یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
یمن

تلویزیون نباید توی آشپزخانه باشد. لقمه‌ی ناهار و شام توی گلوی آدم می‌ماند و درد می‌شود..




یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

رجب دارد تمام می‌شود و هنوز نسیمش به صورتم نخورده..

یمن جنگ است و دست و بال من هنوز هیچ زخمی برنداشته..




سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
"شهیدبازی" کودکان غزه

 

عکس از اینجا




دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
مظلوم کوچکم

  اول بارش دبیرستانی بودم که بابای یکی از بچه‌ها از دنیا رفت، خاطر دوستم برایم عزیز بود و از دیدارش که برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به یاد دل پرغصه‌‌اش شر شر اشک ریختم.بعدترش هم پیش آمد که دوستانم عزیزی را از دست دادند اما دل من دیگر آن شکلی نبود و پوست کلفت‌تر شده بود.

   دوم بارش دانشجو بودم و توی خوابگاهِ بی تلویزیونِ بی اینترنتِ آن روزها مثل طالبان بی‌خبر از دنیا زندگی می‌کردم.یک شب رفتم قاطی روزنامه باطله‌ها زیرانداز پیدا کنم برای یک گوشه از راهرو نشستن و نوشتن، توی روزنامه‌ای که برداشتم آن دوتا عکس معروف "محمدالدوره" (لحظه شهادت آن بچه فلسطینی کنار باباش) را دیدم، مبهوت و شوک زده یک ربع به عکس خیره ماندم و بعد تا صبحش همان جا از غصه نشستم و اشک ریختم، فرداش که عکس را مثل یک داغ محرمانه به زهرا نشان دادم خندید و گفت تو اینو تازه دیدی؟دو ماه پیش سوژه شد و کلی واکنش برانگیخت و ...

   سوم بارش زلزله‌ی بم بود، شب‌های اول تا صبح توی تخت قیژ و قوژی خوابگاه از سرمای دی ماه به خودم می‌لرزیدم و سنگینی آوار را روی بند بند تنم واقعاً احساس می کردم و درد می‌کشیدم. فکر می‌کردم کاش یکی پیدایم کند و از زیر آوار بکشدم بیرون تا دارم نفس می‌کشم، فکر می‌کردم اگر دیر برسند چه؟ اگر زیر همین آوار کم کم تمام شوم چه؟ یا فکر می‌کردم دارم توی خرابه‌ها دنبال خواهرم می‌گردم، دنبال دست‌های سفید و کشیده‌اش...

   چهارمین بارش وقتی بود که قیصر امین پور رفت، هنوز هم خیلی ربطش را به خودم نمی‌فهم، من یک مخاطب خیلی معمولی شعرهایش بودم و آن آخری‌ها عاشق نجابت و آیینه‌واری و تلخیِ آشنای کلمه‌هایش. صبح خبر را شنیدم و خودم را زدم به آن راه، کار و زندگی و مهمان‌داری و آشپزی و درس و مشق و همه را رد و بد کردم و درست شب وقتی قرار بود از خستگی بی‌هوش شوم بغض از همه جای روحم خودش را رساند به گلو و بعد چشم‌ها و یادم افتاد که او دیگر نیست...فکر می‌کردم یک آشنای خوبی از دنیا کم شده و دیگر به دنیا بر نمی‌گردد و این برایم رنج داشت و می‌دانستم خدا این رنج را می‌فهمد.

   پنجمین بارش حالاست، شب‌ها چشم‌ام باز است و هر لحظه منتظرم خانه برود روی هوا، حس می‌کنم خانه‌ی ما سه‌چهار تا اتاق دارد و توی هر اتاقی چندتا بچه قد و نیم قد خوابیده‌اند کنار عروسک و توپ و تفنگ شان، همان نصفه شبی دلم می‌خواهد بلند شوم بروم بوس‌شان کنم و برگردم، فکر می‌کنم شاید صبح دیگر نبینم‌شان، یا این شکلی نبینم‌شان، فکر می‌کنم فرداست و بیمارستانی نیست که تکه‌های بچه‌ی زخم خورده‌‌ام را به امید شفا به‌ آن‌جا برسانم، فکر می‌کنم مگر ذخیره‌ی دارویی چند بیمارستان یک وجب شهر محاصره شده چقدر است که برای بچه‌ام هنوز چیزی مانده باشد؟ یاد خرمشهر می‌افتم و دزفول، می‌زنم به صحرای کربلا؛ فکر می‌کنم چه می‌کشم وقتی باید از پیکر سفیدپوش مظلوم کوچکم دل بکنم؟ صدایم به جای همه‌ی آن مادرها از درد کلفت می‌شود و چشم‌هایم متورم، بعد دروغ چرا؟ به فردایش فکر می کنم و به این‌که تا کجا می‌توانم پای مقاومت بایستم و شک نکنم که باید ایستاد...

 

 

عنوان از شعرهای محمدرضا عبدالملکیان است.




یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
پله‌ی آخر نردبان

    فایده‌های بزرگ این قهرمان غایب، مال آدم‌های بزرگ است.ما کوچکیم و او خیلی کم به درد کوچک‌ها می‌خورد.برای ما، او همین امید کودکانه تقسیم پول‌های توجیبی است.تساوی‌های ساده و این‌که دیگر خانه‌هایمان امن می‌شود.به خاطر دزدها و گداها خوشحالیم که می‌آید. ما هیچ‌وقت به خاطر گره‌های کور حقیقت گریه نکرده‌ایم که بفهمیم آمدنش به چه دردی می‌خورد.

    اما آدم‌های بزرگ خوشحالند که می‌آید.چون همه عمر از رشته‌های ناتمام و رها، از خلأهایی که هیچ‌کس بلد نبوده پرش کند، رنج برده‌اند.می‌گویند راه‌های میان‌بر بلد است. می‌گویند این خیلی خوب است که قبل ازاین‌که زمین در هم بپیچد و آسمان متلاشی شود، آدم در همین زمین یک‌بار همه‌ی حقیقت هستی را می‌فهمد. قبل از این‌که دریاها شعله بکشند و کوه‌ها پنبه بشوند، یکی به انسان می‌گوید بابا این بازی چی بود؟این‌همه سال چه خبر بود.حیف که ما از دغدغه‌ی آن‌ها چیزی سر در نمی‌آوریم. برای ما همین که می‌شود عریضه‌هایمان را برایش بیندازیم توی چاه و منتظر بشویم مریض‌هایمان را شفا بدهد بس است.

    توی این سال‌ها که نبوده کلی زحمت کشیدیم و یک راه حل حسابی کشف کردیم: عادت. الان به هرچی شده و هرچی بشود عادت کرده‌ایم. کلی رنج کشیدیم تا به این کشف رسیدیم. سر همین هم نمی‌فهمیم که چرا باید یکی بیاید و جهان را زیر و رو کند. تازه ماجرا روتین شده. برای رنج‌های بشریت خودمان راه حل داریم. کانال را عوض می‌کنیم یا صدا را می‌بندیم و روی تصاویر صامت، حرف‌های خودمان را می‌زنیم. ما الان به این‌که لقمه توی دهان‌مان باشد و مجری بگوید چند نفر در نوار اشغالی و غزه کشته شده‌اند، عادت داریم. ما الان دیگر احساساتی نیستیم و مدال طلایی واقع‌گرایی را زده‌اند روی سینه‌مان.

  اما آدم‌های بزرگ که فایده‌های او را می‌دانند می‌گویند این "واقعیت"است که رفته غیبت کبری و این‌که ما به‌ش می‌گوییم "واقع"، کابوسی بیش نیست. خدا کند، خداکند یک روز پا شویم و هرچه چشم بمالیم و بزنیم توی صورت‌مان، این کابوس نباشد و او باشد.

خیلی مهم است که نردبان پله‌ی آخر دارد، نه؟

                                                    نفیسه مرشدزاده




شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
آیات دیگری در راه است*

 شده ایم مثل روضه‌خوان‌ها که از هرجا شروع می‌کنند می‌رسند به کربلا،فرقی نمی کند غم باشد یا شادی،فرقی نمی کند از کدام دوره‌ی تاریخی باشد و روضه‌ی کدام امام.

دارد از تبلیغات و اصول و فنونش حرف می‌زند،دارد از روزنامه‌نگاری و پوشش خبری و تاکتیک‌های رسانه‌ای حرف می‌زند،دارد مثلاً درس می‌دهد اما آخر هر بند می‌رسد به بحرین و اوضاع‌ش،بعد از پنجره نگاه می‌کند به بیرون،یک آه کوتاه می‌کشد و باز برمی‌گردد...

 

 

*تیتر از اینجاست(+)




شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
عمو فیلترینگ خنگ ما

   خودخواهی شاید باشد اما گاهی دوست دارم دست بعضی خواننده های اینجا را بگیرم ببرم به گودرم.

این ستون"خواندنی ها کم نیست" جواب نمی‌دهد،از لحاظ فیلتر بودن گودر و از لحاظ "نمایش ندادن نوت‌هایی که روی هر یادداشت می‌گذاریم" و از لحاظ "مستقیم رفتن به سایت اصلی" و ...

نه این‌که حالا در گودر من خبری باشد،اما فکر می‌کنم آ‌ن‌جا خواندنی‌ها کم نیست.




دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
بیگانگی*

(در دانشگاه)

-بچه ها آیه یا سوره ای هست که شما بسیار دوستش داشته باشید و باش مأنوس باشید؟

-دعای جوشن کبیر

-دعای مطالعه

-... 

 

 

*"بیگانگی نگر که من و یار چون دوچشم

   همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم"

                                                میرصیدی تهرانی




دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:)

رفتیم توی فروشگاه،چندتا شلوار گرم کن یک وجبی ،دو وجبی،سه و چهار و پنج وجبی.چندتا بلوز آستین دار پسرانه،از آن خط دارها که برادرهادوست دارند،چندتا بلوز صورتی و سبز و آبی دخترانه با طرح های عروسکی که خودم دوست دارم،چنددست لباس نوزاد حتا.

دستم به سایز بزرگ نمی رفت،گفتی بزرگا مگه آدم نیستن؟لباس نمی خوان؟گفتم خب چرا ولی اگه ببینن بچه شون لباس نداره دلشون خیلی می سوزه.

شد یک کیسه از لباس های رنگ و وارنگ.کیسه را گرفتی دستت،سر راه از جلوی لوازم ورزشی رد شدیم ،گفتیم چندتا لباس گرم بدهد ،خودش فهمید چه خبر است،آخر سر یک جفت کفش کتانی درست و حسابی گذاشت روش گفت اینم از طرف من.

همین طوری کیسه به دست سر از خانه مادر بزرگ درآوردیم،با شلوغ بازی خاص خودمان ،با یک نفس حرف زدن و لباس درآوردن و نشان دادن،بعد به خانم عمو کوچیکه که طبقه بالا ست و آن دیگری که باز بالاتر،هرجا می رفتیم می گفتیم "نو باشه لطفاً".همین طوری به کیسه اضافه می شد.بعضی ها هم قول دادند فردا به دست مان برسانند.

آمدیم خانه مامان،برادر بزرگه آن شلوار گرمکن خیلی کوچیکه را که دید به قول خودش دلش سوخت،دست کرد جیبش و گفت بیا اگه خواستی بازم ازینا بخر.

مامان هم کلی بقچه مقچه ی کشف نشده را رو کرد و بسی مایه شگفت زده گی شد.

حالا نوبت این خانوم همسایه بود که مغازه پوشاک دارد و من مشتری اش هستم،با پول برادرم چندتا تکه لباس خریدم و خودش هم چندتا از طرف خودش اضافه گذاشت.گفت که زیاد دعا می کند برای شان.

حالا نوبت خانوم آرایشگر قِر و فِریِ بود،از دیدن کیسه ی قلمبه خنده ش گرفت،گفت بذار فردا کارآموزهام هم میان،گروهی یه بسته ای آماده می کنیم.

خوشبختانه اغلب آدمها خودشان آماده بودند و احتیاج نبود  انرژی زیادی برای مخ زدن صرف کنیم.

الان ما کلی لباس در سایزهای مختلف داریم ،فردا که کامل شد می شود دسته بندی شان کرد.تازه خیلی ها هم هنوز هستند که آنقدر باهم راحت نیستیم که با کیسه لباس بروم سراغ شان،امشب فکر کنم شاید تا فردا راحت شدیم با هم :)

خلاصه همه آماده اند و دوست دارند کاری کنند،فقط یکی دو نفر باید بقیه را راه بیندازند.

 امتحان کنید!:)

 

پی نوشت:

..."کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ " ...




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

اول)مادرم دل خیلی غمخواری دارد،جرأت نداریم خیلی حرف ها را در حضورش بزنیم،یک روز داشتم این طوری پیشش فک می زدم که :"امروز زهره تعریف می کرد یکی از دختر دانشجوها اومده تو اتاقش و سلام داده و نشسته ،بعد هیچی نگفته هی،زهره همین طوری احوال پرسیده و خواسته مثلاً باب صحبتُ باز کنه که بازم دختره چیزی نگفته،بعد زهره می خواسته بره کلاس دیگه بعد از نیم ساعت،به ش گفته عزیزم کاری داری با من؟دختره سرشُ زیر انداخته و گفته استاد !پول ندارم،یه هفته ست پول ندارم ،حتا قدری که بشه پول کرایه تاکسی از خوابگاه تا اینجا ...،زهره گفت از شانس اون روز کیف پولش همراهش نبوده و فقط یه مقدار کمی پول تو جیبش داشته که داده به ش."

این را من با آب و تاب _ و بدبختانه با دلی راحت  انگار که دارم داستانی از یک مجموعه داستان کوتاه را تعریف می کنم _ برای مادرم گفتم .فردا ساعت 8 صبح زنگ زد به تلفنم و با صدایی خش دار گفت که "فلان قدر از حسابت بردار و بده زهره تا برسونه به دست دختره ،اومدی اینجا به ت می دمش"و بعدش یواشی گفت که "تا صبح خوابم نبرده از غصه ش ..."

یا یک بار دیگر که باز بلبل زبانی قصه گویی ام فعال شده بود داشتم از خانومی تعریف می کردم که" توی اتوبوس کنارم نشسته بود و گفت دختر یک سال و نیمه اش چندماه پیش همین طوری که نشسته بوده ،آروم خوابیده روی زمین و دیگه بلند نشده،گفت که کالبدشکافی هم کردن ولی نفهمیدن چرا بچه مُرده."

 این بار هم چیزی که برای من اینقدر ساده و معمولی بود و با چند تا "آخی...آخی"گفتن خاطره اش از ذهنم می رفت ،تا چند روز از یاد مادرم نرفت و دلش برای بچه و مادر بچه و ... می سوخت.خلاصه ما پشت دست مان را داغ کردیم که دیگر ازین حکایت ها و حوادث ها پیش حضرت مادر نیاوریم.

 

 

دوم)نمی دانم این حرف را جایی خوانده ام یا الان به ذهن خودم رسیده ،ولی فکر می کنم" رسانه" ها نقش مهمی در سنگدل کردن آدم ها دارند.در بی تفاوتی و بی خیالی ،در عادی شدن دلخراش ترین صحنه ها و غم ناک ترین حادثه ها.رسانه ها اغلب در القای درد و رنج و انتقال آن به مخاطب ناتوانند ،و تمام تلاش شان در این راستا فقط به عادی شدن درد و رنج های دیگران برای مخاطب می انجامد.

اغلبِ ما ، از دیدن صحنه های جنگ و خشونت ،انفجار و جراحت،زلزله و سیل و آوارگی چندان تحت تأثیر قرار نمی گیریم.شاید به خاطر استفاده از شیوه های رسانه ای تکراری و یک نواخت باشد ،ولی به هر حال به جز در موارد خاص و نادر چندان کارکرد مؤثری ندارند.

 مگر این که عواملی دیگری هم علاوه بر رسانه در رساندن صدای آن درد به ما دخیل باشند.مثلاً صدای درد آن قدر نزدیک باشد که بشنویمش مثل زلزله ی بم،همین طور است حادثه ی جان باختن عده ای در حادثه ای که بر حسب اتفاق دوست ِ برادر ِ یکی از همکاران ما هم در آن حادثه به طرز دلخراشی قربانی شده باشد.

یا مثلاً وقتی که عزیزی که برای مان معتبر است چهره به چهره به چشم مان خیره شود و به یادمان بیاورد که "درد" را از هر طرف که بخوانیم "درد" است و این خم به ابرو نیاوردن ما یا کم به ابرو آوردن ما ،خیلی جای تعجب دارد ، که بغض گلویش ما را تکان دهد و به خود بیاورد .

 

 

سوم)عصر روز عید زنگ زده خانه و می پرسد "برای پاکستان چی کار کنیم؟شما چی کار کردین؟"ذهنم را جمع و جور می کنم می بینم که خب هیچ کاری نکرده ام ،نه به دمی نه  قلمی نه قدمی ...

صدایش جان دارد،روح دارد،بی تفاوتی و یا ژست دلسوزی درش نیست،تشویش دارد ،انگار که امیرمهدی سه ساله ی خودش وسط آب،تنها و گرسنه و بی تاب دارد جیغ می کشد ...

.

.

.

پی نوشت:

سلام راستی:)

            عیدت ،بهار!

               من چقدر حرف دارم با تو...




پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
راست می گی این جوری کتاب بنویس!

یکی از چیزهای عجیب دنیا برای من کتاب قرآن است.

وقتی خوب نیستی،وقتی  یک بند انگشت و بلکه بیشتر غبار ،چشم و چالت را گرفته ،راه نمی دهد!

هرچی سعی کنی بخوانی ش و حتا بروی طرفش بی فایده است.

وقتی خالی بستی،گناه شویی راه انداختی پشت سر این و اون،وقتی عصبانی شدی و هرچی دلت خواسته بار یکی کردی ،وقتی مارمولکیشن ات فعال شده و چاپلوسی کردی جایی ، یک صفحه اش را هم نمی توانی بخوانی، ممکن است باز کنی و شروع کنی ولی بات راه نمی آید ،دوسه آیه بیشتر جلو نمی روی،آن هم با دلخوری،با نگاه چپ!با "برو دیگه حوصله ات را ندارم"!

بعد روزی که به "غلط کردم"افتادی و خسته شدی از این همه گرد و خاک ، ورق برمی گردد،راه می دهد.

می خوانی و می روی جلو ،به خودت می آیی می بینی چند صفحه خواندی و گذشت زمان را هیچ نفهمیدی.

می گفت قرآن که نمی خوانی نه این که بد می شوی! یعنی بد هستی که نمی توانی بخوانی...

 




چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
بگذار بگذرد

دکترم گفته مریض است ،دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراســــــــــان بزند

.

.

حواسم را پرت می کنم ،با نوشتن اینجا،با این کوتاه نوشته های تلخ و شیرین،با فک زدن های بی خودی در گودر،با طرح داستان های تازه،با نوشتن و نوشتن و نوشتن....

نخ بادبادک حواسم را می سپارم به باد،رها می کنم ،که برود دور ،خیلی دور ... 

دعا کن مرا،

دعای تو خوب است. 

 




پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
آقای دعا

در قلب تو

تمام صفحات صحیفه

از کربلا تا شام

 ورق می خورد.

.

.

.

این روزها به قول نجوا که گفته "دعای فرج لازم "یم جمیعاً؛

انگار "دعای مکارم اخلاق لازم "هم هستیم ایضاً!




دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
کمپوت آناناس

آقا، صبحِ کله ی سحر گاز فلفل و پارچه سبز و  چوب و چاقوش رو بار زده و رفته! شبش برگشته با پای شکسته و مجروح،حالا لابد با کمپوت آناناس باید عیادتش هم بریم و دل جویی کنیم از روح جریحه دار شده ش و بمیریم برای بغض فروخورده در گلوش و لعن کنیم متعرضین به ساحتش رو!

 




پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
گلستان نشد

دی شب پیراهن مسابقه ات را دیدم

روی زمین،وسط بیابان،وسط آتش ابراهیمی که گلستان نشد

دلم آتش گرفت

مثل همان ابوقراضه وسط آسمان

به همان قراضگی

بی که دیگر در آسمانی باشد

.

.

.

دلم آتش گرفت

و یاد آن رؤیاهای شیرین

و آن امید های نوبر که در دلت بود

و حال آن دو چشم منتظر مادرانه که کم از ساعتی قبل بدرقه ات کرده بود

یاد هر آن چه که از تو و از او خاکستر شد

خواب در چشم ترم شکست و شکست و ...




پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
از هم جدا نشویم

سلام

وسط روزهای بدقیافه امتحان هرجا فرصت بشود و دستم به اینترنت برسد اخبار و تحلیل ها و نقدهای پس لرزه های انتخابات را دنبال می کنم،بعضی هایش را که برایم قابل توجه است در صفحه گوگل ریدرم (که خدا اموات پیچک را بیامرزد به خاطرش!) گذاشته ام.

به خاطر ناقص بودن اطلاعاتم و  مه آلود بودن فضا هم در این مورد قصد اظهار نظر و نقد و ...ندارم.

فقط از بین اتفاق ها ی گوناگون نگران کننده ی این روزها یک موضوع بیش از بقیه نگرانم می کند .

برمی گردم به قبل،به آن روزهایی که دانشجوی بوعلی همدان بودم،سال های 79تا 83،آن سال ها در دانشگاه همدان هیچ روزی نبود که آرام و بی سرو صدا بگذرد، فضا به شدت پرحادثه و پر تحصن و رقابتی و همیشه آماده برای درگیری بود.آرام ترین روزهایش وقتی بود که جنگ کاغذی و پوستری می شد.هم دانشگاهی های من این ها را خوب یادشان هست .

 

آن سال ها همه چیز در دانشگاه دو دسته بود،دانشجو،استاد،اتاق ها،کارمندها،نشریات،همایش ها،اجتماعات،مسابقات...یا این وری یا آن وری!

 

و شکاف بزرگی بین همه ی ما وجود داشت.شکافی که همراه با کینه،قهر،دشمنی  و عناد بود.

 

شکافی که همه ی ما را از هم دور می کرد،نمی گذاشت با وجود اختلاف نظرهای متفاوت و متضاد این میان دوستی هایی شکل بگیرد،همدلی های رفاقتی ای رخ بدهد،این شکاف حتا مفاهیم و عقایدی را که میان همه ی ما مشترک بود ، هم از میان به دو نیم می کرد،شب قدر را،عاشورا را...آن ها برای خودشان مراسم جدا داشتند و این ها برای خودشان و هیچ کدام پا در مجلسی که دیگری بانی اش بود نمی گذاشتند.

 

سایه هم را با تیر می زدند و هم را مسخره می کردند و از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به یکدیگر دریغ نمی کردند.استادها هم همین طور ،یادم هست یک روز برای گرفتن یک "مصاحبه علمی" سراغ یکی از استادها رفتیم و او بعد از چندبار سر گرداندن مان دست آخر خیلی صریح گفت شما با آن وری ها می پلکید،مصاحبه نمی کنم.

 

این فضای دوقطبی متشنج -به ویژه برای امثال ما که سینه چاک کسی نبودیم و سنگ حزب یا گروه خاصی را به سینه نمی زدیم -خیلی آزار دهنده بود،خیلی فرصت ها را می گرفت،خیلی "یکی"ها را می شکست،می شد خیلی از فکرهای هم استفاده کنیم،می شد خیلی ابتکارها و خلاقیت ها را در یک جهت قرار دهیم،می شد با هم قدری مهربان تر باشیم و دوستانه تر فارغ از این که کی کدام وری است،آن هم در یک فضای دانشجویی که با فضای حاکم بین سیاست مداران زمین تا آسمان متفاوت است.

 

از تکرار دوباره این فضا نگرانم،چندی بود همه با هم بودیم،می دانستیم طرف در فلان مسئله مخالف ماست،ولی هم را می خواندیم،برای هم می نوشتیم،پل زده بودیم بین دل های مان ،از هم یاد می گرفتیم،به هم یاد می دادیم.

 

حیف بود و حیف است این فضا از بین برود،بشود دوباره بداخلاقی،قهر،برچسب زنی،تهمت...دست کم بین ما،که همه دنبال یک چیزیم،که حرف هم را خوب می فهمیم.

 

حیف است و اشتباه اگر من ، نجوا و زلال و لیلا و دغدغه ها و مریم و محبوبه ی عزیز و...را از انتخابات به بعد یک طرف ببینم و خودم را یک طرف دیگر.

از این شکاف ها خاطره های خوب ندارم، بیا از هم جدا نشویم.

 




دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
فُرادا

دلم خواست برایت نامه بنویسم ،بگویم حاج آقا!کسی پشت سرت نماز نمی خواند،ملت تظاهر به جماعت و اقتدا می کنند که حرمتش حفظ شود وگرنه همه خودشان می خوانند از بس که سبکی دیده اند ازت،یک فکری کن...




چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
واکسینه نکن روحم را!

این یادداشت خانم مرشد زاده خیلی وقت بود روی دلم مانده بود،دلم می خواست یکی بگویدش...




پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
محرم با طعم غزه

و بزرگ است مصیبت شما

بر ما و بر تمامی اهل اسلام

.

.

.

نفرین خدا بر مردمی که شما را کشتند

و نفرین خدا بر آنانی که وسیله این کشتار را آماده کردند

.

.

.

 

بیزارم از آنان و از دوستان شان و از پیروان و دنبال روندگانشان

از آنان که کشتند،آنان که همراهی کردند،آنان که پیمان بستند،آنان که پیروی کردند

.

.

.

به راستی که بزرگ است  مصیبت شما

پس از اویی که مقام شما را گرامی داشت می خواهم

موهبت یاری تان را به من ببخشاید

.

.

.

 

 




یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
تمام می شود؟

ختم قرآن بگیریم این کابوس های ممتد زخمی  تمام می شود؟!!




دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
کوچک

آن روزها:

من چرا این قدر کوچکم

این قدر کوچک که دستم به طاقچه نمی رسد تا آینه را بردارم.

آن قدر کوچک که نمی توانم به مدرسه بروم

آن قدر کوچک که نمی توانم یک چیز سنگین را بلند کنم

آن قدر کوچک که نمی توانم تنهایی بروم آن طرف شهر و گم نشوم

آن قدر کوچک که...

این روزها:

من چرا اینقدر کوچکم؟

این قدر کوچک که نمی توانم حال تو را خوب کنم ،درد تو را کم کنم

این قدر کوچک که نمی توانم برای کودک یتیم همسایه پدر شوم

برای زنش نان آور شوم

این قدر کوچک که نمی توانم آشوب خانه آشنا را به آرامش بدل کنم

آن قدر که نمی توانم تشنگان را آب شوم

گرسنگان را نان شوم

آن قدر کوچک که ...




دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧
صفید...سفید...

یاد گرفتیم خاکستری ببینیم
هر وقت سفید دیدیم بعدش یک چیزی محکم خورد پس سرمان و کله پا شدیم و در همان حال که ماه و ستاره و گنجشک دور سرمان چرخ چرخ می زد تازه فهمیدیم آن قدرها هم سفید نبود که خیال می کردیم .
چند بار که این شد دیگر کلاه سرمان نرفت ، همه را سیاه دیدیم یا دست کم سیاهی شان را گرفتیم .بعد دیدیم که خیلی تنها شدیم. احتیاج داشتیم به سفیدی هم ....محتاج بودیم به دل بستن به نقطه های روشن...تنها شدیم میان سایه ها،
این طور شد که خودمان یاد گرفتیم  خاکستری ببینیم ...
اما حالا مدتی ست که دل مان لک زده برای یک سراسر
سفید
خاکستری شاید رنگ مناسبی بود برای عقل چرتکه انداز مان ولی ،

راستش هیچ وقت دل ما را نبرد.




سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
حسنک کجائی....؟

 

به یاد شهدای جنگ ، از جوان و پیر و کودک شان که این روزها با این گونه تمام شدن صدام ، سخت دلتنگ مظلومیت شانم...

 

  

گمان می کنی که یادت نبوده ام ، از وقتی که مجروح شده ای گویی یک غم عمیق بر تمام غصه های رنگ پریده ی خاطرم گذارده اند . تو فکر می کنی که راحت بوده ام ؟

 

همان شب که با برادرت تماس گرفتم تا ببینم حالت چطور است ،فکر می کنی چه حالی داشتم ؟وقتی برادرت آن جواب را به من گفت ،همان شب که از کوچه پرپیچ و خم محله مان می گذشتم ،گویی خاطرم فقط پیش تو بود.اشک بود که می آمد ، مگر می شود جلوی این اشک ها را گرفت ؟وقتی امتحان های آخر ترم را تمام کردم ،رفتم قم ،فقط به خاطر تو .باور کن با اندک بضاعت دانشجویی هم نذر کردم یا حالت خوب شود و دوباره آن چهره نحیف را ببینم ،یا این که شهید شوی ، دو رکعت نماز هم برایت خواندم ،فقط برای تو .تو فکر می کنی من این مدت آسوده بودم ؟نمی دانی بر من چه گذشت !

تو هم مثل آنان که رفتند شرر بر پیکره ام می زنی .اصلاً همان وقت که از بین کمین های جزیره یعنی همان جایی که مجروح شده بودی می گذشتم ،با آن که باران آتش زمین را آبیاری می کرد ،فکر تو بودم . گفته بودم که این هور چه معنایی برایم دارد ؟ همین حسنک را هم هور بود که از ما گرفت .مگر نه؟حسن می دانی چه کسی را به ماتم نشانده ای ؟شاید بیشتر از همه مادرت را ،یا آن پدر پیرت را که چهار ماه بر بالین تخت تو منتظر یک کلام تو بودند ، هرچند خودشان هم می دانستند آخرین کلام تو همان وقت بود که ترکش سرت را بوسید. ...

 

حسنک ! فکر می کنی که آن خاطرات را فراموش خواهم کرد ؟شاید هم فراموش کنم ولی حالا خیلی زود است ، من از همان اول فهمیده بودم که چه زلال است قلب تو !

 

مگر نه ؟حتی از همان موقع که رویمان نمی شد با هم صخبت کنیم .راستش ، حسنک ! تو آموزگار دوستی بودی. یعنی چطور بگویم ، تو دوستی را ،محبت را و عشق را می آموختی ، آن هم نه به همه کس ، نه با سروصدا ، بل که با سکوت ، با شکنج لبخندهایت.مگرنه ؟ من همه چیز را از سکوتت می خواندم ، مثل آن شب که در دعا چشم هایت گواه همه ابهام های قلبم بود.

 

تو فکر می کنی که من آسوده ام ؟! مگر می شود بدون خاطر تو آن همه دوستی ها را یکجا از یاد برد ؟

 

...هرچه لحظه های عمرت کمتر می شد و هرچه زمان به صفر نزدیک می گردید (xà0) ، روح تو (y)به بی نهایت ابدیت میل می کرد .

                                               (y=lim – 1/x       (xà0  

 

....حسنک دعا کن ! می دانی برای چه ؟ راستش من هم نمی دانم . ولی می خواهم که دعا کنی، مثل همان هنگام که من برایت دعا می کردم ، تو که نمی دانستی ، چهارماه روی تخت بیمارستان بی هوش افتاده بودی و از هیچ جا خبر نداشتی و به قول استادمان زندگی گیاهی -Vegetable life- داشتی . آری مثل همان هنگام که برایت دعا می کردم تو هم دعاکن !می خواهم فقط حسن دعا کرده باشد ! من همین را می خواهم حسنک !

حالا که می روی ، حالا که دست من از تو کوتاه است ، لا اقل سلام مرا به بچه ها برسان! به عبدالله که او هم مثل خودت و در همان نقطه ای که تو افتادی شهید شد ، به حضرتی که قربانی همان جاده بود ، به محمد که می ترسم تا چند وقت دیگر شهرش را فراموش کنم.

 

چو رخت خویش بربستند ازین خاک          همه گفتنـــــد با ما آشنا بود

 ولیکن کس ندانســت این مسافر      چه گفت و با که گفت و از کجا بود

 

 

 

                                                                          یک شنبه ۱۱/۸/۶۵ -۱۲:۴۰

 

 (از یادداشت های شهیداحمدرضا احدی )




یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥
سوزن

 

 

سوزن رفته بود به پای چپش ، شکسته بود آن تو  و همان جا مانده بود. تمام روز راه که می رفتم پای چپم درد می گرفت از این احساس که سوزنی در او باشد و نبود . با یک جراحی ساده بیرون کشیدندش ، درد پایم خوب شد.

به جای یک سوزن چند میلی می گذارم تیر ، ترکش ، خم پاره ...تمام تنم درد می گیرد.

ساده است از جنگ نوشتن ، مگر این که نویسنده اهل درد باشد تا پابه پای قصه اش درد بکشد ، بسوزد ، بگدازد و از جان کندن برایش سخت تر باشد .

ساده است از جنگ گفتن و شعار دادنش و تظاهرش که "ما مرد جنگیم !" ولی با این خودشیفتگی ای که در گوشه و کنار وجودمان سراغ داریم مرد جنگ پیش کش بعید است روایت گر اهل درد هیچ جنگی هم باشیم.

کتاب های نیمه پنهان روایت فتحی ها را با تمام سادگی شان دوست دارم چون معتقدم نویسنده اگر سوزنی به خواننده اش می زند دست کم قبل تر جوال دوزی به خودش زده است و من سوزن نیمه پنهان ها را خورده ام و بسیار با غاده و مژگان و معصومه و ژیلا شان شمع شده ام .

 

 

گفتن و نوشتن از جنگ سخت است ، قصه باید خودش بیاید یقه تو را بگیرد و بگوید من تو را برگزیده ام برای نوشته شدنم ، و مثل بغضی تمام وجودت را بگیرد و بگویدت که فریادم بزن و تو ببینی که داری خفه می شوی و کوچه ات بن بست و راه گریزی نیست و آن وقت فریادش بزنی عمیق هم فریاد بزنی آن قدر که همه اهل آن محل از خانه ها بیرون بیایند و عابران پیاده روهای شلوغ سراسیمه به سویت بشتابند . و مگر هنر غیر از این است ؟

به سلامتی سوزن نه به خاطر سوزن بودنش به خاطر این که خواب خرگوشی یک بادکنک را می شکند .

                                                                                                

 

 

                                                                                          باقی بهارت ....

 




جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥
عروس گردو خاکی من

                                                       تقدیم به فریده عزیزم با احترام

خوابیدی آروم آروم

 

پشت این همه سال دست و پنجه نرم کردن با روزگار .

 

شانزده سال بی سروصدا سرکردی

 

عروسی بودی برا خودت ها

 

دامادت  داماد  نبود ولی

 

یه خرده کله شق بود

 

گوش به حرف هیچ کی نمی داد

 

ایالت خودمختار راه انداخته بود  

 

تو ملکه ایالتش بودی

 

ازاون ملکه خوشگلا

 

داماد خاک و خلی  بود

 

هی به اش گفتن: عمو !کجا به این زودی بابا تو زن گرفتی اول چل چلی ته ! حاجی حاجی مکه ؟!

 

دوستت داشت ، داد می زد که دوستت داره تو هم می دونستی

 

یه سال نشده بود که اساسی رفت ـ مثل همه دیوونه ها .

خانوم خانوما ! تو موندی و یه تولد ،تو موندی یه بچه خیلی کوچولو، تو موندی و یه زندگی ،تو موندی و یه کوه تنهایی ، تو موندی و یه ایالت خودمختار که پادشاهش گم شده بود وسط یه میدون جنگ

 

خانوم خانوما ! پدر جاده رو در آوردی بس که انتظار کشیدی تو امتدادش . اما از اون دیوونه خبری نبود . تو دلت خجسته بود عکسشو رو  جا کلیدی ، کنار آینه لای اسباب بازی های بچه زده بودی تا قیافه اش از یاد خونه نره .

 

نمی دونستی وقتی برمی گرده دیگه قیافه نداره که کسی بخواد بشناسدش یا نه . موهاش بود و شاید ریشهاش . یه خورده پارچه لباسش . نگو که شناختیش ...

 

تو هم گرد و خاکی شدی .

 

هنوز عروس بودی ولی عروس گردو خاکی . بدت نیادها ولی تو رو هم مثل خودش کرد .

 

بعد کم کمک کشیدت طرف خودش . خب تو آسمون هم ایالت خود مختار راه انداخته بود اونجام یه ملکه کم داشت

 

تو خسته بودی ...یه چیزی آبت می کرد ...

 

آخرش یه هویی بردت تا دیگه اون همه خسته نباشی

 

همه غافلگیر شدن از رفتنت به جز اون .

 

دوباره عروسی شد تو رو بردن خونه اون . همگی نماز خوندن برات بعد زمین رو چال کردن و تو رو دادن به داماد .

 

دوباره عروسی شد ...

 

 

 

 

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.