شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کولی وار

یک مرضی هم هست به نام "مال هیچ جا نبودگی" یا "اهل چیزی و جایی نشدگی". مادر زادی  هم هست به گمانم. اوایل علامت خاصی ندارد اما به مرور که فرد مبتلا جلو می‌رود نشانه‌هایش آشکار می‌شوند. 

صبح اول صبح پیام آمد که "روزت مبارک خبرنگار". گفتم با من است؟ من خبرنگارم؟ دیدم که خودم را خبرنگار نمی‌دانم حتی اگر دوسال توی فلان خبرگزاری کار خبر کرده باشم یا دو سال دیگر توی قلب بهمان خبرگزاری زندگی ام را و شب و روزم را گذاشته باشم و هر لحظه‌ی آن دوسال آن لاین بوده باشم نکند خبری بیاید و به قلاب نیفتد. حقوق گرفته باشم ازشان و زیر لوح یادبود روز زن و خبرنگار هم امضای مدیرعامل باشد و ...خرد و ریز کارهای دیگری ازین دست کرده باشم.

دوستانم خودشان را نویسنده می‌دانند. جلوی حرفه می‌نویسند "نویسندگی" و جاهای مختلف با تأکید به یاد بقیه می‌آورند، من اما توی دلم فقط می‌دانم که گاهی، قدری خوب نوشتن ازم برمی آید یا بهتر بگویم برمی‌آمده و همیشه شرمسارم که به این نعمتِ گاه گاه، ادای دینی در خور نکرده‌ام.

با شاعرها گاهی نشسته‌ام، برخاسته‌ام و شاعر نبوده ام هرگز و شاعری نکرده‌ام...

ده سال است اینجا دارم کار می‌کنم اما گاهی که برای جلسه‌ای یا همایشی می‌بینم همکارهایم آرم طلایی این سازمان را با افتخار سنجاق می‌کنند به یقه کت یا مقنعه‌شان تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم اگر یک میلیون پول اضافه بدهند هم باز دلم با این کار نیست. دلم می‌گوید تو  اینجا کار می‌کنی و مال اینجا نیستی.

 

همین‌جور بخواهم ادامه دهم مثال‌هایم طوماری می‌شود برای خودش. با فکرها و گروه‌ها و تیپ‌های شخصیتی هم همین‌طورم، شما که غریبه نیستید با خود آدم‌ها هم همین‌طورم. هیچ‌وقت حس نکردم کسی مال من است، یا من مال اویم، هی فکر کرده‌ام همه مسافریم، ساعتی با همیم و  از کنار هم رد می‌شویم... مصطفی گوید که دنیا ساعتی‌ست... 

خلاصه افراد دارای این عارضه آواره‌اند، دست‌شان خالی‌ست، توی هیچ خاکی بند نشده‌اند که میوه بدهند، تلخ و تند، کولی وار...

بگذریم.




یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
مریمانه (یا)عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها...

آدم‌های هم‌نام گاهی ویژگی‌های مشترکی دارند. مثلا من از خیلی قبل هر پسربچه‌ای را دوست داشتم موهاش کمی طلایی و اسمش "محمد" بوده. یا مثلا "مریم"های زندگی من همیشه لطافت از سر و روح‌شان می‌بارد، یک جور شفافی و خوش‌قلبی قشنگی دارند. 

دیشب داشتیم با یکی از همین مریم قشنگ‌ها توی موبایل، نوشتنکی حرف می‌زدیم درباره توصیه‌ای که از قول آقای فاطمی‌نیا خطاب به مجردها توی شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود که اگر فلان شب ماه مبارک آیه چند و چند سوره شوری را بخوانند به آرزوی خود می‌رسند. داشتم به این مریم می‌گفتم که  آقای فاطمی‌نیا تکذیب کرده و گفته این نقل قول درست نیست و نوعی اشاعه‌ی خرافات است و فلان. بعد هم بحث کشید به این‌که بررسی غلط و درست مطالبی از این دست و کلاً مطالبی که در این شبکه‌ها به اشتراک گذاشته می‌شود کار هرکسی نیست و بهتر آن است که غفلت نکنیم و از آغاز و خلاصه از  این جور سخنرانی‌ها..

قشنگ همین موقع، وسط بحث ما، یکی دیگر از مریم‌ها بی‌خبر از همه جا پیام داد که: "پارسال چنین شبی آیه فلان و فلان سوره‌ی شوری رو که گفتن برا ازدواجه نوشتم، راست بودها:))) "

منم نوشتم: " به فاطمی‌نیا زنگ بزن و بگو، چون گفته من چنین حرفی نزدم:دی "

نوشته: " اووه! تازه دوستمم نوشت، اونم ازدواجید! :))) "

به مریم اولی که هنوز آن ور خط تلگرام بود گفتم بی‌خیال خواهر، خودتو عشق است! ظاهراً توی این دنیا همه چیز به دل و نیت آدم‌ها ربط داره.

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست/ عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها...




یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
یمن

تلویزیون نباید توی آشپزخانه باشد. لقمه‌ی ناهار و شام توی گلوی آدم می‌ماند و درد می‌شود..




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
از عاشقانه های نجیب

گفت چه خوب که این کتاب را دیدید و اقدام به معرفی اش کردید. گفتم خب مخاطب هوشیار است خانوم. غافلگیرانه گفت بوس به مخاطب! بعد خندید که این را یک وقت نیاوری توی مصاحبه.

در گفتگو با شاعرها حظی است که گاه گاهی بد نیست نصیب آدم بشود. گپ و گفت با این خانوم شاعر هم قشنگ بود. 

متنش اول بار اینجا و بعد اینجا منتشر شد.




پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳
آفتابه لگن

زدم همان نسخه‌های بدوی واتس آپ و وایبری که با گوشی درِ پیت‌م اعلام سازگاری کرده بود را هم غیر فعال کردم. سحر بود که نشسته بودم فکر کردن که این قدر نزدیکی و بی‌فاصله‌گی بین آدم‌ها  توجیه دارد یا نه؟ یک مروری کردم به کار کردن چند ماهه با همین نرم‌افزارها و به قول خودشان هیستوری چت‌شان را چک کردم، دیدم به جز یکی دوبار که فایلی را فوری فوتی نیاز داشتم و داشتند و فرستادند و فرستادم باقیش بی رودر بایستی حرف مفت بوده و بس.

دلم فاصله و حریم خواست از دیگران، دیدم از دینگ و دونگ هر لحظه و به دنبالش چسباندن گوشی به خودم بدم می آید، فلذا با دل و جرأت پاک‌شان کردم.

هنوز یادم هست که گفته‌اند و گفته‌ام این‌ها همه ظرف‌اند و بستگی دارد چی درشان ریخته شود، پاک و گوارا یا مسموم و فلان، اما خب من راستش  از این ظرف‌ها همین‌جوری اش هم زیاد دارم و  دلم "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" نمی‌خواهد ..




دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
این درد نپندارم از آن من تنهاست

  پایان‌نامه کذایی من را یادتان هست که چقدر به خاطرش می‌آمدم اینجا سخنرانی می کردم؟درباره فضای مجازی و کارکردهای مثبت و منفی اجتماعی اش برای زنان بود. یک کارکرد مثبتی که این روزها خیلی دارم می بینمش درباره "بیماری" است. آدمهایی که گرفتار یک بیماری - به ویژه بیماری های خاص-هستند در فضای مجازی این امکان برایشان فراهم است که درباره بیماری خود،علت و شیوه های درمان و هزینه و ر‍ژیم غذایی و ...با دیگران حرف بزنند و تجربیات خود را به اشتراک بگذارند. در واقع یک نوع همدردی در بین افراد مبتلا به یک مشکل خاص تبدیل به همدلی می شود. آن وقت شاید از رنج مریض، پریشان خاطری‌ها و اضطراب‌هایش کم شود. دکترها که که دیده‌اید معمولاً توضیح درست و حسابی درباره بیماری و عمل و درمان نمی‌دهند، اما در فضای مجازی بیمارانی که سلامتی شان را دوباره به دست آورده اند و یا در حال گذراندن مراحل درمانی هستند با میل و علاقه و سرحوصله حاضرند از علایم بیماری، داروها، مکانیسم عمل و عوارض،مراحل درمان و ..بنویسند و دیگران را سهیم کنند. وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی مختلفی،خاص  این جور ارتباط‌ها شکل گرفته که ایده راه‌اندازی اش را خود این افراد عملی کرده‌اند.

به نظرم یکی از خاصیت‌های خوب فضای مجازی همین است، بیماری که حتی در جامعه واقعی شاید نتواند به دوستانش هم بگوید به چه دردی مبتلاست، اینجا می‌تواند بخواند و بنویسد،اطلاعات و تجربه بگیرد و بدهد،از رنج‌هایش با همدلی دیگران مجازی قدری بکاهد و به قول سعدی جان بگوید "این درد نپندارم از آن من تنهاست" .

 

*ایده عنوان از این وبلاگ آمد به ذهنم.




جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
رمضانی متفاوت

طرح "ضیافت اندیشه" تمام شد. به قول خودمان: خداحافظ افطاری های دور هم...

در این دو هفته پنج شماره نشریه درآوردیم، چند دقیقه قبل از افطار مجله توزیع میشد، یکی دوبارش خودم هم بودم، اینکه بچه ها همینطور که داشتند چای هورت میکشیدند و خرما دهان می گذاشتند، با یک دست مجله را گرفته بودند و می خواندند برایم شیرین بود.

جزو معدود کارهایی بود که انجامش نه تنها خستگی نداشت بلکه دوست داشتی ادامه پیدا کند.

دخترهای طرح هم همین حال را داشتند، دیروز اصرار می کردند که طرح تمدید شود و بمانند، تقریباً به زور از دانشگاه رفتند بیرون.

دخترهایی از طیف ها و تیپ های مختلف، بچه هایی که به قول خودشان روز اولی که آمدند با الانی که دارند می روند حال و هوایشان فرق کرده . از دلایل اصلی این فرق کردن را هم صمیمیت خاص و معنوی حاکم بر جمع می دانند.

تنوع برنامه ها هم در این حس و حال بی تأثیر نبود، روزها از ده و یازده صبح پخش فیلم و نقد فیلم و قرآن و کلاس های متفاوت درس و .... و بعد از افطار هم تا سحر،پاتوق های بحث و گفتگو، مسابقات ورزشی، استخر،مشاوره،نمایشگاه کتاب و دعاو ...

البته همان شبهای اول چندتا سخنران را با جنگولک بازی هایشان فراری داند، واقعا که همراه کردن ذهن و  روح این نسل شلوغ بی رودروایستی باران دیده،کار هرکسی نیست. این حاج آقاهایی که عادت ندارند کسی پای منبرشان "چون و چرا" بیاورد واقعا از پس ارتباط برقرار کردن با این بچه ها برنمی ایند. می گویند "به ما جسارت شد" و بلند میشوند به قهر جلسه را ترک می کنند، اما من فکر میکنم باید برای این جسارت شدن ها هم برنامه داشته باشند. 

وسط پخش "شور شیرین" هم یک عده طاقت صحنه های پر درد کردستان را نیاوردند و بلند شدند رفتند، یکی شان میگفت: خب این چیزها به ما چه ربطی دارد اصلاً!

بعد روزهای آخر ربطش را فهمیده بودند، دیگر "پیتزا مخلوط" و "علی صادقی" نمی خواستند، خودشان "روزهای زندگی" و "امیرعلی"اش را برای تماشا انتخاب کردند.

حالا دخترها را نمی دانم، اما من یکی حالم خیلی بهتر شد در این بدو بدو کردن ها. آنقدر که غبطه خوردم حتا، به اینکه کاش جای اینها بودم، در سن و سال اینها بودم. این حظی که اینها دارند می برند را من هم می بردم.

باز خدا رو شکر که آن وقتها کم ازین کارها نکردم، حسرت چیزی به دلم نیست، اما دلتنگی اش چرا...

به قول یکی خدایا،خداییش رمضان چیکار میکنی که اینقدر حال آدم خوب است؟

راستی،

تولدت مبارک.

 




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
عاشقانه‌های جنگ

دیروز حوالی ساعت 5 و 6 عصر همین‌جوری وسط سردرگمی این روزها دکمه تلویزیون را زدم ببینم چیزی دارد که صدای این زن وراج توی ذهنم را خفه کند یا نه. 

شبکه یک یکی از این برنامه‌های گروه دفاع مقدس را داشت به اسم "نوید حماسه" یا یک همچین چیزی، معرفی خانم "بتول کازرونی"، یکی از  بچه‌های خرمشهر که امدادگر و رزمنده بوده است. برنامه بیشتر روایت خود این خانم و دیگر هم‌رزمانش از آن روزها بود. "سیدصالح موسوی" هم یکی از همین همرزم‌ها بود، وسط‌های برنامه فهمیدم این دوتا وسط همان اوضاع جنگ با هم ازدواج می‌کنند. 

ماجرای ازدواج‌‌شان قشنگ است و شنیدنی، به قول خودشان "زیر باران خمپاره یک زندگی را شروع کردیم"، وقتی کاربه جایی رسیده بود که دخترهای رزمنده را از خرمشهر فرستادند بیرون، بتول نوزده ساله به ایلام می‌رسد، صالح بعد از اشغال شهر،دنبالش می‌‌گردد و در یکی از روستاهای ایلام پیداش میکند و همان‌جا عقد می‌کنند، بعد هم دوباره برمی‌گردند  طرف‌های خرمشهر تا کمک کنند به آزادسازی شهر.

این وسط، چهره زن خیلی برایم دیدن داشت، گرچه روایت سیدصالح موسوی دقیق‌تر و شیرین‌تر بود اما من منتظر بودم تا نوبت این زن بشود، تا خیره نگاه کنم به صورتش، به طرز نگاه کردنش، به لحن حرف زدنش، یک جور بی‌نیازیِ محکم در همه وجودش بود. یک غرور قشنگی که معلوم بود روزگار خیلی وقت گذاشته و با ظرافت تراش داده همه کج و کولگی‌ها و تند و تیزی‌هایش را، یک غرور زیبای موزونی، مثل یک شعر محکم مثلاً. که هم لطیف است و هم می‌دانی اگر دستش بزنی از هم نمی‌پاشد و نمی‌لرزد.

خاطره‌های زنده از زندگی نوپای آن روزهایشان زیاد داشتند که وقتی با بریده های تصاویر جنگ و کوچه‌های خرمشهر تلفیق می‌شد حسابی چشم و دلت را می‌گرفت. تصویر نوزده سالگی زن،با آن روسری بزرگ و روپوش خاک و خلی، در حال خمپاره زدن.

 

مرد می‌گفت "برای عملیات که می‌رفتم بچه‌ام نوزاد بود، با برادر زنم رفتیم خداحافظی و حلالیت طلبی، زن یک نگاهی انداخت به‌م و به شوخی گفت:نه،تو مال شهادت نیستی! برمی‌گردی، به برادرش هم گفت تو خیلی پیش بروی شاید زخمی شوی.بعد بند قنداق بچه را داد دستم، این شد پیشانی بندم".

مرد وقتی چند جمله پشت سرهم از آن روزها می‌گفت بعد مکث می‌کرد،می‌گفت "ولی الان..."، من گوش تیز میکردم که بفهمم  الان چی؟ ادامه می‌داد که" الان آن زمان قابل درک نیست، حتی وقتی می‌گویم می‌دانم گفتنم کامل نیست و آن معنی‌ای که آن روزها بود را نمی‌توانم برسانم".

زن هم با همان بی‌تفاوتی خاصش می‌گفت "آن زمان خواهرم از من می‌پرسید واقعاً این چه زندگی‌‎ای هست که تو داری؟نه خانه درست و حسابی،نه وسایلی،نه آرامشی.

من گفتم اتفاقاً من برایم جای تعجب است که شماها به چی زندگی‌ دل‌تان خوش است، شما چطوری این زندگی را دوست دارید، زندگی خوب برایم به جز اینی که دارم  قابل تصور نیست. سخت هست ولی عشق است".

الان توی نت گشتم ببینم از خاطره‌های مشترک این‌ها چیزی هست یا نه، چیزی دستگیرم نشد به جز این‌ که ظاهراً سال 81 با بیش از 100 نفر از رزمندگان مرد و زن حاضر در 45 روز مقاومت در خرمشهر حدود 110 ساعت مصاحبه انجام داده‌اند. 
از این مصاحبه‌ها کتاب "اشغال؛ تصویر سیزدهم" (روایت 45 روز مقاومت در خرمشهر) در انتشارات روایت فتح درآمده که یکی از منابع خوب برای حماسه خرمشهر است.

فکر می‌کنم داستان زندگی این‌ها اینقدر جذاب هست که ظرفیت یک داستان یا یک فیلمِ خوب شدن را داشته باشد.

زن وراج توی ذهنم تمام دیروز را ساکت بود.

 




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تشکر از آقای مُرجی!

یعنی پربیننده‌تر از "کلاه قرمزی"، هم برنامه‌ای بود تو عید؟ تماشاش به ما که خیلی می‌چسبید.

 

پی‌نوشت: این وی ویو که تعطیل شده، خرده ریزه‌هایی که مال آنجا بود، اجاره نشین اینجا شده‌اند.

 




پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
کودک و فرشته

  روز آخر تابستان 59 است و خرمشهر را زده اند.مردم دارند شهر را خالی می‌‌کنند، خانواده فرشته و سلیم هم  باید بروند،پدر سراسیمه می‌آید، می‌گوید که فقط وسایل خیلی لازم را جمع کنند و راهی شوند.فرشته، دختر دبیرستانی خانواده، رفته مادربزرگش را بیاورد،برادرش سلیم هم که دوازده -سیزده ساله است رفته مسجد شناسنامه اش را بدهد تا تفنگ بگیرد.در همین گیر و دار خانه‌ بمباران می‌شود و به جز این دو نفر همه‌ی اهل خانه شهید می‌شوند.

 حالا دختر هم باید مثل بقیه مردم شهر را ترک کند اما نمی‌خواهد بدون برادرش برود.گفته‌اند برادرش برای گروه رضا دشتی خشاب می‌برد،مصمم است که او را پیدا کند،در مسیر این گشتن‌ها ،آن‌چه در روزهای مقاومت بر خرمشهر گذشته به زیبایی به تصویر کشیده می‌شود.

شهیدها شناسنامه ندارند،معلوم نیست کی به کی است،شناسنامه ندارند چون برای گرفتن تفنگ شناسنامه تحویل داده اند.فرشته که نه جنگ بلد است و نه پرستاری،وقتی به انبار مهمات می‌رسد شناسنامه ها را بر می دارد،می‌گذارد توی کیفش تا به دست بچه‌ها برساند،تا بی‌نام نروند در سینه‌ی خاک.

بعد در جایی که زیر آتش شدید عراقی‌ها،با پسرک 12ساله‌ای که برای گروه محسن نورانی مهمات می‌برده در مدرسه‌ای مخروبه پناه می‌گیرند. فرشته شناسنامه‌ها را در می‌آورد و مصطفا روی تخته سیاه جدول می‌کشد.

 جدولی با ستون‌های "شهید"، "زخمی"،"زنده" و "نمی‌شناسم".وقتی یکی یکی اسم شناسنامه‌ها را توی جدول جا می‌دهند،وقتی ستون شهیدها ،فراوانی‌اش از همه بیشتر است،فرشته می‌گوید:حالا می‌فهمم چرا باید شهر را ترک کنیم،کسی نمونده که بجنگه ....

 

 شب است،و دختر تنها و سرگردان توی شهری خالی که یک خانه‌ی سالم ندارد،پناه می‌برد به خانه‌ی خودشان که نیمه ویران است.خانه‌ای که تا دیروز "خانه"بوده،اسباب بازی خواهرش هنوز توی حیاط است،گلدان شمعدانی که خودش کاشته ،شکسته افتاده زمین،ماه از شکاف دیوارهای زخمی پیداست،در کیف مدرسه اش مهمات هست،و یک دفتر که باید برساند به بهروز مرادی.گلدان شمعدانی را هم برمی‌دارد،می چپاند توی کیفش...

 

  لحظه‌های آخر مقاومت است،بچه ها همه عقب نشینی کرده اند،صالح در ساختمان گمرک باید با خمپاره عراقی‌ها را معطل کند تا بچه ها از شط رد شوند،مصطفای دوازده ساله می‌خواهد به او مهمات برساند،فرشته هم که هرجایی که فکرش را بشود کرد دنبال برادرش می‌گردد با او همراه است، بی‌سیم‌چی می‌شود برای صالح و مصطفایی که ساعتی بعد شهید می‌شوند ...

  فیلم "کودک و فرشته"یکی از کارهای خوب و کمتر دیده شده با موضوع خرمشهر است. تلفیقی از روح کودکانه و جنگ، آمیزه ای از ترس و شهامت، اندوه و امید، دل بستن و دل‌کندن ... ، کاری که ارزش دیدن دارد.

 




شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
آیات دیگری در راه است*

 شده ایم مثل روضه‌خوان‌ها که از هرجا شروع می‌کنند می‌رسند به کربلا،فرقی نمی کند غم باشد یا شادی،فرقی نمی کند از کدام دوره‌ی تاریخی باشد و روضه‌ی کدام امام.

دارد از تبلیغات و اصول و فنونش حرف می‌زند،دارد از روزنامه‌نگاری و پوشش خبری و تاکتیک‌های رسانه‌ای حرف می‌زند،دارد مثلاً درس می‌دهد اما آخر هر بند می‌رسد به بحرین و اوضاع‌ش،بعد از پنجره نگاه می‌کند به بیرون،یک آه کوتاه می‌کشد و باز برمی‌گردد...

 

 

*تیتر از اینجاست(+)




یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
pregnant barbie

 دخترک پنج ساله ،از درآمده با ذوق و شوق و شلوغی و سر و صدا که"ببین!عروسکم تو دلش بچه داره!چشاتو ببند...حالا واز کن!"

جعبه ای که پشتش قایم کرده را میگیرد جلوی صورتم درحالی که ذوق از چشم هایش می بارد.توی جعبه سرکار خانم باربی و لابد خانواده محترم (همسر محترم که ایشان هم در نوع خودشان باربی هستند+دختربچه شان+کالسکه بچه و شیشه شیر و کیف دستی و کفش پاشنه بلند و لوازم آرایش و ...)تشریف دارند.

شکم خانم باربی ورقلمبیده است و دخترک از همین دارد بال درمیاورد.فوری لباس بلندش را بالا می‌زند و وقتی کشف می‌کند که شکم عروسک باز می‌شود و یک بچه کوچک آن تو هست از شگفت زده‌گی جیغ می کشد.

عمل زایمان جلوی چشم اهل خانه انجام می‌شود و یک نوزاد از باربی باردار به دنیا می‌آید.

 

شنیده بودم ولی ندیده بودم،مخم سوت کشید ...




شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
اخلاق و موبایل

 استاد خوب ما،مقاله‌ای گذاشته توی دامن‌مان با عنوان "اخلاق و فناوری‌های نوین ارتباطی"یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.

آخرین باری که دیدمش دیدگاه‌های خودش را شفاهی گفت و خواست که به متنم اضافه کنم.آن روز حال خوشی نداشتم و چیز زیادی از حرف‌هایش یادم نمانده،فقط این خاطرم هست که مثال موبایل را زد و گفت در ارتباط های رودر رو یک چیزهایی خط قرمز هستند و معمولاً افراد در ارتباط با هم ،خود را ملزم به رعایت آن‌ها می‌دانند در حالی که وقتی به فناوری هایی مثل موبایل و اینترنت و ...می رسند خیلی راحت از آن‌ها رد می شوند.کلیپ‌های روی گوشی‌ها و تصاویر و ... هم احتمالا از مثال‌هایش بوده.

مقاله که از آن روز ناتمام مانده و خودش برایم شده یک قورباغه‌ای  ،ولی از آن قورباغه‌تر هم دارم که ارتباط مستقیم با موضوع مقاله دارد.

یک آقای محترمی بود که یک جایی همکار ما بود.من او را زیاد-گرچه نه کامل-می شناسم،او هم من را همین قدر می شناسد،از نظر من آدم سالم و قابل اعتماد و بااخلاقی به حساب می آید،وقتی که رو در رو صحبت می‌کردیم خیلی آداب را رعایت می‌کرد،حتا در انتخاب کلماتش وسواس به خرج می داد ،هوای نگاهش ،طرز نشستنش و خیلی چیزهای دیگری ازین دست را داشت.

مدتی‌ست که ایشان رفته جای دوری ،و از قرار دیگر  بعید است که اینجا باشد و هم را ببینیم .حالا هم گاهی با موبایل پیام می‌فرستد،ولی دیگر در پیام‌هایش چندان خبری از آن آداب رعایت کردن‌ها که گفتم نیست،نه تنها نیست بلکه جوک‌هایی می فرستد که من از فرستادن آنها برای دوستان خانمم هم معذورم.اولین بارهایی که می دیدم از تعجب چشم هایم گرد شد.نمی‌دانستم باید چه کنم،باورم نمی‌شد این همان آدم مؤدبِ با اخلاقی که می‌شناختم باشد،مشورت خواستم از بعضی رفقا،مریم که -قریب به مضمون -گفت فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا!

اون یکی مریم هم گفت زنگ بزن و بگو که تمایل نداری این حرف‌ها رو ازش بشنوی،زهره گفت به روی خودت نیار،بهاره هم کلی خندید به‌م...

دست آخر به رویش هم آوردم و خواستم که لطف کند و دیگر برای من چیزی نفرستد،تا چندهفته تأثیر داشت و بعد دوباره رفت سر همان پله ی اول...

تصورم این است که ایشان پیام‌هایش را برای گروهی از مخاطبین می‌فرستد،ولی همه‌ی ما در فهرست دوستان و اشنایان‌مان دسته بندی‌ای داریم و بر اساس شخصیت،علاقه،نوع رابطه و حتا جنسیت آن‌ها برای‌شان ایمیل یا پیام می‌فرستیم.

دلیلی که برای این تغییر رفتارش در ارتباط رودررو و ارتباط‌ موبایلی به ذهنم می‌رسد این است که همدیگر را نمی‌بینیم.چشمی به کار نیست که به وقت دیدن بداخلاقی از دیگری گریبان نگاهش را بگیرد،ارتباط کاری و درسی و دوستی‌ای حتا در کار نیست که طرف از به خطر افتادنش نگران باشد ،یک مدل سربه سر گذاشتن برای سرگرمی شاید،یک نوع شیطنت بچه‌گانه شاید...

همین‌طور است رفتار افرادی که در همین وبلاگ‌های خودمان پشت یک اسم مجازی سنگر می‌گیرند و گمان می‌کنند وقتی کسی نشناسدشان هرطور که دل‌شان می‌خواهد می توانند رفتار کنند و هرچه میل دارند بر زبان مبارک جاری کنند.

هرچه هست خوب نیست،در مورد ایشان دست کم ،در شأن شخصیتی که من ازش در ذهنم داشتم نیست،و عجیب است ادب‌ها و اخلاق‌ها و حریم‌هایی که فقط با عوض شدن نوع وسیله ارتباطی از میان می‌روند.

بد نبود این آقا را می‌شد قاب شیشه ای گرفت و به جای مقاله رفت گذاشت روی میز استاد و روش برچسب زد:اخلاق در موبایل (مطالعه موردی:فلانی)!




دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
درباره نشریه‌ی دخترانه‌ی چارقد

مقدمه:

  شام را آماده می کنم طبق معمول تند تند،سبزی ها را از آب در می آورم و می گذارم توی آبکش ،از خانواده محترم اجازه می گیرم که چند دقیقه بنشینم و بنویسم،می گویم یک دسته گلی امروز به آب داده ام که باید بروم جمعش کنم.دسته گلم این بوده که در بحثی درباره "نشریه چارقد"در این گوگل ریدرِ ناقلا، نسنجیده وارد شدم و بعد دیدم که به دنبالش بعضی مسائل نه چندان مرتبط وارد بحث شد و خلاصه فرمان به سمتی کج شد که به نظرم منصفانه نبود.این یادداشت را می نویسم که به اندازه سهم خودم در راه انداختن آن بحث ،کژی ها و تندی هایش را اصلاح کنم و آن‌چه دقیقاً مورد نظرم بوده را طرح کنم.در کامنت‌های شبکه های اجتماعی از جنس گوگل ریدر به خاطر شتابزده گی در اظهار نظر ، پاسخ  و قضاوت ، این امکان به میزان کمتری وجود دارد. وبلاگ با همه‌ی خلوتش دست‌کم مجال تأمل بیشتری به آدم می دهد.

 

****

چارقد یک نشریه‌ی "وزین" است.

این‌که می‌گویم وزین نه از آن وزین هایی ست که برای تعارف و نامه‌نگاری ، مطبوعاتی‌ها بین هم رد و بدل می کنند.بل‌که معتقدم وزین است چون اغلب با حفظ متانت و رعایت چارچوب‌های اخلاقی به مسائل زنان و دختران در حوزه‌های مختلف فرهنگی ،اجتماعی و...پرداخته است.

چون سعی کرده در این شلوغ بازار فضای مجازی ،بتواند پایگاه دخترانه ای برپا کند که در آن هوای پاک برای تنفس ذهن به قدر کافی وجود داشته باشد،که از افراط و تفریط ها در امان باشد و به قول خدا  تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاء ...

چون همین الان که من دارم این ها را می نویسم ،می بینم که توانسته جمعی از دخترهای فعال در فضای مجازی را گردهم آورد  و یک تلاش جمعی برای پیش بردن چارقد خلق کند.تلاش جمعی از فعالان وبلاگ نویس که به همت سردبیر این نشریه به طور مجازی گرد هم جمع شده اند و هریک گوشه ای از این چارقد رنگ و ورنگ را گرفته اند.بچه هایی که سلایق مختلف سیاسی ،فرهنگی ،اجتماعی دارند ولی بر اشتراکاتی که با هم دارند تکیه کرده اند و سردبیر هم با زیرکی  و شناخت خوبی که از این بچه ها دارد دقیقاً همان کاری را به هرکدام می سپارد که خوب از پسش برمی آید.

چون دخترهایی که در چارقد می نویسند در واقع خودشان را می نویسند و دلی کار می کنند چون تا جایی که من می دانم در ازای این نوشتن‌ها خبری از حق التحریر و امثالهم نیست.

همه‌ی این ها باعث می‌شود که برای یکی مثل من که در هیچ نشریه و وب سایت دخترانه و زنانه‌ی دیگری -به خاطر افراط و تفریط‌های معمول در حوزه زنان-جا ندارم،چارقد جای امنی باشد.جایی که دریغ نکنم از نوشتن،از کمک و هم‌فکری در تیتر زدن،در سوژه پیشنهاد دادن،حتا در ویرایش کردن،حتاتر در جارو کشیدن کلمات از کف حیاطش،حتاتر چای ریختن برای سردبیر به وقت خستگی هاش...

اما در کنار همه ی این‌ها  انتقادهایی هم به چارقد داشته‌ام.حرف‌هایی که همیشه دلم می خواسته یک جایی،یک پایگاهی،یک دیداری چیزی دست بدهد تا به عنوان کسی که خودش را از اهالی این نشریه می داند مطرح شان کنم.

وقتی این فرصت دست نمی‌دهد،

وقتی من و فلان دوست نویسنده ام که نزدیک یک سال و اندی‌ست که هر وقت هر مدل کاری از دست مان برآمده برای این نشریه کرده ایم ،هیچ کدام از اعضاء و فعالان نشریه را تا حالا ندیده ایم و با هیچ کس جز سردبیر- آن هم از طریق چت- ارتباط نداشته ایم،

وقتی که حتا یکی دوخط ناقابل از مدیر مسئول و باقی یارانشان ندیده ایم که ما را ،حضور و همین خرده فعالیت‌مان را به رسمیت بشناسند ،

وقتی که روی هوا  هستیم و هیچ کدام مان در خاک این تلاش دسته جمعی ،خردک ریشه ای هم حتا ندوانده ایم،

نتیجه اش این می شود که در جایی مثل گوگل ریدر!در کامنت های مطلب اشتراکی یک بنده خدای دیگری حرف های‌مان سرزیر می کند و انتقادهای مان را مطرح می کنیم.

بعد جالب اینجاست که تازه می‌فهمیم این آقایی که دارد جواب انتقادهای ما را می‌دهد همان مدیر مسئول و سیاست گذار کلی ِمحترم نشریه ای است که ما داریم درش یک سال قلم می زنیم و خودمان را از اهالی اش می‌دانیم.

من قبول دارم که چارقد یک نشریه مجازی ست و ارتباط هایش هم طبعاً مجازی باید باشد ولی نه دیگر این قدر که به از هم گسیختگی منجر شود.

به این منجر شود که من به جز "سمیه ملاتبار"-که رفاقتم با او ربط چندانی به چارقد ندارد- هیچ احد دیگری را در این نشریه نشناسم،و اگر یک روز به هر دلیلی او در چارقد نباشد ،من هم برایم مسلم شود که آنجا دیگر جایم نیست.

در کامنت های گوگل ریدر بحث‌هایی در مورد "ضدزن" بودن چارقد مطرح شد که من به هیچ وجه این را قبول ندارم،فقط معتقدم سیاست کلی چارقد به نحوی ست که فضای سنگینی را به کل نشریه حاکم کرده است.نگاه سنتی و مذهبی غلیظی که دست وپا زدن سردبیر برای شکستن این قرق-که برای من و دیگربچه هایی که با او در ارتباط هستیم مشهود است- و باز کردن فضا برای بحث‌های متنوع‌ و جدید مانند نیازهای فکری  زنان -حتا زنان و دختران متدین- در جامعه امروز،گرچه قابل تقدیر است ولی کافی نیست و هماهنگی سیاست گذاران اصلی نشریه را می طلبد.

در همین کامنت‌ها به بهانه یک فتوکارتون- که به مذاق بخشی از خانم ها خوش نیامده بود و رنجیده بودند و  برای بعضی خانم های دیگر باعث انبساط خاطر شده بود!- زحمت های همواره تیم چارقد اعم از مدیر مسئول،سردبیر و نویسندگان دیگر نادیده گرفته شد و به جنبه های مثبت این کار گروهی هیچ اشاره ای نشد که به نظرم منصفانه نبود و من به اندازه‌ی سهمی که در راه انداختن بحث داشتم از همه این افراد عذر می‌خواهم.

البته پیش ازین مدیرمسئول محترم  در مصاحبه با نشریه ای دیگر به ضعف ها و مشکلات چارقد اشاره کرده اند و درآن جا نشریه خودشان را از ابعادی ضعیف ارزیابی کرده و گفته اند "چارقد هنوز تمام قد به میدان نیامده است."

کاش در این مصاحبه  برای افرادی که بی هیچ چشم‌داشتی  در این نشریه می نویسند کمی احترام قائل می شدند و به جای غیر حرفه ای خواندن و ضعیف ارزیابی کردن نویسنده گانی که تا به حال فقط اسم مدیر مسئول را در یکی از صفحات مجله دیده اند راهکارهایی برای آموزش و ایجاد انگیزه فعالیت جدی و حرفه ای در این حوزه ارائه می دادند.

این نگاه مردانه‌ی از بالا که به کلیتِ چارقد افتخار می کند ولی برای فعالانش تره هم خرد نمی کند باعث می‌شود در بحث های کامنتی ای که شرحش رفت ،خود نویسندگان چارقد از همه دل پردردتری داشته باشند.

 




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

اول)مادرم دل خیلی غمخواری دارد،جرأت نداریم خیلی حرف ها را در حضورش بزنیم،یک روز داشتم این طوری پیشش فک می زدم که :"امروز زهره تعریف می کرد یکی از دختر دانشجوها اومده تو اتاقش و سلام داده و نشسته ،بعد هیچی نگفته هی،زهره همین طوری احوال پرسیده و خواسته مثلاً باب صحبتُ باز کنه که بازم دختره چیزی نگفته،بعد زهره می خواسته بره کلاس دیگه بعد از نیم ساعت،به ش گفته عزیزم کاری داری با من؟دختره سرشُ زیر انداخته و گفته استاد !پول ندارم،یه هفته ست پول ندارم ،حتا قدری که بشه پول کرایه تاکسی از خوابگاه تا اینجا ...،زهره گفت از شانس اون روز کیف پولش همراهش نبوده و فقط یه مقدار کمی پول تو جیبش داشته که داده به ش."

این را من با آب و تاب _ و بدبختانه با دلی راحت  انگار که دارم داستانی از یک مجموعه داستان کوتاه را تعریف می کنم _ برای مادرم گفتم .فردا ساعت 8 صبح زنگ زد به تلفنم و با صدایی خش دار گفت که "فلان قدر از حسابت بردار و بده زهره تا برسونه به دست دختره ،اومدی اینجا به ت می دمش"و بعدش یواشی گفت که "تا صبح خوابم نبرده از غصه ش ..."

یا یک بار دیگر که باز بلبل زبانی قصه گویی ام فعال شده بود داشتم از خانومی تعریف می کردم که" توی اتوبوس کنارم نشسته بود و گفت دختر یک سال و نیمه اش چندماه پیش همین طوری که نشسته بوده ،آروم خوابیده روی زمین و دیگه بلند نشده،گفت که کالبدشکافی هم کردن ولی نفهمیدن چرا بچه مُرده."

 این بار هم چیزی که برای من اینقدر ساده و معمولی بود و با چند تا "آخی...آخی"گفتن خاطره اش از ذهنم می رفت ،تا چند روز از یاد مادرم نرفت و دلش برای بچه و مادر بچه و ... می سوخت.خلاصه ما پشت دست مان را داغ کردیم که دیگر ازین حکایت ها و حوادث ها پیش حضرت مادر نیاوریم.

 

 

دوم)نمی دانم این حرف را جایی خوانده ام یا الان به ذهن خودم رسیده ،ولی فکر می کنم" رسانه" ها نقش مهمی در سنگدل کردن آدم ها دارند.در بی تفاوتی و بی خیالی ،در عادی شدن دلخراش ترین صحنه ها و غم ناک ترین حادثه ها.رسانه ها اغلب در القای درد و رنج و انتقال آن به مخاطب ناتوانند ،و تمام تلاش شان در این راستا فقط به عادی شدن درد و رنج های دیگران برای مخاطب می انجامد.

اغلبِ ما ، از دیدن صحنه های جنگ و خشونت ،انفجار و جراحت،زلزله و سیل و آوارگی چندان تحت تأثیر قرار نمی گیریم.شاید به خاطر استفاده از شیوه های رسانه ای تکراری و یک نواخت باشد ،ولی به هر حال به جز در موارد خاص و نادر چندان کارکرد مؤثری ندارند.

 مگر این که عواملی دیگری هم علاوه بر رسانه در رساندن صدای آن درد به ما دخیل باشند.مثلاً صدای درد آن قدر نزدیک باشد که بشنویمش مثل زلزله ی بم،همین طور است حادثه ی جان باختن عده ای در حادثه ای که بر حسب اتفاق دوست ِ برادر ِ یکی از همکاران ما هم در آن حادثه به طرز دلخراشی قربانی شده باشد.

یا مثلاً وقتی که عزیزی که برای مان معتبر است چهره به چهره به چشم مان خیره شود و به یادمان بیاورد که "درد" را از هر طرف که بخوانیم "درد" است و این خم به ابرو نیاوردن ما یا کم به ابرو آوردن ما ،خیلی جای تعجب دارد ، که بغض گلویش ما را تکان دهد و به خود بیاورد .

 

 

سوم)عصر روز عید زنگ زده خانه و می پرسد "برای پاکستان چی کار کنیم؟شما چی کار کردین؟"ذهنم را جمع و جور می کنم می بینم که خب هیچ کاری نکرده ام ،نه به دمی نه  قلمی نه قدمی ...

صدایش جان دارد،روح دارد،بی تفاوتی و یا ژست دلسوزی درش نیست،تشویش دارد ،انگار که امیرمهدی سه ساله ی خودش وسط آب،تنها و گرسنه و بی تاب دارد جیغ می کشد ...

.

.

.

پی نوشت:

سلام راستی:)

            عیدت ،بهار!

               من چقدر حرف دارم با تو...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.