دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی

سمیه عزیز به اینجا لینک داده و خانه‌ی مهجور ما را آباد و پر رفت و آمد کرده، باز می‌کنم و می‌خوانم و از آن‌همه غلط نگارشی و تایپی و مفهومی نوشته‌های خودم شرمسار می شوم. به صرافت می‌افتم که وقت بگذارم و نوشته‌های سال‌های پیش اینجا را ویرایش کنم.

کاش آدمی واقعا می‌توانست راه رفتن توی پیاده روی خودش را از پنجره ببیند. حالا اگر همان وقت‌ها یکی به من می‌گفت بالای چشم نوشته‌هاست ابرو است مثلا، با سر می‌رفتم توی شکمش لابد با آن اخلاقم.

این چند ماهی که توی خانه بودم بیشتر وقت شد که از پنجره به پیاده روی گذشته‌های خودم خیره شوم و خودم را ببینم. اشتباه‌ها و خامی‌ها و کج و کولگی ها و گوشه‌‌های تیز و نتراشیده‌ام را دریابم. دلم تربیت شدن خواسته و شرمنده شده‌ام از این آدمی که پشت سر گذاشته‌ام.

دیروز بیست و پنج بهمن بود، دو تا شمع روشن کردم توی چشم‌هایم که باز بمانند و بهتر ببینند که وقت تنگ است و عمر برف است و آفتاب فلان..




شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
...

نکند صدایم کرده باشی و من نشنیده باشم؟




یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
بوسیدمت؛ لب و دهنم بوی گل گرفت

آن هایی که بلدند خوب باشند، که بلدند؛

آن هایی که بلدند جوری زندگی کنند که هر روز صبح، باران برایشان ببارد و روح شان را تازه کند و برویاند، که بلدند؛

آن‌هایی که بلدند جوری با زبان و دست و چشم‌شان زندگی کنند که دگمه‌ی پیراهن‌شان هم بوی بهشت بدهد، که بلدند؛

آن‌هایی که لب‌ها و چشم‌های شان را قرآن قشنگ کرده، که قشنگند؛

آن‌هایی که بلدند دم به ساعت قربان صدقه خدا بروند و پناهنده‌ی مدامِ آغوشش باشند، که بلدند؛

اما

رمضان، مال ماست که این‌کاره نیستیم، مال ما که وسط میان‌مایگیِ خودمان ایستاده‌ایم و داریم حساب کتاب روزه‌های قضای سال پیش را هنوز تا دقیقه نود می‌کنیم و به گرما و روزهای بلند فکر می‌کنیم و این‌که امسال را چطوری روزه بگیریم و ساعت کاری‌مان را چه کنیم و این گره‌های ریز و درشت زندگی‌مان را با چه تدبیر و ترفندی باز کنیم و ...

مایی که غبار خودمان آزارمان می‌دهد و می‌دانیم که مهجور از قرآنیم و خسته‌ایم و لباس نو نداریم و دست و چشم و پا و دل‌مان لک لکی شده و ...

مایی که ماییم با حسادت‌ها و بدخلقی‌های ریز و درشت‌مان و فک زدن‌های بی موردمان و حجم غربت روی سینه‌مان...

بعد وسط این شلوغی‌ِ خودمان -بی که به استقبال رفته باشیم- ماهِ نو اش، به ناز می‌نشیند قاب آسمان و اولین سحرش از خواب پریشان صدای‌مان می‌کند که : خوبی عزیزم؟...

ما؛ همین مایی که همان سحر اولش، می زنیم زیر گریه و روی ماهش را بوسه می‌زنیم که از یادمان نبرده هنوز...

 

+ عنوان مصرعی از شعر سعید بیابانکی.




یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
یاد

عزیزی در کامنت‌های پست چند هفته پیش درباره پدر، نوشته که:

"من خیلی وقت پیش پدرم رو از دست دادم، در دو سالگی،ولی به حرمت بدن سوخته‌اش در آسمان دزفول، از خدا می خوام که به همه ی آرزوهای دور و نزدیکت برسی."

چون ازش نشانی نداشتم خواستم اینجا بنویسم که برای شادی روح پدرش دعا کردم و یادش از خاطرم نمی‌رود..




شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
...

حتماً ماه ِ "امید" است ماهی که ذکر روز و شبش با "یا من ارجوه" شروع شود..




جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
...

یک بیت قشنگی علی اکبر لطیفیان دارد که می‌گوید "ما را به جبر هم که شده سربه زیر کن/خیری ندیده‌ایم ازین اختیارها". قبل‌ترها هروقت جایی میدیدمش کلی فکر میکردم که یعنی چی؟ مثلا چطوری به "جبر" آدم را سربه زیر کنند؟ یعنی خدا بیاید گردن افراشته و نفس"بلدم-بلدم"آدمها را بگیرد و خفت‌شان کند و بنشاند سرجایشان؟ بعد تکلیف این"اختیارها" چی میشود؟ گیرم که خیری هم ندیده باشیم ازشان.

این یکی دوسال اما،نزدیک‌ترین معنی که برای این"جبر" پیدا کرده ام،"گذر زمان"است، "سن و سال" است، هرچی گذشته و سال بعد سال آمده سربه زیرتر شده‌ام، زمان باد دماغ آدم را خالی می‌کند، به تو می‌فهماند که در مسند قضاوت و دانای کل نیستی،باید آهسته و سینه‌خیز از بالای آن منبر بیایی پایین دنبال یک لقمه حرف حساب. که خبری نیست، که کسی نیستی.

گذر زمان، داد و هوارم را خوابانده،از "اختیارها"ی خودم پناه آورده ام به دامان عقل کل،کم‌حرف و بی‌زبان،با "الامان"هایی که آمارشان بیشتر شده. "سوزن" هم اگر زده‌ام به کسی، "جوال‌دوز" بوده که هرروز به خودم زده‌ام. سربه زیر شده‌ام و سبک و آرام. مثل هر جزء دیگری در آفرینش، که گردن‌کشی نمی‌کند، شاخ و شانه نمی‌کشد، می‌داند که عددی نیست توی این دم و دستگاه عریض و طویل، می‌داند که اگر تنها رفیقش او باشد می‌تواند توی همین سربه زیری پادشاهی کند، می‌داند که "آزادی"اش را وام‌دار اوست و نباید به هیچ قیمتی به "هیچ کس" بفروشدش و شاد است و رقصان و خندان و عذرخواه از همه روزهایی که "سربه هوا" گذشته‌اند.




شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
سماع

  آدم باید خیلی خوشبخت باشد که برحسب اتفاق، وقت طلوع یک صبح بهمنی بتواند رقص گروهی سارها را توی اتوبان ببیند. خیلی از ماشین‌هایی که درحال عبور بودند توقف می‌کردند و ازین هنرنمایی قشنگ پرنده‌ها فیلم و عکس می‌گرفتند، یک فیلم کوتاه با موبایل ازشان گرفتم که بلد نیستم چطوری آپلودش کنم،این عکسها را از نت گرفتم اما رقص سارهای خودمان دست کمی ازین‌ها نداشت. به قول جودا اکبر: سبحان الله..




چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد...*

پسرها را نمیدانم اما ما دخترها اینطور بودیم.

خردسالی و کودکی مان با جنگ گذشته بود و جنگ قبل از آنکه معادلات جهانی و تاریخ و فلان را تغییر دهد، روح و روان و رؤیاهای نورس ما را با خودش همراه کرده بود.

هرکدام از ما یک "وضعیت سفید"توی خاطرات کودکی خودمان داریم و به خاطر همین بود که وقتی یکی پیدا شد و آن را توی تلویزیون نشان داد آنطور دل دادیم و گل از گل مان شکفت.

"شهید" یکی از پر رمز و رازترین قصه های آن روزگار ما بود و ماند. شهید یکی از پسرهای کوچه ما بود، دوست برادرمان بود که با دوچرخه می آمد در خانه و کتابهای با کش بسته به فرمان دوچرخه را جدا میکرد و میداد دست برادرمان.عمو وسطی شوخ ما بود که از سربه سر گذاشتن هایش فرار می کردیم و سیبیل آتیشی هایی که برایمان میکشید خیلی درد داشت،دایی کوچیکه بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و همه توی پزش بودند،موتورساز سرکوچه بود. شهید،یک آدم معمولی آشنا بود که به میل خودش راه می افتاد میرفت یک جای سخت، جایی که باید از زیر قرآن ردش میکردند و پشت سرش اشک و آب میریختند و نذر و نیاز میکردند. همین برای دل کودک ما خودش کلی هراس و تشویش داشت. بعدتر توی قاب تلویزیون چشم تیز میکردیم تا قاطی رزمنده ها ببینیمش و نمیدیدم، بعدتر نامه هایش،بعدتر آمدن هایش، یادگاری آوردن هایش،پوکه فشنگ و پلاک و ...،بعدتر شاید تابوت سه رنگش که روی شانه های مردم شهر مثل قایق میرفت، شاید نیامدنش،گم شدنش،گریه و چشم انتظاری مادرش..

اینها همه برای خیال کودکانه ما میشد ماجراهای عاطفی بزرگ،میشد داستان های عمیق. دل می بستیم حتی به یادگاری هایش، به قاب عکسش. توی آرزوها و خواب و خیال پردازی هایمان راهش می دادیم، توی بازی هایمان هم حتی. روز آمدنش را بازی میکردیم، که مثلا از شلوغی و خطر جبهه ها  این همه راه آمده تا خانه، ریسه میبندیم و برایش شعر می خوانیم و ...مشق استقبال می کردیم.

شما را نمی دانم اما ما وقتی از گلزار شهدا برمی گشتیم هم شهید را توی دلهای خردسالی مان قایم میکردیم و با خودمان می آوردیم. همان آدم آشنای معمولی که در یک مراسم پر رمز و راز از روزهای زندگی مان کم شده بود. او را با خودمان داشتیم تا ... تا خیلی دورها حتی، قد کشیدیم و نوجوان و جوان شدیم، هنوز به یادشان گاهی خطی می نوشتیم، هنوز اسم شان روی تابلوی کوچه را یک جور خوبی دوست داشتیم، عاشق که میشدیم حتی صلوات نذر روحشان میکردیم که حاجت بگیریم، خواب شان را که میدیدم میدانستیم خیر است. گرد و غبار روی قاب عکس شان را یواشکی جوری که کسی نبیند به چشم میکشیدیم برای تبرک. ما با آنها زندگی کردیم و بزرگ شدیم، تا همین حالا که شاید نه زود به زود، اما بالاخره یک جایی با یک عکسی، با فیلم یا خاطره ای یادشان می افتیم، سلام شان میکنیم و آن قصه ها دوباره جان میگیرند، مایی که حالا دیگر مثل کودکی دوتا بال روی دوشمان نیست،به هزار گردوغبار آلوده ایم اما هنوز به بالا رفتن آن صلواتی که نذر آنها باشد ایمان داریم،مثل سبک بالی قاصدک پرسفید آن روزها.

 

پی نوشت:

توی صفحه "شهید کوچه ما"ی گوگل پلاس،عکست را گذاشتم.

گفته بودند چه چهره معصوم قشنگی،یادم افتاد به روز آمدنت، به خرده استخوان هایی که ندیدیم

.

.

*هرپسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد..

 

 




پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
خاکت که باران خورده باشد

چندروزی هست که دلم دوباره برگشته همدان.

همدان برای من مزه ناب جوانی و جوانی کردن است. هنوز هم یک وقتهایی که درخودم و با خودم گیر میکنم، باید برگردم به آن زمان،ببینم آن موقع چطوری بودم،چطوری فکر می‌کردم، به چه چیزهایی خیلی پایبند بوده ام، چی را خیلی دوست داشتم، ازچی بیزار بودم. دروغ چرا،آن زمان خودم را دوست دارم، حس می‌کنم هنوز می‌تواند برایم معیار باشد، که جوانی بود و باران.

یک زمانی دلبستگی‌ام به همدان به خاطر آدم‌هایی بود که آنجا دیده بودم و دست و بال روحم هنوز بوی عطرشان را می‌داد.اما زمان و گذشت زمان کاری می‌کند که کم کم از آدمها بگذری.هنوز عطرشان توی مشامت باشد اما گیرشان نباشی. الان دیگر دلبستگی و اشتیاقم به آن شهر، نه دلتنگی آدمهایش و قشنگی خاطره‌ها و منظره هایش، بلکه به خاطر بارانی است که آن روزها و آنجا از درهای همیشه باز آسمان شرشر روی روحم می‌ریخت و هرروزش تازه تر از دیروزم می‌کرد.

 

این روزها، فلاش بک میزنم به اعظم همدان،به خودم می‌گویم تو آن شکلی بودی‌ها، به عهدهای دلت وفا کن..




دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
یا من ارجوه..

نوشته بود:

دعا کن بتوانی دعا کنی...

+




سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
یاد آر ز شمع زنده یاد آر

آن هفته اینجا شهید آورده بودند مثل شهرهای دیگر، فرقش این بود که بعد از مدتها این شهید گمنام نبود. "حسن شکری"بعد از n سال وقتی روی شانه های مردم شهر زیر باران تشییع شد و وقتی به گلزارِ آباد شهدا رسید که دیگر از چشمهای منتظر مادرش خبری نبود. اعلامیه اش با آن همه بوی خوش و لبخندی که در صورتش بود رفت روی دیوارها و بهار شهر را، بهار کرد.

 
یادت هست شعر دهخدا را توی کتابهای دبیرستان؟ بالاش یه توضیحی نوشته بود که  میرزا جهان گیر صوراسرافیل به خواب دهخدا می آید  می‌گوید «چرا نگفتی او جوان افتاد ؟.. 
نوشتن این دوسه خط هم از آن روز مانده بود توی گلویم، مگر نگفته اند که شهدا را یاد کنید حتا با یک صلوات، شاید حتا با نوشتن دو سه خط دست و پا شکسته ولی ازدل...
 
 
 خبرنگار ایرنا که بودیم،هروقت گزارشی یا خبری درباره شهدا میزدیم، آخرش به عنوان سابقه رویداد می نوشتیم شهرستان خمین، هزار و یک شهید دارد و نسبت به جمعیت دومین شهر پرشهید کشور است..
 




جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
به دیدارت...به دیدارت

مثل وقت‌هایی که قند آدم میفتد پایین و باید یک چیز شیرین پیدا کنی و بگذاری دهنت،ضعف داشتم.چه ضعفی هم، هوا به قول پیامک فارس در آستانه دهه فجر دلپذیر شده بود و میشد زد بیرون، دلم خواست بروم پای منبری مثلا، حالا منبر هم نه،بروم به دیدن کسی که یک چیز شیرین داشته باشد، در کلامش،در نگاهش ... نداشتم کسی را،دلم خواست بروم دانشگاه،توی کتابخانه بازش بگردم شاید یک چیز شیرین پیدا کنم که این ضعف عجیب و غریب را بخواباند،زنگ زدم گفتند بین ترم است و پنجشنبه و کتابخانه تعطیل، رفتم کتابفروشی،آخرین بار عید نوروز بود که این‌طوری رفته بودم آنجا،یک ساعت وول خوردم توی قفسه ها،چندتا کتاب هم خریدم اما آن چیز شیرین یافت می‌نشد،به فروشنده گفتم از اقامجتباتهرانی بعد فوت‌شان کتابی چیزی چاپ نشده؟گفت نمیدانم،اگر هم شده ما نداریم.

نامه‌های کوفیِ سعید بیابانکی،گزیده اشعار فاضل نظری و چندتا کتاب دیگر به دست زدم بیرون،با همان ضعف مدام،راهم را از آوارگی گرفتم طرف خانه امام،در باز بود و سرود انقلاب و رفت و آمد و بوی اسفند و گل.

از حوض قلبی شکل فیروزه اش گذشتم و رفتم طرف اتاق محل تولد امام،کنار این اتاق در معماری قدیم خانه یک اتاقک  طراحی شده برای نماز و عبادت. یک محراب ساده هم دارد،اتاق اندازه یک نفر جا دارد با درچوبی. رفتم دو رکعت نماز خواندم،سلام دادم ...چشم آدم که خیس شود افتادن قند روحش کمی جبران می‌شود انگار.




خانه محل تولد امام برایم همیشه بوی زنده‌گی میدهد،یک حس آغاز و امید خوبی درش هست،آنقدر که اینجا را دوست دارم مرقدش را دوست ندارم،فکر می‌کنم امام هیچ وقت توی مرقد جا نشده است...

 

 




جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

"به سینه می کوبیم تا دل بیدار شود

محرم است..."

.

.

.

عباس حسین نژاد




پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
...

یک روز هم اسم اعظم من پاک می شود

اسم اعظم تو اما، همیشه می ماند...




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هشت

  اول خرداد بود که حسین خرازی از پشت بی‌سیم به قرارگاه گفت: ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقی‌هایی که به نشانه‌ی تسلیم دست روی سر گذاشته‌اند بی‌شمار است.

این نویدبخش‌ترین جمله‌ای بود که آن روزها می‌شد شنید.

چهار مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر با دشواری‌ها و نبردهای سنگین به نتیجه رسیده بود. شهر بعد از 19 ماه اشغال آزاد شد.

سوم خرداد شهر از اشغال‌گران پاکِ پاک شد. تعداد اسیرهای عراقی آن‌قدر زیاد بود که بچه‌ها برای خارج کردن‌شان از شهر، مشکل داشتند. آنها دوباره به مسجد‌جامعِ عزیزِ خودشان برگشتند و نمازِ شکر خواندند.

تمام ایران از این خبر به شوق آمد. خرمشهر بار دیگر به ایران برگشته بود.

امام پیام داد و گفت: مبارک باد، هزاران بار مبارک باد بر شما عزیزان و نور چشمانِ اسلام... شمایی که فوقِ تشکرِ امثال من هستید....

بهروز مرادی هم که هنوز زخم روزهای مقاومت را به پهلو داشت با همان ذوق هنری تابلویی نوشت که: خرمشهر، جمعیت 36 میلیون نفر. (یعنی به تعداد همه‌ی مردم ایران).

و روی تابلوی دیگری که در ورودی شهر نصب شد نوشت: در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید.

آن روزها جای خیلی‌ها خالی بود...جهان‌آرا یکی از همین خیلی‌ها بود. 




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هفت

از فردای سقوط، بچه‌های سپاهِ خرمشهر در هتل پرشینِ آبادان دور هم جمع شدند و برنامه‌ی آزادسازی را کلید زدند. گروه‌های شناسایی با قایق‌هایی که از لاستیکِ ماشین درست کرده بودند به کارون می‌زدند و واردِ خرمشهر می‌شدند.

خرمشهری که دشمن در غارتِ خانه‌هایش حتا از ساده‌ترین وسایل هم نگذشته بود. خرمشهری که دشمن همه‌ی توان و سعی‌اش را جمع کرده بود تا نگه‌اش دارد. دشمن خوب می‌دانست آن بچه‌هایی که در روزهای مقاومت دیده، بیدی نیستند که به این بادها بلرزند و برمی‌گردند بالاخره. در شهر سنگرهای محکمی ساخته بود و غذا و مهمات برای مدت طولانی ذخیره کرده بود.

چندماه گذشت تا بعد از عملیاتِ فتح‌المبین، اولین قدمِ آزادسازی خرمشهر با 112 گردان از سپاه و 45 گردان از ارتش در نهم اردیبهشت 61 برداشته شد.

صیاد شیرازی و محسن رضایی شروع عملیات بیت‌المقدس را با ذکر «یا امیرالمؤمنین» در بی‌سیم‌ها اعلام کردند.

یک سرهنگ عراقی در خاطراتش درباره‌ی روزهای اول عملیات نوشته:

«توپخانه‌ی ما به شدت کناره‌ی کارون را زیر آتش داشت، اما ایرانی‌ها به سرعت برقِ تجهیزات خود را از رودِ خروشانِ کارون عبور دادند و این باعثِ ترسِ زیادی در قلب ما شد. سرعت عمل و جسارت‌شان زانوی نیروهای ما را می‌لرزاند...»

قصد کرده بودند که خرمشهر را برگردانند به ایران، «یا علی» گفته بودند و عشق آغاز شده بود.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/شش

آب و برقِ شهر قطع شده بود. آب‌خوردن را هم باید از شط می‌آوردند. شهر با خاک یکی شده بود از بس با توپخانه و خمپاره کوبیده بودندش. بیمارستان هم ویران بود. مجروح‌ها را باید می‌بردند آبادان. گمرکِ خرمشهر هم بینِ عراقی‌ها و بچه‌ها با درگیری‌های فراوان دست به دست می‌شد. تعدادِ زخمی‌ها و شهیدها زیاد بود. نیروهای کمکی پشت پل مانده بودند و راهی به شهر نداشتند.

چهارم آبان‌ خرمشهر سقوط کرد و دستورِ عقب‌نشینی صادر شد. چهل نفری می‌شدند که هنوز در شهر بودند. آن چهل نفر نمی‌خواستند از شهر بروند. فکر می‌کردند هنوز می‌شود جنگید، هنوز امید داشتند به این که شهر را بشود نگه داشت.

دستِ آخر پذیرفتند که جز رفتن راه دیگری نیست. رفتند تا با مسجد‌جامعِ عزیزشان خداحافظی کنند. مسجد ساکت بود و دیگر خبری از شلوغیِ روزهای اول نبود. گنبد هم آسیب دیده بود. با دلی خونین و تنی خسته، از خرمشهر دست کشیدند و با قایق خود را به شرق کارون رساندند. آن سوی کارون بغض‌ها شکست. یکی از بچه‌ها رو به شهرش که حالا زیر چکمه‌های اشغال‌گران بود فریاد زد: خرمشهر! به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم. بگو ما آزادت خواهیم کرد...

‌‌از بچه‌ها امیر رفیعی حاضر به ترکِ شهر نشد. در کنار فلکه‌ی فرمانداری با یک تیربار ایستاد و گفت: شما بروید. اگر شهر رفت من هم می‌روم. من نمی‌توانم شهر را ترک کنم. به قول سیدمرتضا آوینی: «او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می‌توان زیست.»

سربازانِ دشمن از پنجره‌های مشرف به میدانِ فرمانداریِ خرمشهر، امیر رفیعی را همچون مظهرِ مقاومتِ همه‌ی شهر در برابرِ خویش نگریسته‌اند. تلویزیونِ عراق، صحنه‌ای از اسارتِ او در خرمشهر را نشان داد، و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت، هیچ کس امیر رفیعی را ندید.




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/سه

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمدِ جهان‌آرا ننوشت؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمد نورانی، از احمد شوش، از بچه‌های آغاجاری، از عادل خاطری، از امیر رفیعی، از سیدصالح موسوی، از تقی محسنی‌فر، از بهنام محمدی نوجوان، از رضا دشتی، از زهرا و لیلا و علیِ حسینی و از بقیه‌ی بچه‌های خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از آن روز ننوشت؟ همان روزی که به امام خبر داده بودند خرمشهر دارد سقوط می‌کند، و امام با تأثر گفته بود: پس بچه‌های خرمشهر کجا هستند؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از بچه‌های امامِ خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از دخترهای نوجوانی که شهدا را غسل می‌دادند و کفن می‌کردند ننوشت؟ دخترهایی که جنگ یادشان داده بود پدرشان را خاک کنند و از غصه نمیرند، که بچه‌ی بی‌سرِ همسایه را غسل دهند و دق نکنند، که برادرشان را پشتِ وانتی که پیکرِ خون‌بارِ شهدا را با خود می‌بُرد ببینند و تاب بیاورند.

دخترهایی که جنگ یادشان داده بود از شب‌ها توی قبرستان خوابیدن نترسند و از زوزه‌ی وحشیِ سگ‌های گرسنه دل‌شان نلرزد.

می‌شود ننوشت؟




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/دو

خداحافظ خانه

شهر خلوت شده بود. از همان روزهای اول، معلوم بود که  زیرِ بارانِ یک‌ریزِ گلوله و خمپاره و آتش، نمی‌شود زندگی کرد. نمی‌شود بچه‌ها مدرسه‌شان را بروند، زن‌ها در بازارِ خرمشهر میوه و ماهی بخرند، مردها از سرِ کار برگردند و بوی غذا و نانِ  تازه بپیچد توی کوچه‌ها.

توی کوچه‌ها بوی دود و خون می‌آمد و از سقفِ مدرسه و بازار، آتشِ ناخوانده می‌بارید. روی دستِ مردها به جای نان تازه،پیکر زخمی فرزندشان بود.

این طور شد که شهر کم کم خالی شد، اول زن‌ها و بچه‌ها، بعد پیرها و میانسال‌ها. با هر وسیله‌ای که گیر می‌آمد  و می‌شد باهاش رفت، شهر را ترک کردند. به ناچار رفتند اما یک چیزهایی هم البته جا ماند. اثاثِ خانه‌ها، لباس‌ها، کیف و کتاب‌ها، خاطره‌ها، پاره‌ای از روح‌ها، گوشه‌ای از جگرها: پسری، دختری، مادری، عزیزی...




دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
نوستالوژی زیادی

 زهرا یک یادداشتی نوشته به مناسبت دهه فجری که گذشت، و نوشته که حسرت روزهایی را می‌خورد که هرچند درش نبوده و ندیده  ولی انگار با تارهای نامرئی وصل شده به آن روزها، بعد یک نفر کامنت گذاشته که :

شاید هم همانهایی که ما حسرت همراهی‌شان را می‌خوریم الان حسرت می‌خورند! که چه می‌شد امروز بودند و در جهادهای این زمان شرکت می‌کردند.

نوع نگاه کسی که این کامنت را گذاشته برایم قابل توجه و تذکر بود.




پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
مصطفی احمدی روشن

نشانِ راهی‌ست که درستْ رفته‌ایم،
پیرهنِ شهیدی که تویی.(+)

 

 

خدا میدونه کی رو شهید کنه ...
که همسر و مادرش همون روز شهادت، موقع مصاحبه صداشون نلرزه. (+)

  




شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
ای ریشه چادرت مرا دست آویز

شبیه مرغک زاری،کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر،به دام دانه بیفتد

زنازکی،زندامـــت،ز بیـــم صبح قیامت

بدان نشان که شنیدی،سری به شانه بیفتد

به کار آن که برون ازبهشت گشته،عجب نیست

که در جهنم غربــــت به یاد خانه بیفتد

نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی

خدای را که مبادا ،دل از نشانه بیفتد

 ............

 

  قرار بود آه چهلم را اینجا بنویسم ،برای نوشتن از دردی- آن سان که درد توست- باید شاعر بود،شاعرها بلدند چطور قشنگ آه بکشند،بلدند چطور از رنجی که بر تو رفته بگویند،بلدند غم شان را بسرایند،

ما فقط بلدیم به سبک خودت،تمام فاطمیه را نجیب و غریب چشم تر کنیم و خدا خدا کنیم که دست مان از دامنت یک لحظه جدا نشود ،که روزگار پرطوفان است و هیچ کس را از فرداش خبری نیست.

                                     صل الله علی روحک و بدنک...

 

پی نوشت:

-شعر آغاز را اینجا شنیدم.

-ندید بدیدهای عصر بی‌فاطمه




شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
بوی پیراهن گل

 امام حسینی که دوستش دارم و دوستش داری ،علاوه بر مظلوم و غریب و شهید و تشنه، صفات دیگری هم داشته است،اگر پشت ماشین مان با نستعلیقِ درشت می‌نویسیم "حسین عشق منی"و اگر به خاطر عزایش گریبان چاک می‌کنیم بدک نیست از منش و رفتارش هم چیزکی سرمان بشود از جمله :

*امام حسینِ  روراست:

 فرمود: شیعیان و پیروان ما آن کسانى هستند که قلب های آن ها از هر گونه دغل و نیرنگ و دو‌ رویی سلامت و خالی باشد .١

 *امام حسینی که محبتش را ابراز می‌کند:

عبیدالله بن عتبه چنین مى‏گوید:  

«نزد حسین بن على(ع)بودم که حضرت سجاد وارد شد. حسین(ع)او را صدا زد، در آغوش گرفت و به سینه‏چسبانید، میان دو چشمش را بوسید و سپس فرمود: پدر به فدایت‏باد، چقدر خوشبو و زیبایى!»٢

 *امام حسین ِروان شناس:

 فرمود: کسی که امر به معروف می کند احتیاج دارد به اینکه به حرام و حلال عالم باشد. 

 گرفتار نفس خود نباشد.

 خیرخواه مردم باشد.

 با مردم مهربان و رفیق باشد.

 گفتارش نیکو باشد.

 به تفاوت اخلاق مردم شناخت داشته باشد ( بداند هر کس خلق و خویی دارد و با هر کس باید به طور خاص سخن گفت)

 از مکر نفس آگاه باشد ( مبادا در قالب امر به معروف و نهی از منکر به اهداف شومی کشیده شود).

 صبور باشد ( اگر از مردم آزاری دید) انتقام نگیرد و شکایت نکند.

 با تعصب عمل نکند.

 به خاطر نفسش خشم نکند (خشم او برای نفس خودش نباشد بلکه برای خدا باشد )٣

 

امام حسینِ کار راه انداز:

  فرمود: هرکس گره اى از مشکلات مؤمنى باز کند و مشکلش را برطرف نماید، خداوند متعال مشکلات دنیا و آخرت او را اصلاح مى نماید.۴

 

*امام حسینِ منظم:

 فرمود: کارها و امور خود را همانند کسى تنظیم کن و انجام ده که مى داند و مطمئن است که در صورت خلاف تحت تعقیب قرار مى گیرد و مجازات خواهد شد و در صورتى که کارهایش صحیح باشد پاداش خواهد گرفت. ۵

 

*امام حسینی که دلش جای کینه نیست:

فرمود: چنانچه با گوش خود بشنوم که شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس معذرت خواهى او را بفهمم، از او مى پذیرم و گذشت مى نمایم، چون که پدرم امیرالمؤمنین علىّ (علیه السلام) از جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت نمود: کسى که پوزش و عذرخواهى دیگران را نپذیرد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد. ۶

 

*امام حسین ِ منتظر:

فرمود:.... برای قائم ما غیبتی است که گروه هایی در آن، از دین برمی گردند و گروه‌هایی دیگر بر آئین خود استوار می مانند و در این راه آزارها می بینند، به آنها گفته می شود این وعده کی واقع خواهد شد اگر راست می گویید. آنان که بر این آزارها و تکذیب ها صبر کنند مانند کسی هستند که شمشیر به دست گرفته در پیشاپیش رسول اکرم صلی الله علیه و آله جهاد کند. ٧

  

و امام حسین های دیگری که عمل کردن به یکی از درس‌هایش می‌تواند زندگی فردی و اجتماعی خیلی‌ از ما را زیر و زبر کند.

با تشکر فراوان از هیأت وبلاگی سبو که به مناسبت یازدهمین مراسمش ما را مجبور کرد قدری پای حرف امام‌مان  بنشینیم.

 

 

 پی نوشت‌ها:

١-تفسیرالإمام العسکرى(علیه السلام): ص 309، ح 154، بحارالأنوار: ج 65، ص 156، ح 11

٢-بحار الانوار، به نقل از سایت رهپویان

٣-بحار / ج 97 / ص 83 به نقل از کتاب امر به معروف و نهی از منکر محسن قرائتی

۴-مستدرک الوسائل: ج 12، ص 416، ح 13، بحارالأنوار: ج 75، ص 121، ح 4.

۵-بحارالأنوار: ج 2، ص 130، ح 15 و ج 75، ص 127، ح 10.

۶-إحقاق الحقّ: ج 11، ص 431.

٧-کمال الدین ج1 باب 30 ح 3

٨-من احادیث را نه از منبع اصلی بلکه از اینجا برداشتم.  




شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
به باغ همسفران

 از چاه مدام باید آب بکشی تا آن گل‌آلودهای اولش از بین برود،تا برسی به آب زلال و پاک،آبی که لاجرعه باشد که عطش‌‌شکن باشد.

از قلبت هم همین طور،از مغزت هم همین طور،بیکار و علاف که رهایش کنی هر روز گل‌آلود تر می شود،روز به روز باید چکش کنی،باید تکلیفش بدهی،ازش بخواهی،مثل باغچه می ماند،رهایش که کنی به یک هفته نمی‌کشد که پر می‌شود از علف‌هایی که تو نمی شناسی‌شان،که کاشته‌ی تو نیستند،شاید بذرشان را مسافری‌که رد می‌شد انداخت ‌توی خاکت و تو نفهمیدی،شاید بذرشان در جمله ای که کسی یک روز به قلبت گفت پنهان بودند،شاید باد -به وراثت- از گذشته‌ها به خاک تو رسانده باشد.

علف‌های هرز زود قد می‌کشند،دو روز نگذشته می‌شوند قدِ خودت،مقاوم اند،اغلب برگ‌های زمختی دارند و دانه‌هایی که به این زودی‌ها از رو نمی‌روند ،از بین بردن‌شان خیلی صبوری و مجاهدت می‌خواهد،جهاد اکبری باید کنی تا دوباره باغچه بشود همان باغچه‌ی ناز خودت،که بشود دست کسی را گرفت و برای دیدن و گشت و گذارش دعوت کرد،که عطر گل و ریحانش برگردد...

روزگارِ ما همین است،

و این نوشتن‌ها اگر تنها کارکردشان کشیدن آب از چاه باشد و چک کردن باغچه‌ ،باید کلاه‌مان را بیندازیم بالا ...

 




سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
؟

 گاهی میایم اینجا چیزکی بنویسم ..ولی پشیمان می‌شوم.می‌گویم دوقِران آبرو اینجا داریم پیش چند نفر...بعضی‌ها هم که اصلا آدم را زیاد می‌شناسند ...آن نیمچه آبرو می رود ...

بعد شرمنده می‌شوم از خودم ...دلم می‌گیرد که به فکر این دو قِران آبرو پیش این چندنفر هستم و به فکر تو نیستم...توکه این همه وقت می شناسی م و از ظاهر و باطن م باخبری ...کاش به خاطر آبرویم پیش تو هم این‌قدر دست به عصا راه می رفتم ...به بزرگی خودت ببخش این‌ها را ...




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

اول)مادرم دل خیلی غمخواری دارد،جرأت نداریم خیلی حرف ها را در حضورش بزنیم،یک روز داشتم این طوری پیشش فک می زدم که :"امروز زهره تعریف می کرد یکی از دختر دانشجوها اومده تو اتاقش و سلام داده و نشسته ،بعد هیچی نگفته هی،زهره همین طوری احوال پرسیده و خواسته مثلاً باب صحبتُ باز کنه که بازم دختره چیزی نگفته،بعد زهره می خواسته بره کلاس دیگه بعد از نیم ساعت،به ش گفته عزیزم کاری داری با من؟دختره سرشُ زیر انداخته و گفته استاد !پول ندارم،یه هفته ست پول ندارم ،حتا قدری که بشه پول کرایه تاکسی از خوابگاه تا اینجا ...،زهره گفت از شانس اون روز کیف پولش همراهش نبوده و فقط یه مقدار کمی پول تو جیبش داشته که داده به ش."

این را من با آب و تاب _ و بدبختانه با دلی راحت  انگار که دارم داستانی از یک مجموعه داستان کوتاه را تعریف می کنم _ برای مادرم گفتم .فردا ساعت 8 صبح زنگ زد به تلفنم و با صدایی خش دار گفت که "فلان قدر از حسابت بردار و بده زهره تا برسونه به دست دختره ،اومدی اینجا به ت می دمش"و بعدش یواشی گفت که "تا صبح خوابم نبرده از غصه ش ..."

یا یک بار دیگر که باز بلبل زبانی قصه گویی ام فعال شده بود داشتم از خانومی تعریف می کردم که" توی اتوبوس کنارم نشسته بود و گفت دختر یک سال و نیمه اش چندماه پیش همین طوری که نشسته بوده ،آروم خوابیده روی زمین و دیگه بلند نشده،گفت که کالبدشکافی هم کردن ولی نفهمیدن چرا بچه مُرده."

 این بار هم چیزی که برای من اینقدر ساده و معمولی بود و با چند تا "آخی...آخی"گفتن خاطره اش از ذهنم می رفت ،تا چند روز از یاد مادرم نرفت و دلش برای بچه و مادر بچه و ... می سوخت.خلاصه ما پشت دست مان را داغ کردیم که دیگر ازین حکایت ها و حوادث ها پیش حضرت مادر نیاوریم.

 

 

دوم)نمی دانم این حرف را جایی خوانده ام یا الان به ذهن خودم رسیده ،ولی فکر می کنم" رسانه" ها نقش مهمی در سنگدل کردن آدم ها دارند.در بی تفاوتی و بی خیالی ،در عادی شدن دلخراش ترین صحنه ها و غم ناک ترین حادثه ها.رسانه ها اغلب در القای درد و رنج و انتقال آن به مخاطب ناتوانند ،و تمام تلاش شان در این راستا فقط به عادی شدن درد و رنج های دیگران برای مخاطب می انجامد.

اغلبِ ما ، از دیدن صحنه های جنگ و خشونت ،انفجار و جراحت،زلزله و سیل و آوارگی چندان تحت تأثیر قرار نمی گیریم.شاید به خاطر استفاده از شیوه های رسانه ای تکراری و یک نواخت باشد ،ولی به هر حال به جز در موارد خاص و نادر چندان کارکرد مؤثری ندارند.

 مگر این که عواملی دیگری هم علاوه بر رسانه در رساندن صدای آن درد به ما دخیل باشند.مثلاً صدای درد آن قدر نزدیک باشد که بشنویمش مثل زلزله ی بم،همین طور است حادثه ی جان باختن عده ای در حادثه ای که بر حسب اتفاق دوست ِ برادر ِ یکی از همکاران ما هم در آن حادثه به طرز دلخراشی قربانی شده باشد.

یا مثلاً وقتی که عزیزی که برای مان معتبر است چهره به چهره به چشم مان خیره شود و به یادمان بیاورد که "درد" را از هر طرف که بخوانیم "درد" است و این خم به ابرو نیاوردن ما یا کم به ابرو آوردن ما ،خیلی جای تعجب دارد ، که بغض گلویش ما را تکان دهد و به خود بیاورد .

 

 

سوم)عصر روز عید زنگ زده خانه و می پرسد "برای پاکستان چی کار کنیم؟شما چی کار کردین؟"ذهنم را جمع و جور می کنم می بینم که خب هیچ کاری نکرده ام ،نه به دمی نه  قلمی نه قدمی ...

صدایش جان دارد،روح دارد،بی تفاوتی و یا ژست دلسوزی درش نیست،تشویش دارد ،انگار که امیرمهدی سه ساله ی خودش وسط آب،تنها و گرسنه و بی تاب دارد جیغ می کشد ...

.

.

.

پی نوشت:

سلام راستی:)

            عیدت ،بهار!

               من چقدر حرف دارم با تو...




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
...

"مسافر ایستگاه آخر

دلهره ی شمردن ایستگا ه ها را ندارد."




پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
ندید بدید های عصر بی فاطمه

 خب واقعیتش این است که ما این چیزها سرمان نمی شود انگار،یعنی می خوانیم و می شنویم ولی نمی فهمیم یعنی چی،

نمی فهمیم وقتی یک نفر ،یک دختر، "هدیه"خدا باشد به عزیزترین پیامبرش[1] یعنی چی؟یعنی قدرش چقدر است مگر؟یعنی مثلاً قیمت و ارزش چنین آدمی چقدر است ؟

یا نه ،یک خرده پایین ترش،

 

یعنی چی که از حضور  کسی آدم بوی بهشت بشنود؟[2]واقعاً بشنود ها!نه که تعارف کرده باشد،دل خوش کنک تشبیه کرده باشد ،اگر من گفته بودم یا تو یا او می شد یک طوری جمع و جورش کرد،ولی رسول خدا که همین طوری روی هوا یک چیزی نمی گوید.وقتی گفته من از وجود او بوی بهشت استشمام می کنم یعنی ...

 

ما مردم عصرِ ندید و بدیدیم! خیلی چیزها می بینیم ،در رنگ ها و طرح های متنوع ،متناسب با ذائقه های مختلف ولی انگار خیلی وقت است که "نور" ندیده ایم.اگر دیده بودیم می توانستیم تجسم کنیم یعنی چی وقتی گفته اند "او را از آن جهت زهرا نامیده اند که از آغاز صبح چهره اش چون خورشید می درخشید و در غروب مانند ستاره روشن می شد."[3]فکر نمی کردیم لابد دارند شوخی می کنند،لابد از فرط دوست داشتن دارند مبالغه می کنند ،تصویرسازی می کنند.

 

ما ،مردم دو دوتا چارتا،که طول رکعت نمازمان هم ربط مستقیم دارد به آمار خواسته های آن روزمان ،ما که موقعیت ش جور باشد اهل منت گذاشتن سر خدا هم هستیم به خاطر دو رکعت نماز ،برای ما خب باید هم سخت باشد درک این که خدا به خاطر عبادت کسی به آسمان و فرشتگان فخر بفروشد و ذوق نماز او  را کند.[4]

برای ما که مؤمنیم به  آیه های زمینی ای مثل "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" خب باید هم یک جوری باشد قصه ی افطار و گرسنگی و کودکان روزه دار و مسکین و فقیر و و سه روز و...

 

حق داریم که نفهمیم اگر می گویند "همانا شب قدر فاطمه است"[5] دارند دقیقاً  از چی حرف می زنند.

 

ما با چشم های مات و مبهوت به این حدیث ها و ذکرها نگاه می کنیم ،

دوست داریم باور کنیم ،درک کنیم ،ولی بی تعارف برای مان راحت نیست.

چشم های ما خیلی وقت است که "طلعه الرشیده"ندیده اند،کم دیده ایم،کوتاه دیده ایم ،بی رنگ و نور دیده ایم،بدل دیده ایم ،ولی عادت نکرده ایم هنوز،

خیلی وقت است که له له زن ِ بوی بهشتیم ،تشنه ی بوی پیراهن ،ناباور ِ بادهای بی پیغام.

 

گاهی خیال می کنم گناه داریم،وارث قصه های خوب خداییم ،گوش مان پر است از حکایت های عجیب و غریب دست نیافتنی ،کوله بارمان پر است از بهترین کلمات،پاک ترین ذکرها و یادها ،ولی غریبیم...

 

غریبیم که باید بگوییم "فاطمه ،فاطمه است "،وگرنه بلد بودیم بگوییم  فاطمه دقیقاً کیست، پدرش را اگر دیده بودیم ،خودش را اگر دیده بودیم،همسرش را اگر دیده بودیم ،پسرش را اگر دیده بودیم ....

 

گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ...



[1] فاطمه بنت رسولک و بضعه لحمه و صمیم قلبه و فلذه کبده و التحیه منک له و التفحه –مفاتیح الجنان

[2] فانا اشم منها را ئحه الجنه-بحارالانوار،43،5

[3] کان وجهها یزهر لامیرالمؤمنین من اول النهار کااشمس الضاحیه ،و عندالزوال کالقمر المنیر...،بحارالانوار،43،11

 [4] و یقول الله عز و جل لملائکته :یا ملائکتی انظروا الی امتی فاطمه سیده امائی ...،بحارالانوار ،43،172

[5] ان الفاطمه ،هی لیله القدر ،من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله القدر ...،بحارالانوار ،43،13

 

 

 

 

پی نوشت:

 

این یادداشت دانه ای ست از این تسبیح.

 




جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
با دلی آرام و قلبی شاد رفت

١) از مکتب خانه که بیرون می زدیم ،لباس ها را می کندیم می ریختیم روی هم کنار دیوار ،می رفتیم سراغ بازی و بازیگوشی.چند وقتی بود از جیب لباس ها چیزهایی کم می شد.پول ،خوردنی و ...از جیب "او"ولی هیچ وقت چیزی کم نمی شد.گفتم چرا از همه ی جیب ها می دزدند و لی جیب تو را کاری ندارند؟با همان زکاوت همیشگی لبخند زد و گفت :من دزد را پیدا کردم،لباسم را می سپارم به خودش امانت!

 

٢)زن را قسم داده بودند که بی وضو به این بچه شیر ندهد،قسمش داده بودند که تا به این بچه شیر می دهد سر هیچ سفره ای ننشیند و از هیچ غذای دیگری نخورد ،وعده به وعده توی طبق های بزرگ غذای پاک می بردند در خانه اش.اینها را دختر آن زن تعریف می کرد ،می گفت مادرم  همیشه افتخار می کرد که به کودکی چون او شیر نوشانده است.

 

٣)کتاب "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد"نوشته ی نادر ابراهیمی را دوست دارم ،روایت داستان گونه ای از کودکی،جوانی و پیری امام ،ابتدای کتاب تأکید می کند که "من تاریخ ننوشته ام و تاریخ نویسی بماند برای مورخان ، داستان نوشته ام بر پایه ای از حقیقت"؛با این حال کتاب خواندنی ای از آب درآمده ،گرچه قهرمان اصلی کتاب آن قدر بزرگ و شگرف است که پر و بالش از چارچوب داستان نادر به وضوح بیرون زده است.

.

.

.

پی نوشت١: شماره یک از خاطرات شفاهی همبازی های کودکی امام در خمین است.

 

پی نوشت٢:این پست ،گرچه بی دعوت ولی برای موج وبلاگی ١۴ خرداد نوشته شده است و این دوستان را دعوت به نوشتن می کند.

زهرا /مسیر/سعی/برای خاطر آیه ها/جایی برای بودن/برداشت های روزانه

 

پی نوشت ٣:قبول دعوت کرده اند این شکلی:

-برای مردی که رفت.../مریم روستای عزیز

-روح خدا،روح ما/مسیر عزیز

 - خمینی روح خدا در کالبد زمان بود  /سعی

 -من و هیچ و امامم/جایی برای بودن

 




پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
راست می گی این جوری کتاب بنویس!

یکی از چیزهای عجیب دنیا برای من کتاب قرآن است.

وقتی خوب نیستی،وقتی  یک بند انگشت و بلکه بیشتر غبار ،چشم و چالت را گرفته ،راه نمی دهد!

هرچی سعی کنی بخوانی ش و حتا بروی طرفش بی فایده است.

وقتی خالی بستی،گناه شویی راه انداختی پشت سر این و اون،وقتی عصبانی شدی و هرچی دلت خواسته بار یکی کردی ،وقتی مارمولکیشن ات فعال شده و چاپلوسی کردی جایی ، یک صفحه اش را هم نمی توانی بخوانی، ممکن است باز کنی و شروع کنی ولی بات راه نمی آید ،دوسه آیه بیشتر جلو نمی روی،آن هم با دلخوری،با نگاه چپ!با "برو دیگه حوصله ات را ندارم"!

بعد روزی که به "غلط کردم"افتادی و خسته شدی از این همه گرد و خاک ، ورق برمی گردد،راه می دهد.

می خوانی و می روی جلو ،به خودت می آیی می بینی چند صفحه خواندی و گذشت زمان را هیچ نفهمیدی.

می گفت قرآن که نمی خوانی نه این که بد می شوی! یعنی بد هستی که نمی توانی بخوانی...

 




چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 2

جوانک بیست و سه ساله بعد از تصادف ناجورش یک ماهی کما بوده .حالا با هزارتا نذر و نیاز ،درب و داغون و خُرد و شکسته برگشته به زندگی.

می گفت من هرکسی آمد دیدن ام را دیدم،همه ی شماهایی که از پشت شیشه نگاهم می کردید و اشک می ریختید را می دیدم. حتا دست می گذاشتم روی شانه تان،می گفتم که گریه نکنید ولی شما من را نمی دیدید .

می گفت روزهای اول می ترسیدم،زیر تخت قایم می شدم تا پرستارها بیرونم نکنند ،بعد کم کم فهمیدم کسی نمی بیندم ،همه فقط آن جسم بی حس پر زخم را می بینند .

آدم این حرف ها را که می شنود تازه یادش می افتد که نه،انگار پشت این روزهای تکراری ِ مثلِ هم ِ ما چیزهای دیگری هم هست،دنیای دیگری..زندگی ِ دیگری...فردای دیگری...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.