین بارش حالاست، شب‌ها چشم‌ام باز است و هر لحظه منتظرم خانه برود روی هوا، حس می‌کنم خانه‌ی ما سه‌چهار تا اتاق دارد و توی هر اتاقی چندتا بچه قد و نیم قد خوابیده‌اند کنار عروسک و توپ و تفنگ شان، همان نصفه شبی دلم می‌خواهد بلند شوم بروم بوس‌شان کنم و برگردم، فکر می‌کنم شاید صبح دیگر نبینم‌شان، یا این شکلی نبینم‌شان، فکر می‌کنم فرداست و بیمارستانی نیست که تکه‌های بچه‌ی زخم خورده‌‌ام را به امید شفا به‌ آن‌جا برسانم، فکر می‌کنم مگر ذخیره‌ی دارویی چند بیمارستان یک وجب شهر محاصره شده چقدر است که برای بچه‌ام هنوز چیزی مانده باشد؟ یاد خرمشهر می‌افتم و دزفول، می‌زنم به صحرای کربلا؛ فکر می‌کنم چه می‌کشم وقتی باید از پیکر سفیدپوش مظلوم کوچکم دل بکنم؟ صدایم به جای همه‌ی آن مادرها از درد کلفت می‌شود و چشم‌هایم متورم، بعد دروغ چرا؟ به فردایش فکر می کنم و به این‌که تا کجا می‌توانم پای مقاومت بایستم و شک نکنم که باید ایستاد...

 

 

عنوان از شعرهای محمدرضا عبدالملکیان است.




چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
...

به نظرم یکی از نذر و نیازهای آنهایی که در مسیر درمان برای بچه‌دار شدن هستند این باید باشد که اگر به لطف خدا نتیجه گرفتند حتماً دست‌کم یک روز بروند توی یکی از همین کلینیک‌های درمانی، بنشینند روی صندلی های انتظار و به زن‌های غمگین و نگران، بشارت و امیدِ "شدن" بدهند.

مبارکت باشد خانوم:)




یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
سکوت،روزی سه قاشق مرباخوری

آقاهه متخصص طب سنتی بود انگار، داشت می گفت ما یه استادی داریم هروقت بیمار مراجعه می کنه بهش یکی از سؤال‌هاش اینه که پول موبایلت چقدر میاد؟ بعد از طرف میخواد تا دفعه بعدی که میاد حتما پول مکالمه‌های موبایلشو به میزان قابل توجهی کم کرده باشه، می‌گفت اینم یه بخش درمان روح و جسمه که حرف اضافی نزنیم هی با همدیگه!

بعد این آقاهه خودش اضافه کرد یکی از انواع این حرف زدن‌های اضافی اینه که هی می‌شینیم برا همدیگه دردل می‌کنیم-مخصوصاً خانم‌هاـ بار مشکلات خودمون رو می‌ندازیم روی شونه‌های روح و روان دوست‌مون و اون بدون اینکه بنده خدا در توانش باشه کمک خاصی به ما کنه فقط درونش انرژی‌های منفی انباشته می‌شه.(سلام زهره!)




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یک پارچه اقا

ده سال پیش یک داستان خل و پیلیچی (+)دست‌نویس کردم و فرستادم برای یک جشنواره، بعد که دعوت‌نامه آمد و رفتیم بندرعباس برای برگزاری‌اش یادم هست که رفتم پیش داورها- خدا رحمت کند امیر حسین فردی را- تا ایرادهای کارم را بشنوم، می‌گفتند ما همش فکر می‌کردیم این متن را یک آقا نوشته، حتی دست خطت هم به پسرانه می خورد بیشتر!

توی همان سفر، با مریم دلباری عزیز-که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش- دوست شدیم، او هم که خودش استادی بود و قلم داستانی اش را خیلی دوست داشتم اولش می‌گفت قلم محکمی داری بعد وقتی از یک خیابان شلوغ می خواستیم رد شویم و من طبق معمول با ترس و لرز و گرفتن دست او محکم رد شدم گفت نه به آن قلم تیز و تند مردانه و نه به این طرز از خیابان رد شدنت!

امروز هم وقتی توی گوگل پلاس زیر یک پست دخترانه-زنانه رفتم و نظر گذاشتم واکنش‌ها جالب بود، چند نفر از دخترها آمدند کامنت گذاشتند که یعنی شما واقعا آقا نیستید؟ یعنی وبلاگ عطش شکن مال شماست؟ پس چرا ما فکر کردیم شما آقایی؟ و به قول خودشان بنیادهای فضای مجازی شان به هم ریخت و بحث از مسیر اصلی خودش عوض شد.

من آن قلم محکم را - به خاطر تنبلی و کم نویسی خودم- دیگر ندارم اما خب واقعاً اینکه این وبلاگ  لحن پسرانه یا مردانه‌ای داشته باشد را نمی‌توانم قورت بدهم. این‌همه از زن ها نوشتم، از زنانگی و عشق و زندگی و دوستت‌دارم و این جور چیزها نوشتم،کجای اینها مردانه بوده یعنی که مخاطب اینقدر به خطا افتاده!

خلاصه اینکه، من یک زن هستم به قول ملت با کمال افتخار.




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
مادران چشم به راه

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

آن‌‌روز که می‌بستی بار سفرت را
گفتی به پدر هرکه هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد...

.

.

.

شعر از "مرتضی امیری اسفندقه" است، آهنگ قشنگش را هم رضا یزدانی خوانده، این پست و عکس‌هایش را که دیدم توی گوشم پیچید دوباره..




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
کفش‌ها

 

پارسال همین‌موقع‌ها بود که به دعوت مکرر دوستی رفتم برای کمک کردنش در کار، به خیال خودم از کار و زندگی، به زور و زحمت مرخصی گرفته بودم و میلی‌متری همه چیز را جور کرده بودم که خودم را به وقت برسانم تا آن دوست تنها نماند و  کمکی که رویش حساب کرده و خیلی التماس دعا دارد به خاطرش را به موقع برسانم.

رفتم و روزهایی که آنجا بودم مثل تراکتور کار می‌کردم، از صبح تا شب توی آن اتاق اداری بسته می‌نشستم پای سیستم و پدر ذهن و چشمم در می‌آمد تا همه چیز خوب پیش برود. منی که توی شهری زندگی می‌کنم که اگرچه خیلی چیزها ندارد اما فضاهای باز و اکسیِژن تازه برای نفس کشیدن خیلی دارد، آنجا ارتباطم با بیرون فقط پنجره‌ای بود که گاهی انبوهی کبوتر در قابش می نشستند و فکر می‌کردم این همه کبوتر وسط این شهر شلوغ و این هوای دودآلود چه خوب که هستند و تنها نیستم.

آن دوست هم بود اما به خاطر مشکلاتی که داشت کم بود. هر وقت هم که می‌آمد کارش را می‌کرد و چندان مهمان بودن من و میزبان بودن خودش برایش معنایی نداشت. گرفتار بود و من می فهمیدم و طبق معمول درک می‌کردم اما وقتی می دیدم برای خودش وسط کار خرید هم می‌رود و چیزهای بامزه برای عزیزانش می‌خرد یا قرار تفریح بعد از کار را - همان وقت‌هایی که من باید می‌ماندم- می‌گذارد و بعد برمی‌گردد و دوباره غرغرهایش با ما و منی که دیگر به جای مهمان زیردست صرفش شده بودم را از سر می‌گیرد یک طوری‌ام می‌شد.

فکر می کردم جایی آمده‌ام که تنهام و مال آنجا نیستم و باید کاری برای خودم کنم وقتی کسی که انتظارش را دارم کاری برایم نمی‌کند،هنوز زمان آنجا ماندنم تمام نشده بود و نمی‌توانستم زیر قولم بزنم اما بی‌تاب بودم که زودتر بروم. 

یکی از همین عصرهای بلند و خوب خرداد بود که از آن اتاق با سرکشی مؤدبانه‌ای زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی، سر راه برای خودم گل خریدم و خیلی فی‌البداهه یک جفت کفش،سعی کردم آرام باشم و دل خودم را دوباره به دست بیاورم،تا آخر قرار دوهفته‌ای‌مان ماندم اما بعدش کم کم از آن رفاقت کلاً زدم بیرون.

به قول یک بنده خدایی، جایی که بودن و نبودنت فرقی نمی‌کند به بودنت احترام بگذار و نباش.

حالا هر وقت به آن کفش‌های جاجیمی رنگارنگ نگاه می‌کنم لبخند می‌آید روی لبم، دلم کفشی برای رفتن به پاهایم هدیه داده بود، جایی که باید می‌رفتم. 




یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
ماه

توی زیارتش آمده که:

شهادت می‌دهم به وفایت..

کنار بقیع که می‌ایستادیم به تماشا و باران، یکی از هم‌سفرها بود که مدام دور و بر جایی بال بال می‌زد که می‌گفتند مزار ام‌البنین است،من که روشنفکر بازی‌ام آنجا گل کرده بود می‌گفتم که چی آدم چاهار تا امام معصوم را رها کند برود به زیارت مادر حضرت عباس! اما حالا که یک خرده عقل‌رس‌تر شد‌ام دلم می‌خواهد برگردم و بگویم گرچه به پای ادب پسر شما نمی‌رسد اما این سلام بارانی ما تقدیم به شما و آن ماه باوفای‌تان:

السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ

الْمُطیعُ للّهِ وَلِرَسولِهِ وَلاِمیرِ الْمُؤمِنینَ

وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلّى اللّهُ عَلَیْهِمْ وَسَلَّمَ..




شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تجربه زیسته

هروقت دختره رو می‌خوام بفرستم اینجا پی کاری،قبلش ناخودآگاه می‌گم محکم و حق به جانب حرف بزن که  پررویی نکنن!




جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
جیغ و جار حروف

این وبلاگه چه شیرینه.

(+)




یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
این پست را برای مادرم می‌خوانم

سلام، حالت خوب است؟ چطوری با زحمت‌های همیشگی ما، تمامی که ندارند فقط هرچه می‌گذرد پیچیده‌تر می‌شوند.

من شرمنده همه این سالها هستم که هیچ خاصیت قابل توجهی برای تو نداشتم فقط اینکه دوستت داشته‌ام و دوستت بوده‌ام، همدلی و همزبانی تنها خدمت متقابل بین من و تو بوده و بقیه هرچه بوده فقط از طرف وجود عزیزت بوده و بس.

بگذار همین اول کاری یک اعترافی کنم، من بچه که بودم یادداشتهای  تو را می‌خواندم، یادت هست که خواندن را خیلی دوست داشتم، ولی نمی‌دانستی از تو خواندن را هم دوست دارم، مثل الان که حتی نوشته‌ها و نقش و نگارهایی که وقتی داری تلفنی حرف می‌زنی روی کاغذ جلوی دستت می‌کشی را دوست دارم.

آن وقتها هنوز به سی‌سالگی هم نرسیده بودی،نوشته‌هایت خوش‌خط بود و کمی دلتنگ. راستش من ازین دلتنگی می‌ترسیدم، می‌ترسیدم توی خودت تنها مانده باشی و این تنهایی آزارت بدهد و در تو بماند تا همیشه.می‌دانی که با این حس‌ها غریبه نیستم.

اما تو دلتنگ نماندی،نگذاشتی اون‌جوری بودن بشود روح غالب زندگی‌ات و زندگی‌مان. خودت را از زیر دست و پای آن حزن فلسفی جمع و جور کردی، شدی مامان خوب ما، که کم نمی‌آورد، که خسته نمی‌شود، که دوپینگ می‌کند پای سجاده و بعد با تدبیر و خوش فکری اوضاع را سامان می‌دهد.

راستش توی زندگی ما، هر بخشی مال تو بود و مسئولش تو بودی شد بخش قشنگ زندگی ما، هرجا خراب شد و بد شد، ماها نقش اولش بودیم. نه اینکه بی‌خطا باشی، اما خداییش خیلی کم خطا بودی. من دانایی‌ام اگر قد تو بود الان باید کلاهم را می انداختم وسط ابرها.

غریبه که نیستی، این یکی دوسال که یک خرده عقل‌رس شدم و از آن سربه هوایی درآمدم از  زن‌های خوددرگیری که سن و سالی ازشان گذشته ولی هنوز در بند افسردگی و یأس و پژمردگی هستند بدم آمده، از هر وبلاگی که پشت نوشته هایش یک زن یک جوری خاص باشد هم، زنی که نه همسر و بچه‌هایش تکلیفشان را با او بدانند نه او تکلیفش را با آنها، از همه زنهایی که معلق یک جایی وسط زمین و آسمان مانده‌اند، که حسرت توی چشمهایشان موج می زند..حتی اگر خودم شبیه اینها باشم و استعدادش را داشته باشم اما وجود نازنین تو نمی‌گذارد کامل آن وری بروم.

من شعر را از تو یاد گرفته‌ام، نوشتن را از تو یاد گرفته‌ام، کاش این را هم از تو یاد بگیرم که خیلی زود تکلیفم را باید با خودم روشن کنم، از تویی که پذیرفته‌ای زندگی‌ات را، زندگی ما را، شغلت را، توانایی‌ات را، ضعف‌هایت را، مشکلات‌مان را، قدرت ایمان و توکل را، اعجاز دعا را، روشنی تدبیر را. و من ازت خیلی ممنونم به خاطر همه اینها، به خاطر اینکه نماندی وسط زمین و آسمان، و از اینکه هرروز دارم بیشتر شبیه تو می شوم خوشحالم.

هرچند ظاهر رابطه برادرها با تو گرم‌تر است، هرچند آنها وقت و بی‌وقت آویزان تو می‌شوند و صورت ماهت را می‌بوسند و مثل من این حریر رودربایستی را با تو ندارند، اما خواستم بگویم خیلی دوستت دارم و خیلی برایت دعا می کنم و خیلی چاکرت هستم همه جوره.

برای ما دعا کن که ما مثل همیشه به دعای خوب تو روی پا ایستاده‌ایم.

 

پی‌نوشت:

از دل و باعجله نوشته شد به دعوت لینک زن.




شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

جایی که دیدمش یک شب شعر بود، از آن دختر چادری‌های باوقار دوست داشتنی صدا قشنگ، من کلاس پنجمی بودم و او دبیرستانی، من را برده بودند که مرحله نهایی مسابقه کتابخوانی شرکت کنم و او را آورده بودند که برود فینال شعر. شب که توی سالن رفت روی سن و شعرش خواند و به به و چه چه همه بلند شد مثل"آن شرلی" توی خیالم فکر کردم که ای خدا، یعنی می‌شود من هم یک روز مثل او بشوم؟ چیزی را که خودم  نوشته‌ام برای دیگران بخوانم و به وجد بیایند؟من هم می‌توانم مثل او این‌طور با وقار و خواستنی بشوم؟ اوج غبطه خوردنم وقتی بود که یک استادی بعدش رفت بالای سن و گفت این خانوم جوان،می‌تواند "پروین ثانی" بشود. الان یادم نیست شعرش چی بود ولی یادم هست که خوب گفته بود و اسم و فامیلش مثل یک حس خوب ته ذهنم ماند تا همیشه.

 


دیروز گفتند مجری را هماهنگ کردیم و الان می‌رسد، وقت داشت می‌گذشت و مجری نیامده بود، با کلی زنگ و پیگیری نفس‌نفس زنان از راه رسید و روی هوا زدمش که بگویم الان برود این را بگوید و آن را بگوید و ...حرف زدنش را که دیدم، شناختم.همان پروین ثانی محبوب من بود. کارمند یک اداره‌ای شده بود و مامان دو تا بچه 12 و 9 ساله و پرمشغله، صورتش اما همان وقار خواستنی را داشت هنوز، گفتم هنوز هم شعر می‌گین؟ گفت تقریبا نه، خیلی کم... آن روز من تازه این شعر برقعی را دیده بودم، خواستم بگویم این قشنگ است،شنیدین؟ اما او شروع کرد به گفتن که همان آخر دبیرستان ازدواج کرده و افتاده توی زندگی و دور شده از شعر، برق چشم‌هایش میان رضایت و نارضایتی شناور بود،دغدغه بچه‌هایش را داشت و دلش پیش شعر بود و محافل ادبی‌ای که دیگر نمی‌رفت.

پروین ثانی دوباره رفت روی سن و با آن صدای خوبش یک شعر اربعینی خواند، شعری که این‌بار مال خودش نبود.

دست دادیم و خداحافظی کردیم، دست‌هایش بوی شعر می‌داد.

 

* عنوان و تصویر از رضا احسان‌پور




چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
من تو را این همه شاخ آفریدم؟!

یک وقتهایی روابط انسانی ترسناک میشوند.یک‌حرفی پیش یکی،خیلی  معمولی می زنی،بعد حرف محترم برای خودش روی زبان‌ها مسافرت می‌کند و وسط این سفر یک جا شاخ در می آورد، یکی دم به‌ش می‌چسباند، یکی یک خرده زهر تزریق می‌کند به‌اش، دست یک آدم اوستایی هم می‌رسد و تراش می‌خورد و تیز می‌شود و تیغ می‌شود و فرو می‌رود به سینه یک بدبختی. بعد حرف را که به خودت بر می‌گردانند وحشت می‌کنی ازش،باورت نمی‌شود این حرف - با این هیبت دراکولا طور- مال تو باشد و از دهان تو آمده باشد بیرون!

 

اصولا از زدن حرف‌هایی که استعداد پذیرش هرگونه شاخ و دم و زهر دارند باید پرهیز کرد.




شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
سنگری از شیشه‌های ترشی و مربا

   توی فیلم مامانه یک بچه بیمار داشت، از آن بیماری‌های عجیب و غریب که سیستم عصبی بچه را داغان می‌کند و باید لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه چشم و ذهن و قلب و دست و پایت آماده باش مراقبت از آن بچه باشند، بچه ای که به خاطرش حتی عروسی خواهرش هم نتوانست برود، مامانه نقاش بود و خلاق و هنرمند، اما احساس می‌کرد این بچه با این مدل بیماری تمام این 6 سال اسیرش کرده و مانع شکوفایی اش شده، در نگهداری از او و ابداع غذاهایی که هم متنوع باشند هم برای آن بیماری خطرناک نباشند خیلی خلاقیت خرج کرده بود و در NGO به بقیه مادرها آموزش داده بود.اما خلاصه اینکه بعد 6 سال کم آورده بود و تصورش این بود که بی این بچه، اگر وقتش مال خودش بود کولاک می‌کرد توی علم و هنر و چه و چه. تا اینکه بچه برای مدت چندماهی گم شد، اولش که افتادند به گشتن و غصه خوردن و دلواپسی و اشک و زاری و احساس گناه و ...اما بعدش که طولانی شد زن سعی کرد برگردد به زندگی. به آشپزی و پختن غذاهایی که به خاطر بیماری بچه سالها بود نخورده بودند، به گردگیری و خانه تکانی، به خرید سبزی و میوه و ...

یک جایی همسرش که در گم شدن بچه ناشکری زنش را عامل اصلی می‌دانست با عصبانیت گفت: هی گفتی اگه سهیل نبود من ال می‌کردم و بل‌ می‌کردم، هی گفتی استعدادهام به کمال می‌رسیدن اگه اونو نداشتیم، کو الان؟؟ اون وقتها حداقل یه نقاشی می‌کشیدی، چیکار مثلا داری می‌کنی الان؟ جز اینکه پیش بند می‌بندی و توی آشپزخونه پای اجاقی همش یا می افتی به جون خونه؟ من زن اینجوری نمی‌خوام، غذای مدل به مدل نمی‌خوام...

روانشناسانه‌اش نمی‌دانم می‌شود چی، اما من هم این مدتی که به میل خودم دست سهیلم را رها کردم - و خواستم وقتم مال خودم باشد، که ازش مثلا استفاده کنم - به ریسمان خانه داری چنگ زده‌ام.

روزهای تعطیلم شده بازار میوه و سبزی، شده ترشی گل کلم و هویج و کرفس، شده مربای به و هویج، شده کمپوت سیب و گلابی، شده خشک کردن سبزی های معطر، شده سرچ غذاهایی که بلد نیستم، شده رمزگشایی از معماها و قلق‌های کدبانوگری.

انگار که این جور کارها، دم دست‌ترین و آسان‌ترین راه‌هایی هستند که حواس و وقت آدم را قشنگ می‌گیرند و فرصت فکر کردن و سروکله زدن با اما و اگرها را به ذهن نمی‌دهند و  طعم خوب نتیجه‌ را هم ساعتی بعد می‌شود چشید، و البته مثل همان فیلم،چندان دوامی هم ندارد.

یک چیز دیگری هم شاید توی این قصه باشد، اینکه شاهکار خلق کردن و شاهکار زندگی کردن لزوما در فراغت بال و خاطر و وقت رخ نمی‌دهد، اگر توی بی وقتی و کم وقتی و دشواری، سبک زندگی ای که دوست داری را انتخاب کردی و تا حد توانت پیش گرفتی یعنی تو واقعا همانی هستی که ادعایش را داری.

اووه..سخت شد، بگذریم اصلا:)




سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
روزت

کم کم یاد خواهی گرفت، تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ...
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر 
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت
با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی...
با هر خداحافظی یاد می گیری.
                                                                          خورخه لوییس بورخس




شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
22 بهمن

وسط آن شلوغی مهمانها و بحث سیاسی و اقتصادی فلان، مادر از آن طرف پذیرایی با صدای بلند همه شنو! به خاله که این ور پذیرایی نشسته می گوید امسال راه پیمایی بیا قرار بگذاریم با هم باشیم،سکوت برقرار میشود چند ثانیه!




جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
جمعه ها

لیست نوشتم:

تمیزکردن آشپزخانه

گردگیری هال و اتاق

مرتب کردن حیاط

ناهار درست کردن

جاروی کلی خونه

تصحیح کردن برگه ها

نوشتن عطش

الان همه اون کارای اولی انجام شدن،برا این آخری واقعا مغزم کار نمیکنه دیگه:)

همون روش قبلی خودم بهتره ظاهرا:

نوشتن عطش

ناهار درست کردن

و اگه شد بقیه شون!





یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
8 دقیقه

ماکارونی ها را که میریزم توی آب جوش همیشه توی گوشم هست که "8 دقیقه!"

خوابگاه بودیم، آن اول اول دانشجویی،معصومه مثلا آشپزی بلد بود و من نبودم،من وردستش می شدم، توی آشپزخانه شلوغ پر از آدمِ پر از اجاق گاز پر از سینک، به فرمایش سرآشپز ساعت رومیزی میبردیم برای اندازه گرفتن ِآن 8 دقیقه!

واقعا که معصومه:)




جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
نقل تر میبارد دامن دامن

قندان نقل روی میز بود، دستم خورد بهش،برگشت،همه نقل ها پخش شدند روی فرش آشپزخانه،انگار که عروسی باشد،زیر میز و صندلی ها پر از نقل شد،خم شدم جمع شان کنم،یاد بچگی افتادم که وقتی روی سر عروس و داماد نقل می پاشیدند بچه ها حمله میکردند برای نقل جمع کردن و کار خوبی نبود و میگفتند ما نکنیم. دانه دانه نقل جمع کردم از زمین و چشمم خیس بود. دلت که گرفته باشد همین ریزه میزه ها هم حریفش می شوند.




جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
ابروی ما اگر کج است

یکی دوسالی هست که یک آرایشگاه جدید پیداکردم برای رفتن، ازمحاسنش یکی نزدیک بودن زیادش و دیگری خلوت بودن و درنوبت نماندنش است و این برای من یعنی خیلی.

خانوم آرایشگر تازگیها دانشجو هم شده و همراه با بچه های دانشجویش درس میخواند،علاوه براین کلی برنامه های خیریه و داوطلبانه و اینها هم دارد که فکر کنم کم کمک دارند در آرایشگاه کوچکش را تخته می کنند.

از همین روی!هروقت میروم آنجا اگر ابرو برداشتن یا مو کوتاه کردن درحالت عادی یک ربع بیست دقیقه طول میکشد، برای ما یک ساعت و ربع کمتر راه ندارد.

اولش از احوالات شخصی و تربیت فرزند و ازدواج جوانان و اینها شروع می شود بعد میرسد به نقد سیستم آموزشی - فرهنگی دانشگاه و مسائل شهر، بعدتر میرسد به مسائل و شرایط خطیر داخلی و خارجی مملکت و مستحضر هستید این روزها رسیدن به  این بحثها چه کلاف پیچ و واپیچی ست.

این بار آخری هنوز بحث نامه نگاری های حضرات پیش نیامده بود و گل بحث اش فقط قطع شبکه های ماهواره ای ایران و  وضعیت اقتصادی بود. میگفت این قطع کردن شبکه ها یعنی آخر درماندگی و بی اعصابی غربی ها،می گفت من توی خانه تا می شود با بچه ها مدارا می کنم، حتا اگر دلم هم بخواهد یک چیزی را ممنوع کنم و کامل قطع کنم به خاطر وجهه خودم هم که شده این کار را نمی کنم، اما وقتی دیگر هیچ کاری از دستم برنیاید و هیچ روش دیگری جواب ندهد از این جور کارها می کنم.

از روی صندلی که بلند شدم، اذان مغرب را داشتند می گفتند، از هول دیرشدن اصلا توی آینه نگاه نکردم ببینم آخرش وضعیت این ابروها چی شد.

خدا این دفعه که می روم را به خیر بگذراند،نامه بنویسم به مسئولین،تقاضای عاجزانه کنم کمتر به پروپای هم بپیچند و سوژه جور نکنند، وگرنه زی زی گولوی تابه تا می شوم آخرش،والا!




سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

در شرایط برابر هم حتا، همیشه زنها رنج و هزینه بیشتری متحمل می‌شوند... در گِلِ خلقت مان انگار، رنج بیشتری خرج شده است.




سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
در گلوی من ابر کوچکی‌ست

مژگان عباسلو یک شعری دارد که با این بیت شروع می‌شود:

تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو/چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

یادم هست وقتی اولین‌بار خواندمش،فوری رفتم ایمیل عباسلو را پیدا کردم و برایش نوشتم که چقدر زیاد این شعرش را دوست دارم. یک‌بار دیگر هم وقتی اولین‌بار شعر "شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری" اش را در سایت لوح خوانده بودم، با آنکه نمی‌شناختمش اما دلم خواست بروم یک ماچ بچسبانم به پیشانی‌اش و برگردم! دیروز وقتی از آن سر دنیا داشتیم با هم درباره شعر حرف می‌زدیم این‌ها را هم برایش گفتم. متن گفتگوی‌مان اینجاست.

 

عنوان پست بخشی از یکی از شعرهای کوتاه خودش است.




شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
سلام مهرخانه

شهلای قیدار؛ معشوقه‌ ضعیفِ دوست داشتنی (+)




سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
که عروسک نباشی

«شادی را روبه‌رویم می‌نشانم و سخنرانی کوچکی برایش می‌کنم؛ همان کاری که باید مامان با من می‌کرد و هیچ‌وقت نکرد. اگر حرفی با او داشتم، هفت هشت بار طول اتاق را رژه می‌رفتم. جانم بالا می‌آمد و حرف، انگار که ته چاهی گیر کرده باشد، بالا نمی‌آمد.

باید به شادی یاد بدهم که مواظب باشد. ممکن است کسی به او مهربانی کند. توی دنیا صدجور مهربانی است که او باید فرق بین آن‌ها را بداند. می‌خواهم بگویم حواسش به پسرهای بزرگی که دائم به ساختمان می‌آیند و می‌روند، باشد. نمی‌دانم چه جور با ظرافت به او بفهمانم که ممکن است کسی بیاید و بخواهد بدن او را لمس کند، او باید داد بزند. شاهین می‌پرسد:
- چرا مامان؟
- برای این‌که مهم است.
بچه‌ها نگاهم می‌کنند.

عروسک شادی را از دستش می‌گیرم و شکمش را فشار می‌دهم. عروسک گریه می‌کند. می‌گویم:
- مثل این.
باتری را از دلش درمی‌آورم و دوباره عروسک را فشار می‌دهم. می‌گویم:
- می‌بینی؟ اگر صدایت درنیاید، حتی بدتر از عروسکِ بدون باتری هستی؛ بدون قلب. آن وقت می‌شود هر کاری با تو کرد. چون کسی نمی‌فهمد…»



این بخشی از داستان "پرنده من" است ونرگس حیدری در چارقد با این مقدمه یادداشت خوبی نوشته، اصلاً من و ما این مجله را به خاطر همین زاویه دیدهای لازم و مهجورش می‌پسندیم.




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
عاشقانه‌های جنگ

دیروز حوالی ساعت 5 و 6 عصر همین‌جوری وسط سردرگمی این روزها دکمه تلویزیون را زدم ببینم چیزی دارد که صدای این زن وراج توی ذهنم را خفه کند یا نه. 

شبکه یک یکی از این برنامه‌های گروه دفاع مقدس را داشت به اسم "نوید حماسه" یا یک همچین چیزی، معرفی خانم "بتول کازرونی"، یکی از  بچه‌های خرمشهر که امدادگر و رزمنده بوده است. برنامه بیشتر روایت خود این خانم و دیگر هم‌رزمانش از آن روزها بود. "سیدصالح موسوی" هم یکی از همین همرزم‌ها بود، وسط‌های برنامه فهمیدم این دوتا وسط همان اوضاع جنگ با هم ازدواج می‌کنند. 

ماجرای ازدواج‌‌شان قشنگ است و شنیدنی، به قول خودشان "زیر باران خمپاره یک زندگی را شروع کردیم"، وقتی کاربه جایی رسیده بود که دخترهای رزمنده را از خرمشهر فرستادند بیرون، بتول نوزده ساله به ایلام می‌رسد، صالح بعد از اشغال شهر،دنبالش می‌‌گردد و در یکی از روستاهای ایلام پیداش میکند و همان‌جا عقد می‌کنند، بعد هم دوباره برمی‌گردند  طرف‌های خرمشهر تا کمک کنند به آزادسازی شهر.

این وسط، چهره زن خیلی برایم دیدن داشت، گرچه روایت سیدصالح موسوی دقیق‌تر و شیرین‌تر بود اما من منتظر بودم تا نوبت این زن بشود، تا خیره نگاه کنم به صورتش، به طرز نگاه کردنش، به لحن حرف زدنش، یک جور بی‌نیازیِ محکم در همه وجودش بود. یک غرور قشنگی که معلوم بود روزگار خیلی وقت گذاشته و با ظرافت تراش داده همه کج و کولگی‌ها و تند و تیزی‌هایش را، یک غرور زیبای موزونی، مثل یک شعر محکم مثلاً. که هم لطیف است و هم می‌دانی اگر دستش بزنی از هم نمی‌پاشد و نمی‌لرزد.

خاطره‌های زنده از زندگی نوپای آن روزهایشان زیاد داشتند که وقتی با بریده های تصاویر جنگ و کوچه‌های خرمشهر تلفیق می‌شد حسابی چشم و دلت را می‌گرفت. تصویر نوزده سالگی زن،با آن روسری بزرگ و روپوش خاک و خلی، در حال خمپاره زدن.

 

مرد می‌گفت "برای عملیات که می‌رفتم بچه‌ام نوزاد بود، با برادر زنم رفتیم خداحافظی و حلالیت طلبی، زن یک نگاهی انداخت به‌م و به شوخی گفت:نه،تو مال شهادت نیستی! برمی‌گردی، به برادرش هم گفت تو خیلی پیش بروی شاید زخمی شوی.بعد بند قنداق بچه را داد دستم، این شد پیشانی بندم".

مرد وقتی چند جمله پشت سرهم از آن روزها می‌گفت بعد مکث می‌کرد،می‌گفت "ولی الان..."، من گوش تیز میکردم که بفهمم  الان چی؟ ادامه می‌داد که" الان آن زمان قابل درک نیست، حتی وقتی می‌گویم می‌دانم گفتنم کامل نیست و آن معنی‌ای که آن روزها بود را نمی‌توانم برسانم".

زن هم با همان بی‌تفاوتی خاصش می‌گفت "آن زمان خواهرم از من می‌پرسید واقعاً این چه زندگی‌‎ای هست که تو داری؟نه خانه درست و حسابی،نه وسایلی،نه آرامشی.

من گفتم اتفاقاً من برایم جای تعجب است که شماها به چی زندگی‌ دل‌تان خوش است، شما چطوری این زندگی را دوست دارید، زندگی خوب برایم به جز اینی که دارم  قابل تصور نیست. سخت هست ولی عشق است".

الان توی نت گشتم ببینم از خاطره‌های مشترک این‌ها چیزی هست یا نه، چیزی دستگیرم نشد به جز این‌ که ظاهراً سال 81 با بیش از 100 نفر از رزمندگان مرد و زن حاضر در 45 روز مقاومت در خرمشهر حدود 110 ساعت مصاحبه انجام داده‌اند. 
از این مصاحبه‌ها کتاب "اشغال؛ تصویر سیزدهم" (روایت 45 روز مقاومت در خرمشهر) در انتشارات روایت فتح درآمده که یکی از منابع خوب برای حماسه خرمشهر است.

فکر می‌کنم داستان زندگی این‌ها اینقدر جذاب هست که ظرفیت یک داستان یا یک فیلمِ خوب شدن را داشته باشد.

زن وراج توی ذهنم تمام دیروز را ساکت بود.

 




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/سه

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمدِ جهان‌آرا ننوشت؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمد نورانی، از احمد شوش، از بچه‌های آغاجاری، از عادل خاطری، از امیر رفیعی، از سیدصالح موسوی، از تقی محسنی‌فر، از بهنام محمدی نوجوان، از رضا دشتی، از زهرا و لیلا و علیِ حسینی و از بقیه‌ی بچه‌های خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از آن روز ننوشت؟ همان روزی که به امام خبر داده بودند خرمشهر دارد سقوط می‌کند، و امام با تأثر گفته بود: پس بچه‌های خرمشهر کجا هستند؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از بچه‌های امامِ خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از دخترهای نوجوانی که شهدا را غسل می‌دادند و کفن می‌کردند ننوشت؟ دخترهایی که جنگ یادشان داده بود پدرشان را خاک کنند و از غصه نمیرند، که بچه‌ی بی‌سرِ همسایه را غسل دهند و دق نکنند، که برادرشان را پشتِ وانتی که پیکرِ خون‌بارِ شهدا را با خود می‌بُرد ببینند و تاب بیاورند.

دخترهایی که جنگ یادشان داده بود از شب‌ها توی قبرستان خوابیدن نترسند و از زوزه‌ی وحشیِ سگ‌های گرسنه دل‌شان نلرزد.

می‌شود ننوشت؟




شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
...

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخــی این روزگــار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند...
دورتر بپرند...
 
 
از غزل مژگان عباسلو




چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

"پرنده من"، فریبا وفی، نشر مرکز.

قلم خوب و روایتی آشنا از زندگی زنانه، آن هم نه هر زنی، راوی داستان یکی از همین زن‌های یه جوری است که جنس غم‌ها و شادی‌هایش از بقیه متفاوت است وتخصصش زهرمار کردن لحظه لحظه زندگی به خودش است.{دیدم که میگم:)}

شباهت این داستان با "چراغ‌ها..."ی زویا پیرزاد زیاد بود، که البته دومی را داستانی‌تر و خواستنی‌تر دیدم.




سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
بیا و باش و بنویس خب

تمام‌قد، به احترام روزهای روشنِ در راه

  گاهی در چارقد می‌نویسم و این نوشتن را دوست دارم، هرکسی که اینجا را می‌خواند و با توجه به توضیحی که در لینکِ اول پست نوشتم، خلق و خویش با این سایت جور در می‌آید، می‌تواند که باشد و بنویسد، یا حتا باشد و ننویسد. به قول این آدم اتو کشیده ها،در صورت تمایل به این نشانی میل بشوتانید:

atashshekan@gmail.com




پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
کودک و فرشته

  روز آخر تابستان 59 است و خرمشهر را زده اند.مردم دارند شهر را خالی می‌‌کنند، خانواده فرشته و سلیم هم  باید بروند،پدر سراسیمه می‌آید، می‌گوید که فقط وسایل خیلی لازم را جمع کنند و راهی شوند.فرشته، دختر دبیرستانی خانواده، رفته مادربزرگش را بیاورد،برادرش سلیم هم که دوازده -سیزده ساله است رفته مسجد شناسنامه اش را بدهد تا تفنگ بگیرد.در همین گیر و دار خانه‌ بمباران می‌شود و به جز این دو نفر همه‌ی اهل خانه شهید می‌شوند.

 حالا دختر هم باید مثل بقیه مردم شهر را ترک کند اما نمی‌خواهد بدون برادرش برود.گفته‌اند برادرش برای گروه رضا دشتی خشاب می‌برد،مصمم است که او را پیدا کند،در مسیر این گشتن‌ها ،آن‌چه در روزهای مقاومت بر خرمشهر گذشته به زیبایی به تصویر کشیده می‌شود.

شهیدها شناسنامه ندارند،معلوم نیست کی به کی است،شناسنامه ندارند چون برای گرفتن تفنگ شناسنامه تحویل داده اند.فرشته که نه جنگ بلد است و نه پرستاری،وقتی به انبار مهمات می‌رسد شناسنامه ها را بر می دارد،می‌گذارد توی کیفش تا به دست بچه‌ها برساند،تا بی‌نام نروند در سینه‌ی خاک.

بعد در جایی که زیر آتش شدید عراقی‌ها،با پسرک 12ساله‌ای که برای گروه محسن نورانی مهمات می‌برده در مدرسه‌ای مخروبه پناه می‌گیرند. فرشته شناسنامه‌ها را در می‌آورد و مصطفا روی تخته سیاه جدول می‌کشد.

 جدولی با ستون‌های "شهید"، "زخمی"،"زنده" و "نمی‌شناسم".وقتی یکی یکی اسم شناسنامه‌ها را توی جدول جا می‌دهند،وقتی ستون شهیدها ،فراوانی‌اش از همه بیشتر است،فرشته می‌گوید:حالا می‌فهمم چرا باید شهر را ترک کنیم،کسی نمونده که بجنگه ....

 

 شب است،و دختر تنها و سرگردان توی شهری خالی که یک خانه‌ی سالم ندارد،پناه می‌برد به خانه‌ی خودشان که نیمه ویران است.خانه‌ای که تا دیروز "خانه"بوده،اسباب بازی خواهرش هنوز توی حیاط است،گلدان شمعدانی که خودش کاشته ،شکسته افتاده زمین،ماه از شکاف دیوارهای زخمی پیداست،در کیف مدرسه اش مهمات هست،و یک دفتر که باید برساند به بهروز مرادی.گلدان شمعدانی را هم برمی‌دارد،می چپاند توی کیفش...

 

  لحظه‌های آخر مقاومت است،بچه ها همه عقب نشینی کرده اند،صالح در ساختمان گمرک باید با خمپاره عراقی‌ها را معطل کند تا بچه ها از شط رد شوند،مصطفای دوازده ساله می‌خواهد به او مهمات برساند،فرشته هم که هرجایی که فکرش را بشود کرد دنبال برادرش می‌گردد با او همراه است، بی‌سیم‌چی می‌شود برای صالح و مصطفایی که ساعتی بعد شهید می‌شوند ...

  فیلم "کودک و فرشته"یکی از کارهای خوب و کمتر دیده شده با موضوع خرمشهر است. تلفیقی از روح کودکانه و جنگ، آمیزه ای از ترس و شهامت، اندوه و امید، دل بستن و دل‌کندن ... ، کاری که ارزش دیدن دارد.

 




یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
pregnant barbie

 دخترک پنج ساله ،از درآمده با ذوق و شوق و شلوغی و سر و صدا که"ببین!عروسکم تو دلش بچه داره!چشاتو ببند...حالا واز کن!"

جعبه ای که پشتش قایم کرده را میگیرد جلوی صورتم درحالی که ذوق از چشم هایش می بارد.توی جعبه سرکار خانم باربی و لابد خانواده محترم (همسر محترم که ایشان هم در نوع خودشان باربی هستند+دختربچه شان+کالسکه بچه و شیشه شیر و کیف دستی و کفش پاشنه بلند و لوازم آرایش و ...)تشریف دارند.

شکم خانم باربی ورقلمبیده است و دخترک از همین دارد بال درمیاورد.فوری لباس بلندش را بالا می‌زند و وقتی کشف می‌کند که شکم عروسک باز می‌شود و یک بچه کوچک آن تو هست از شگفت زده‌گی جیغ می کشد.

عمل زایمان جلوی چشم اهل خانه انجام می‌شود و یک نوزاد از باربی باردار به دنیا می‌آید.

 

شنیده بودم ولی ندیده بودم،مخم سوت کشید ...




دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
درباره نشریه‌ی دخترانه‌ی چارقد

مقدمه:

  شام را آماده می کنم طبق معمول تند تند،سبزی ها را از آب در می آورم و می گذارم توی آبکش ،از خانواده محترم اجازه می گیرم که چند دقیقه بنشینم و بنویسم،می گویم یک دسته گلی امروز به آب داده ام که باید بروم جمعش کنم.دسته گلم این بوده که در بحثی درباره "نشریه چارقد"در این گوگل ریدرِ ناقلا، نسنجیده وارد شدم و بعد دیدم که به دنبالش بعضی مسائل نه چندان مرتبط وارد بحث شد و خلاصه فرمان به سمتی کج شد که به نظرم منصفانه نبود.این یادداشت را می نویسم که به اندازه سهم خودم در راه انداختن آن بحث ،کژی ها و تندی هایش را اصلاح کنم و آن‌چه دقیقاً مورد نظرم بوده را طرح کنم.در کامنت‌های شبکه های اجتماعی از جنس گوگل ریدر به خاطر شتابزده گی در اظهار نظر ، پاسخ  و قضاوت ، این امکان به میزان کمتری وجود دارد. وبلاگ با همه‌ی خلوتش دست‌کم مجال تأمل بیشتری به آدم می دهد.

 

****

چارقد یک نشریه‌ی "وزین" است.

این‌که می‌گویم وزین نه از آن وزین هایی ست که برای تعارف و نامه‌نگاری ، مطبوعاتی‌ها بین هم رد و بدل می کنند.بل‌که معتقدم وزین است چون اغلب با حفظ متانت و رعایت چارچوب‌های اخلاقی به مسائل زنان و دختران در حوزه‌های مختلف فرهنگی ،اجتماعی و...پرداخته است.

چون سعی کرده در این شلوغ بازار فضای مجازی ،بتواند پایگاه دخترانه ای برپا کند که در آن هوای پاک برای تنفس ذهن به قدر کافی وجود داشته باشد،که از افراط و تفریط ها در امان باشد و به قول خدا  تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاء ...

چون همین الان که من دارم این ها را می نویسم ،می بینم که توانسته جمعی از دخترهای فعال در فضای مجازی را گردهم آورد  و یک تلاش جمعی برای پیش بردن چارقد خلق کند.تلاش جمعی از فعالان وبلاگ نویس که به همت سردبیر این نشریه به طور مجازی گرد هم جمع شده اند و هریک گوشه ای از این چارقد رنگ و ورنگ را گرفته اند.بچه هایی که سلایق مختلف سیاسی ،فرهنگی ،اجتماعی دارند ولی بر اشتراکاتی که با هم دارند تکیه کرده اند و سردبیر هم با زیرکی  و شناخت خوبی که از این بچه ها دارد دقیقاً همان کاری را به هرکدام می سپارد که خوب از پسش برمی آید.

چون دخترهایی که در چارقد می نویسند در واقع خودشان را می نویسند و دلی کار می کنند چون تا جایی که من می دانم در ازای این نوشتن‌ها خبری از حق التحریر و امثالهم نیست.

همه‌ی این ها باعث می‌شود که برای یکی مثل من که در هیچ نشریه و وب سایت دخترانه و زنانه‌ی دیگری -به خاطر افراط و تفریط‌های معمول در حوزه زنان-جا ندارم،چارقد جای امنی باشد.جایی که دریغ نکنم از نوشتن،از کمک و هم‌فکری در تیتر زدن،در سوژه پیشنهاد دادن،حتا در ویرایش کردن،حتاتر در جارو کشیدن کلمات از کف حیاطش،حتاتر چای ریختن برای سردبیر به وقت خستگی هاش...

اما در کنار همه ی این‌ها  انتقادهایی هم به چارقد داشته‌ام.حرف‌هایی که همیشه دلم می خواسته یک جایی،یک پایگاهی،یک دیداری چیزی دست بدهد تا به عنوان کسی که خودش را از اهالی این نشریه می داند مطرح شان کنم.

وقتی این فرصت دست نمی‌دهد،

وقتی من و فلان دوست نویسنده ام که نزدیک یک سال و اندی‌ست که هر وقت هر مدل کاری از دست مان برآمده برای این نشریه کرده ایم ،هیچ کدام از اعضاء و فعالان نشریه را تا حالا ندیده ایم و با هیچ کس جز سردبیر- آن هم از طریق چت- ارتباط نداشته ایم،

وقتی که حتا یکی دوخط ناقابل از مدیر مسئول و باقی یارانشان ندیده ایم که ما را ،حضور و همین خرده فعالیت‌مان را به رسمیت بشناسند ،

وقتی که روی هوا  هستیم و هیچ کدام مان در خاک این تلاش دسته جمعی ،خردک ریشه ای هم حتا ندوانده ایم،

نتیجه اش این می شود که در جایی مثل گوگل ریدر!در کامنت های مطلب اشتراکی یک بنده خدای دیگری حرف های‌مان سرزیر می کند و انتقادهای مان را مطرح می کنیم.

بعد جالب اینجاست که تازه می‌فهمیم این آقایی که دارد جواب انتقادهای ما را می‌دهد همان مدیر مسئول و سیاست گذار کلی ِمحترم نشریه ای است که ما داریم درش یک سال قلم می زنیم و خودمان را از اهالی اش می‌دانیم.

من قبول دارم که چارقد یک نشریه مجازی ست و ارتباط هایش هم طبعاً مجازی باید باشد ولی نه دیگر این قدر که به از هم گسیختگی منجر شود.

به این منجر شود که من به جز "سمیه ملاتبار"-که رفاقتم با او ربط چندانی به چارقد ندارد- هیچ احد دیگری را در این نشریه نشناسم،و اگر یک روز به هر دلیلی او در چارقد نباشد ،من هم برایم مسلم شود که آنجا دیگر جایم نیست.

در کامنت های گوگل ریدر بحث‌هایی در مورد "ضدزن" بودن چارقد مطرح شد که من به هیچ وجه این را قبول ندارم،فقط معتقدم سیاست کلی چارقد به نحوی ست که فضای سنگینی را به کل نشریه حاکم کرده است.نگاه سنتی و مذهبی غلیظی که دست وپا زدن سردبیر برای شکستن این قرق-که برای من و دیگربچه هایی که با او در ارتباط هستیم مشهود است- و باز کردن فضا برای بحث‌های متنوع‌ و جدید مانند نیازهای فکری  زنان -حتا زنان و دختران متدین- در جامعه امروز،گرچه قابل تقدیر است ولی کافی نیست و هماهنگی سیاست گذاران اصلی نشریه را می طلبد.

در همین کامنت‌ها به بهانه یک فتوکارتون- که به مذاق بخشی از خانم ها خوش نیامده بود و رنجیده بودند و  برای بعضی خانم های دیگر باعث انبساط خاطر شده بود!- زحمت های همواره تیم چارقد اعم از مدیر مسئول،سردبیر و نویسندگان دیگر نادیده گرفته شد و به جنبه های مثبت این کار گروهی هیچ اشاره ای نشد که به نظرم منصفانه نبود و من به اندازه‌ی سهمی که در راه انداختن بحث داشتم از همه این افراد عذر می‌خواهم.

البته پیش ازین مدیرمسئول محترم  در مصاحبه با نشریه ای دیگر به ضعف ها و مشکلات چارقد اشاره کرده اند و درآن جا نشریه خودشان را از ابعادی ضعیف ارزیابی کرده و گفته اند "چارقد هنوز تمام قد به میدان نیامده است."

کاش در این مصاحبه  برای افرادی که بی هیچ چشم‌داشتی  در این نشریه می نویسند کمی احترام قائل می شدند و به جای غیر حرفه ای خواندن و ضعیف ارزیابی کردن نویسنده گانی که تا به حال فقط اسم مدیر مسئول را در یکی از صفحات مجله دیده اند راهکارهایی برای آموزش و ایجاد انگیزه فعالیت جدی و حرفه ای در این حوزه ارائه می دادند.

این نگاه مردانه‌ی از بالا که به کلیتِ چارقد افتخار می کند ولی برای فعالانش تره هم خرد نمی کند باعث می‌شود در بحث های کامنتی ای که شرحش رفت ،خود نویسندگان چارقد از همه دل پردردتری داشته باشند.

 




چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
آخ که تو چه خوب می نویسی

"آخ که تو چقدر خوب می نویسی،چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث)از تو عقب ترم...بی خود نیست که روزبه روز لاغرتر و نحیف تر می شوی،این هنر نمی گذارد تو جان بگیری،مثل عشقه پیچیده دورت...شده ای مثل گلادیاتورهای قدیم..."

این ها را سیمین دانشور برای جلال نوشته ،آن روزهایی که خیلی جوان بودند.

کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد"رسید از دست محبوبی به دستم!چاپ اول ش مال سال 83 است ولی من اولین بار بود که از وجود چنین کتابی خبردار می شدم.(نه که حالا مثلاً از وجود همه ی کتاب های دیگر باخبرم!)

جلد اول کتاب شامل نامه های خصوصی دانشور  است که در طول سفر آمریکادر سال های 1331 و 1332 به آل احمد که در ایران است نوشته شده.

ظاهرا این نامه نگاری ها دو طرفه بوده و اگر تدوین گر محترم نامه ها را مقابل هم قرار می داد خیلی خواندنی تر می شد،این طوری باید از روی نوشته های دانشور حدس بزنی که آل احمد در نامه اش چی نوشته بوده که جوابش شده این!

در مجموع خواندن جزئیات نامه ها تصویر جلال آل احمد و همسرش را در ذهن کامل تر می کند.بخش های گوناگون زندگی مشترک این دونفر در نامه ها جریان دارد،از نوشتن بگیر تا بی پولی و وضع معیشت،مصدق و اوضاع سیاسی ایران،فک و فامیل،حزب توده،کنار کشیدن جلال از حزب،خانه،غذا،بچه،هدیه،دعوا و....عشق.

آل احمد در نامه ها از با عجله نوشتن های دانشور گلایه دارد و در عوض دانشور در سرتاسر نامه هایش اعلام می کند که از قلم محکم و دلنشین جلال حتا در نامه نگاری ها سرمست است.

خبر ندارم که جلد دوم کتاب که نامه های آل احمد را در بر دارد چاپ شده یا نه،ولی من به توصیه خود خانم دانشور به خواندن آن مشتاق ترم.

از این دوتا یاد گرفتم که آدم باید حرف بزند،از جزئی ترین مسائل حتا،از کوچک ترین گره ها و دل خوری ها و ناراضایتی ها،حرف بزند و به آن دیگری هم فرصت حرف زدن بدهد،گیریم دعوای لفظی هم دربگیرد این وسط،ولی می گذرد و تمام می شود،حرف نزدن همیشه فاصله می آورد ...

دلم هم البته گرفت خب!

ممنون مریم جان




شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
روزت مبارک دختر!

 این دوست منه،پنج سالشه،فکر می کنه منم همین حدودام،حالا شایدم یکی دوسال بزرگتر !تست کردم چندبار،واقعاً اینجوری فکر می کنه.

برا تولدش هم من کادو خریدم هم مامان،دیروز  تلفنی با بزرگترش کار داشتم گوشی رو برداشته میگه "راستی!به مامانت بگو دستش درد نکنه ،مبارکش باشه (!)که برام کادو خریده،دوستش داشتم! "

خودم و هدیه م رو هم که اصلاً آدم حساب نمیکنه،ازش که می پرسم پس خودم چی؟می فرماید تو که دوستمی !باید برام کادو بیاری،مامانت ولی میتونست نیاره!

میخوام بگم این جوری راست می گن بچه ها،ما هم همین بودیم یه وقتی.

 

پی نوشت:

روز این دخترک و روز همه ی دخترهای شاتوتی ِ دنیا مبارک!




پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
ندید بدید های عصر بی فاطمه

 خب واقعیتش این است که ما این چیزها سرمان نمی شود انگار،یعنی می خوانیم و می شنویم ولی نمی فهمیم یعنی چی،

نمی فهمیم وقتی یک نفر ،یک دختر، "هدیه"خدا باشد به عزیزترین پیامبرش[1] یعنی چی؟یعنی قدرش چقدر است مگر؟یعنی مثلاً قیمت و ارزش چنین آدمی چقدر است ؟

یا نه ،یک خرده پایین ترش،

 

یعنی چی که از حضور  کسی آدم بوی بهشت بشنود؟[2]واقعاً بشنود ها!نه که تعارف کرده باشد،دل خوش کنک تشبیه کرده باشد ،اگر من گفته بودم یا تو یا او می شد یک طوری جمع و جورش کرد،ولی رسول خدا که همین طوری روی هوا یک چیزی نمی گوید.وقتی گفته من از وجود او بوی بهشت استشمام می کنم یعنی ...

 

ما مردم عصرِ ندید و بدیدیم! خیلی چیزها می بینیم ،در رنگ ها و طرح های متنوع ،متناسب با ذائقه های مختلف ولی انگار خیلی وقت است که "نور" ندیده ایم.اگر دیده بودیم می توانستیم تجسم کنیم یعنی چی وقتی گفته اند "او را از آن جهت زهرا نامیده اند که از آغاز صبح چهره اش چون خورشید می درخشید و در غروب مانند ستاره روشن می شد."[3]فکر نمی کردیم لابد دارند شوخی می کنند،لابد از فرط دوست داشتن دارند مبالغه می کنند ،تصویرسازی می کنند.

 

ما ،مردم دو دوتا چارتا،که طول رکعت نمازمان هم ربط مستقیم دارد به آمار خواسته های آن روزمان ،ما که موقعیت ش جور باشد اهل منت گذاشتن سر خدا هم هستیم به خاطر دو رکعت نماز ،برای ما خب باید هم سخت باشد درک این که خدا به خاطر عبادت کسی به آسمان و فرشتگان فخر بفروشد و ذوق نماز او  را کند.[4]

برای ما که مؤمنیم به  آیه های زمینی ای مثل "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" خب باید هم یک جوری باشد قصه ی افطار و گرسنگی و کودکان روزه دار و مسکین و فقیر و و سه روز و...

 

حق داریم که نفهمیم اگر می گویند "همانا شب قدر فاطمه است"[5] دارند دقیقاً  از چی حرف می زنند.

 

ما با چشم های مات و مبهوت به این حدیث ها و ذکرها نگاه می کنیم ،

دوست داریم باور کنیم ،درک کنیم ،ولی بی تعارف برای مان راحت نیست.

چشم های ما خیلی وقت است که "طلعه الرشیده"ندیده اند،کم دیده ایم،کوتاه دیده ایم ،بی رنگ و نور دیده ایم،بدل دیده ایم ،ولی عادت نکرده ایم هنوز،

خیلی وقت است که له له زن ِ بوی بهشتیم ،تشنه ی بوی پیراهن ،ناباور ِ بادهای بی پیغام.

 

گاهی خیال می کنم گناه داریم،وارث قصه های خوب خداییم ،گوش مان پر است از حکایت های عجیب و غریب دست نیافتنی ،کوله بارمان پر است از بهترین کلمات،پاک ترین ذکرها و یادها ،ولی غریبیم...

 

غریبیم که باید بگوییم "فاطمه ،فاطمه است "،وگرنه بلد بودیم بگوییم  فاطمه دقیقاً کیست، پدرش را اگر دیده بودیم ،خودش را اگر دیده بودیم،همسرش را اگر دیده بودیم ،پسرش را اگر دیده بودیم ....

 

گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ...



[1] فاطمه بنت رسولک و بضعه لحمه و صمیم قلبه و فلذه کبده و التحیه منک له و التفحه –مفاتیح الجنان

[2] فانا اشم منها را ئحه الجنه-بحارالانوار،43،5

[3] کان وجهها یزهر لامیرالمؤمنین من اول النهار کااشمس الضاحیه ،و عندالزوال کالقمر المنیر...،بحارالانوار،43،11

 [4] و یقول الله عز و جل لملائکته :یا ملائکتی انظروا الی امتی فاطمه سیده امائی ...،بحارالانوار ،43،172

[5] ان الفاطمه ،هی لیله القدر ،من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله القدر ...،بحارالانوار ،43،13

 

 

 

 

پی نوشت:

 

این یادداشت دانه ای ست از این تسبیح.

 




شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
حاج یونس ها

یک :

بابای دوستم زن گرفته!

دوستم نشسته کنارم ،داغ و عصبانی،کم مانده فقط چاقو بردارد برود باباش را بکشد و برگردد.می گوید که مامانش هم همین حال را دارد .باباش خیلی سعی می کند که اوضاع را به حالت عادی برگرداند و تنش زدایی کند ولی فعلاً که هیچ موفق نبوده.دوستم می گوید:"خجالتم نمیکشه!میگه این خانومه خیلی دانا و بزرگواره،حتا به شماها هم می تونه کمک کنه،من دوست دارم باش ارتباط داشته باشین!"

من می خندم،دوستم شاکی می شود که خنده ندارد!می گویم:" شاید آن قدرها هم که تو فکر می کنی کار بدی نکرده باشد،مگه خودت نمی گفتی سال هاست که بامامانت اختلاف دارن و نمی سازن،مگه نمی گفتی بارها شده که همه تون به دفاع از مامانت باش قهر می کردین و حرف نمی زدین؟مگه خودت نمی گفتی مامانت همیشه از بدی ش پیش همه فامیل میگه و اون هم شکایت مامانت رو به همه می کنه؟خب حالا رفته یه زندگی دیگه ای تشکیل بده،خسته شده لابد .شماها با مامانت بودید ولی اون کسی رو نداشت ،حالا رفته یه کسی رو برا خودش دست و پا کرده ."

البته این حرف ها توی گوش دوستم نمی رود و فقط داد می زند که اگه بابای تو با عروس و داماد و نوه رفته بود زن گرفته بود اون وقت نمی خندیدی و ازین حرفا نمی زدی.که این حق مامان من نبود بعد این همه سال زندگی ...

 

دو:

جلوی در اتاق اساتید ایستاده ایم،صحبت دکتر فلانی می شود یکی از بچه ها می گوید شایعه کرده اند با یک خانم بیست و چندساله خیلی عاشقانه ازدواج مجدد کرده،مریم یوسفیان عزیز می گوید:هیچ بعید نیست،مد این روزهاست،اغلب ازدواج های دوم عاشقانه اند،وقتی زندگی یک نواخت شد،وقتی طرفین حرف تازه ای برای گفتن با هم نداشتند،وقتی یک طرف احساس کرد دیگر بودنش اهمیت چندانی برای طرف مقابل ندارد ،این وسط سر و کله ی "عشق"از یک جایی پیدا می شود ،حالا یا برای مرد یا برای زن،بعد درست این جاست که غوغاها شروع می شود...

 

 

سه:

خانوم همکارم زنگ می زند و بعد از کلی احوال پرسی پیغام می گذارد که به همسرش بگویم برای نهار منتظرش است.سالها از زندگی شان می گذرد ولی یک طور قشنگی با هم زندگی می کنند،خانومه با عروس و داماد و نوه هنوز هم بسیار به همسرش توجه می کند،مثلاً همکارم غذای محل کار را نمی خورد ،هر وقت برسد می رود خانه برای نهار و اگر نرسد ،طرف های ظهر پسرش با بسته غذایی ارسالی از طرف مادر پیدا می شود.گاهی وسط روز خانومه احوالی از همسرش تلفنی می پرسد و گاهی هم آقاهه با احترام و محبت سراغی از اهل خانه می گیرد.من همسرش را می شناسم،یعنی معلم دبیرستانم بود،خیلی قوی و اهل فکر و مستقل است،اگر نمی شناختمش فکر می کردم از این زن های بی دست و پاست که منهای همسر هیچی نیستند و چیزی از خودشان ندارند.خلاصه که بانوی دانایی ست،دل همکار ما را که بدجوری سفت و سخت بسته به زندگی.

 

این طور گرم نگاه داشتن زندگی مشترک بعد از سال ها کار راحتی نیست،فقط هم از یک طرف قصه برنمی آید ،باید هر دو نفر یک چیزهایی را در مورد هم رعایت کنند تا بشود طراوت زندگی را حفظ کرد ،نمی خواهم ادای کارشناس ها را دربیاورم ولی واقعاً کار ساده ای نیست،زن ها اغلب خیلی به رفتار خودشان توجه نمی کنند،نمی دانند که از دست رفتن رابطه چیزی نیست که به یک باره اتفاق بیفتد،یک فرایند است که هر بی توجهی و کسالت بار کردن زندگی به بهانه های واقعی یا غیر واقعی یک قدم جلو می بردش،قبل از این که پای زن دیگری به زندگی همسرشان باز شود این خودشان هستند که با رفتارشان از زندگی مشترک عقب نشینی می کنند،ولی اغلب این را دیر می فهمند،وقتی همسرشان هوایی آدم دیگری می شود تازه داد و بیدادشان می رود هوا که شوهرم از دست رفت و  از من دزدیدنش و...

البته استثناء هایی هم هست مثل همیشه...

 

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.