پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
...

 زنگ می‌زند که کجایی؟ می‌گویم خمین دیگه! خودت کجایی؟ میگوید خب منم خمین! بیا ببینمت.
ده سال است که ندیدمش،حالا دارد می‌رود اصفهان و سر راهش قصد کرده جیک ثانیه دیدار تازه کنیم،حریف خانه آوردن خودش و خانواده‌اش نمی شوم و قرار می‌گذاریم توی شهر یک جایی سر مسیرشان.
از هولم همه چیز یادم می‌رود،تلفنی که دارد زنگ می‌خورد و یکی که پشت اس ام اس منتظر است تا جوابی بگیرد و خانه که مرتب نیست و مامان که لباس پوشیده و منتظر است برویم سراغش برای خرید و .... همه چیز را می‌گذارم پشت سر و فقط لباس می پوشم و بدو بدو می‌رویم که برسیم و چه قدر هم زودتر از آنها می رسیم.
از این که  آب دستت باشد زمین بگذاری و چیزی باشد که توی آرام و ریلکس بی‌خیال را این‌طوری به هول و ولا بیندازد و برساند سر قرار خوشم می‌آید.
ازینکه یک چیزی باشد که وقتی رسیده به دوقدمی‌ات، نگویی آی الان فلانی منتظرم است، به بهمانی قول داده‌ام، مهمان دارم، آمادگی‌ یا حالش را ندارم، اسبم را نعل نکرده‌ام یا بهانه‌های فراوان دیگر.

کمک کن این ذوق و شوق‌ها در من زنده بمانند لطفاً..




پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
مریم

زحمت نگار ما خیلی وقت‌ها با خاله مریم  است.

روزت مبارک خانم معلم جان.




دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
سطری میان نامه‌ای 4

چطوری دوستش داری؟ چقدر دوستش داری؟ دوست داشتن بچه چه مدلی است؟ مثل دوست داشتن‌های دیگر است؟

این چند ماهی که از آمدنش گذشته چندباری با این سوال مواجه شدم و جواب‌های پرت و پلایی هم همان لحظه سرهم کرده‌ام، اما بعد در خلوت خودم وقتی عمیق فکر کردم دیدم که دوست داشتن دخترک یک جوری منحصر به فرد است و مقایسه اش با دوست داشتن‌های دیگر قصه‌ی قیاس سیب و پرتقال است..

 

 

 




پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
..

به خانه که می‌آید و نیستیم، پیام می‌دهد: " زندگی را بردار و بیا".




چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای2

دست‌های دخترک را گرفتم توی دستم و خیره شدم، مثل این که کتابی دارم می‌خوانم، کتابی با دوصفحه‌ی گشوده، نرم و نازک و سپید و کوچک، با ریزه‌کاری و ظزیف کاری‌های یک دست کامل. بند انگشت‌ها، گودی های روی دست، موهای ریز روی انگشت‌ها، کشیدگی قشنگ ناخن‌ها.

فکر کردم که این دست‌ها، این کتاب تازه که اولین و مشتاق‌ترین خواننده‌اش منم، چه دست‌هایی را بعدها به گرمی خواهد فشرد..




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
"مرام خوبان" یا "این جور وقت‌ها اغلب می گویند:ببخشید، شما؟!"

از دورانی که یک بار توی یک دوره آموزشی به عنوان استاد دیدمش و بعدش چندباری صحبت تلفنی داشتیم حداقل دو سه  سال گذشته بود و در همه این مدت هیچ سراغی ازش نگرفته بودم.

یک دفعه‌ای یادش افتادم و یک پیام فسقلی دادم و کلی اسم و نشانی اینها ته‌ش نوشتم که مثلا یادش بیاید من کی هستم.

او -که برای خودش آدم معروف سرشناسی است- اما، چنان با محبت جواب داد که شرمنده شدم، جوری که یعنی نه تنها من را می شناسد و یادش هست بلکه صمیمی هم هستیم.

از بی‌معرفتی و بی‌خیالی خودم شرمنده شدم. مرام آدم‌های بزرگوار را به یادم آورد، خدا این آدم‌ها را زیاد کند و برکت بدهد به زندگی‌شان...

 

سلام خانمِ روشنایی‌های شهر:)




شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
دختر بودن

"مامان دلش گرفته, برو خونه باهاش حرف بزن."

 

پیامک برادر




شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

او داشت پشت تلفن ماجرای خواستگاری رفتن دوستش را می‌شنید و قهقهه خنده‌اش تا خانه همسایه‌ها بلند بود،من یاد تو افتادم بی‌اختیار و دلم گرفت.

یاد تو که الان چندسال است دیگر نمی‌خندی؟یا دیگر اونجوری نمی‌خندی،مثل همان وقت‌ها که همگی شاکی بودیم از خنده‌های بلندت مخصوصاً پای تلفن.

استعداد عجیبم در پیداکردن رشته‌های نازک غم میان جریان زندگی فعال شد و دلم تنگ شد برای "تو"ی زمان کودکی ِ ما. دلم برای قبل از هفت‌سالگی‌ام تنگ شد که آویزانت بودم ازین ور به آن‌ور. با موهایی پسرانه و سر و شکل نامرتب. برای روزی که علاقه‌ام را به کتاب فهمیدی و توی صندلی عقب پیکان سبزمان میان کوه کتاب‌ قصه‌ غرقم کردی. پشت فرمان می‌زدی زیر آواز و هرچی می‌خواندی حفظ می‌شدم و مثل طوطی تحویلت می‌دادم.


یاد این‌که تو خوشحال بودی آن روزها و خیلی وقت است من دیگر خیلی خوشحال ندیدمت، بعد اشک‌هایم همین‌جوری سرازیر شد،برایت دعا کردم، خواستم گره‌ از کار و ابرویت باز شود،گفتم که من خیلی او را دوست دارم ولی بلد نیستم چطوری خوشحالش کنم، تو خوشحالش کن. اسمت را آوردم و یقین داشتم هر دعایی در حق دیگری آن‌ هم وقتی  که از سر محبت واقعی باشد، مستجاب است. 

تلفن او تمام شد و با همان خنده‌های توی چشمش برگشت به سفره غذا و خبر نداشت من از چه سفری بازگشته‌ام. اگر می‌دانست حتماً آرزو می‌کرد روزی دختری داشته باشد..




شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
....

معلم شیمی ما بود، پایه جنگولک بازی‌ها و جوانی کردن‌هایمان هم.

وقتی برای ادامه تحصیل از مدرسه رفت برایش نوشتم:

دلم برای کلاس شما تنگ می‎شود، شیمی را بی‌خیال، تخته سیاه کلاس شما پنجره‌ای بود رو به باغی که همیشه دوستش داشتم.

نوشته بود:

من هم دلم برای آن دست‌های گچی و لپ‌های گلی و خنده‌های ریز تنگ شده، اما عزیزم، تو نوجوانی و  پاک، به خاطر همین‌ها فکر کردی "علی آباد خرابه هم شهری‌ست" و گرنه من یکی بودم مثل تو و دوست‌ها و بقیه معلم‌هایت.

 

حالا دانشگاه علم و صنعت، استاد گروه شیمی تجزیه است. (+)




یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
این پست را برای مادرم می‌خوانم

سلام، حالت خوب است؟ چطوری با زحمت‌های همیشگی ما، تمامی که ندارند فقط هرچه می‌گذرد پیچیده‌تر می‌شوند.

من شرمنده همه این سالها هستم که هیچ خاصیت قابل توجهی برای تو نداشتم فقط اینکه دوستت داشته‌ام و دوستت بوده‌ام، همدلی و همزبانی تنها خدمت متقابل بین من و تو بوده و بقیه هرچه بوده فقط از طرف وجود عزیزت بوده و بس.

بگذار همین اول کاری یک اعترافی کنم، من بچه که بودم یادداشتهای  تو را می‌خواندم، یادت هست که خواندن را خیلی دوست داشتم، ولی نمی‌دانستی از تو خواندن را هم دوست دارم، مثل الان که حتی نوشته‌ها و نقش و نگارهایی که وقتی داری تلفنی حرف می‌زنی روی کاغذ جلوی دستت می‌کشی را دوست دارم.

آن وقتها هنوز به سی‌سالگی هم نرسیده بودی،نوشته‌هایت خوش‌خط بود و کمی دلتنگ. راستش من ازین دلتنگی می‌ترسیدم، می‌ترسیدم توی خودت تنها مانده باشی و این تنهایی آزارت بدهد و در تو بماند تا همیشه.می‌دانی که با این حس‌ها غریبه نیستم.

اما تو دلتنگ نماندی،نگذاشتی اون‌جوری بودن بشود روح غالب زندگی‌ات و زندگی‌مان. خودت را از زیر دست و پای آن حزن فلسفی جمع و جور کردی، شدی مامان خوب ما، که کم نمی‌آورد، که خسته نمی‌شود، که دوپینگ می‌کند پای سجاده و بعد با تدبیر و خوش فکری اوضاع را سامان می‌دهد.

راستش توی زندگی ما، هر بخشی مال تو بود و مسئولش تو بودی شد بخش قشنگ زندگی ما، هرجا خراب شد و بد شد، ماها نقش اولش بودیم. نه اینکه بی‌خطا باشی، اما خداییش خیلی کم خطا بودی. من دانایی‌ام اگر قد تو بود الان باید کلاهم را می انداختم وسط ابرها.

غریبه که نیستی، این یکی دوسال که یک خرده عقل‌رس شدم و از آن سربه هوایی درآمدم از  زن‌های خوددرگیری که سن و سالی ازشان گذشته ولی هنوز در بند افسردگی و یأس و پژمردگی هستند بدم آمده، از هر وبلاگی که پشت نوشته هایش یک زن یک جوری خاص باشد هم، زنی که نه همسر و بچه‌هایش تکلیفشان را با او بدانند نه او تکلیفش را با آنها، از همه زنهایی که معلق یک جایی وسط زمین و آسمان مانده‌اند، که حسرت توی چشمهایشان موج می زند..حتی اگر خودم شبیه اینها باشم و استعدادش را داشته باشم اما وجود نازنین تو نمی‌گذارد کامل آن وری بروم.

من شعر را از تو یاد گرفته‌ام، نوشتن را از تو یاد گرفته‌ام، کاش این را هم از تو یاد بگیرم که خیلی زود تکلیفم را باید با خودم روشن کنم، از تویی که پذیرفته‌ای زندگی‌ات را، زندگی ما را، شغلت را، توانایی‌ات را، ضعف‌هایت را، مشکلات‌مان را، قدرت ایمان و توکل را، اعجاز دعا را، روشنی تدبیر را. و من ازت خیلی ممنونم به خاطر همه اینها، به خاطر اینکه نماندی وسط زمین و آسمان، و از اینکه هرروز دارم بیشتر شبیه تو می شوم خوشحالم.

هرچند ظاهر رابطه برادرها با تو گرم‌تر است، هرچند آنها وقت و بی‌وقت آویزان تو می‌شوند و صورت ماهت را می‌بوسند و مثل من این حریر رودربایستی را با تو ندارند، اما خواستم بگویم خیلی دوستت دارم و خیلی برایت دعا می کنم و خیلی چاکرت هستم همه جوره.

برای ما دعا کن که ما مثل همیشه به دعای خوب تو روی پا ایستاده‌ایم.

 

پی‌نوشت:

از دل و باعجله نوشته شد به دعوت لینک زن.




جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
بهار تازه

پسرک بعد از شش ماه ندیدن و نشنیدن دوسه روز شد که بیاید اینجا. گفتم اگر آن مواعید که داشتیم هنوز یاد فسقلی‌اش باشد پس دوست داشتن اصالت دارد لابد! اولش خوب بود اما مثل قبل‌ترها آویزان هم نبودیم، آخرهایش اما موتورش حسابی گرم شده بود و همه چیز را به خاطر می‌آورد و می‌گفت: یادته؟

شب آخر هم وقتی از پا به پایش بازی کردن خسته شده بودم صدایم کرد و گفت بیا اصلا کارت دارم،یه حرفی می‌خوام بهت بگم.

رفتم و گفتم جانم،بگو.

گفت: دوستت دارم.

گفتم ای کلک!کلاه سرم می‌ذاری که بکشونیم بازی؟

چشم‌های آبی اش گرد شد و گفت نه،هاست می‌گم،واقعی دوستت دارم.

.

.

.

سال مبارکی خواهد بود سالی که با دوستت دارم و دیدار ، سر بگیرد...

 

پی نوشت:

وبلاگ عطش شکن،هفت فروردین، یازده ساله شد، باقی بهار همه شما باوفاهایی که حتی برهوت این جا  را هم از باران نگاه‌تان بی‌نصیب نمی‌گذارید.




چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
برعکس

توی عکس،مژگان عینک آفتابی زده و کلاه لبه‌دار روی مقنعه‌اش گذاشته و مثل همیشه شیک ایستاده،من هم با لب پر خنده دست انداخته‌ام دور گردنش و او دستم را توی دستش گرفته،یک‌جوری خوشحالی از توی چشمهایم می‌تابد،خوشحالی داشتن لحظه‌ای که دوربین دارد ثبتش می‌کند.

توی عکس، به جز ما دوتا،آن عقب‌تر،تصویر محو دختری هست که با بهت و غم دارد به دوربین نگاه می‌کند،انگار دوست دارد به جای ما نقش اول عکس باشد. قرار نبوده توی قاب تصویر باشد،شاید هم‌کلاسی کلاس پنجمی ما وقت گرفتن عکس ناشی‌گری کرده. شاید اتوبوس دخترهای ابتدایی وقتی از اردوی اصفهان برمی‌گردند خیلی تلق تولوق می‌کرده و نمی‌شده در حال حرکت عکس بهتری گرفت.

  

 

دختری که تصویر ماتش پشت سر ماست آن روزها دوست ما نبود، دخترخاله یکی از هم کلاسی‌هایمان بود از یک مدرسه دیگر. اصلا آن روزها ما نیاز به دوست شدن با کسی نداشتیم، خودمان دوتایی زلزله‌های مشهوری بودیم برای خودمان،هم‌دل و بلبل‌زبان و پرشیطنت،با اعتماد به نفس فراوان. او،توی عکس شاید با حسرت همین چیزها دارد نگاه‌مان میکند.

حالا اما، بعد nسال روزگار جوری چرخیده که آن دختر، از آن عقب‌های عکس آمده جلو،خیلی جلو،جلوتر از من،من روی تخت دراز کشیده‌ام و او در خانه خودش پرستارم شده است، پرستار مهربانی که چشم و دل لرزان من، توی شهر غریب به بودن او قوت می‌گیرد.دستم دیگر دور گردن مژگان نیست و از من تا مژگان هزار فرسنگ فاصله است.

دختر را روزگار قوی کرده و روی پای خودش سفت و محکم نگه داشته، خیلی محکم‌تر از ما.حالا نوبت من است که از آن عقب‌های عکس،با تصویری مات به این آمیخته محبت و استواری با حسرت نگاه کنم و او آن جلو توی دوربین به زندگی لبخند بزند. 

روزگار آدمها را می‌چرخاند،جاها را عوض می‌کند و قشنگی‌اش به  همین است..

 

پی نوشت:

- ممنون فاطمه عزیز به خاطر همه چیز.

-عکس پر کشید رفت:) 




شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
برای پاییز و زمستان

مهمانی تمام شده و نخود نخود هرکه به خانه خود.

ما اما دوباره برگشتیم که آن خانه‌ای که شده بود مثل شهر جنگ زده‎ را مرتب کنیم و آثار مهمانی را پاک کنیم.راستش من بیشتر رفته بودم که وسایل پسرک را از گوشه کنار اتاق‌ها جمع کنم و برایش بگذارم کنار.دیشب که بچه‌ها لاک‌پشت سبزش را مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می‌کردند، فکر کردم که اگر بود مگر می‌گذاشت؟

پسرک،دو ماه پیش رفت به قول خودش آن "جای دور"، پیش بابایش بالاخره،به میل و انتخاب خودش هم رفت، بعد از این چند ماه دوری و بهانه گرفتن یک روز با کیف کوچولویی که توش مسواک و برس و چند دست بلوز شلوار و دوسه تا اسباب بازی بود رفت که یک هفته بعد برگردد اما اعلام کرد که دلش می‌خواهد بماند و ماند.

دیشب هم مادرش رفت تا زندگی تازه‌ای شروع کند، شاید این بی‌خیالی پسرک مادرش را هل داد به سمت زندگی تازه.

لباسهایش را یکی یکی تا زدم،بعضی‌ها مال نوزادی‌اش بودند، به قول خودش آن وقت که نی‌نی بود! به من نگفته بود اما به پدربزرگش گفته بود که وقتی من نی‌نی بودم، بابا و مامانم دعوا می‌کردند، بعد ادای دعوا کردنشان را در آورده بود و خندیده بود.

نوزادی‌ها را جدا گذاشتم توی یک کیسه، لباس‌های بزرگتر را یکی یکی درمی آوردم می گرفتم بالا، می‌گفتم این الان به‌ش میخوره یعنی؟سایزش یادم رفته..حالا لابد توی این مدت بزرگتر هم شده، بچه 4 ساله رو به رشد است دیگر.

لباس محرمش را هم دیدم، مشکی آستین‌دار با سربند قرمز.اینها را جدا بسته‌بندی کردم.

اسباب بازی ‌را هم توی سه تا کارتن بزرگ جا دادم، اتوبوسهایی که عکس خودش را چسبانده بود به جای راننده، خرسی و خرگوش‌ها و خانه سازی‌ها و توپ‌ها و ماشین‌ها و ...

دوچرخه را هم، یاد وقتهایی افتادم که هال و آشپزخانه و راهروها را با این دوچرخه می گشت، با چه سرعتی هم. کلا این خانه را به خاطر دراندشتی‌اش دوست داشت، خانه ای که میشود حتی توی آشپزخانه اش با دوچرخه راحت دور زد...

پسرک با سه وجب قد و دوتا چشم آبی از وسط تصادف روح دو تا آدم پرت شده بود توی زندگی ما.مادرش هنوز تکه پاره‌های دلش را از آن حادثه جمع و جور نکرده بود.پدرش هم که لابد فکر می‌کرد نمی‌ارزد که هر هفته،یا دوهفته یکبار زحمت چهار ساعت راه را برای دیدن بچه‌اش تقبل کند. خلاصه او بود و ما، او بود و من که انس گرفته بودیم با هم و یک جورهایی شده بودم رفیق گرمابه و گلستانش. وقتهایی که پیش من بود گاهی یک جور خوشگلی از ته دل بی‌دلیل می خندید،میگفتم به چی میخندی؟ میگفت خوشحالم که اینجام.

غذا و خواب و گردش و سفر و مهمانی و شب احیاء و مریضی و دوا و دکتر و همه چیز را با هم تجربه کردیم. اینجا به پسرک بد نمی‌گذشت اما همیشه غصه نبودن بابایش را داشت.یک وقت‌هایی به من میگفت، چندبار هم برای بچه‌های همسن خودش درد دل کرده بود. دلهره تنها ماندن داشت،شبها وقت خواب به مادرش میگفت میترسم تو گم شی مامان! به خاطر همه اینها من دوست داشتم کامل برود یک طرفی تا شاید قرار بگیرد بالاخره،دیگر اینجوری ته دلش غصه‌دار این طرف و آن طرف نباشد.

شاید هم یک روز دوست کوچولوی با درک و فهم چشم آبی من برگشت،شاید باز هم یک روز تابستانی دیگر،وقتی تو داری از پشت تلفن غر میزنی و ایراد میگیری و من فقط دارم به صدای داد ممتد تو گوش میدهم او باشد و از مات شدن چشمهایم بفهمد که دارم حرفهای ناراحت کننده ای می شنوم و به جبران،صورتم را پشت سر هم غرق بوسه کند. آن هم به قول خودش بوس خیس!

رسیدم به جورابها و کفش‌ها، به لباس‌های زمستانی، به چتر کوچک رنگی که بعید میدانم هیچ‌وقت استفاده کرده باشد، روی کارتن اینها مینویسم:برای پاییز و زمستان.

صندلی کوچک صورتی‌اش را هم میگذارم، سی دی عکسهایش را هم که رایت کرده‌ام میگذارم، فقط عکسهایی را گذاشتم که خودش تکی باشد، گفتم شاید وقتی بزرگ شد دلش بخواهد عکس سه سالگی‌اش کنار آبشار آب سفید و کوه بوجه و سد و درحال آتش روشن کردن و دنبال بره ها دویدن و پیتزا درست کردن و ... را ببیند. خودمان را حذف کردم که بار خاطره و سوال اضافی برای طفلک درست نکنم، که یادش برود چرا اینجا بود و ما کی بودیم و چرا دلتنگ بود و چرا رفت و چرا و چرا و چرا...که یادش برود تنها بچه‌ای بوده که من خیلی خیلی دوستش داشتم. پسری که به برف بگوید "فَ" و به تخم مرغ بگوید "اون تون تون" و به خداحافظ بگوید "آسسه" و به گاو بگوید "وا" ،که یادش داده باشی و از سر بازیگوشی مدام گفته باشد "من بیشتر ازین بلد نیستم دیده" و اما آخرش تلاشت به سرانجام برسد و وقت رفتن آن زبان شکسته شیرینش را یادگاری بگذارد توی خیال تو. 

پاییز است و در سکوت خانه،صدای گریه نماز مغرب  پدربزرگ از اتاقش می‌آید،عکس پسرک چشم آبی از روی دیوار میخندد،همان خنده مهربان پرشیطنت آشنا.

 




پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
خُلانه ها

داشتیم دعوا میکردیم،همه خشم و اعتراضی که در دلم بود را با صریح‌ترین کلمه‌ها و عبارتهایی که میشد داشتم تند تند بارت می‌کردم،صافِ صاف و با شمشیر از رو ، انگار که آدم دارد به خودش تشر می‌زند.

بعدش اشکم آهسته جاری شد،

جز تو توی این دنیا، با کی میشود اینقدر قشنگ حتا دعوا کرد؟




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
محمدجواد

تبریک به زهرای عزیز و پسرک به خاطر این تولد تازه:)




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
تلخ راست

"با سر رفته‌ام توی دیوار،تقصیر خودم بوده،تقصیر تنگی چشم‌هایم شاید،تقصیر کودکانه نگاه کردنم، تقصیر ساده دلی یا خنگی یا یک همچین چیزهایی. ولی هرچه بوده تقصیر خودم بوده که به قول شاعر، تو که بد نمی‌شوی.
سرم ضربه خورده،مخم جابه جا شده،هرچه حس بوده یک جا از قلبم رفته، قلبم چمدان بسته و مثل این زن‌های توی فیلم‌ها که جمع می‌کنند و می‌روند خواسته برود،رفتم دم در یقه‌اش را گرفتم و گفتم:کجا؟؟ چشمش خیس بوده و سعی کرده گریه نکند جلوی من، اما هق‌هق‌اش را نتوانسته قورت بدهد. گفتم کجا احمق جان؟حرف نزده. گفتم این راهش نیست،بیا برگرد و بتمرگ سرجایت. خلاصه از وسط راه برش گرداندم به خیال خودم.
اما نه،قلبی که بار ببندد و برود،رفته است. بعدش هرچه باشد ادای ماندن و تپیدن است،حتا اگر بگوید "توکه بد نمی شوی" دیگر از آن "تو که بد نمی شوی"ها نمی شود..."


این را قبل‌ترها یکی،جایی نوشته بود،فهمیده ام که چند خط آخرش چقدر راست‌اند...




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
مخاطب خاص مثلا:)

شده‌ام آدم محبوبش، شده آدم محبوبم! با آن زبان کودکانه شکسته‌اش اسمم را اشتباه صدا می‌کند،از آن اشتباه صداکردن‌های دوست داشتنی. به زور و زحمت بعد از کلی تمرین درستش را یادش داده‌اند، دیروز درستش را گفت و بعدش اضافه کرد:"ولی این سوب* نیست، همون سوبه!"و همچنان به آن اشتباه صدا کردن دوست داشتنی خودش ادامه داد.

 

* خوب




شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
غول بی شاخ و دم عزیز

 

"معلم هنر، بافتنیِ تاشده را گرفت رو به کلاس، لایه‌های بافته را یکی‌یکی باز کرد، از لب‌هایش برد بالاتر، از چشم‌هایش و از روسری‌اش. صورتش را دیگر نمی‏دیدیم. صدایش از پشت رج‌های سفید و بنفش کاموایی آمد: «نگاه کنین. مرشدزاده پیش‌سینه‌ی ژاکتِ غول بافته.» خانم تهرانی‌نسب، زنِ قدبلندی بود. شاید صدوهفتاد را داشت ولی آن‌جا که ایستاده بود دیوارِ کامواییِ سفید و بنفشِ من تا ساق پایش می‌رسید. همراه بچه‌ها گیج به رج‌های بافته نگاه می‌کردم. کِی این‌همه بلند شد؟ 

 

«مسخره کردی؟ این چیه؟»

 

بگویم وسوسه‌ی بافتن، دست از سرم برنداشت؟ منتظر بودم تا دانه‌ای‌ حسِ تمام‌شدن به‌ام بدهد و نداد؟ شبِ پیش هرچه فکر کرده بودم یادم نیامده بود تهرانی‌نسب گفته چند دانه را چطور بگیرید که پیش‌سینه برای حلقه‌آستین کور شود. خیال می‌کردم آخرین رج باید درست‌و‌حسابی با بقیه فرق داشته باشد. رج‌های زیر ناکامل بودند و رجِ رو دوباره رجِ زیر را می‌خواست. تا خود صبح، حس پایان نیامد. رج‌ها شروع و تمام شدند و به نظرم کامل نیامدند.

 

به خیالم گاهی سرنوشت همان شوخی کودکانه سفید و بنفش است که تا ساق پیش میرود و کور نمی شود،شاید به خاطر دانه های آمده از رج های دیگر باشد...به نظرم اتفاق های بدقلق یقه های دور از دسترس دارند،آستین های دست نیافتنی..."


 

این‌ها بخشی از یادداشت نفیسه مرشدزاده در  داستان همشهری بهمن ماه است، موقع خواندن این "پیش سینه غول" یاد تو افتادم،یاد رج‌هایی که در همه این سالها با هم بافته ایم و هیچ جا کورش نکرده‌ایم،حلقه آستین حتا به ش نداده ایم،یقه و جادکمه حتا برایش درست نکرده ایم، همین طوری فقط بافته‌ایم و بافته‌ایم بی که هیچ جا به هیچ بهانه‌ای دانه ای کور شود بالاخره.

پیش سینه غول مرشدزاده اگر سفید و بنفش است، اتفاق بدقلق ما شده هزار رنگ،یک جاهایی شل و وارفته شده چون داشتیم از نفس می‌افتادیم،یک جاهاییش لک دارد،بس که بافتن آن رج ها سخت بوده و دست مالی اش کردیم،یک جایی هم اصلا نخ بریده و مجبور شدیم گره بزنیم،از گره گذشته ایم باز به بافتن ادامه داده‌ایم...




سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت!

بعد یه جوری اون‌ها رو دوست دارند که خدا رو باید اون‌جوری دوست داشت...

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا

یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ

وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ...(+)

.

.

.

با این آیه یاد این خاطرات غاده چمران افتادم:

گفتم: «مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می‌زدم احساس کردم این قدر دلم پر است که می‌خواهم فریاد بزنم خیلی گرفته بودم. احساس کردم هرچه در این رودخانه فریاد بزنم باز نمی‌توانم خودم را خالی کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی اگر تو می‌آمدی نمی‌توانستی مرا تسلی بدهی.» خندید و پاسخ داد: تو به عشق بزرگ‌تر از من نیاز داری و آن عشق خداست. باید به این مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هیچ چیز راضی نکند. حالا من با اطمینان خاطر می‌توانم بروم.فکر کردم خواب است. او را بوسیدم. حتی پاهایش را. مصطفی خیلی حساس بود. یک‌بار که دمپایی را جلوی پایش گذاشتم ناراحت شد. دو زانو نشست و دست مرا بوسید. گفت: تو برای من دمپایی می‌آوری؟ ولی آن شب تکان نخورد تا اعتراضی کند نسبت به بوسیدن پایش. همان‌طور که چشم‌هایش بسته بود گفت: من فردا شهید می‌شوم. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه اما من از خدا خواسته‌ام و می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد. ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید. اگر رضایت ندهید من شهید نمی‌شوم.






سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱
این‌جوری دوست می‌دارند

می‌گوید این قوم می‌گویند خدایا اگر این پیامبر راست است و این کتاب از جانب توست، یک باران سنگی،عذابی، چیزی بفرست تا ما بفهمیم!

بعد تندی پشت سرش اضافه می‌کند که ولی من عذاب‌شان نمی‌کنم، تا تو بین‌شان هستی...

وَإِذْ قَالُواْ اللَّهُمَّ إِن کَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِکَ

فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِّنَ السَّمَاءِ

أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ

وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ

وَأَنتَ فِیهِمْ ...(+)





یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
داره می‌باره بارون و ...

گفته‌اند "هدیه" تجسم مادی دوست داشتن است،

چه می‌شد اگر می‌شد یک تکه از باران را هدیه داد، یا بوی باران را، یا چند نفس هوای تازه صبح را، یا یک حالِ خوب را...

سخت است که تجسم مادی دوست داشتن بشود عطر و کیف و لباس و حتا کتاب.




یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
و اما عشق

آدم را بغض خفه می‌کند،می‌نشیند با خودش هزار فکر و خیال میکند،هزار دلیل و برهان می‌آورد، هزار گفتم و گفت و چرا گفت و غلط کرد گفت و بمیرد الهی و ...میاورد،

فرداش به یک لبخند محوِ ساده اش، که در بطن چند کلمه جاخوش کرده تمام این صخره‌های تیز سنگی آب میشود... 

 

پی‌نوشت: +

 

 

 




یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
درحاشیه روز مادر

- بعد احیاناً روز برادر نداریم تو برا ما یه چیزی بخری؟!




پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
هر زمستانی می‌رود دختر...

اینجا رو که می‌خونم از خودم خجالت می‌کشم. از نق زدن‌های بی‌خودیِ خودم...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
بهارانه

    

 

 

 

 

 

 

 

 

....بهار مبارک،برکت باشد و سلامتی و رویش...

 




شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
خداحافظ خانم سیمین دانشور

  این یکی نوشته بود: “آخ که تو چقدر خوب می‌نویسی، چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث) از تو عقب‌ترم… بی‌خود نیست که روزبه‌روز لاغرتر و نحیف‌تر می‌شوی. این هنر نمی‌گذارد تو جان بگیری؛ مثل عشقه پیچیده دورت… شده‌ای مثل گلادیاتورهای قدیم…”

آن یکی جواب داده بود: :”از کاغذهایت -گرچه چیزی نمی‏‌نویسی- پیداست که تو هم حال مرا داری، ولی این هم هست که برای غصه‏‌های تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که توجهت را جلب می‏‌کند و نمی‏‌گذارد زیاد ناراحت باشی و این‌قدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می‏‌برد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودی‏ که حالت «بهتر از آن است که متوقع بودی». بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستانِ بی‏‌بو و بی‌خاصیت من می‏‌افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می‏‌نویسی و همین انصراف‌خاطر اجباری، ‏خودش بزرگترین کمک‏‌ها را به تو می‏‌تواند بکند…”

و باز نوشته بود: “هیچ می‏‌دانی که یک هم‌چه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلا تو بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

این یکی نوشته بود: “دلتنگی تو همیشه با من بوده و هست و از همین حالا برای دیدنت شمارش معکوس را شروع کرده‌ام…”

یکی دوسال پیش، شبی که خواندن کتابِ نامه‌های سیمین و جلال تمام شد، رفتم سراغ جستجوی عکس‌های امروزِ سیمین دانشور. ته کتابِ نامه‌ها پر بود از عکس‌های سیمین دانشورِ جوان که از چشم‌هایش هم مثل کلمه‌هایش شور زندگی می‌بارید؛ شور زندگی یا شاید شوق ِ داشتن همراهی مثل جلال.

می‌خواستم عکس‌های امروز خانم دانشور را هم ببینم. دیدم و شاید کودکانه باشد گفتن اینکه تا صبح آن شب، به جای خواب از چشمم قطره جاری بود.

توی چشم‌های سیمین دانشور دنبال آن شور می‌گشتم، و غصه‌دار شدم برای این همه سال تنهایی و بی‌جلال سر کردن. آدمی که طعم چنان دوست‌داشتنی را چشیده باشد، قلبی که یک‌بار از تجربه‌ی یافتن همراهی آن‌چنان به شوق آمده باشد، چطور می‌تواند از سال ۴۸ تا الان بی این شوق سر کند؟

 

حس می‌کردم که چه سخت باید باشد. رفتم و گزارش‌هایی را که دیگران در جشن سالگرد تولدش نوشته بودند، خواندم. دلم می‌خواست کسی در این گزارش‌ها و خاطره‌ها، چیزی نوشته باشد که این حرف من را رد کند؛ که بگوید نه این‌طور هم نیست، دانشور دارد زندگی‌اش را می‌کند، توی سرش هنوز «سو و شون»های نانوشته دارد و شور زندگی هنوز از چشم‌هایش می‌بارد، اما کسی این‌طور که من دلم می‌خواست روایت نکرده بود.

هم‌ذات‌پنداری عجیب و غریبم با خانمِ سیمین، که از سر صمیمی‌شدن و از نزدیک دیدن رابطه قشنگ دونفره‌شان در آن نامه‌ها بود، آن شب را یک شب بارانی کرد.

تا دیشب که خبر رسید “سیمین دانشور هم رفت”… . اولش، دلم گرفت و بعد یاد آن شمارش معکوس افتادم که بالاخره به صفر رسید و وقت دیدار شد. یاد آن همه سال بی‌جلالی‌اش که بالاخره تمام شد.

یاد جلال که گرچه نوشته بود «من اینجا ماندنی شدم»، ولی چه زود رفتنی شده بود. یاد سیمینی که جلال به او گفته بود: “بگذار چشم‌هایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.”

یاد خودش، در همان عکس‌هایی که از چشم‌هاش شور زندگی می‌بارید، یاد “سو و شون” که نوشته بود:
«گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شَهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رساند و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟»

خداحافظ خانم سیمین دانشورِ عاشقِ عزیز… پایان بی‌جلالی‌ات مبارک.

 

 پی‌نوشت: این یادداشت اول بار در چارقد منتشر شده است.




جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

مرض بود یا فضیلت،نمی‌دانم،هرچی بود عادت شد و عادت ماند. عادت بخشیدن همه چیز. از بخشیدن عطا به لقا گرفته تا بخشیدن هرچیزی که  سهم و حقی داری ازش . بخشیدنِ صرف، "به چه کسی" اش هم چندان مهم نبود، مهم این بود که دیگر دست تو نباشد.

حتا اگر جای اعتراف باشد، خیلی وقت ها هدیه و یادگاری را هم بخشیده ام، فکر کرده ام که خب بالاخره اینها یک روزی باید از من کنده بشوند،دیر یا زود، و اگر باز جای اعتراف باشد و خرده نگیرید، هرچه را که بیشتر دوست داشته ام بیشتر سعی در بخشیدنش کرده ام.

جایی خواندم که وقتی چیزی را می‌بخشیم در واقع با بخشیدن برای خودمان ماندگارش می‌کنیم تا ابد. این شاید حرف راستی باشد، اما گاهی آدم احتیاج دارد برای داشتن چیزهایی از آن ِ خودش.

این همه اهل نگه نداشتن بودن خوب نیست، این همه بی‌قید بودن نسبت به "مال خودم است" هم بی مزه‌بازی ست. به چی بند شود پس، همین‌طوری رها و معلق بماند توی هوا؟ اگر آرمانش وصل شدن و بند شدن به جای دیگری بوده باشد و قدش به آن آرمان هم نرسیده باشد چه؟

کتابی بود که هنوز عطر خوب روز گرفتنش توی مشامم هست، قرار نبود مال خودم باشد اما شد، پاکتی که کتاب داخلش بود را هم حتا دوست داشتم چه برسد به خودش، یکی از عزیزترین چیزهایی بود که در آن دوره زمانی به خودم دیده بودم، جدا از اینکه چی درش نوشته شده باشد. بعدش چی شد؟ هیچی! کتابم را یک روز بردم دادم به کتابخانه، که مثلا دیگران هم بخوانند. اما نه، راستش چندان به فکر دیگران نبودم، به فکر خودم بودم که عادت نداشت چیزی را سفت بچسبد توی بغلش، کتاب رفت توی قفسه BP ها.

حالا از آن روز چندسال گذشته، اما هنوز به کتابخانه که می‌روم حواسم پیش کتاب عزیز خودم است، می‌روم امانتش میگیرم، هر بار که می‌بینمش یک فرقی کرده،کهنه‌تر شده، چسب‌خورده ، تاخورده، چروک شده، بویش می‌کنم عمیق، آنقدر عمیق که بوی خوش آن روز، از پس این همه روز ِ رد شده و این همه دست به دست شدن دوباره بپیچد توی مشامم.

بعد برگه‌ای که آخر کتاب چسبانده شده را نگاه می‌کنم، ببینم چندنفر آن را امانت برده اند، چندنفر تمدیدش کرده‌اند، ورق‌هایش را نگاه می‌کنم ببینم کسی چیزی نوشته در حاشیه اش یا نه، بعد آخر آخرش که دلم خیلی می‌گیرد دوباره کتاب را پس می دهم، یک بار دیگر می بخشمش.

حالا حتا اگر بخواهم هم نمی‌توانم کتاب را برای همیشه از کتابخانه بیرون ببرم، دم در ورودی گیت امنیتی جیغش می‌رود هوا، من را دزد فرض می‌کند و نسبت به آن چه مال خودش،سهم خودش و حق خودش می‌داند حساس و مصمم است.

آدم از همه چیز نباید بگذرد، همه چیز را نباید ببخشد، یک طرفه است، برگشتی درکار نیست، حتا همیشه نمی‌شود یک لحظه امانتش گرفت، یک روز دیدش...

آدمی گاهی باید پایش را بکند توی یک کفش، مرغش یک پا داشته باشد و فریاد بزند به خواستن چیزی، اصرار کند به نگه داشتنش، بچسباند به سینه اش و جدا نکند به هیچ مرض و فضیلت و عادتی...




یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
عطر مریم

کاش مریم روستا می‌نوشت هنوز، برای خاطر آیه‌ها.




یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
مخاطب

  یک نقطه‌ی عجیب غریبی توی قلبم هست که اسمش را بلد نیستم. اما کارکردش این است که هرچند وقت یک‌بار یک جمله‌ای، نیم جمله‌ای، کلمه‌ای حتا، ازش برمی‌خیزد بعد مثل موشکی که دمش را آتش زده باشند می‌شتابد سمت تو، با یک سرعتی که چند تا ازین‌هایی که مسئول جویدن کلمه‌هایند دنبالش می‌دوند تا بگیرند و به گردش نمی‌رسند، هی ایست ایست می‌کنند و این یارو عین خیالش نیست، توی راه هم مثل برق از جلوی چشم‌های مات آقایون چرتکه انداز عقل - که همین‌جا از زحمت بی‌دریغ‌شان تشکر می‌کنم -، از پیش این دخترهای مسئول حفاظتِ احساس و عاطفه و فلان، از کنار پیرزن‌هایی که نشسته‌اند و بافتنی می‌بافند برای فصل سردی که در راه است، می‌گذرد و همه‌ی این‌ها فقط وقت می‌کنند گردن بچرخانند و ردش را خیره خیره دنبال کنند.

این جمله‌ی تند و تیز خامِ بی‌تاب، به تو که می‌رسد و در قلبت که می‌نشیند این نقطه از قلبم آرام می‌گیرد و خودش را می‌زند به آن راه تا زلزله ای دیگر!

من این نقطه از قلبم را زیاد دوست دارم.




شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
تو آفتاب نیمه‌ی مردادی*

جلوی خانه یک پله‌ی کوچک است، این روزهای تابستان چندتا دختر بچه، دنجی و کم رفت و آمدی‌اش را کشف کرده‌اند،می‌آیند می‌نشینند به بازی. ازین دخترهای نازک نارنجیِ با ادب که از مامانشان اجازه می‌گیرند بروند با دخترهای همسایه بازی کنند یا نه. وقت‌هایی که خیلی خانه سکوت است صدای‌شان می‌آید. یکی شده معلم، بقیه شاگرد . زبان یاد می‌دهد:

- خب بچه‌ها،امروز می‌خوام رنگ‌ها رو به‌تون یاد بدم.

-مهسا!وات کالر ایز یور  اسکارف؟

- (احتمالاً مهسا در حالی‌که ریز ریز می‌خندد) اسکارف ندارم که!

- ئه! خب فکر کن داری، فکر کن صورتی هم داری.

- ...

دم غروب چراغ جلوی در را روشن می‌کنیم تا خانم معلم و شاگردهایش چشم‌های درخشان و خنده‌های راست همدیگر را ببینند و کیف دنیا را بکنند.

 شما هم کوچه داشتید؟شما هم توی کوچه بازی می‌کردید؟ ما داشتیم، یک کوچه بن‌بست که جان می‌داد برای صبح تا غروب با همبازی‌ها وول خوردن و وروجک بازی درآوردن. کوچه مال ما دخترها بود، پسرها یک زمین افتاده‌ ای داشتند برای فوتبال. گاهی فقط با تن‌های عرق کرده و سر و صورت خاکی می‌آمدند می رفتند توی حیاط ها، شلنگ آب را می‌گرفتند روی سرشان، بعد از همان آب گرم قورت قورت می‌خوردند و دوباره می‌رفتند بازی. بعضی وقت‌ها هم دروازه بانی دست‌کش های سوراخش را می‌آورد می‌داد خواهرش بدوزد، یا یکی از دخترها که خطش خوب بود شماره های کم‌رنگ شده‌ی پشت لباس‌های هزار رنگ را از نو ماژیک کاری کند. یک بار هم یک عکاس آمده بود ازشان در حین بازی عکس بگیرد، اینها هم به‌شان برخورده بود، دعوا کرده بودند.

خلاصه این‌که کوچه دست دخترها بود، ما فوتبال نداشتیم، از همین بازی های ساکت دخترانه داشتیم،عکس بازی خفن‌ترین بازی‌مان بود. کاغذهای پاره پوره آدامس آیدین، که عکس پریشان یک فوتبالیستی درش محو شده بود، با ده تا عکس نو عوضش می‌کردند و نمی‌دادیم.

چقدر با هم صمیمی می‌شدیم ،چه ندار بودیم، چقدر دوستی‌مان بی ضمانت و غیر رسمی بود. ما هیچ وقت با لباس پلوخوری با هم نبودیم، هیچ وقت با هم مهمانی نمی‌رفتیم، حتا از خانه ی همدیگر خبر نداشتیم. حرفی هم نمی زدیم. شب‌‌ها صدای دوست‌مان را از خانه دیوار به دیوار می شنیدیم که دارد با خواهرش گیس و گیس کشی میکند و جیغ و هوار می‌زند اما فرداش می‌دانستیم که نباید به روی هم بیاوریم.

وقتی دوست‌مان مهمان داشت ، ما توی کوچه تنها می‌شدیم و دلمان می‌خواست کاش او مهمان نداشت و الان با ما بود. از دل دوست‌مان خبر نداشتیم ، هنوز مُد نبود که کسی از دلش خبری بدهد، دوست داشتیم بچه های مهمان‌شان را ببینیم ولی خب می‌دانستیم که اینقدر سهم نداریم.

 نمی پرسیدیم از اینکه آیا بابای تو مهربان است یا نه! یا شما غذا چی دارید؟ عوضش خودمان الکی غذا می‌پختیم برای هم، بابای هم می شدیم، مامان هم می شدیم. دروغ می‌بافتیم برای هم، بعد ته دروغ‌ها زود درمی‌آمد، دعوا می‌شد،عمر دعوا از نیم‌روز بیشتر نبود.

 بابا مامان‌ها دل خوشی از این دست دوستی‌ها نداشتند، فکر می کردند اینها توی کوچه این همه با هم هستند از هم حرف بد یاد می گیرند، تجربه های بد می شنوند، حق هم داشتند، خب یاد می‌گرفتیم و می‌شنیدیم، که بعداً فهمیدیم این هم بخشی از زندگی‌ست.

هر آن هم ممکن بود این دوستی بی شیله پیله تمام شود. به همین سادگی که یک روز صبح بزنی بیرون و ذوق کنی که الان دوستت را می بینی بعد ببینی دوستت کیف و عروسک و چادر سفید گل‌گلی اش را دست گرفته و دارد می نشیند توی وانتی که بارش تمام وسایل خانه‌شان است. دوستت می‌رود به یک کوچه جدید و تو حتا اگر بدانی کدام کوچه ،دیگر هیچ وقت نمی توانی بروی آنجا باش دوستی کنی. بغض داری، برای اولین بار داری صندلی و کمد و چوب لباسی و ساعت دیواری خانه‌ی دوستت را می بینی ، آن هم وقتی که دوستی تان دارد تمام می‌شود. بعد هیچ کس هم اینقدر برای تو حق قائل نیست که بروی و یک مراسم خداحافظی اشک و آهی راه بیندازی، حتا خود دوستت. او هم جلوی چشم‌های پرعجله‌ی پدرش می‌داند که الان وقت این کارها نیست، یا شاید او هم مثل تو می داند که سهم یک دوستی این مدلی فقط بای‌بای کردن از پشت پنجره‌ی کثیف وانت است و بس.دو روز که بگذرد تو هم بغضت را فراموش می‌کنی، فرفره های کاغذی رنگارنگی که با هم درست کرده بودید را فوت میکنی و می‌خندی و از دوری او ملالی نیست...

 

* تیتر، آغاز شعری از فاطمه حق‌وردیان است.




سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
مدیر مدرسه

رفته اند سفر،دارم دیوانه می شوم از نبودن‌شان. دی‌روز یکی پرسید کی برمی‌گردند؟گفتم شنبه.گفت :چه زود.فکر کردم این "چه زودِ" او برای من چقدر دیر است.

سپرده‌اند که کارنامه داداش کوچیکه را بگیرم،خودش دم‌رفتن سفارش کرد که حتماً فقط خودم بروم مدرسه،نه هیچ کس دیگری.خب خبر داشت هم از دسته گل‌های خودش هم از اخلاق بی‌ریخت مدیر مدرسه.

چقدر دعوا کردیم با هم روزهای امتحان، همه‌ی کتاب‌های اول دبیرستان را مرور کردم آن چند روز،دعوامان هم سر این بود که او می‌خواست یک‌شبه فیزیک بلد شود،شیمی حفظ کند ،زبان و عربی توی مخش فرو برود،.حالش هم خوب بود و هیچ استرس نداشت،عوضش من فشارم می‌افتاد. بعد می‌دیدم وقت کم است و ساعت شده یک شب و هنوز کلی از کتاب مانده،به عادت زشت شب‌های امتحان ِخودم، قاطی می‌کردم و شروع می‌کردم غر زدن، دعوا کردن. کارش لنگ بود،حاضرجوابی نمی‌ کرد، فوق فوقش جمع می کرد می‌رفت و می گفت نخواستیم اصلاً.

از پله‌ها رفتم بالا،مدرسه ی کوچک فسقلی، بی آن حیاط دراندشتی که من از مدرسه توی ذهنم دارم،مدیرشان مثل گرگی که کمین کرده باشد برای آمدن والدین بره،آمد به استقبال. کارنامه اش را درآورد، من خودم می‌دانستم چه خبر است،یک مشت نمره ی بخور و نمیر داشت دیگر. مدیر اما فکر می‌کرد دارد از یک فاجعه‌ی انسانی حرف می‌زند.گفت :این بچه درس نمی‌خواند،میانگین نمره‌های مدرسه ما را میاورد پایین،امسال ببریدش یک مدرسه معمولی. کارنامه را گرفتم و نگاه کردم،فکر کردم که اگر من جای او بودم با شب امتحانی بودن، حتا ده هم نمی گرفتم.واقعاً نمی‌گرفتم‌ها!

مدیر باز ادامه داد که اگرببریدش سعی می کنم کلاس خصوصی هایش را عصرها بیاید اینجا.خنده ام را جمع و جور کردم.کلاس خصوصی بیا  بود واقعاً؟ مدیر ول‌کن معامله نبود، افتاده بود روی دور تکرار حرفایش.

من هم گفتم که اصلا مهم نیست. گفتم باید از خدای‌شان هم باشد که چندتا مثل او توی مدرسه داشته باشند، گفتم حالا من و امثال من که هی بیست و نوزده ردیف کردیم توی کارنامه‌ها، که هی همه جا اول شدیم و لوح جمع کردیم،که ممتاز بودیم و فلان و بهمان چه گلی به سر خودمان و دیگران زدیم؟ چه غلطی کردیم جز این‌که خودخواهی‌مان بیشتر شد و پژمرده و خسته ماندیم؟ گفتم میانگین یک مشت بچه نُنُر را آورده پایین که فقط بلدند درس بخوانند؟ خب بهتر.دمش گرم اصلاً!

 گفتم که دوستش دارم و داریم چقدر، ذوق می‌کنیم  که مدل بچه های بی‌خاصیت خرخوان نیست، که همیشه بلد بوده راه پیدا کند برای مفید بودن، که از هفت سالگی، روزی که برف سنگینی آمد به فکرش رسید برود پارو درست کند بفروشد به من تا پول‌دار شود. که حالا بلد است یک خانه ی کوچک برای خودش بسازد، و همه‌ی کارهایش مثل برق کشی و لوله‌کشی و رنگ و گچ و فلان را خودش انجام بدهد.  بلد است فکر تازه داشته باشد، از ترکیب وسایل بی مصرف، وسیله جدید درست کند، بلد است به فکر دیگران هم باشد، بلد است یک نهال را چطوری بکارد و مواظبت کند تا در زمان کوتاهی به بار بنشیند. بلد است آخر یک دعوای مفصل برود آویزان مامان شود و چندبار ببوسیدش و بگوید "حالا ناراحت نباش.بخند دیگه." بلد است الان که سفر است دلتنگی من را حس کند و پیام بدهد "تو حالت خوبه؟"

گفتم که اگر وقت بیشتری برای درس‌های مدرسه می‌گذاشت و به‌شان دل می‌داد،  البته عالی بود، ولی خب حفظ کردن متن های کتاب درسی خیلی کار شاقی نیست. گفتم شاید مدرسه‌ی شما یک مشکلی دارد که ذهن و روح یکی مثل او را با آن همه جنب و جوش و تحرک به خودش جذب نمی‌کند . گفتم که باید به فکر سلامت روح و روان بقیه بچه های مدرسه اش باشد اتفاقاً!

.

.

.

من اینها را گفتم واقعاً؟ البته که نه، فقط مثل گوسفند سرم را انداختم پایین و گفتم حرف‌هایش را به اولیاء دانش آموز انتقال می‌دهم و آنها خودشان تصمیم می‌گیرند و بعد زدم بیرون.

نیستند و اعصاب ندارم، معلوم است؟




یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
خانم لطفاً سربسته ننویسید

  تقصیر من نیست،باور کنید.تقصیر خود این داستانِ همشهری است که هر شماره اش که درمی‌آید دست کم یک حرف ناب و تازه‌ و تکی درش هست که تو جایی دیگر نمی‌توانستی به این راحتی‌ها پیدایش کنی.حرفی که به وجدت بیاورد و نگذارد سرسری و آسان ازش رد شوی.

در شماره خرداد ،به بهانه سالگرد رحلت امام(ره)، تعدادی از نامه‌های خانوادگی ایشان آورده شده است ،سال 1351 است و امام در عراق تبعید است.همسرشان برای سر زدن به بچه‌ها و اقوام سه ماه به ایران سفر می‌کند.نامه‌های رد و بدل شده در این سه ماه در داستان همشهری در بخشی با نام "روایت X نامه " کار شده است.

مخاطب نامه‌ها گاه خانم خدیجه ثقفی،همسر امام و گاه احمدآقا و گاه فریده و صدیقه،دو دختر امام هستند. من قبل از این ، آن نامه معروف عاشقانه‌ی ایشان خطاب به همسرشان را خوانده بودم اما متن این نامه‌‌هایی که  الان دارم ازشان حرف می‌زنم برایم خیلی جالب و قابل تأمل بود.

لحن گرم و صمیمی، تکه و کنایه انداختن‌های به جا و رندانه، شوخی،دلتنگی،نگرانی از حال عزیزان به اضافه جملات قاطع و صریح ،از جمله مواردی ست که از محتوای نامه‌ها برمی‌آید.

خطاب‌هایی که ایشان به همسر و فرزندانش دارد ،عباراتی مثل "به احمد عزیزم"، "قربان فریده و صدیقه"، "به خانم محترمه عزیزه ام"، برای ماهایی که از نزدیک امام را ندیده‌ایم تا نسیم  خنک مهربانی و عطوفتش را چشیده باشیم، کمی غریب به نظر می‌رسد.

جمله‌هایی مثل "از خانم مدتی‌ست کاغذ ندارم،لابد زیادی دید و بازدید موجب فراموشی‌اش شده است. " یا وقتی به دخترش می‌نویسد: "از حال خودتان زود به زود مطلعم کنید که به واسطه عادتی که به دریافت کاغذ شما داریم،نگران می‌شویم..." یا آن‌جا به همسرش می‌گوید :"هیچ‌وقت به طور سربسته و اجمال چیزی ننویسید که موجب اضطراب ما شود "،برای ماهایی که بیشتر بعد قاطع و نافذ و پرقدرتِ امام را دیده ایم و مجال نداشتیم وقت شنیدن رایحه خوش صدایش ،ابر چشمان‌مان بی اختیار ببارد، تازه‌گی دارد.

تازه می‌فهمم فرق امام را با  خیلی‌های دیگر که به همان‌هایی که امام معتقد بود ،معتقدند ولی در خانه و نسبت به  اهل خانه یا بی‌تفاوتند و یا برج زهرمارند و یا خیال می‌‌ کنند با قدری صمیمی شدن، از حرمتشان کم می‌شود و سبک می‌شوند.

و باز با خواندن این نامه‌ها ناخودآگاه خنده ام می‌گیرد به کوتاه فکری و ظاهربینی آن‌هایی که هنوز نفهمیدند با کی طرف بودند، و هرسال دوازده بهمن که می‌شود آن سوالِ  "آیت الله!شما الان دارید بعد از 15 سال دوری به وطن برمی گردید و ملتی منتظرتان هستند و هر آن ممکن است هواپیمای شما را بزنند و ...حالا چه احساسی دارید؟" و جواب "هیچی!" امام را توی بوق می‌کنند و در وبلاگ‌ ها و .... شان این پاسخِ بلندِ عجیب را -که برای روح‌های کوتوله ای مثل ما غیر عادی می نماید- نماد سنگ‌دلی و بی عاطفه‌گی می‌دانند و می‌نویسند که "آن مرد آمدو احساسش را برایمان آورد : "هیچی"!

باز فکر می‌کنم که چقدر مانده تا ما آن مرد را بشناسیم ، آن‌گونه که بود .مردی که به قول رهبر "به همه فهماند که علی‌وار زیستن،و تا نزدیکی مرزهای عصمت پیش رفتن افسانه نیست".




چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
نه این‌که مرا شعر تازه نیست

وقتی تو هم بخوانی،

آدم باید دنبال کلمات قشنگ‌تری باشد.

 




شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
روزت مبارک دختر!

 این دوست منه،پنج سالشه،فکر می کنه منم همین حدودام،حالا شایدم یکی دوسال بزرگتر !تست کردم چندبار،واقعاً اینجوری فکر می کنه.

برا تولدش هم من کادو خریدم هم مامان،دیروز  تلفنی با بزرگترش کار داشتم گوشی رو برداشته میگه "راستی!به مامانت بگو دستش درد نکنه ،مبارکش باشه (!)که برام کادو خریده،دوستش داشتم! "

خودم و هدیه م رو هم که اصلاً آدم حساب نمیکنه،ازش که می پرسم پس خودم چی؟می فرماید تو که دوستمی !باید برام کادو بیاری،مامانت ولی میتونست نیاره!

میخوام بگم این جوری راست می گن بچه ها،ما هم همین بودیم یه وقتی.

 

پی نوشت:

روز این دخترک و روز همه ی دخترهای شاتوتی ِ دنیا مبارک!




جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩
دل نده به پاییز

این را برادرم نوشته ،

یک لحظه فکر کردم دوستی که ازش حرف زده ؛منم.

چقدر دلم خواست که بودم...

آدم گاهی نیاز دارد کسی از این حرف ها درباره اش بزند.کسی که زیاد بشناسدت،کسی که پیچ و خم های روح ات را مثل کف دستش بلد باشد.آدم گاهی بدفرم محتاج می شود به دیگران.

بگذریم،حالا وقت این حرف ها نیست...

 




دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
همدان

  فکر می کردم فقط خودم هستم که وقتی توی جاده تابلوی "همدان فلان قدر کیلومتر"را می بینم نفسم بند می آید و قلبم گروپ گروپ می زند.

حالا فهمیدم تو هم همین طوری هستی،نه فقط من و تو که خیلی از آدم هایی که آن روزها آن جا بودند همین مدلی هستند،نمی دانم همدان این شهر خیلی قدیمی، همیشه همین طور خاطره خیز و شورخیز بوده یا به چشم ما این طور آمده .

 

البته از جناب بابا طاهرش و همین طور اسم خیابان ها و کوچه هایش بر می آمد که تا بوده همین بوده:"غبار همدانی"،"مفتون همدانی"،"میرزاده عشقی"،"بهاری همدانی"،"گنبد علویان"

 

و برای من:"....."،"....."،"...."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..."،"..." و کلی چیزهای دیگر ،اسم های دیگر،آدم های دیگر ،مکان های دیگر ...فضاهای خوشبو،آدم های ماندگار ،خاطره های زنده و جان دار که مثل ماهی کف دستم وول می خورند تا به آبی برسانمشان.

 

همدان را فارغ از آدم ها و خاطره هایش هم دوست دارم.حتا یادم هست که وقت رفتن یک "خداحافظ همدان"ِ پر آب و تاب برای  هگمتانه اش نوشتم.

 

امروز مجموعه شعر یکی از بچه های آن روزها که تازه منتشر شده را ورق می زدم ،جالب بود برایم  تکرار نام همدان در شعرهای او هم :

"جاده امروز

تو را به همدان برد

و من دلتنگ نشسته ام"

                                                  (مرثیه ای برای گم گشتگی-علیرضا لبش)

"از همدان تا حالا کبریت روشن کرده ام

از همدان تا حالا غمگینم

از همدان تا حالا کمی نقطه و حرف

لای عطسه هایم گیر کرده است

تا زنی  که در من نشسته را دوست بدارم "

                                                                 (همون کتاب)

 

مرتبط: خیابان مهدیه




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
خاطرت جمع که ...

"باید بپذیریم که دوستانمان از این‌جا می‌روند... آن دورها روی زمین می‌نشینند و زندگی‌های جدیدی را شروع می‌کنند. آدم‌های تازه‌ای می‌بینند. دوست‌های جدید پیدا می‌کنند. با آن‌ها به سینما می‌روند. بعدازظهری در کوچه‌ای کافه‌ی تازه‌ای کشف می‌کنند. سفرهای هیجان انگیز می‌روند. با دوست‌های تازه شب تا صبح بیدار می‌نشینند و حرف می‌زنند. با دوست‌های تازه چیزهایی را قسمت می‌کنند؛ حرف، درددل، رازهای کودکی، عشق‌های جوانی، دل‌تنگی‌هاشان و خیلی چیزهای دیگر. به آن‌ها نزدیک می‌شوند. جوری که ما باور نمی‌کنیم و بعد حسودی می‌کنیم. گاهی فکر می‌کنیم مگر می‌شود دوست ما، دوست خود خود ما، با کس دیگری این طور نزدیک و ندار شود. بعد فکر می‌کنیم پس تمام شد. دیگری آمد و جای ما را گرفت. دل دوست را پر کرد. فراموش می‌کنیم دل آدم‌ها بیش‌تر از این چیزها جا دارد. آن دوست هنوز دوست ما هست. هنوز می‌توانیم حرف‌هامان را بگوییمش. فراموش می‌کنیم هر دو نفر برای خودشان دنیایی دارند که دیگران را در آن راهی نیست. تجربه‌هایی را ما فقط با همان دوست و آن دوست فقط با ما می‌تواند تکرار کند. چیزهایی هستند که از آن ما دو نفرند."

 

پی نوشت:

این یادداشت-اگر درست یادم باشد- از وبلاگ خانوم شین وام گرفته شده است و بهانه ی گذاشتنش اینجا  فقط و فقط دل نازک ِ زهرا ست که مثلش را نداشتم و ندارم.




پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
...

من ساده ام

چراغ خانه ات که روشن باشد؛

انگار دنیا ،تمامِ دنیا،یک جا از آن ِ من است.

 

 

 




یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
تناقض

گناه داری به خدا

سخت است با آدمی مثل من سر کردن




یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
سلام من به دست های گچی

   شیمی درس می داد مان، با مخلفات آزمایشگاه ش.جوان بود و تازه آمده بود معلمی،تیزهوش و شاد و خلاق و دوست داشتنی.

حرف از دهن آدم درنیامده روی هوا می گرفتش،این زود گرفتنش خیلی نعمت  بزرگی بود آن هم در مدرسه ای که یک سؤال از معلم های دیگر داشتی آن قدر باید توضیح می دادی که خودت پشیمان می شدی.

کتاب خوان بود و کتاب شناس،نه فقط شیمی که  همه ی آن کتاب هایی که ما دوست داشتیم و تشنه شان بودیم.

سال بعدش ارشد قبول شد و رفت .یک بار برداشتم برایش نامه نوشتم که جایش توی مدرسه خالی ست،یادم نیست ولی احتمالاً کلی مزه پرانده بودم و نمک خرج کرده بودم که برداشته بود جواب داده بود:سلام من به دست های گچی،به لپ های گلی،به خنده های یواشکی،به شیطنت های میز و نیمکت ها ... به تو،به زهرا،به سیما ،به لادن که نمی دانی چقدر دلتنگ تان شده ام.

بعد باز من نوشتم،باز او نوشت ،دوسال بعدش نوشتم  که "کی برمی گردید؟"نوشت که "دکترا قبول شده ام و تا تمام شدن این هم برنمی گردم".

یک جایی این نامه نگاری ها تمام شد ،ولی من حفظ بودم تک تک کلمه هایش را،حتا پیچ و خم دست خط روانش را ،حتا بوی کاغذهایی که می فرستاد را ...

دیگر ندیدمش،

تا یک ماه پیش،یک روز آمدم توی اتاق دیدم یک نفر نشسته دارد با همکارم حرف می زند،چهره اش رو به من نبود، هرچند اگر بود هم شاید حافظه ی تصویریِ خنگ من به جا نمی آورد،نشستم ،دیدم صدای این آدمی که دارد حرف می زند خیلی آشناست،

خیلی خیلی آشناست،صدا به وجد می آوردم،یادم آمد.

چهره اش عوض شده بود ،و جالبش این بود که من را یادش نمی آمد،فقط می گفت "چهره ات برایم آشناست،حتماً شاگردم بودی"، سعی کردم یادش بیاورم نامه ها را،جمله ها را ،خاطره ها را،آدم ها را...سری تکان داد و گفت یک چیزهایی دارد یادش می آید.

مثل یخ وا رفتم ،دست گرمش را توی دست سردم فشردم و گفتم که دوستش داشتم و روزهای مدرسه ی من با یکی مثل او روزهایی فراموش نشدنی شده اند ...




یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
گربگویم که مرا با تو سر و کاری نیست...

ایجاز نویسی را از تو دارم،ایجاز نویسی که هیچی اصلاً مختصرگویی را هم از تو دارم،

تویی که  انگار "کنتور  کلمه" نصب بود روت،از یه حدی که تعداد کلمه های آدم بیشتر می شد آلارم می دادی،

با نگاهت،با حرکت دست هات،با روی این پا و اون پا جابه جا شدنت.

ویادم هست که یک بار گفتی توی کلمه ها صرفه جویی کن،الکی هرکلمه ای را شهید نکن،به جای خودش به کارش ببر و اگر بود و نبودش فرق چندانی ندارد حرامش نکن،بگذار برای وقت خودش،جای خودش.

نه فقط این که خیلی چیزهای دیگری را هم از تو دارم،خیلی بیش تر از خیلی.

روزی هم نیست که یکی از آن حرف های اختصاصی خودت،همان حرف هایی که محال ممکن بود بتوان از دهان غیر تویی شنیدشان،از همان حرف هایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شد از ذهنم نگذرد و بعدش لبخند نیاورد روی لبم.

حاضرم اینجا و هرجای دیگری که لازم باشد با افتخار این اعتراف را بکنم.این که تو برای من آدم خیلی تأثیرگذاری بودی ،و خیلی چیزها یادم دادی که هیچ جای دیگری نمی توانستم به این خوبی بیاموزم شان.

و این را هم که برایم حرمت داری و محترمی،

و این را هم که در صمیمانه ترین آرزوهایم هستی،

حتا اگر سال ها بگذرد،

سال هایی  که نه از تو خبری باشد و نه از من... 




پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 5

می فرماید "حواس مون باشه به سن و سال دارهای فامیل،بشینیم کنارشون،گوش بشیم واسه شنیدن  گرچه شاید حرفاشون برای ما جذابیتی نداشته باشه،امروز اگه نبینیم شون و اگه ابراز نکنیم که دوست شون داریم،فردا شاید برن جایی که دیگه نشه هیچ وقت دیدشون و حسرت بخوریم که چرا قدری آدم تر نبودیم ."




شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩
عشق است

این طور شروع کردم.

همین هفتم بهار بود ،بهار چهارسال پیش،

نمی دانم چقدر به عهد آن روزم وفادار بوده ام ،برآوردش سخت است،فراز و فرود زیاد داشته ،بالا و پایین زیاد داشته .

ولی یک چیزی روشن است آن هم این که وبلاگ چهارساله ،خیری که به من رسانده بیش از زحمت ش بوده،خیلی بیشتر ...

نگاهش که می کنم خودم را می بینم ،تغییرات خودم را ،پس رفت و پیش رفتم را ،

 دلم به این خوش است که دست کم با او رو راست بودم ،صریح بودم ،خودم بودم همیشه ،با همه ی ضعف هایم ،با همه اعتراف هایم ،با همه ی ...

وبلاگ چهار ساله ام ،واسطه آشنایی با دوستانی بوده که بیرون از این جا نمی شد پیدا کردشان،نمی شد طعم خوب دوستی با آنها را چشید.

و عشق است این ها را ...

عشق است اینجا را که دوستش دارم ،

که اگر حتا عطش شکستن ازش برنمی آید ولی دست کم ذکر است برای من ،

ذکر و تذکر این که گلویی داری هنوز که از تشنگی می سوزد ،

که "عطش" شاید همان امانتی باشد که بر شانه های کوه سنگین می نمود.

که راه هنوز زیادی داری فلانی ،

که نخواب لطفاً،

که نمان لطفاً،

که انگار دوست دارد یار این آشفتگی،

که صدایم کن ،صدای تو ترانه ست

.

.

.

                                                                          باقی بهارت ...

     




چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تازه به تازه،نو به نو

این منی که منم،حتا هفتادساله هم شده باشم،عینک قاب مشکی زمخت هم به چشمم باشد و برف بیاید -اگر آن سالها برفی به کار باشد- و من پشت پنجره روی این صندلی های یویو نشسته باشم و با کاموای موهر برای نوه هایم شال و کلاه ببافم و بوی شلغم پخته پیچیده باشد توی خانه و...،آن وقت هم باورم نمی شود تو برایم شده باشی یکی مثل همه،عادی شده باشی ،این همه هیجان و تازه گی که در تو برای من هست ته کشیده باشد...




دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
یکی شبیه خودت

وقتی می خواهی ازدواج کنی با کسی ازدواج کن که دست کم یک چهارم کتاب هایی که تو دوست داری را خوانده باشد و بتواند در موردشان حرف بزند،یک پنجم فیلم هایی که تو دیده ای و به وجدآمده ای را دیده باشد و اگر به وجد هم نیامده دست کم بفهمد که می شود از دیدن یک فیلم هم به وجدآمد،این بدان معنی نیست که تو چون این طور هستی خوبی و او  اگر این طور نباشد آدم خوبی نیست ،این ها برای این است که بتوانید با هم حرف بزنید و حرف هم را بفهمید بدون این که از هم ناامید شوید.

شر و ور هم نباف که همسر من باید مکمل شخصیت من باشد و آن چه هریک نداریم دیگری بدارد،این حرف ها چرت و پرت هایی ست که مشاورها وقتی سر همسرها می خورد به سنگ به ناچار برای ادامه زندگی تحویل شان می دهند،وگرنه خدا نمی فرمود مؤمنان برای مؤمنان،راستگویان برای راستگویان،ناپاکان برای ناپاکان،می گفت :راستگویان برای دروغ گویان،ناپاکان برای پاکان،نه؟

قصه هم سرهم نکن که از تکرار خودم بیزارم و خسته می شوم اگر یکی جفت خودم بیاید بشویم ما،کسی را اسیر خودت نکن با این منطق مزخرف ،

خلاصه عزیزم از این خبرها نیست،برو دنبال یکی که  شبیه خودت باشد.

مرحوم نادر هم در چهل نامه کوتاهش گرچه گفته که بگذار هریک راه خودمان را برویم،ترانه خودمان را سر دهیم ولی با هم باشیم،ولی تو که نه صبر او را داری و نه شاید هرگز به تجربه او برسی چنین خطری نکن.




یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
دعا

دعا می کنم برای راهی عزیز،کسی که رد پای جمله هایش  هنوز در کامنت های پست های قبل هست،دعا می کنم که امید و شور برگردد به چشم هایش و از پس این بیماری ای که این روزها میزبانش شده بربیاید.دعا می کنم که قلبش پر از همه ی حس های خوب شود و این حس های خوب به سلامت تن اش کمک کنند.دعا می کنم همین روزها روزهایش پر از خبرهای خوش شوند،خبرهای خیلی خوش.




چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
پسرک

 

"چهل روز است که جای محمدیوسف در بهشت خالی شده،فرشته ی من دلش که برای آن بالا تنگ می شود ، گریه می کند"

                                                                    به افتخار چهل روزه گی ِ پسرکِ زهرا




یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
محمدرضا

برادر کوچک من خیلی اهل مطالعه و کتاب و این ها نیست،به عبارتی اهل درس و مشق هم زیاد نیست و هرسال اول مهر به زور می چسبانیمش به میز و نیمکت و کلاس و معلم و مدرسه.

گرچه گلیم خودش را بلد است از آب بکشد بیرون و یک نمره بخور و نمیری بگیرد!ولی دل خوشی از مدرسه ندارد و دل خوشش به تجربه هایی زیادی است که دارد و من و آن یکی برادرم عمراً وقتی 14 سال مان بود داشتیم. از درس که فاکتور بگیریم در خیلی حرفه ها و کارهای عملی نیمچه استادی شده برای خودش.

با این که اهل کتاب نیست ولی آن قدر زبل هست که آمار کتاب های بقیه اهل خانه را داشته باشد و بداند کی چه جور کتابی می خواند.

دی روز برگه امتحان فارسی اش را دیدم،سؤال این بود که نام 4 اثر از قیصر امین پور را بنویسید.

تعجب کردم وقتی دیدم نوشته:1-گل ها همه آفتاب گردانند2-به قول پرستو3-بی بال پریدن4-دستور زبان عشق5-آینه های ناگهان

و بیشتر تعجب کردم وقتی دیدم معلم فقط 2 تای اینها را (احتمالن همان دوتایی که در کتاب درسی شان هست)قبول کرده و روی باقی خط کشیده و نمره اش نداده.

و بیشتر تعجب کردم از او که هیچی نگفته و اعتراضی نکرده و بی خیال گذشته،اگر من بودم حتماً به معلمم فحش می دادم و در خانه غُر می زدم و کتاب ها را می زدم زیر بغلم می بردم می گذاشتم روی میز معلم ام که چشم کورش ببیند کتاب های دیگری هم از امین پور.

آدم ها چه خوب که با هم فرق می کنند...




چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
پاگرد پله باش!!

نشستی رو به رویم و می گویی :

"حق نداری این طوری وا بروی،نباید صدات این طور گرفته و بی انرژی باشه،نباید برق نگاهت رفته باشه،

یعنی حق نداری این طوری باشی،اگر کسی قبلن امید داشته که به گاه خستگی هاش "تو" هستی ،نباید حالا بی امید بمونه.اگر کسی بوده که وقتی به ته خط می رسیده فکر می کرده جمله های تو می تونه التیامش بده، حالا نباید بی التیام بمونه،

حق نداری برق چشم هات رو از دست بدی،اگه به دل خسته کسی نشاط می داده،

حق نداری خطی بنویسی که به خستگی ها و دلتنگی های عالم اضافه کنه،

یا طوری قدم برداری که ازش بی حالی بباره،

حتا اگر خسته باشی،حتا اگر سخت گذشته باشه به ت،

حق داری توی خلوت خودت هر طوری باشی اما حق نداری این دلتنگی ها و خستگی ها رو پخش کنی،

نفس تازه باش ،پاگرد پله باش..."

می خندم و می گویم چشم!

همیشه این جور روضه خواندن هایت را دوست داشته ام.

 




شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
شنیدنی ست!

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیی ام
حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینی ام


من صورت ام  به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام


شاعر شنیدنی ست ولی میل، میلِ توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام ؟


این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینی ام


مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام


یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینی ام

 

 شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

 

 

پی نوشت:

تقریبن همه ی غزل های محمد علی بهمنی را زیاد دوست دارم،آن ها که در آلبوم "عشق است..."آمده که دیگر خیلی زیاد...




جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
نگذریم

 وبلاگستان بی نفیسه مرشد زاده صفا ندارد،

"همشهری جوان" هم ...

ما که نفهمیدیم چی شد که از هر دو رفتند ولی این را فهمیدیم که نبودشان خیلی به چشم می آید.

خانم مرشدزاده عزیز!

ما روی این را نداریم که تلفنی و کامنتی و ایمیلی هی مزاحم شما شویم و بگوییم چرا رفتید و کجایید و این حرف ها، ولی خودتان یک طوری یک خبری ،آماری ،رد پایی چیزی بدهید جماعتی از نگرانی در می آیند و ما کلاه مان را کلی می اندازیم بالا!




چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
می نویسم دیدار

آن روز که دیدمت تازه فهمیدم این "دیدار"ی که این همه شاعرها به خاطرش بال بال می زنند یعنی چی!




شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
گردو...شکستم

گاهی آدم دلش می خواهد همه نقش هایش را بگذارد زمین و برود،اگر کارمند است،اگر همسر است،اگر دانشجوست،اگر مادر است،اگر...

دی روز خستگی یک هفته را بردم پیشش،کوله بار نقش هایی که این یک هفته از تمام شان حالم بد می شد را گذاشتم زمین.نشستم ،چای آورد و بعد خودش کمی آن طرف تر گردو می شکست برای صبحانه فردا و فرداها و ساکت بودیم.

صدای ضربه های خفیفی که می زد روی گردوها برایم آهنگ خوبی بود، آهنگ خوبی که مثل سطلی از طناب آویخته می رفت تا اعماق قلبم و اشک می کشید بالا.

نمی گذاشتم اشک هایم بیاید، ولی حریف دماغم نبودم که به فین و فین نیفتد، پرسید سرماخوردی؟دستپاچه گفتم:انگار...

دلم می خواست بگویم:خسته ام،ولی اگر می پرسید از چی؟جواب نداشتم،گفتم این یک هفته خیلی توی خانه تنها ماندم،خیلی بی حوصله شدم.گفت خب می آمدی پیش من،گفتم:هر روز هر روز هم که نمی شود.

یک تکه شکسته گردو افتاد کنارم،بر داشتم،از پوست جداش کردم و خوردم،مزه داد.

دوباره سکوت شد بین مان و صدای ضربه هایش روی گردو،همیشه همین است؛ کم حرف می زند.

دوباره سکوت شد و من حس آدم های خیلی عاشق را داشتم که پیش معشوق شان سربه زیر می افکنند و یک عالمه حرف اند و شرم گفتن...به پریشانی موج می ماندم و او به آرامی ساحل بود.

ساعتی گذشت،وقت رفتن بود...گفت بمان و می دانستیم که نمی شود،یکی دو مشت گردوی مغز شده داد دستم،گفتم داریم!گفت:می دونم،حالا اینم خیلی نیست که...

نقش هایم را دوباره برداشتم و گذاشتم روی دوشم،کمی سبک تر شده بودند و مهربان تر ،تمام راه به این فکر می کردم اگر یک روز او نباشد من کجا بروم...

 

 




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
دوست

مرده شور ببرد این عصر ارتباطات را

از یک دوست فقط دلت به یک کله زرد رنگ خوش است که لب قرمز خندانی رویش نشسته...دلت خوش است که هست

جایی زیر آسمان خدا

و ان قدر سلامت هست که بتواند از جایی وصل شود به این کاروان هویت های مجازی...




پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
دوستت دارم

بهار ،به جز این حرف های گل و بلبلی خوش گلی که تلویزیون جان می زند و این دید و بازدیدها و این هفت سین بازی ها و سفر و دو هفته تن پروری یک ویژگی ناب دیگر هم دارد .آن هم این که آدم در بهار ،در آغاز بهار به یاد همه آن هایی که خیلی دوست شان دارد می افتد.

حالا ممکن است آن ها سر سفره روبه روی آدم نشسته باشند،یا در کوچه بغلی باشند،یا شهری دورتر ،یا کشوری دورتر و یا...دنیایی دیگر.

بهار را به خاطر دوست داشتن هایش دوست دارم.

فردا هفتم بهار که بشود ،عطش شکن نویسی های من هم سه ساله می شود. باشد بهار جان تازه ایش بخشد.




سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
بوسه بر دست های تو

صدای شیر آبی که تو بازش کرده باشی یک جوری آرامش بخش است

تق و توق ظرفی که با دست های تو از  آشپزخانه می آید به آدم اطمینان می دهد که زندگی جاریست

صدای هولناک ماشین لباس شویی فقط وقتی دکمه اش با دست تو روشن شده باشد عشق است

چای ای که تو دم کرده باشی یعنی که ما چه خوشبختیم

خانه که هستم هی ظرف ها را می زنم به هم تا تق و توق شان را بشنوم،هی شیر آب را باز می کنم و به صدایش گوش می دهم؛چای دم می کنم و سعی می کنم تست کنم ببینم آن اطمینان و آرامش و آن "زندگی در جریان است"را دارد یا نه،و می بینم که ندارد،از این من خامی که من هستم تا تو راه زیادی ست.

روز مادر نیست ولی امروز نمی دانم چرا یادم افتاد که چقدر دوستت دارم.




سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧
بن بستِ تو

کوچک شده ایم انگار

وگرنه کوچه های هم دلی نباید این قدر زود به بن بست برسد.




دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
دوست

مرده شور ببرد این عصر ارتباطات را

از یک دوست فقط دلت به یک کله زرد رنگ خوش است که لب قرمز خندانی رویش نشسته...دلت خوش است که هست

جایی زیر آسمان خدا

و ان قدر سلامت هست که بتواند از جایی وصل شود به این کاروان هویت های مجازی...




چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
خیابان مهدیه

 

 

 

 

 

مثلاً مقدمه:

 

از خاطره نویسی و خاطره گویی دل خوشی ندارم ،راستش از این که کسی  بنشیند کنارم و هی خاطره تعریف کند هم حسابی کفری می شوم و الکی سر تکان می دهم که مثلاً آره !دارم گوش می کنم . خاطره نویسی برایم مثل رونویسی عذاب آور است. یعنی تو یک تصویرهایی توی ذهنت داری بعد عیناً می خواهی آنها را بیاوری روی کاغذ ؛می شود خودِ رونویسی! بقیه نوشتن ها این طور نیست ،وقتی می نویسم واژه ها همان لحظه متولد می شوند ،بند ناف شان را همان دم از ذهن ام می برم و یک خرده سر و ته شان می کنم و شوکی به شان می دهم تا نفس شان بالا بیاید ؛ بعد می نشانمشان روی سطرها !به صف ! بعد نگاه شان که می کنم خودم اول از همه کیف می کنم !

ولی در خاطره نویسی یک مشت پیرمرد درب و داغان را که توی میدان خلوتی از ذهنم آفتاب گرفته اند سوار مینی بوس می کنم می آورم پیاده می کنم روی کاغذ؛ از بس که غر غر می کنند اعصاب شان را ندارم خودم اول همه دور می زنم و می روم ، اگر یادت باشد خودت این دور زدن ها و رفتن هایم را دیده ای !

 

آره!چند وقتی ست به روز نیستم ؛ خودم قبول دارم که شورش را درآورده ام ، یک خرده به خاطر کارهای قر و قاطی ای است که این روزها درگیرشان ام ؛یک خرده اش هم به خاطر بی کامپیوتری خودمان و ویروسی شدن کامپیوتر بابا جان !

 

به روز نیستم ولی عوضش تا دلت بخواهد فلاش بک می زنم به گذشته ؛خیلی چیزهای خوب که به طرز آلزایمرانه ای داشت از ذهنم پاک می شد این روزها یک دفعه ای به یادم می آیند ؛یکی از این چیزهای خوب همین خیابان مهدیه است . یک هو دلم خواست بنویسمش !!بعد که نوشتم به دلم نشست ،خبری از آن پیرمردها نبود ، دوباره من بودم و یک عالمه نوزادهای سفیدی که بوی تازه به دنیا آمدن می دادند، این شد که دل نشینی اش را با تو قسمت کردم ؛همین !

                                          

                                                                *  *  *

 

خیابان مهدیه یک خیابان بلند است ،از آن خیابان هایی که دو طرف اش درخت های سبز قدیمی دارد . من با این خیابان همیشه یک جوری بودم ، او هم البته با من یک جوری بود . مهربانی می کرد باهام،هر وقت پا روی سنگ فرش هایش می گذاشتم دلم هری می ریخت پایین،مثل وقتی که در بچه گی با ماشین از برآمدگی جاده می گذشتیم ، هر قدم که روی سنگ فرش اش می گذاشتم احساس می کردم جای پایم الان می ماند روی پیاده رو ؛ بس که تازه بود برایم. قاصدک هم زیاد داشت ؛ می آمدند جلوی کفشم دسته جمعی چرخ و فلک بازی می کردند ، یا هی کله قلقلی شان را می مالیدند به چادرم که یعنی بیا ما رو بگیر !! من خنده ام می گرفت ...شهر غریب هم بود ، عیبی نداشت مردم فکر کنند دیوانه ام !

 

خانه ی آنها  وسط های خیابان مهدیه بود یعنی هنوز هم هست ؛ درست روبه روی مسجد مهدیه . همدانی ها خودشان سفت و سخت می گویند :مِهدیه، خانه سه طبقه است ولی قدیمی ساز. توی حیاطش یک کاج بلند است . آن وقت ها گنجشک ها صبح ها بالای این کاج جشن جیک جیک می گرفتند.طبقه اول مولود و آقا جواد می نشستند . پدربزرگ و مادربزرگ همین زهرای خودم . طبقه سوم اغلب خالی بود و البته فرش و وسایل داشت و وقتی مهمانی از راه دور می آمد بالا نشین می شد.

 

اما طبقه وسط پر ماجرا بود . قلب مهدیه برای من می شد همین طبقه وسط. این طبقه یک اتاق پذیرایی داشت و یک اتاق کوچک . آن اتاق کوچک قلبِ قلبِ مهدیه بود.

 

اولین بار که زهرا مرا به آن جا دعوت کرد احساس کردم یکی از بزرگ ترین کشف های زندگی ام رخ داده است ؛اتاق ، هنوز اتاق عمو احمد بود. لباس هایش به چوب رختی آویزان   ، ساعت اش روی تلویزیون  ، نوارهایش با آن جلدهای جالبی که برایشان درست کرده بود همه به ترتیب کنار ضبط در انتظار شنیده شدن . کاغذهای گلاسه ای که رویشان سیاه مشق های درهم نوشته شده بود ، کاغذهای تاخورده ای شامل یادداشت های فوری ، دفترهای کوچکی برای یادداشت های حسابی تر و خیلی چیزهای دیگری از این دست که تو را به این باور می رساند که صاحب این اتاق جوان خلاق بیست و چند ساله ای ست که امروز صبح از خانه بیرون زده است و ساعتی بعد برمی گردد .ولی عمو احمد پانزده سال پیش رفته بود ...شهید رفته بود.

 

زهرا توی همان اتاق می نشست ،از آن روز من هم شدم مهمان همیشگی آن خانه، از همان مهمان ها که مثل نفس می مانند ، می آیند و دیگر بیرون نمی روند! اجاره نشین عمو احمد بودیم .

 

عمو احمد همیشه به ما می خندید ، به خُل بازی های مان ، به حرص زدن های مان ، به غیبت کردن های بچه گانه مان ،به فلاکت شب امتحان مان ، به نقشه کشیدن های مان ؛ به غر زدن های مان ،به خنده های از ته دل مان ؛به واینک ما... بازی مان ،  به من که هر وقت می خندیدم اشک هام راه می افتاد و صورتم خیس خنده می شد. حتی آن روز هم که برف های حیاط را دوتایی   پارو می کردیم که به خیال خودمان کمک حال چشم های روشن آقا جواد باشیم ، باز عمو احمد از پشت شیشه به ما می خندید.

 

این را نه فقط  من دیده باشم که مولود هم می دید .مولود موهای سفید کوتاهی داشت و همیشه لباس روشن می پوشید و باز همیشه بوی عطر گل می داد . مولود می گفت عمو احمد شیطنت هم زیاد می کند ، هی می رود به خواب گرفتارها و مریض دارها و مشکل مالی دارها و آدرس این جا را می دهد و نشانی های من و بابایش را . تا باشد از این شیطنت ها که ما به همین ها دل خوشیم.

 

راست می گفت ، خودم خیلی ها را می دیدم که برای گرفتن کمک به آن خانه می آمدند. بی رقیب نبودم خلاصه! (:

 

زهرا اتاق را خوشگل کرده بود ؛ با آویزهایی از قلب های درست شده با پوست پرتقال ، با دسته گلی ناز از آدامس های جویده شده رنگ و وارنگ ، بلورهایی پر از قاصدک و عکس های قشنگی از آوینی ... ولی هنوز همه جا عمو احمدی بود .

 

این سید احمد بُرقعی خیلی زنده بود. حتی وقتی هر سال طرف های عید غدیر برایش توی مسجد مهدیه یادبود می گرفتند یک جوری آن روز اصلاً روز باطراوتی از آب در می آمد . خاطرات اش هیچ کدام گریه ناک نبود . انگار هم او بود که از سنگ فرش های مهدیه هر روز می گذشت و اون طوری شان می کرد. چه می دانم ،گفتم که ،انگار!

 

از خانه که بیرون بیاییم خیابان مهدیه همین طوری جلو می رفت ، می خورد به دانشگاه بوعلی و لونا پارک و بعد بالاترش می خورد به آن تپه ی سبز مخملی عباس آباد و بعدش می خورد به خود آسمان و آن جا تمام می شد.

 

با همه ی این حرف ها من خیابان مهدیه را به خاطر خودش دوست داشتم ، گفتم که او هم انگار دوستم داشت. خب وقتی می دید یکی مثل خُل ها پیاده رو یش را ،درخت هایش را ، ساندویچی هایش را ، خانه هایش را ، مسجدش را ، دانشگاه اش را ، تپه عباس آبادش را ، تاکسی هایش را ،رهگذرهایش را و خلاصه همه چیزش را دوست دارد  خب او هم خیالات برش می داشت ، عاشق می شد دیگر!

 

حالا از روزهای دیدار ما خیلی گذشته ، جرأت ندارم اگر دوباره برگشتم همدان بروم خیابان مهدیه ...

 

 

 




چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
خدا تو را نگهدار

تکرارت می کنم نه به خاطر تو  به خاطر خودم

که سخت محتاج است  به تکرار طراوت  باران

                                                                                 باقی بهارت...

  •  نشسته بودند دور هم، بزم چای لیوانی غلیظ و فال های پر آب و تاب و بیچاره حافظ که از دل قرن هشتم هجری هر شب برمی آمد و همه اتاق های این ساختمان سرکی می کشید. می توانم برایت توصیف مکانی بیشتری بکنم، از این اتاق کوچک خوابگاه دانشجویی و آن همه آدمی که آن شب چپیده بودیم در آن یک وجب جا و پرونده آن شب خیلی معمولی را می فرستادیم به بایگانی خاطره ها، اما بگذار ننویسم؛ بگذار حاشیه نروم که تو با حال و هوای روزهای من غریبه نیستی! قرعه فال می چرخید، به من دیوانه هم رسید، به بهار و زهرا و خاطره و مریم دیوانه تر هم، و از ما که گذشت نوبت او بود، دل به این حرف ها نمی داد، گوشت تلخ! می دانستم تا این جای شب نشینی را هم حرمت مان را نگه داشته که نشسته؛ کاش آن شب این غزل برایش نمی آمد. کاش «حافظ» این همه «صادق» نمی شد، کاش کوتاه آمده بودی حافظ دست کم آن شب را!
    دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    و تکه انداختن های بی امان دخترها و یک دستی و دو دستی زدن های ما و آن لبخند یک وری-همیشگی که می نشست گوشه لب او.
  •  کجا و چطوری اش را نمی دانم ولی پیدایش کرده بود و به دیدنش رفته بود- بی آن که خودش بو برده باشد- و آمده بود برای بردنش. او می شناخت و این نمی شناخت. او دیده بود و این ندیده بود، او عجله داشت و این نمی فهمید.
    چندصدبارش خودم گوشی را برداشتم و گفتم بله، خانم رسولی تشریف دارند گوشی تا صداشون کنم...
    آن قدر گیر شد تا انگار «آره» را گرفت آن هم از «او»!
    گفتیم: بیچاره! خر شدی، تو که اصلا یارو را ندیدی!
    گفتیم: حالا چرا اینقدر بچه مثبت بازی درمی آورد، این مدلی اش را خداوکیلی ندیده بودیم دیگر!
    گفتیم: مگر تهران نیست پس چرا اینقدر صدایش بد می آید، خرخرتلفن گوش آدم را کر می کند باور کن خالی بسته معلوم نیست از کدام دارغوزآبادی زنگ می زند...
    گفت:...
    که به قول مولا سینه عاقل گنجینه رازهای اوست. تازه او بزرگ تر از این خاله زنک بازی ها بود، خیلی بزرگ تر.
  •  عکس اش را فرستاده بود. ریختیم سرش، شلوغ بازی درآوردیم. «سیدعلی موسوی راد» را دیدیم و جلوی او یک عالمه خندیدیم، «دانشجوی ارشد حقوق بهشتی» را دیدیم و دیدیم که آدرس نامه اول این است:«خوزستان- طلائیه...» و نامه بعدی «خوزستان- اروند کنار...» و باز خندیدیم که طرف عجب ارشد بهشتی ای می خواند که کلاس هایش خوزستان برگزار می شود تازه احتمالا عشایری درس می خواند که هر نامه اش نشانی یک جایی را دارد و فلان و بهمان. آن هم چه فلان هایی و چه بهمان هایی.
    و «او» انگار نمی شنید...
    و من هنوز مانده بودم که دل از دست کی دارد می رود این وسط و کدام رازپنهان یک روزی آشکار خواهد شد، می ترسیدم، آن هم از آن ترس های به شدت این جایی. می ترسیدم پسره به قول بچه ها چاخان کرده باشد، می ترسیدم «او» با این همه دانایی ساده دل بسته باشد به نسیمی که از فراسو آمده، و حافظ که خبر داشت ولی دیگر به تفأل های من نگاه چپ می انداخت و می گفت: زکی! یعنی می آمد «با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی» و من می گرفتم که یعنی همان زکی»
    نامه آخری که آمد آدرس شلمچه داشت انگار؛گفته بود: الان ماه سومی است که ما اینجا هستیم، تا همین جا هم که این پنجاه تا شهید را پیدا کردیم خودش کلی است.
    گفتیم: ما که باورمان نمی شود. بچه پنجاه و هفتی را چه به رفتن و شهید پیدا کردن، آن هم فوق حقوق!
    گفته بود: فاطمه! دوست دارم به محض برگشتن تو را ببینم، گرچه این جا بارها دیده ام در هر قدمی که روی این خاک سرخ سوخته برداشته ام.
    و ما که خنده بدی تحویل دادیم.
    گفته بود: فاطمه! نیامدم، حلال کن!
    و ما که گفتیم عجب رویی دارد طرف! از آن بچه مثلا حزب اللهی های پرادعا که ادعای بی ادعایی شان می شود.
    شک کرده بودم لابد حافظ هم به این طرف تکه انداخته که
    دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
  •  نتیجه ارشد آمده بود. باور نمی کردیم رتبه یک رقمی بیاورد ولی آورد. همان هفته بود که خانواده هایشان با هم صحبت کرده بودند و قرار شد آخر هفته که «علی» برمی گردد دسته جمعی بروند و شیرینی را بخورند. البته این اطلاعات را کارآگاه گجت اتاق دزدکی از یادداشت های روزانه اش صید می کرد و البته کارآگاه گجت هم من نبودم!
  •  تلویزیون هم نشان داد، اگر دیده باشی. چهار نفر بودند، دانشجوی حقوق شهید بهشتی، مین منفجر شده بود، چهارتایی رفته بودند، بی سر، بی پا، بی دست...
  • دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
  •  ... و حافظ را بگو!

                                                           همدان ـ خرداد ۱۳۸۳

 

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.