یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
حال خوبت را..

یک گلدان هم داریم که پارسال تشریف آورد توی خانه‌ی ما و تمام پارسال هیچ حرکت خاصی از خودش نشان نداد و خیلی عادی چندتا برگ و  گل کرد، امسال ولی در همان شرایط،  یک جور خیلی باحالی، هر روز کلی شاخ و برگ‌ تازه می‌زند و  قلمرو حکومتش را گسترش می‌دهد. چندبار خواستم  رمز این دگرگونی و حال خوبش را بپرسم، روم نشد. 




شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
از آشپزخانه‌های دم افطار

شما وقتی روزه هستید و عصر - به این امید که زمان رسیدن به افطار کوتاه‌تر شود - می‌خوابید، خواب چی می‌بینید؟

من - روم به دیوار- خواب غذاهای خوشمزه می‌بینم. مثلا توی خواب دارم حلوا هم می‌زنم یا قرمه سبزی بار می‌گذارم یا کیک می‌پزم.

به همین خاطر، ماه رمضان‌ها ماه رونق آشپزخانه‌ی ما می‌شود. هر روز یک غذای جدید برای افطار، هر روز چک کردن محتویات یخچال و کابینت‌ها و به دنبالش سرک کشیدن در سایت‌های آشپزی و بعد امتحان پخت خیلی از غذاها و مخلفات برای بار اول. مرباهای جدید برای اولین بار در خانه‌ی ما ماه رمضان متولد می‌شوند. اولین حلواها، اولین شله زردها، اولین کوفته تبریزی‌ها...

این دوسال هم که به برکت آمدن دخترک خودم روزه نمی‌گیرم به روزه داران خانه خدمات خوشمزه می‌دهم. آن‌ها طفلکی‌ها نجیبانه روزه می‌گیرند و دنبال چرب و شیرین افطار هم نیستند، اما  من همواره  احتمال میدهم دلشان یک چیز جدید خوشمزه بخواهد.

 

 

پی نوشت: دو یادداشت اخیر به دعوت یگانه عزیز نوشته شده‌اند.

                هم چنین بخوانید این رمضانیه‌ی قشنگ را.. (+)

 

 




شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
قبول کن..

آن لحظه ی قشنگ دم افطار، آن وقتی که اجازه صادر می شود و  تو به خیال اینکه شاخ غول شکسته‌ای، پیروزمندانه خرما را می‌بری دم دهان و زیر لب می‌گویی اللهم لک صمنا... و قبول کن از ما... بعد، همان‌وقت یک قطره گرم و شور، شرمسارانه از گوشه‌ی چشمت می بارد  به یاد آن‌هایی که پاره ی جگر دادند و گفتند: و قبول کن از ما این اندک را ..

 




دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
مظلوم کوچکم

  اول بارش دبیرستانی بودم که بابای یکی از بچه‌ها از دنیا رفت، خاطر دوستم برایم عزیز بود و از دیدارش که برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به یاد دل پرغصه‌‌اش شر شر اشک ریختم.بعدترش هم پیش آمد که دوستانم عزیزی را از دست دادند اما دل من دیگر آن شکلی نبود و پوست کلفت‌تر شده بود.

   دوم بارش دانشجو بودم و توی خوابگاهِ بی تلویزیونِ بی اینترنتِ آن روزها مثل طالبان بی‌خبر از دنیا زندگی می‌کردم.یک شب رفتم قاطی روزنامه باطله‌ها زیرانداز پیدا کنم برای یک گوشه از راهرو نشستن و نوشتن، توی روزنامه‌ای که برداشتم آن دوتا عکس معروف "محمدالدوره" (لحظه شهادت آن بچه فلسطینی کنار باباش) را دیدم، مبهوت و شوک زده یک ربع به عکس خیره ماندم و بعد تا صبحش همان جا از غصه نشستم و اشک ریختم، فرداش که عکس را مثل یک داغ محرمانه به زهرا نشان دادم خندید و گفت تو اینو تازه دیدی؟دو ماه پیش سوژه شد و کلی واکنش برانگیخت و ...

   سوم بارش زلزله‌ی بم بود، شب‌های اول تا صبح توی تخت قیژ و قوژی خوابگاه از سرمای دی ماه به خودم می‌لرزیدم و سنگینی آوار را روی بند بند تنم واقعاً احساس می کردم و درد می‌کشیدم. فکر می‌کردم کاش یکی پیدایم کند و از زیر آوار بکشدم بیرون تا دارم نفس می‌کشم، فکر می‌کردم اگر دیر برسند چه؟ اگر زیر همین آوار کم کم تمام شوم چه؟ یا فکر می‌کردم دارم توی خرابه‌ها دنبال خواهرم می‌گردم، دنبال دست‌های سفید و کشیده‌اش...

   چهارمین بارش وقتی بود که قیصر امین پور رفت، هنوز هم خیلی ربطش را به خودم نمی‌فهم، من یک مخاطب خیلی معمولی شعرهایش بودم و آن آخری‌ها عاشق نجابت و آیینه‌واری و تلخیِ آشنای کلمه‌هایش. صبح خبر را شنیدم و خودم را زدم به آن راه، کار و زندگی و مهمان‌داری و آشپزی و درس و مشق و همه را رد و بد کردم و درست شب وقتی قرار بود از خستگی بی‌هوش شوم بغض از همه جای روحم خودش را رساند به گلو و بعد چشم‌ها و یادم افتاد که او دیگر نیست...فکر می‌کردم یک آشنای خوبی از دنیا کم شده و دیگر به دنیا بر نمی‌گردد و این برایم رنج داشت و می‌دانستم خدا این رنج را می‌فهمد.

   پنجمین بارش حالاست، شب‌ها چشم‌ام باز است و هر لحظه منتظرم خانه برود روی هوا، حس می‌کنم خانه‌ی ما سه‌چهار تا اتاق دارد و توی هر اتاقی چندتا بچه قد و نیم قد خوابیده‌اند کنار عروسک و توپ و تفنگ شان، همان نصفه شبی دلم می‌خواهد بلند شوم بروم بوس‌شان کنم و برگردم، فکر می‌کنم شاید صبح دیگر نبینم‌شان، یا این شکلی نبینم‌شان، فکر می‌کنم فرداست و بیمارستانی نیست که تکه‌های بچه‌ی زخم خورده‌‌ام را به امید شفا به‌ آن‌جا برسانم، فکر می‌کنم مگر ذخیره‌ی دارویی چند بیمارستان یک وجب شهر محاصره شده چقدر است که برای بچه‌ام هنوز چیزی مانده باشد؟ یاد خرمشهر می‌افتم و دزفول، می‌زنم به صحرای کربلا؛ فکر می‌کنم چه می‌کشم وقتی باید از پیکر سفیدپوش مظلوم کوچکم دل بکنم؟ صدایم به جای همه‌ی آن مادرها از درد کلفت می‌شود و چشم‌هایم متورم، بعد دروغ چرا؟ به فردایش فکر می کنم و به این‌که تا کجا می‌توانم پای مقاومت بایستم و شک نکنم که باید ایستاد...

 

 

عنوان از شعرهای محمدرضا عبدالملکیان است.




پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳
آفتابه لگن

زدم همان نسخه‌های بدوی واتس آپ و وایبری که با گوشی درِ پیت‌م اعلام سازگاری کرده بود را هم غیر فعال کردم. سحر بود که نشسته بودم فکر کردن که این قدر نزدیکی و بی‌فاصله‌گی بین آدم‌ها  توجیه دارد یا نه؟ یک مروری کردم به کار کردن چند ماهه با همین نرم‌افزارها و به قول خودشان هیستوری چت‌شان را چک کردم، دیدم به جز یکی دوبار که فایلی را فوری فوتی نیاز داشتم و داشتند و فرستادند و فرستادم باقیش بی رودر بایستی حرف مفت بوده و بس.

دلم فاصله و حریم خواست از دیگران، دیدم از دینگ و دونگ هر لحظه و به دنبالش چسباندن گوشی به خودم بدم می آید، فلذا با دل و جرأت پاک‌شان کردم.

هنوز یادم هست که گفته‌اند و گفته‌ام این‌ها همه ظرف‌اند و بستگی دارد چی درشان ریخته شود، پاک و گوارا یا مسموم و فلان، اما خب من راستش  از این ظرف‌ها همین‌جوری اش هم زیاد دارم و  دلم "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" نمی‌خواهد ..




یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
بوسیدمت؛ لب و دهنم بوی گل گرفت

آن هایی که بلدند خوب باشند، که بلدند؛

آن هایی که بلدند جوری زندگی کنند که هر روز صبح، باران برایشان ببارد و روح شان را تازه کند و برویاند، که بلدند؛

آن‌هایی که بلدند جوری با زبان و دست و چشم‌شان زندگی کنند که دگمه‌ی پیراهن‌شان هم بوی بهشت بدهد، که بلدند؛

آن‌هایی که لب‌ها و چشم‌های شان را قرآن قشنگ کرده، که قشنگند؛

آن‌هایی که بلدند دم به ساعت قربان صدقه خدا بروند و پناهنده‌ی مدامِ آغوشش باشند، که بلدند؛

اما

رمضان، مال ماست که این‌کاره نیستیم، مال ما که وسط میان‌مایگیِ خودمان ایستاده‌ایم و داریم حساب کتاب روزه‌های قضای سال پیش را هنوز تا دقیقه نود می‌کنیم و به گرما و روزهای بلند فکر می‌کنیم و این‌که امسال را چطوری روزه بگیریم و ساعت کاری‌مان را چه کنیم و این گره‌های ریز و درشت زندگی‌مان را با چه تدبیر و ترفندی باز کنیم و ...

مایی که غبار خودمان آزارمان می‌دهد و می‌دانیم که مهجور از قرآنیم و خسته‌ایم و لباس نو نداریم و دست و چشم و پا و دل‌مان لک لکی شده و ...

مایی که ماییم با حسادت‌ها و بدخلقی‌های ریز و درشت‌مان و فک زدن‌های بی موردمان و حجم غربت روی سینه‌مان...

بعد وسط این شلوغی‌ِ خودمان -بی که به استقبال رفته باشیم- ماهِ نو اش، به ناز می‌نشیند قاب آسمان و اولین سحرش از خواب پریشان صدای‌مان می‌کند که : خوبی عزیزم؟...

ما؛ همین مایی که همان سحر اولش، می زنیم زیر گریه و روی ماهش را بوسه می‌زنیم که از یادمان نبرده هنوز...

 

+ عنوان مصرعی از شعر سعید بیابانکی.




سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢
سلام بر رمضان

و گفت:

اى مردم! هرکس اخلاق خود را در این ماه نیکو کند، از صراط آسان بگذرد، آن روز که قدم‌ها، بر آن بلغزد...




سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
کمی تا قسمتی پارتی بازی

حالا افطاری نمی دهید هیچ، اما این دو کتابِ لطیف قرآنی، "برای خاطر آیه‌ها"ی مریم و "نامه های یواشکی" زهرا ( هردو از نشر معارف و قابل تهیه از اینجا)را هدیه بدهید، مخصوصاً به نوجوان‌ها و جوان‌ها،بازخورد قشنگ می گیرید.

 

نکته:

نگاه نو به قرآن،متن خواندنی و دلنشین، کوتاه نویسی، حجم کم، قیمت مناسب و صفحه‌آرایی خوب، قبل و علاوه بر پارتی بازی در این معرفی نقش داشتند.




جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
رمضانی متفاوت

طرح "ضیافت اندیشه" تمام شد. به قول خودمان: خداحافظ افطاری های دور هم...

در این دو هفته پنج شماره نشریه درآوردیم، چند دقیقه قبل از افطار مجله توزیع میشد، یکی دوبارش خودم هم بودم، اینکه بچه ها همینطور که داشتند چای هورت میکشیدند و خرما دهان می گذاشتند، با یک دست مجله را گرفته بودند و می خواندند برایم شیرین بود.

جزو معدود کارهایی بود که انجامش نه تنها خستگی نداشت بلکه دوست داشتی ادامه پیدا کند.

دخترهای طرح هم همین حال را داشتند، دیروز اصرار می کردند که طرح تمدید شود و بمانند، تقریباً به زور از دانشگاه رفتند بیرون.

دخترهایی از طیف ها و تیپ های مختلف، بچه هایی که به قول خودشان روز اولی که آمدند با الانی که دارند می روند حال و هوایشان فرق کرده . از دلایل اصلی این فرق کردن را هم صمیمیت خاص و معنوی حاکم بر جمع می دانند.

تنوع برنامه ها هم در این حس و حال بی تأثیر نبود، روزها از ده و یازده صبح پخش فیلم و نقد فیلم و قرآن و کلاس های متفاوت درس و .... و بعد از افطار هم تا سحر،پاتوق های بحث و گفتگو، مسابقات ورزشی، استخر،مشاوره،نمایشگاه کتاب و دعاو ...

البته همان شبهای اول چندتا سخنران را با جنگولک بازی هایشان فراری داند، واقعا که همراه کردن ذهن و  روح این نسل شلوغ بی رودروایستی باران دیده،کار هرکسی نیست. این حاج آقاهایی که عادت ندارند کسی پای منبرشان "چون و چرا" بیاورد واقعا از پس ارتباط برقرار کردن با این بچه ها برنمی ایند. می گویند "به ما جسارت شد" و بلند میشوند به قهر جلسه را ترک می کنند، اما من فکر میکنم باید برای این جسارت شدن ها هم برنامه داشته باشند. 

وسط پخش "شور شیرین" هم یک عده طاقت صحنه های پر درد کردستان را نیاوردند و بلند شدند رفتند، یکی شان میگفت: خب این چیزها به ما چه ربطی دارد اصلاً!

بعد روزهای آخر ربطش را فهمیده بودند، دیگر "پیتزا مخلوط" و "علی صادقی" نمی خواستند، خودشان "روزهای زندگی" و "امیرعلی"اش را برای تماشا انتخاب کردند.

حالا دخترها را نمی دانم، اما من یکی حالم خیلی بهتر شد در این بدو بدو کردن ها. آنقدر که غبطه خوردم حتا، به اینکه کاش جای اینها بودم، در سن و سال اینها بودم. این حظی که اینها دارند می برند را من هم می بردم.

باز خدا رو شکر که آن وقتها کم ازین کارها نکردم، حسرت چیزی به دلم نیست، اما دلتنگی اش چرا...

به قول یکی خدایا،خداییش رمضان چیکار میکنی که اینقدر حال آدم خوب است؟

راستی،

تولدت مبارک.

 




شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
 

خواستم به شمعدونیه آب بدم امروز، گفتم روزه نیستی؟








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.