یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
...

 توی ده پانزده خط، یک جواب ایمیل ساده داده و نظرش را درباره متنی که فرستاده بودم نوشته. چند بار و چندبار می‌خوانمش، بس که روان و قشنگ است، پر از نکته‌های ریز و توصیف‌های به جا، سرشار از اشاره‌های راهگشا درباره‌ی موضوعی که نوشته‌ام، در توصیف نوع نوشتن ام، عباراتی خلق کرده که سال‌ها دنبالشان بودم و نمی‌دانستم می‌شود این‌طوری گفت‌شان.

بعضی‌ها خیلی قشنگ‌اند.




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
دیگر اسمت را عوض نکن

 

 آدم از یک کتاب داستان چه می خواهد جز یک قصه جمع و جور بی حرف اضافه ، یک نگاه تازه به روزهای پس از جنگ و یک پایان خیلی باز؟

 

 




سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
ماهی تو جان سپرده زیر خاک

حالا غواص‌ها با دست‌های بسته برگشته‌اند و ما یک‌بار دیگر از تلخی و حجم عظیم اندوهی که جنگ در خودش دارد شوکه شده‌ایم. در دل هر جنگی به ازای هر دقیقه‌ای که زمان برده باشد و  هر وجب خاک و آبی که در آن دامنه داشته باشد، داستان نهفته است. اتفاق‌های عجیب و غریبی که ممکن است  هرگز به گوش کسی نرسند، یا برای فاش شدن‌شان، سال‌ها وقت لازم باشد..

جنگ هشت ساله‌ی ما خیلی وقت است که تمام شده، اما هنوز هر از گاهی داستان تازه‌ای از پس سال‌ها سر بر می‌آورد، جان می‌گیرد و  به تعداد همه‌ی فطرت‌های انسانی مخاطب پیدا می‌کند.

این سال‌ها هم  توی ترافیک جنگ‌های دور و بر، خدا می‌داند چه داستان‌هایی آرام و بی‌صدا سر به خاک گذاشته و چشم بسته‌اند تا آیا روزی مجال خوانده شدن‌شان برسد یا که تقدیرشان سر به مهر ماندن، بماند..

شبی که مستند قتل عام 1700 سرباز عراقی پخش می‌شد و شاهدان عینی روایت عجیب خودشان را از این شاهکار داعش می‌گفتند به این فکر کردم که کی باشد این‌ها یک شکل هنرمندانه ای در تاریخ و ادبیات و فرهنگ و هر بنای دیگری که ماندنی باشد، ثبت شوند.

ثبت هنرمندانه و ماندگار هر رخدادی، قبل از هر چیز به گمانم "دل" می‌خواهد. دلی که قبل تر از اینکه بخواهد بنویسد، طرح بزند یا چکش بکوبد، پاک و مودب و تربیت شده باشد. خوب نوشتن، خوب به تصویر کشیدن و  خلق اثر هنری و ادبی از روی اتفاق‌های بزرگی از این جنس، "آدم" می‌خواهد، آدمی که دلش را تزکیه کرده باشد. 

آن‌هایی که نستعلیق مشق می‌کنند فقط قرار است از روی یک الگو، خوش نوشتن حروف را تقلید کنند اما برای همین کار به ظاهر ساده باید آنقدر در تنهایی و خلوت خود تمرین کنند و تمرین کنند و تمرین کنند تا قلم‌شان اهلی شود و از سرکشی دست بردارد. آن وقت است که خط‌شان تیزی ندارد، نرم است و دلبرانه روی صفحه می رقصد.

ما با این ارتباط‌های موازی و خط خطی، با این شبکه‌های اجتماعی و فک زدن‌های مدام، با این اپسیلون وقتی که برای خلوت با خودمان نداریم، آن قلم و آن دوربین و آن طبع اهلی شده را از کدام مغازه بخریم؟ مایی که قرار است از روی حقیقت، از روی آتش، از روی راز ، از روی این دردها و داغ‌ها  سرمشق بگیریم و بنویسم.

داستان‌های عصر ما، غواص‌های دست بسته‌ی مظلوم عصر ما، "پیامی آورده‌اند.." و آن پیام، کاش، ای کاش که یتیم دست‌های هنرمندانی نماند که قبل از هرچیز از خودشان گذر کرده باشند..

.

.

.

پی نوشت:

- عنوان را از اینستاگرام نفیسه مرشدزاده برداشتم.

-  این حرفها گنده‌تر از دهان من است و خودم می‌دانم..




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
هزار تا خانه اینجا هست که زنگ شان را نزدیم

یکی از دیوانه‌بازی‌های قشنگی که دوست دارم به پرونده‌ام اضافه شود این‌است که بروم بنیاد شهید و هی التماس کنم و التماس کنم که اجازه بدهند و بگذارند بروم در خانه‌هایی که شهید داده‌اند، بعد یکی یکی با مادرها و پدرها- اگر هنوز این‌جا باشند- گفتگو کنم و خاطره‌‌هایی که از بچه‌شان دارند را تند تند بنویسم یا ضبط کنم بعد سرخوش و سبک‌بال بپرم خانه‌ی بعدی.آخرش هرکدام را خودم عرضه داشتم داستان کنم و هرکدام را که بلد نبودم همان‌طور ساده و تر و تمیز تایپ کنم و بدهم دست کسی که بلد است.

حیف که پر از ناتمامی‌ام..




سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
وقت و بی‌وقت

کتاب‌ها هم زمان و سن و سال دارند انگار واقعا!

اول بار وقتی برای مصاحبه با یک آدم جاافتاده ای رفته بودیم و وسط حرف‌هاش تکّه ای از شعر سهراب سپهری خواند با شوق جوانی  پرسیدم پس سهراب هم می‌خوانید؟ جواب داد "می‌خواندم!" تا چند وقت بعدش فکر می‌کردم که این می‌خواندم یعنی چی؟ یعنی الان دیگر وقت نمی‌کند که بخواند؟ دوست ندارد که بخواند یا چی؟

بعدترش یک همکاری داشتیم که تشنه‌ی کتاب و جرعه‌ای آب گوارا بود برای کوزه‌های خالی‌اش، من آن‌وقت‌ها هنوز توی داستان‌های مصطفی مستور و امیرخانی و اینها می‌گشتم. یکی از مختصر مفیدهایش را معرفی کردم که تحویل نگرفت و گذاشتش کنار و گفت گم شده اش اینها نیستند دیگر! تا چند روز درگیر این "دیگر"ش بودم، یعنی قبلا گم شده‌اش بودند؟ الان چرا نیستند؟

عید پارسال بود که درگیر و دار به هم دوختن زندگی از هم گسیخته‌ات بودی، فکر کردم عیدی برایت "چهل‌نامه" نادر ابراهیمی را بخرم کمکت می‌کند، فکر کردم چیزی نیست که کهنه شود، بعدترش اما همیشه دیدم کتاب را گذاشتی یک جای خوب  محترمی اما هیچ‌وقت ندیدم بخوانی‌اش یا ازش صحبت کنی. حس کردم انگار واقعاً این را باید خیلی قبل‌ترها یکی به دستت می‌رساند و الان گم‌شده ات از این جنس نیست.

تعطیلات نوروز امسال، وقتی "رؤیای تبت" را دست گرفتم که بخوانم هنوز یادم بود که "پرنده‌ی من"ش را دوست داشتم و فضاها و قلم این نویسنده برایم جذاب بوده، اما وقتی وسط‌هایش دیدم دیگر آدمِ رفتن توی آن فضاها و خواندن آن دیالوگ‌ها و سهیم شدن در آن دغدغه‌های زنانه نیستم و کتاب به آن تر تمیزی را دقیقاً انداختم کنار، فهمیدم نه، انگار واقعاً کتاب‌ها هم زمان دارند...به وقت و بی‌وقت دارند، مثل همه‌ی چیزهای این عالم...




شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
سلام مهرخانه

شهلای قیدار؛ معشوقه‌ ضعیفِ دوست داشتنی (+)




جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
در یادی

سال پیش، همشهری داستان، روایت مستندی از احمددهقان درباره این عکس منتشر کرد، امسال هم در شماره شهریورش روایت دیگری از مجیدقیصری درباره همین عکس دارد. روایتی که خواندن دارد...

 




چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
مردمِ بی‌قصه

"...کوچه‌هایی با کوچه‌های دیگر فرق می‌کنند که با خیال کسی یا قصه‌ای از آن گذشته باشی،وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش می‌شود.

مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دست‌مان رفته.باغ‌های مخفی از پشت پنجره‌ها و درها کوچ کرده اند،قالیچه‌ها نمی‌پرند و نقشه‌ها ما را فقط به جاهای معلوم می‌برند..."

یادداشت سردبیر/داستان همشهری،شماره 12،اردیبهشت 91




چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

"پرنده من"، فریبا وفی، نشر مرکز.

قلم خوب و روایتی آشنا از زندگی زنانه، آن هم نه هر زنی، راوی داستان یکی از همین زن‌های یه جوری است که جنس غم‌ها و شادی‌هایش از بقیه متفاوت است وتخصصش زهرمار کردن لحظه لحظه زندگی به خودش است.{دیدم که میگم:)}

شباهت این داستان با "چراغ‌ها..."ی زویا پیرزاد زیاد بود، که البته دومی را داستانی‌تر و خواستنی‌تر دیدم.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

طعم بعضی خواندنی‌ها، قابلیت این را دارد که تا چندسال زیر زبان بماند، حتا بیشتر!

"زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه" نوشته احمد شاکری، که در همشهری داستان دی ماه 90 منتشر شد، از همین طعم‌هاست...

این عکس هم، در ذهن من به این داستان سنجاق شده است.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

یادم نیست کی بود که می‌گفت داستانِ خوب، داستانی است که شعری نباشد، تشبیه و استعاره و فلان نداشته باشد، حسی نباشد. حالا دیشب که "یوزپلنگانی که با من دویده‌اند" تمام شد، دیدم که بیژن نجدی، در تمام این داستان‌های کوتاهش، شعر گفته است، چه شعر قشنگی هم ...

"چشم‌های دکمه‌ای من" چقدر به دلم نشست.





پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

آدم‌هایی مثل ما که با کلمه‌ها مأنوس و آشنا هستند، باید هم وقتی داستان "چهل سالگی" ناهید طباطبایی را می‌خوانند، به این فکر کنند که فیلم سینمایی‌ای که با اقتباس ازش ساختند چقدر ناقص از آب در آمده بود، و چقدر داستان خواندن لذت بخش‌تر و پر ظرفیت‌تر از فیلم دیدن است.




پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تازه از تنور درآمده

.ویژه نامه داستان همشهری




چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
...

خیلی به خاطر چیزهای خوبی که می نویسید ادعایتان نشود،کلمه ها اغلب از جای دیگری می آیند.




دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم

  از وقتی دستم رسید  دیشب بالاخره مجالی شد که با حوصله بنشینم و "ویژه نامه داستان همشهری "را دست بگیرم ،ساعت یازده بود که برگ اولش را شروع کردم،قرار بود یکی دوتا یادداشتش را بخوانم و بخوابم ،سرم را که بلند کردم دیدم ساعت شده یک و نیم دو!

 

 بعد گفتم مجله ای که آدم تنبل خوش خوابی را بتواند این طوری ناغافل بیدار و هوشیار نگه دارد و پی خودش بکشاند حتماً ارزش دارد که درباره ش چیزکی بنویسم.نه نقد است نه معرفی ست، فقط سهیم کردن شماست در لذتی که از خواندنش بردم.

 

  

 

 

* داستان اول،نویسنده:حضرت حق

 

صفحه آغاز و بسم ا... مجله ای که رویش عنوان "داستان"باشد  بهتر از این نمی شود،تکه ای از داستان ایوب به روایت قرآن،

لحن داستانی ،مینی مال ،تصویرگری ،شخصیت پردازی و ... با پررویی تمام برداشتم بالای صفحه نوشتم "20".و توی دلم گفتم این از آن کارهایی ست که جز از نفیسه مرشدزاده برنمی آید!

 

 

*"با حضور...."

 در این بخش که بعد از فهرست آمده،نویسندگان داخلی و خارجی صاحب نامی که از آثار آن ها در این شماره استفاده شده خیلی کوتاه معرفی شده اند و در مورد پیشینه ادبی شان اطلاعات تلگرافی ای به مخاطب داده شده است.این بخش برای غیر حرفه ای ها-مثل خودم- لازم و جالب است.

 

 

*"برشی از یک زندگی"

 

 در یادداشت سردبیر در تعریف این بخش این طوری آمده است که "برشی از زندگی نویسنده به روایت اول شخص"خودمانی اش این می شود که چند یادداشت از چند نویسنده درست و حسابی به قلم خودشان کار شده ،موضوع یادداشت ها چطوری نویسنده شدن آن هاست تقریباً،و چطوری با نویسندگی سر کردن شان.

من این ها را دوست داشتم و به شکلی که الان می نویسم بالای هر کدام چیزهایی برای خودم نوشته ام :

 

-سقف بالای سرت را نگه دار،روایت خانم دوریس لسینگ ِنویسنده از زندگی ادبی خودش( ترجمه ی زیبا و روان+دلهره ها و دغدغه های یک زن ِنویسنده +سندرم خانه داری+بی پولی +بچه داری)

 

-نقش ناگریز،روایت محمدرضا بایرامی از خودش( انتقادی+گزنده+کمی تلخ)

 

-اینک شلم شوربا،یاسر مالی (طنز ملایم دوست داشتنی+جلوی خیلی پاراگراف ها ":دی")

 

 

 *روایت های مستند:

 این بخش خودش دوقسمت است :یک شغل-یک نفر

"یک شغل" را این بار خانم زویا طاووسیان پزشک زنان و زایمان نوشته است،خاطرات دوره رزیدنتی در یک بیمارستان زنان و زایمان،خب برای من خیلی دلچسب و دوست داشتنی بود. نویسنده حس خودش را به آدم ها،به محیط بیمارستان،به مادرها،به نوزادها،به اتفاق های بد،به اتفاق های خوب خیلی عمیق به مخاطب منتقل کرده است،تصورم این است که خاطرات  در همان زمان  نوشته شده اند که این قدر حس و حال آن لحظه درش ثبت و ماندگار شده است. زیر تمام سطرهای  "نذر کردم گریه کنی"ش خط کشیده ام .

 

 

 *داستان روز

 

یعنی من شاخ درآرودم وقتی دیدم از "چهل حدیث"امام خمینی هم نگاه داستانی و روایی و زاویه دید و اینا کشیده اند بیرون!

جالبش این بود که اسم این ستون "داستان ِ روز"است. توی یکی دو صفحه امام ارتباط بین شیطان و آدم های مختلفی که توی صف نماز جماعت ایستاده اند را از زاویه دیدهای مختلف ترسیم می کند،زاویه دید امام جماعت،زاویه دید آدم های صف اول نماز،آدم های صف های بعدی،آن هایی که شرکت نکرده اند حتا.

بهتر است خودم را این طور لو بدهم که شیرین غافلگیر شدم  و توی دلم باز  گفتم این هم از آن کارهایی ست که جز از ....

 

 

 

*بخش های دیگر مجله شامل داستان ها(معمایی ،علمی تخیلی ،وطنی ،ترجمه و...)داستانک ها،برشی از یک فیلمنامه ،داستان کهن ،درباره داستان که شامل نقد و نظر،مصاحبه ،عادت های نوشتن یک نویسنده  و... است که خواندن آن ها هم خالی از لطف نیست و توصیه می شود به شرطی که ساعت دو شب نباشد!

 

 

 

 

* نکته ی آخر این که راستش  من از عکس خوش تیپ پیرزن های نویسنده (دوریس لسینگ،آلیس مونرو و کمی پیرمردی های استفن کینگ )خیلی حظ بردم  و هی با جوانی شان مقایسه کردم و از آن روز هر پیرمرد و پیرزنی که می بینم طبق یک سیستم نرم افزاری خودکار ذهنی ،چین و چروک صورت و دستاهاشان توی ذهنم صاف و صوف می شود ،قدشان کمی راست می شود،رنگ پوست شان روشن می شود،چشم ها درشت تر و درخشان تر می شوند و خلاصه جوانی شان تمام قد جلوی چشمم حی و حاضر می شود.از صفحه آرا و دست اندرکاران به خاطر این عکس ها هم تشکر می کنم!(تو این بند آخر عمق داغون بودن م رو رسوندم)

   خلاصه این که ما هم به احترام کلمه از جا بلند شدیم و "تا باد چنین بادا" !

 

 




سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
بدزخم

  دکتر می گوید دهانت را باز کن ،باز می کنم.می گوید این طوری نه،گُنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم ، نگاهی می اندازد و می گوید باید دندان عقلت را بکشی .پوسیدگی نداره ها ،ولی سیستم فک رو ریخته به هم ،جای بقیه رو تنگ کرده ،یه وقتی با منشی هماهنگ کن بیا بکشم برات .

این روزها تقریباً همه چیز را به تو ربط می دهم،برگ درخت را ،تیرچراغ برق را ،بوق بوق ماشین ها را ،گرد و غبار هوا را ...دکتر هم که دارد حرف می زند باز یاد تو می افتم که چه همه شبیه بودی به این  دندان عقلی که می گوید. که پوسیدگی نداشتی ، ولی من را ریخته بودی به هم ،که جای همه را تنگ کرده بودی ،که یه وقتی هماهنگ کردم با ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای کشیدنت.

 

دکتر می گوید دهانت را باز کن ، باز می کنم.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم ،با زور و زحمت ،می گیرد دندان سالم بی گناهم را با آن انبردست بی قواره اش می کشد بیرون ،دندانم مقاومت می کند ،لثه ام هم شاید ،نمی خواهند از هم جدا شوند بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی.یاد تو می افتم باز، بعد آن همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی...اشکم می غلتد از گوشه ی چشمم،دکتر می پرسد:حالت خوبه؟با سر اشاره می کنم که یعنی آره،باز می گوید :نباید درد داشته باشه با اون همه آمپول بی حسی .

تمام می شود ،گاز استریلش را چپانده توی دهانم ،حالم دارد بد می شود ،می زنم بیرون از مطب.

 

این دهمین گاز استریل است که چپانده ام توی دهنم ،خونش بند بیا نیست ،دست هایم شده اند یک تکه یخ ،سرم داغ است ، گیج می رود و درد می کند ،دهنم طعم خون می دهد ،حرف نمی توانم بزنم ،توی دلم می گویم می خواهم صدسال سیاه جای بقیه باز نشود!

یاد روزهایی می افتم که تو را گرفتم با انبردست بی قواره ای جدا کردم از خودم ،از ریشه درآوردمت ...اشکم باز می غلتد ،اشک هایم باز .همکارم می گوید درد می کنه مگه ؟سرم را تکان می دهم که یعنی آره.دلم می خواهد بگویم "هنوز هم آره"ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید" آره"،نه بیشتر.

ساعت ها گذشته است .خون قصد تمام شدن ندارد ،اشکم بند نمی آید ،یک دندان عقل کشیدن که دیگر این حرف ها را ندارد ،خودم می دانم ...زنگ می زنم به دکتر ،می فرماید که یخ بگذار روش،می بنده خون رو .می خواهم بگویم نه دکتر ،فایده ندارد ،من قبلاً امتحان کرده ام ،یخ هم جواب نمی دهد ...گیرم که راه خون را ببندد ،اشک را که نمی بندد ...طول می کشد ...زمان می برد...

می خواهم بپرسم که دکتر جان!دندان هم درد می کشد وقتی تو می کِشی اش،وقتی تو می کُشی اش؟یا فقط منم که درد می کشم؟جدا که می کنی اش حس می کند اصلاً؟عین خیال آن مینایش هست اصلاً؟

همکارم که صورت رنگ پریده و چشم های سرخم را می بیند می گوید" لابد تو بدزخمی ،من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد ،بسته شد ،تو دو  روز و نیم است کشیدی هنوز مثل ساعت اولش خون می آید."سرم را تکان می دهم که یعنی آره من بد زخمم ،دندان قبلی ای که کشیدم بعد چند سال هنوز مثل ساعت اولش درد می کند ...و چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره...

دکتر می گوید دهانت را باز کن ،باز می کنم.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم،نگاه می کند و می گوید "خداییش خیلی دندون سختی بودها،ولی خب عوضش الان خوب شد دیگه،ببین هم زخمش بسته شده ،هم این که چه تر تمیز جای بقیه باز شده ،وایسا ببینم ...آهااا ....اون بالایی سمت چپی هم اگر بکشی بد نیست ،به درد که نمی خورن ،الان نکشی سال دیگه می پوسه باید بکشی ،دندون عقله دیگه"

جای خالی اش هنوز درد می کند ...دکتر نمی داند .

 




چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
مرا بنویس

چیزهایی که مستقیم-خیلی مستقیم -به خودم ربط دارند را نمی توانم بنویسم.دوست دارم ولی بلد نیستم.بلدم زندگی و احساس و غم و شادی و شور و عشق و غصه ی دیگران را قصه کنم.ولی مال خودم را نه...مال خودم را فقط بلدم به دوش بکشم،بی آن که کلمه شده باشند.به خاطر همین سنگین اند،شادی هایم حتا...

حس ها وقتی کلمه می شوند سبک تر می شوند،گیرم حتا در این اسباب کشی از یک حس درونی و انفرادی به یک کلمه بیرونی و مشترک بین همه ی آدم ها ،کمی از قیمت شان کم شود،کمی از بار معنایی شان منتقل نشود،ولی باز خوب است،آدم را معتدل می کند.

گاهی دلم می خواهد بروم پیش یکی که بلد است خوب بنویسد،برایش شروع کنم گفتن و گفتن،بعد بگویم حالا تو قصه ام کن!شعرم کن ،مرا بنویس!

شاید هم یک روزی برسد که خیلی از مردم دل شان بخواهد نوشته شوند،شعر و قصه شوند،بعد سر شاعرها و نویسنده ها شلوغ شود،یک اتاق کوچولویی علم کنند کنج میدانی،برِ خیابانی،میانِ کوچه ای و...

 

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

حق با شماست؛شعر با متن ارتباط معنایی خاصی ندارد...




یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
چهارسالگی...

 

   چهارسالگی ام کنار قبرها ،بازیگوش لیله می رود ،به گُل ها که می رسد لگد می کند و می رود .خودم مات این ور ایستاده ام،رو برگرداندم که نبینمش ، آخرین باری که دیده بودمش هیچ شبیه اینی نبود که الان روی دوش می آورند.چهارسالگی ام ولی این حرف ها سرش نمی شود،همین طور لیله کنان از لای جمعیت رد می شود و می رود جلو،با قد و قواره کوچکش سرک می کشد ، روی پنجه پا بلند می شود که ببیند،ببیند مرد چه شکلی شده حالا.

شلوغ است اما کسی زیاد گریه نمی کند،داد و فریادی به کار نیست ، چشم بعضی ها فقط نم می شود،چشم من هم. عوضش چشمِ چهارسالگی ام خشک ِ خشک است.

مرد ،آن روز ِ آخرِ دیدار ، از لب استخر شیرجه زده بود توی آب و شده بود موش آب کشیده، چهارسالگی ام غش غش خندیده بود و ریسه رفته بود،لُپ هاش چال افتاده بود لابد.لُپ های مرد هم چال می افتاد،ارثی بوده شاید. بعد دست چهارسالگی ام را گرفته بود برده بودش لب باغچه جعفری چیده بود و گذاشته بود دهنش، سبزیِ نشسته خوردن ،بدآموزی داشت ،چهارسالگی ام بدآموزی را خیلی دوست داشت،خم شده بود چهاردست و پا مثل ببعی و جعفری ها را گاز زده بود،حالا نوبت مرد بود که غش غش بخندد و ریسه برود و لپ هایش ....

چهارسالگی ام پَرِ چادر زن ها را کنار می زند که بتواند ببیند ، خودم خیلی دورتر زیر سایه ی زبان گنجشکی -شاید- ایستاده ام و دوستی به تسلا دست انداخته گردنم.به دوستم گفتم "عزیز "اگر بود لابد بیش از همه گریه می کرد.لابد صدای شیون می پیچید توی قبرستان.

چهارسالگی ام آن جلو برای خودش نگاه می کند،باد می آید ،خاک کلنگ ها می رود توی چشمش،چشم هایش را خیلی می مالد و انتظار دارد مرد مثل همیشه دستش را محکم بکشد و تشر بزند که "کور کردی چشمتو پدرصلواتی! "خوش به حال چهارسالگی ام...

مرد اما حالا از روی دوش ها آمده پایین ،وقت خاک شدنش رسیده ،نم چشمم بیشتر می شود،قطره می شود و می غلتد ،خیال می کردم بیگانه شده باشم با او بعد این همه سال،چهارسالگی ام نمی گذارد.ساده است،کودکی می کند...

ندیدم،نخواستم ببینم که دیدن نداشت،گفتند قدری مو بوده  و بخشی  استخوان ،پلاک زنگ زده و پارچه  ی سبز خاکی،

چهارسالگی ام اما چیز دیگری دیده بود انگار ،چیز بیشتری، چون دیدم که دستش را داده به  دست کسی و سرخوش دارد می رود ، از جماعت دور می شود ، همان طور که لیله می رفت سربرگرداند عقب ،نگاهی به من کرد- که زیر زبان گنچشک خشکم زده بود -چشمکی زد و خندید ، لپ هاش چال افتاد لابد ،لپ ها شان چال افتاد لابد...

 

 




چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
بگذار بگذرد

دکترم گفته مریض است ،دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراســــــــــان بزند

.

.

حواسم را پرت می کنم ،با نوشتن اینجا،با این کوتاه نوشته های تلخ و شیرین،با فک زدن های بی خودی در گودر،با طرح داستان های تازه،با نوشتن و نوشتن و نوشتن....

نخ بادبادک حواسم را می سپارم به باد،رها می کنم ،که برود دور ،خیلی دور ... 

دعا کن مرا،

دعای تو خوب است. 

 




شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
گپ با طعم باران

یک-وقتی چند روزی کتابی ،داستانی چیزی دستم باشد و بخوانم مخصوصاً اگر سبک نوشتن اش به دلم نشسته باشد کتاب را که می گذارم زمین تا چند روز بعد قلم نویسنده اش می آید توی کله ی من !توی ذهنم زندگی خودم را به سبک او روایت می کنم،تند تند،بی اختیار.جوری که اگر قلم و کاغذ دم دستم باشد و بخواهم که بنویسم بی ترمز یه ده بیست صفحه ای می شود. انگار که دنباله ی آن کتاب یا بخشی از وسط هاش باشد با این فرق که شخصیت هاش نه مال آن داستان که مال داستان من اند. تو هستی و مامان و بابا و دوست و همسایه و آشنا ! یک مدت که می گذرد و مخم هوا می خورد دوباره برمی گردم به خودم،آن یارو نویسنده ی کتاب، قلمش گم و گور می شود از ذهنم...

 

دو-آدم ها وقتی زیاد حرف می زنند،یعنی وقتی تنداتند پشت سر هم هی کلمه ردیف می کنند پشت سر هم،از چیزهایی که ربط چندانی هم به هم ندارند،اغلب سعی می کنند چیزی را پنهان کنند،یا از یاد ببرند.مخصوصاً آدم های کم حرف که یه دفعه پرحرف و وراج می شوند بیشتر این طوری اند.

 

سه-این جا باران زیاد می آید این روزها.

 

چهار-گاهی کلافه می شوم از این -به قول آوینی - حدیث نفس ها که می نویسم و می نویسیم ،از این مَن مَن کردن ها،از این "به نظر من" ها،از این "زندگی من این طور" ها،آن اول اولش که تازه عطش شکن نویس شده بودم،با خودم طی کردم که ببین!تو تا حالا یک دفترچه یادداشت فسقلی داشتی و داری و حالا هم یک وبلاگ - از دار دنیا!- همین جا تکلیفت را با خودت معلوم کن که بعضی حرفها جای شان توی آن دفتر است فقط  و فقط و بعضی ها جای شان در این وبلاگ.این "مَن مَن"ها را بگذار بمانند توی همان دفتر،وبلاگ را بگذار برای حرف هایی که سرشان به ته شان بیرزد قدری.

این دو البته تا یک جاهایی هم حوزه های شان از هم جدا بود ولی حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی دیگر به هم شبیه شده اند،با هم مبادلات دارند،نان به هم قرض می دهند،دور از چشم من خاطره بازی می کنند،رفیق بازی می کنند.

زنگ خطرم به صدا درآمده حالا،مثل پدر و مادرها که همیشه دیر خبر می شوند بچه هاشان کجاها چرخیده اند.ولی شاید باز دیر نباشد که این انبوه حدیث نفس ها دوباره برگردند به خانه خودشان اقلکن!

 

پنج- گفت جالبه که دو حرف اول "زندگی"،"زن"ِ!نه؟

 

شش- رفتیم جشن بانوان پرشین بلاگ، که زهرا گفته بود برویم و من گفته بودم ولش کن زهرا،یه مشت زن ِالکی خوشِ مرفه ِبی درد ...رفتیم ولی ، یک جوری بود .بقیه از بی برنامگی و بی محتواییش زیاد نوشتند،ولی یک چیزهای دیگرش از نگاه من جالب نبود،شاید به قول انفرادی جان،به راه رفتن با کفش روی گل های قالی می ماند.همه هم دوست داشتند هی حرف بزنند ،این همه توی وبلاگ ها فرصت حرف زدن دارند بس نیست یعنی؟قشنگش برایم "دختر دست فروش مترو"بود که نجیب مثل یک سیب در دم دمه های رسیدن و سربه زیر مثل خودش رفت روی سن و لوحش را گرفت و گفت من از طرفش آمده ام ولی دلم همان جا گفت که این خودش است.

خلاصه اگر فرداش سمانه نبرده بودم زیارت باران می نوشتم که "به خیابان شلوغی که نباید رفتیم!"

 

هفت- دلم خوش است،به چی نمی دانم،ولی غصه راه ندارد به آرشیوم...

ببخشید،این بند هفتم از دفتریادداشتم پابرهنه داشت می پرید این جا (؛

به قول آن وقت ها "باقی بهارت!"

 




شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
اثبات نسبیت زمان در اتوبوس

دوتا خانم خیلی جوان نشسته بودند توی اتوبوس کنار هم ،

اولی گفت چقدر امروز هوا گرمه...دومی گفت بنده خدا اون خانومه بچه بغل سختشه سرپا وایساده...

بعد نیم خیز شد از جاش و به خانومه بچه بغل اشاره کرد و گفت :خانم بیا بشین جای من.خانومه گفت نه عزیزم،بشین،راحتم.

اون خانوم اولی ِ گفت لا اقل بچه رو بده ما،هلاک می شی باش.

بچه فرود آمد روی پای خانوم دومی و او دست کشید به موهای نرم بچه و باانگشت های کشیده ش فر ریزِ موهای سیاه رو نوازش کرد.

خانم اولی ِ گفت ازدواج کردی؟

خانم دومی گفت آره،تازه ازدواج کردم...شما چی؟

خانم اولی گفت:آره،خیلی وقته ولی...

خانم دومی درحالی که لپ قرمز بچه رو بوس می کرد گفت:بچه هم داری؟

خانم اولی گفت :نه هنوز...و بعدش اشاره کرد به لپ رنگی بچه که با رژ خانوم دومی قرمزتر شده بود.

مامان بچه به ایستگاه مقصدش رسید لبخند زد و بچه لپ قرمزی ش رو گرفت و گفت:خانوما خیلی محبت کردید.

خانم های خیلی جوان کنار هم صحبت شان را ادامه دادند و حرف هایی زدند که شاید برای یک نوشته دیگر سوژه مناسبی شود ولی اینجا به کار نمی آید ،

فقط نکته جالبی که آخرای صحبت شان معلوم شد این بود که تاریخ ازدواج هر دو شان دقیقاً یک روز و یک ماه و یک سال بود.

نگارنده تازه بعد از نود و بوقی اینجا بود که فهمید وقتی می گویند "زمان یک مفهوم نسبی ست "دقیقاً یعنی چی!

زن ها در ایستگاه های متفاوتی پیاده شدند و در مسیرهای متفاوتی به زندگی خود ادامه دادند...

 

 




پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
و سردش نبود

گفتم: "خاکستر گداخته را زیر و رو نکن"بی زحمت! 

گفت :خب شاید سردمه...




پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
قسط

مجری برنامه کودک داشت می گفت:بچه های خوب من،برای اومدن کسی دعا کنید که با اومدنش دنیا پر از قسط و داد می شه.

بچه رو کرد به باباش و گفت:بابایی،مگه نگفتی الان ما خیلی "قسط" داریم؟




چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
عالم رفاقت

این داستان مال قبل است،

ولی همیشه دم دمه های چهارده خرداد دلم می خواهد دوباره بخوانمش...گرچه می دانم باید به فکر داستان تازه تری باشم.فعلاً این را داشته باشید.




سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
آتش بازی

گلوله آتش بودی ،

خواستم داشته باشمت

سوزاندی ،

آستینم را و دستم را...




شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
عروسی

سیزده رجب بود.تازه یاد گرفته بودیم که می شود این روز روزه گرفت و خیلی ثواب دارد و فلان.من روزه بودم ،او هم روزه بود.از صبح با یکی دیگر از دخترهای همسایه رفته بودیم برای تزئین اتاق عقد.صندلی می گذاشتیم زیر پایمان و تورهای بلند سفید را با منگنه از  سقف آویزان می کردیم ،غنچه های رز تازه را راه به راه می چسباندیم به تور.حالا که فکرش را می کنم می گویم قدبلندتر از ما دخترهای سیزده چارده ساله نبود که مثل چی جلو افتاده بودیم؟!

آن روز خودش را کم دیدم،درگیر آرایشگاه بود و خرید حلقه و این چیزها.فقط صبح که رفته بودیم برای شروع مسئولیت خطیر تزئین آمد جلوی در اتاق،لباس آستین کوتاه داشت و روی ساعدش خیلی کبود بود،با لبخند کم رنگی گفت :دی روز خانومه رگمو پیدا نمی کرد،سوراخ سوراخ شدم! چای سرد شده را جلوم دید و با صدای یواشی گفت :روزه ای؟چشمکی زدم ،دهنش را آورد نزدیک گوشم و گفت:منم !ولی به هیچ کی نگفتم،دعوام می کنن!حالا نوبت او بود که چشمک بزند.

همسایه دیوار به دیوار بودیم و خیلی دوست ، تابستان ها توی کوچه بازی می کردیم ،با قیر و پولک عروسک درست می کردیم، گرگ بازی ،وسطی ... باباش هروقت غروب از سر کار بر می گشت و او را توی کوچه می دید جوش می آورد،هرچی دستش بود پرت می کرد طرفش ،سه چهارسالی می شد که کوچه را ترک کرده بودیم ،او  می آمد خانه ما و کتاب داستان درست می کردیم،نوشتنش با من بود،نقاشی و صفاحی ش با او.خانه آنها حیاط بزرگ داشت ،با حوض فیروزه ای و درخت های سیب و به و آلو.خانه شان را دوست داشتم ولی نمی رفتم ،خواهرش بدجنس نگاه آدم می کرد،بدلج هم بود،یک بار گردن بند مرواریدی را که هدیه اش داده بودم پاره کرده بود.خیلی وقت ها هم صدای دعوا و گریه و گیس و گیس کشی شان از حیاط می آمد.ولی او که می آمد خانه ما خوب بود،دوست داشتم خواهرم باشد.می گفت:هستم.آن روز فهمیدم که دیگر نیست.

زود بود این طوری از رؤیاهای شیرین من بکشندش بیرون،آن هم با "عروسی"،چیزی که اصلاً برای آن روزهای ما تعریف نشده بود.خواستگار برایش آمده بود ، خواستگار کلمه غریب و مرموزی به نظر ما می آمد.مادرش به مامان گفته بود که پدرش تحقیق کرده و پسره آدم خوبی است.خودش روش نمی شد از این حرف ها بزند.این حرف ها حرف های بدی برای آن روزهای ما بود.خب من دوم راهنمایی بودم ،او سوم ،بچه بودیم هنوز.

روز  عقد از صبح تا ظهر، از سقف و دیوار ،منگنه و پونز به دست، آویزان بودیم،ظهر خداحافظی گرفتم از مادرش و آمدم خانه ،خوابیدم تا عصر که مراسم عقد بود،تصمیمم را گرفته بودم:نمی روم!چرایش را الان خیلی درک نمی کنم ،خب می رفتم ،چی می شد مگه !طرف های ساعت چهار بود که صدای کف و سوت و بوی اسفند و لی لی زن ها از حیاط بغلی می آمد. خواهر بدلجش را فرستاده بود دنبالم،خواهره گفت:"گفته دوربینت رو هم بیار!دوربین مون فیلمش تموم شده"، دوربین را دادم ولی خودم نرفتم،گفتم "بگو سرش درد می کنه" ،و الکی خندیدم. حیاط پر از پائیز خبر کن بود،و پر از برگ های خشک مو که از حیاط آنها خودشان را پرت می کردند توی حیاط ما.داماد را ندیده بودم،علاقه ای هم به دیدنش نداشتم ،او  به زحمت و با خجالت فقط گفته بود "زحمت کش است، روی پای خودش ایستاده "،و من مات نگاه کرده بودم.

تا غروب کتاب داستان های مان را نگاه می کردم و عروسک های سیاه قیری را ،یک تابلوی کوچک نقاشی را هم کادوپیچ کردم که برایش ببرم مثلاً سرعقدی!

هوا تازه تاریک شده بود و دیگر سرو صدای زن ها افتاده بود که مانتوی آبی ام را پوشیدم و به عادت قبل رفتم در حیاط خانه شان و گفتم با او کار دارم.آمد دم در ،بلوز و دامن سفیدی تنش بود که گل های صورتی داشت.خودش دوخته بود ،یک روزه دوخته بود،خیاطی تازه یاد گرفته بود ،موهای بلندش را جمع کرده بودند بالا و لای موهاش گل های سفید مریم بود. کادو  را گرفتم جلویش و با خنده گفتم:"مبارکه!" اخم کرد و گفت :"نیومدی؟"گفتم :"خب حالا اومدم دیگه!"و جوری که رد گم کنم گفتم"قشنگ شدیا!"از لای موهاش یک مریم سفید درآورد و داد دستم ، بعد گفت :"وایسا الان میام"،رفت و با یک بشقاب گل سرخی چینی برگشت ،توش یک قاچ کیک بود ،رویش نوشته بود :"پیوند"البته دالش نبود ،گرسنه بودم ،انگشت زدم توی کیک ،انگشت زد توی کیک ،افطار کردیم.خندیدیم.

چندماه بعدش او با داماد رفت کرج زندگی کند ،من ماندم و کتاب داستان هایی که دیگر نقاشی نداشتند.خواهری ما همان جا تمام شد.

دی روز بعد از سال ها توی بازار دیدمش،او شناخت و من نشناختم،با داماد بود و دو تا بچه ،لاغر بود خیلی و هنوز مهربان،خوشبخت به نظر می آمد ،داماد حالا کچل شده بود شاید چون خیلی زحمت کش بود،شاید چون روی پای خودش وایساده بود از اول،دخترکش کمی شبیه آن روزهای خودش بود. تازه یادم آمد که غصه آن روز خیلی وقت است از دلم رفته بیرون...




شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
داستان کوتاه بنویس!

داستان نویسی،

سو‍ژه ایم،سوژه های فراوان،سوژه های متفاوت،سوژه های هزار رنگ

می چرخانی ،می رقصانی،می پیچانی ،"این سو کشان سوی خوشان ...آن سو کشان با ناخوشان"،

 قیافه می گیریم،خیال می کنیم کسی هستیم،به این در و آن در می زنیم،می خواهیم مسیر قصه را خودمان جهت بدهیم،کوچکیم ولی،دست تو می بردمان.

 

داستان نویسی،

گاهی که خسته ام می گویمت لطفاً داستان من را کوتاه بنویس،حوصله داستان های چند صد صفحه ای را ندارم،خنده دار است ولی،

آیا نویسنده ای هست که به صدای بی صدای سو‍ژه ای دل بدهد؟

نه،این جمله باید اصلاح بشود:آیا جز تو نویسنده ای هست که به صدای بی صدای سوژه ای دل بدهد؟

.

.

.

سوژه ایم و به تو دچار، داستان نویس عزیزی هستی تو!

 

پی نوشت ١:

دی روز 25 بهمن، روز جهانی داستان کوتاه بود.

پی نوشت 2:

این یادداشت را دوست دارم !




چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
خدا تو را نگهدار

تکرارت می کنم نه به خاطر تو  به خاطر خودم

که سخت محتاج است  به تکرار طراوت  باران

                                                                                 باقی بهارت...

  •  نشسته بودند دور هم، بزم چای لیوانی غلیظ و فال های پر آب و تاب و بیچاره حافظ که از دل قرن هشتم هجری هر شب برمی آمد و همه اتاق های این ساختمان سرکی می کشید. می توانم برایت توصیف مکانی بیشتری بکنم، از این اتاق کوچک خوابگاه دانشجویی و آن همه آدمی که آن شب چپیده بودیم در آن یک وجب جا و پرونده آن شب خیلی معمولی را می فرستادیم به بایگانی خاطره ها، اما بگذار ننویسم؛ بگذار حاشیه نروم که تو با حال و هوای روزهای من غریبه نیستی! قرعه فال می چرخید، به من دیوانه هم رسید، به بهار و زهرا و خاطره و مریم دیوانه تر هم، و از ما که گذشت نوبت او بود، دل به این حرف ها نمی داد، گوشت تلخ! می دانستم تا این جای شب نشینی را هم حرمت مان را نگه داشته که نشسته؛ کاش آن شب این غزل برایش نمی آمد. کاش «حافظ» این همه «صادق» نمی شد، کاش کوتاه آمده بودی حافظ دست کم آن شب را!
    دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    و تکه انداختن های بی امان دخترها و یک دستی و دو دستی زدن های ما و آن لبخند یک وری-همیشگی که می نشست گوشه لب او.
  •  کجا و چطوری اش را نمی دانم ولی پیدایش کرده بود و به دیدنش رفته بود- بی آن که خودش بو برده باشد- و آمده بود برای بردنش. او می شناخت و این نمی شناخت. او دیده بود و این ندیده بود، او عجله داشت و این نمی فهمید.
    چندصدبارش خودم گوشی را برداشتم و گفتم بله، خانم رسولی تشریف دارند گوشی تا صداشون کنم...
    آن قدر گیر شد تا انگار «آره» را گرفت آن هم از «او»!
    گفتیم: بیچاره! خر شدی، تو که اصلا یارو را ندیدی!
    گفتیم: حالا چرا اینقدر بچه مثبت بازی درمی آورد، این مدلی اش را خداوکیلی ندیده بودیم دیگر!
    گفتیم: مگر تهران نیست پس چرا اینقدر صدایش بد می آید، خرخرتلفن گوش آدم را کر می کند باور کن خالی بسته معلوم نیست از کدام دارغوزآبادی زنگ می زند...
    گفت:...
    که به قول مولا سینه عاقل گنجینه رازهای اوست. تازه او بزرگ تر از این خاله زنک بازی ها بود، خیلی بزرگ تر.
  •  عکس اش را فرستاده بود. ریختیم سرش، شلوغ بازی درآوردیم. «سیدعلی موسوی راد» را دیدیم و جلوی او یک عالمه خندیدیم، «دانشجوی ارشد حقوق بهشتی» را دیدیم و دیدیم که آدرس نامه اول این است:«خوزستان- طلائیه...» و نامه بعدی «خوزستان- اروند کنار...» و باز خندیدیم که طرف عجب ارشد بهشتی ای می خواند که کلاس هایش خوزستان برگزار می شود تازه احتمالا عشایری درس می خواند که هر نامه اش نشانی یک جایی را دارد و فلان و بهمان. آن هم چه فلان هایی و چه بهمان هایی.
    و «او» انگار نمی شنید...
    و من هنوز مانده بودم که دل از دست کی دارد می رود این وسط و کدام رازپنهان یک روزی آشکار خواهد شد، می ترسیدم، آن هم از آن ترس های به شدت این جایی. می ترسیدم پسره به قول بچه ها چاخان کرده باشد، می ترسیدم «او» با این همه دانایی ساده دل بسته باشد به نسیمی که از فراسو آمده، و حافظ که خبر داشت ولی دیگر به تفأل های من نگاه چپ می انداخت و می گفت: زکی! یعنی می آمد «با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی» و من می گرفتم که یعنی همان زکی»
    نامه آخری که آمد آدرس شلمچه داشت انگار؛گفته بود: الان ماه سومی است که ما اینجا هستیم، تا همین جا هم که این پنجاه تا شهید را پیدا کردیم خودش کلی است.
    گفتیم: ما که باورمان نمی شود. بچه پنجاه و هفتی را چه به رفتن و شهید پیدا کردن، آن هم فوق حقوق!
    گفته بود: فاطمه! دوست دارم به محض برگشتن تو را ببینم، گرچه این جا بارها دیده ام در هر قدمی که روی این خاک سرخ سوخته برداشته ام.
    و ما که خنده بدی تحویل دادیم.
    گفته بود: فاطمه! نیامدم، حلال کن!
    و ما که گفتیم عجب رویی دارد طرف! از آن بچه مثلا حزب اللهی های پرادعا که ادعای بی ادعایی شان می شود.
    شک کرده بودم لابد حافظ هم به این طرف تکه انداخته که
    دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
  •  نتیجه ارشد آمده بود. باور نمی کردیم رتبه یک رقمی بیاورد ولی آورد. همان هفته بود که خانواده هایشان با هم صحبت کرده بودند و قرار شد آخر هفته که «علی» برمی گردد دسته جمعی بروند و شیرینی را بخورند. البته این اطلاعات را کارآگاه گجت اتاق دزدکی از یادداشت های روزانه اش صید می کرد و البته کارآگاه گجت هم من نبودم!
  •  تلویزیون هم نشان داد، اگر دیده باشی. چهار نفر بودند، دانشجوی حقوق شهید بهشتی، مین منفجر شده بود، چهارتایی رفته بودند، بی سر، بی پا، بی دست...
  • دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
  •  ... و حافظ را بگو!

                                                           همدان ـ خرداد ۱۳۸۳

 

 




شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
عالم رفاقت

عالم رفاقت

  ( تابستان ۸۴متولدشدو  در جلسه نقدداستان هرچی چکش خوردهیچ عوض نشد!)

  

                                                                     باقی بهارت...

 

 

ما را از پیرمرد ترسانده بودند ،خدایی چندان ترسناک هم نبود با آن قد بلند و ریش سفید،خاله خانباجی های کوچه برای راحت شدن از شر ما او را کرده بودند لولوخورخوره! تا قیژو قیژ در خانه اش بلند می شد پا می گذاشتیم به فرار و در عرض سه سوت کوچه از آن همه بچه خورده خالی می شد.وقتی هم که از سر کوچه سفیدی پیراهنش را  می دیدیم به هر حالی که بودیم می رفتیم پشت دیوار جواد این ها می چپیدیم که مثلا پناه گرفته باشیم. هنوز بوی عرق کله ی مهدی و نفس زدن های گرم به روز که می خورد پشت گردنم یادم مانده. پیرمرد که می رفت دوباره لشگر مور و ملخ بود که می ریخت وسط کوچه !

تعجبم از این است که پیرمرد همیشه یک جور بود،چه آن وقتی که با ژست بادمجان دور قاب چین  ها ی ناشی برایش کاچی نذری می بردیم ،چه آن وقتی که دزدکی از دیوارخانه اش می رفتیم بالا تا مطمئن شویم مرغ بی خاصیت مان را یک وقت به اسیری نگرفته باشد .جواد می گفت این یک جور بودن ازسر  سنگینی گوش هایش است ولی خب کور که نبود ،لال که نبود .خدا هم انگار سهم حرف زدن او را داده بود به زنش ،تشکچه می انداخت توی کوچه و آمار ملت را می گرفت ،سواد اکابر هم نداشت که مثل ننه من از روی دیوار بخواند  زن کوچه نشین عروس شیطان است،گیر می داد به سلام ندادن بابای جواد و بخیه سر من و لی لی بازی آبجی بزرگه مهدی .ناگفته نماند که مهربانی هم بلد بود ،یک بار به ننه ام گفته بود :"به اولادت بسپار این سید خدا را اذیت نکنند ،خیال نکنند دشنام این بزمجه ها را نمی شنود ،نفرینش هم مثل دعایش بگیر است ها ،خود دانید."گمان نکنم که مارا نفرین کرده باشد ،اگر هم کرده با نذر و نیازهای ننه صاف_ صاف شده ولی یک روز گذارمان به دعایش افتاد.سال شصت و هفت بود انگار ،جمعه روزی ، نشان به آن نشان که کرکره مغازه حسن آقا پایین بود.

گوشم بدجوری درد می کرد تا حلقم باد کرده بود هفت ساله بودم ولی به قاعده یک مرد چل ساله نعره می کشیدم ،ننه از ناچاری ورم داشت آورد در کوچه ،من داد می زدم او گریه زاری می کرد ،یادم نیست به تجویز کدام پدرآمرزیده ای بود که من را مثل پوست روی دست گرفتند و بردند به دباغ خانه .خانه اش تاریک بود و بوی لباس های توی بقچه می داد .من را نشاندند روبه روی میز کوچکی که او پشتش نشسته بود .می ترسیدم هوار بکشم فقط نفس های عمیقی مثل هق هق از چاه سینه ام بالا می آمد.آرام دست کشید به کله ام گوشم و گردنم ،لب هایش می جنبید بعد یک ریزه قند از قندان توی سینی برداشت و گذاشت دهنم .شب که شد دیگر دردی نداشتم .فردای آن روز نصف زن های شهر قضیه را می دانستند .به گوش مدیر مدرسه خودمان هم رسیده بود چون همان روزها بود که دیدیم آقا مدیر با یک خانومی آمدند به کوچه بن بست ما و سراغ خانه او را گرفتند،آن روزها هم پیرمرد همان پیرمرد همیشه بود.

این وسط دوبار پیش آمد که جور دیگر بودنش رابا چشم  خودم ببینم .اولی اش همان سال های بچگی بود ،خرداد سال شصت و هشت ،خیابان پر از آدم های سیاه پوش بود،من و جواد هم بین شان پرسه می زدیم به محرم می ماند ولی هاله ای از بهت و حیرانی مثل دود اسفند همه جا را گرفته بود،جواد یک پیراهن مشکی که نمی دانم از کجا آورده بود و از زور تنگی داشت جر می خورد تنش بود.ننه ام را توی پیاده رو قاتی جمعیت زن ها دیدم زیر پارچه ای  که رویش نوشته بود "ای شهر خمین خمینی ات کو". مردها مثل همین هیات "حسین جان "خودمان کوچه باز کرده بودند ولی به جای زنجیر توی سر خودشان می زدند همه شده بودند شکل پسرهای عمه ام وقتی بابایشان مرده بود.جواد  می گفت بیا برویم شاید  نذری ای چیزی پیدا کنیم ولی من انگار توی دلم رخت می شستند،دلم برای مردها می سوخت ،دلم برای ننه ام می سوخت ،خون گوسفندهایی که سربریده بودند توی خیابان راه گرفته بود داشت عق ام می گرفت .جواد رفت دنبال نذری خوری و من پیچیدم توی خلوتی کوچه خودمان .سفیدی پیراهنی  توی سیاهی کوچه می درخشید. یک پارچه سیاه رنگ و رو رفته هم آویزان بود بالای در خانه پیرمرد ، خودش نشسته بود همان جا روی خاک و خل ،جلوتر رفتم ...پیرمرد با همیشه خیلی فرق داشت .اشک از چشم هایش می آمد و آن ریش های سفید را خیس کرده بود .مثل ننو تکان می خورد و چیزی می خواند .نمی فهمیدم چی ولی از همان هایی بود که بی بی پای دار قالی اش زمزمه می کند.

چشمش که به من افتادگریه اش اوج گرفت و  اشاره کرد که یعنی بیا جلو ! ولی من پا گذاشتم به فرار .هنوز هم فکر می کنم اگر جواد به جای من بود حتما نمی ترسید و می رفت جلو .آره من پیرمرد را به این حال دیدم و بعد هم هرچی به بچه ها می گفتم باورم نمی کردند ،حتی با سانسور آن قسمت که به من گفت بیا و نرفتم اش هم برایشان قابل تصور نبود .مهدی نامرد که می گفت بگو به جان ننه ام! و جواد هم لوطی گری اش گل می کرد و می گفت :مگر جان ننه اش را از سر راه آورده که به خاطر تو و آن پیری قسمش بخورد!

دو سه هفته بعد از این هم که تعطیلی تابستان شروع شد یک روز یک پاترول سفید پیچید توی کوچه و جلوی خانه پیرمرد ترمز کرد،دو نفر جلیقه پوش با دوربین و میکروفون و چند تا سیم دراز پیاده شدند و در زدند .ما هم طبق رسم آن روزها دوره شان کردیم .پیرزن که آمد دم در یکی شان گفت :حاج خانم ما از تلویزیون آمده ایم و می خواهیم حاج آقا از دوران کودکی که با حضرت امام هم بازی بودند تعریف کنند و فیلم برداری کنیم .پیرزن گل از گلش شکفت و گفت : ،عزیز جان!  سید اهل حرف زدن نیست ، خودم همه خاطراتش را بلدم .حاج آقا روح الله با سید مکتب می رفتند ،از همان وقت ها هم آقا یک بوده.جلیقه پوش ها گفتند :حاج خانم !خودشان تعریف کنند کیفیت کار خیلی بالاتر می رود حالا اجازه بفرمایید ما بیایم تو! جواد با آرنج زد به پهلویم و پچ پچ کنان گفت :کیفیت کدام کار ؟من هم شانه بالا انداختم و گفتم چه می دانم فقط می دانم پیرمرد زیر بار  این قرتی بازی ها نمی رود.آن ها رفتند تو و پیرزن مثل این که گربه چخ کند ما را پراکنده کرد .مهدی می گفت :ا...ه پسر یعنی این با امام رفیق بوده ؟!به روز می گفت بابا اون کجا این کجا تو چرا خر شدی ؟!و من داشتم توی ذهنم چرتکه می انداختم که این پیرمردی که ما این همه سر به سرش می گذاریم هم بازی همان کسی  است که بابای من با آن سیبیل کلفت جلوی عکس روی دیوارش هم پا دراز نمی کند . گفتم جواد داشته باش پیر که شدی می آیند فیلمت را بر می دارند تا خاطره های من را تعریف کنی ،جواد لنگه دم پایی اش را در آورد و افتاد دنبالم .داد می زد :خاک تو سر من اگر تو بخواهی کاره ای شوی ! آخرش هم لنگه دم پایی را تیر کرد تو کمرم و عر و بوقم رفت هوا ،یادش به خیر !این از اولی ،اما دومین و آخرین باری که پیرمرد را جور دیگری دیدم مال همین دو سه سال پیش است .آن وقت من دیگر از بچه دماغویی آن روزها در آمده بودم و بدون سامسونت هیچ جا نمی رفتم .فرجه امتحان ها بود و سرم به درس بود که از کوچه صدای داد و بیداد بلند شد . از پنجره سرک کشیدم صدا مال آن  یارویی بود که چند سال پیش خانه جواد این ها را خرید . رو به روی پیرمرد ایستاده بود و هوار می کشید:ایها الناس!این بابا می گوید الا و بلا باید خانه ات را بفروشی به من ،می خواهم مسجدش کنم ،دیوانه شده آخر عمری ...پیرمرد که حالا پیرمردتر هم شده بود هنوز پیراهن سفید تنش بود و هنوز هم جلوی هوار حسین یارو چیزی نمی گفت .یارو داد می زد :صدبار گفتی گفتم نه !یک بار  دیگر بگویی یا پیغام پسغام بفرستی به خدا می کشانمت دادگاه !ننه که هنوز معتقد است سرک کشیدن از پنجره خوبیت ندارد گفت "حیا کن پسر خودم  برایت می گویم قضیه از چه قرار است .بین  همسایه ها پیچیده که پیرمرد خواب آقا را دیده ،آقا آمده خانه اش ،دستش را گرفته برده تو صف نماز جماعت ،بعد هم خودش پیش نماز ایستاده و همان جا اقامه کرده .حالا پیرمرد اصرار  و ابرام می کند که باید خانه اش را وقف مسجد کند ،

می خواهد خانه بغلی را هم بخرد تا زمین اش کفاف یک مسجد نقلی را بدهد ."

این یکی دیگر واقعا نوبر بود ،پیرمرد را هرگز دور و بر مسجد ندیده بودم ،حتی همین مسجد امام حسن محله مان که بابام رمضان ها تو رو در بایستی مردم هم که شده از مصلین اش می شد هیچ وقت پیرمرد را به خودش ندیده بود ،اصلا در و بر هیچ جماعتی ندیده بو دمش،پیرمرد فرد بود ،فرادا بود ... صد سال را یک ثوابه سر کرده بود حالا  امام دستش را گرفته برده تو صف نماز جماعت !!حالا عزم کرده برای بانی مسجد شدن!!این هم از دومی اش که من پیرمرد را جور دیگری دیدم .

آن یارو همان طور که گفته بود نفروخت ،پیرمرد هم همان طور که نیت کرده بود خانه خودش را وقف کرد،بماند که بعدا پسرهایش که همه هم دکتر مهندس بودند نمی دانم به چه صیغه ای با اوقاف کنار آمدند که به جای مسجد  مجتمع مسکونی از خاک خانه در آمد .

 حالا ...حالاپیرمرد مرده است و من مدت هاست که از جواد  هیچ خبری ندارم ...

 

                                                                                       




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
پسرم

 

"مرد جنگی که لباس گل دار نمی پوشد،زشت است جلوی مردم !هر روز لباس تمیز می کنم تنت ولی یکبار که می پوشی باز گل گلی می شود ،گل های کوچک قرمز که به جای گلبرگ دایره های متحدالمرکز دارند .حالا یعنی چی رفتی نشستی آنجابه من  می خندی ،بچه که به حرف بزرگترش  نمی خندد!گیرم که یک بار تنت زخم های زیادی برداشته باشد ،خب حالا خیلی گذشته ...بگذار بابات بیاید!"

...و دست های چروکیده زن شیشه گلاب را روی سنگ خالی کرد .

 

                                                                                      

                                                                                     باقی بهارش...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
بی نامش بخوان

 

 زخم هایت را می شمارم به جای ستاره و گوسفند ،نه زخم های تو تمام شدنی ست نه خواب به چشم های من آمدنی .

 

_پرستار!ببخشید که بیدارتان کردم ها ،بتادین ام تمام شده ،می ترسم زخم هایش عفونت کند یک شیشه بتادین لطفا!

 

_...

 

این یکی هر روز عمیق تر می شود .بمیرم الهی !یک بند انگشت سیم لای زخمت مانده ،کمی تاب بیاوری خودم درش می آورم .بیا!دستم را می گذارم لای دندانهایت تا خرد نشوند،محکم دندان بگیر من دردم نمی آید،فقط داد نزنی ها ...مردم خواب اند ،ببین به جز چشم های من هیچ چراغی روشن نیست .

 

_پرستار !ببخشید من هی شما را می کشانم این جا ،پنس می خواستم .یک قیچی کوچک هم باشد الکلش می زنم کارم راه می افتد ،بیاوری ها !

 

- ...

 

چرا تو این قدر ناله می کنی  من که هر شب سهم مسکن خودم را برای تو می زنم ،من که هر شب زخم هایت را دانه دانه پاک می کنم نباید به این سوزی که تو آه می کشی بسوزد.بمیرم برایت که داد نمی زنی ،مراعات دیگران را می کنی ،قربان ادبت !بیا اصلا محلشان نگذاریم .به حرف های خودم گوش کن تا حواست پرت شود.یادت هست تازه آمده بودی صدایت می کردند "کفتر". من ساده را بگو خیال می کردم می گویند "صفدر "یک بار صدا زدم "صفدر"تو آن قدر خندیدی که داشتی روده بر می شدی .یادت هست گفتی :

"ما شهر خودمان سی چل تا کفتر سفید داریم ،هر روز پرشان می دهیم هوا ،پر می گیرند و می شوند خال آسمان ،نمی دانی چه مشتی اوج می گیرند ".

یادت هست گفته بودی :

"ما دیپلم برق داریم ،می خواستند ببرنمان سر کار ،آمدند از در و همسایه پرس وجو

با معرفت ها نه گذاشتند نه بر داشتند گفتند :"یک پارچه آقاست ،فهمیده ،دل سوز ،

 فقط ها ...فقط کفتر باز است ."این شد که به جای ما یکی دیگر را بردند سر کار ."

 

یادت هست که ...بمیرم ...این مسکن لعنتی هم حتما تقلبی ست که اثر نمی کند ،خودم فردا اصلش را برایت از صندوق دارو ها بلند می کنم .  حالا کدا مش بیشتر اذیت می کند :زخم پهلویت ؟سینه ات ،یا کوفتگی گرده ات ؟...درد ت به جانم ،اصلا بیا حرف خنده دار بزنیم یادت هست گفتی از لج همسایه هاتان پا شدی آمدی اینجا و من قاه قاه خندیدم ؛ گفتی :

   "جان شما نباشد جان خودم کلی زدند توی حالمان گفتیم بیاییم این جا آبروی هر چی کفتر باز است را یک جا بخریم ."

گفتم :"التماس ریا برادر !"و تو گل از گلت شکفت .حالا هم بخند دیگر ...بخند !..چی ؟!این که کبود شده درد می کند ؟کناری ؟!بیا ...فوت اش می کنم :پ...و... پ...و...بهتر شد؟!

 

_پرستار! شرمنده هی مزاحم شما می شوم ولی این بد جوری درد می کشد ،هی ناله سوزناک می کند ،مسکنی چیزی بزنید آرام بگیرد .

 

_...

 

یک ذره دندان روی جگر بگذاری اثر می کند ،دردش می افتد .باشد همان قصه ای را می گویم که خودت خیلی دوست داری . قصه ی آن شب که قرار بود بی سر و صدا برویم آن طرف جا بگیریم تا فرمان حمله برسد . همان شب که وقت زیادی نداشتیم ؛تو اولین بارت بود که می آمدی آن هم این همه جلو ،بچه ناشی ! مردم می زنند به خط "ای لشگر صاحب زمان "

می خوانند آن هم با چه شور و حالی آن وقت تو "کفتر کاکل به سر های های "ات بلند بود . اصلا چرا یکی نبود به من بگوید :" فلانی ! عرضه نداری ،دلش را نداری ،غلط

می کنی بشوی جانشین فرمانده سی چل نفر را بیاندازی دنبال خودت ...

انگار آرام تر شدی ؛نه ؟!گفتم که صبوری کنی بالاخره خوب می شود ..

کجا بودیم ؟...آها ! همان جا که هوا سنگین بود ،از چشمک ستاره ها هم دل مان می ریخت ،نفس عمیق هم حتی نمی کشیدیم ،تو بعد از من توی صف بودی ،لباسم را از پشت چنگ زده بودی ،می ترسیدیم دیر شود ،مهتاب هی نورش را بیشتر می کرد ،یک توقف ،یک صدای حتی آهسته کافی بود برای این که لو برویم و زنجیرمان پودر شود .

همین جور بود دیگر ..مگر نه ؟!هرجایش را که غلط می گویم خودت بگو ،خب ؟!

نمی دانم آن کوه سیم خاردار کی از خاک در آمده بود که ما خبر نشدیم ،بچه های شناسایی هم نگفته بودند ،ارتفاعش زیاد بود نمی شد پرید صدای پوتین ها می پیچید ،دیر شده بود ..."سجاد محسنی "بود می گفت برگردیم ؟آره خودش بود سفت و سخت می گفت برگردیم من گفتم اگر ما برگردیم زحمت یک گردان هیچی می شود .تازه !آن ها که نمی دانند ما نیامده ایم از این موقعیت تار و مار می شوند ...چقدر کلافه بودم ،تو دستم را گرفتی و گفتی :"خب رد شویم ،کاری که ندارد !"

می خواستم بزنم توی گوشت از صدا کردنش ترسیدم ،گفتم:" داداش خنگ من !به خیالت ما هم کفتر های جناب عالی هستیم که بپریم؟!"

تا گفتم یک دفعه دیدم عین دیوانه ها خودت را انداختی روی تل سیم و گفتی :"حالا بپرید .."

سجاد داد کشید :"این چه غلطی دارد می کند ؟!"

دستم را گذاشتم روی دهانش گفتم :"می خواهی به کشتن مان بدهی؟!"

همین جور مانده بودیم تو پچ پچ کنان گفتی :"خب بیایید رد شوید دیگر مگر نگفتی وقت نداریم ."

تو به پشت خوابیده بودی و ندیدی ولی من یادم هست که هیچ کس از جایش جم نخورد .

دوباره گفتی :"پس تو چه فرمانده ای هستی ،بگو بیایند رد شوند دیگر !"

سجاد می گفت :"رضا !این از هممون کوچیک تره ،دفعه اولشه ،بش بگو پاشه ،عوضی ،پاشو دیگه !"

دو سه ثانیه شاید بیشتر طول نکشید ،گفتم که رد شوند ...

بیچاره بچه ها خودم هل شان می دادم جلو ،پوتین هایشان را در آوردند تا تو درد کمتری بکشی ،پا که می گذاشتند خودت را جمع می کردی ،"آخ" ات را هم آن قدر خوردی که حتی سجاد محسنی هم دلش قرص شد که تو نباید خیلی درد بکشی ...

من آخر از همه رد شدم ،چشم هایم را بستم ،پا که گذاشتم چیزی انگار زیر پایم خرد شد ...سرم را آوردم کنار  صورتت ،چشم های تو هم بسته بود ،گفتم :"می سپارم بچه ها بیایند سراغت ،به خدا سفارش ات را می کنم ."هیچی نگفتی ..انگار نمی شنیدی ...

باشد گریه نمی کنم ،تقصیر خودت است که این قصه را فقط دوست داری ،یک عمر است من هر شب را بازخم های تو سر می کنم تو با قصه من .

دیروز اولش با خواهش و تمنا و آخرش با داد و بیداد خواستم مادرت را بیاورند این جا ،تا داد نزنی که گوش کسی بدهکار نیست ،وقتی آمد انگار که من تو باشم دست می کشید لای موهایم .

گفتم :"حاج خانوم !تنش درد می کند ،به زخم هایش چی بزنم خوب

می شود ؟"

گفت :"تو غمت نباشد ،خودم هر هفته تنش را با گلاب می شویم ."

و بعد سرش را گذاشت روی ملحفه سفید تخت من و گریه کرد ،  مادرت خیلی بچه شده بود .

_ پرستار !  جعبه دستمال کاغذی دیروزی تمام شد ،دستمال این تخت بغلی را می دهی به من ؟!

_ ...

کم کم دارد صبح می شود ،اثر آمپولت که برود دوباره درد شروع می شود ،بیا تا بی حسی من خرده سیم ها را از لای زخم دربیاورم ،دردش بیشتر از آن شب نیست که ...  مواظبم ...عوض اش یک عمر راحت می شوی ،این ها بمانند چرک می کنندها ...آن وقت تو دیگر هیچ شبی خوابت نمی برد،تا آخر این زخم های کهنه تازه می مانند ...بمیرم که لب هایت را روی هم

می فشاری و و شکایت نمی کنی ...

 

                                            *************    

_ پرستار !چرا دارو های من را زیاد کردید ،من که چیزیم نیست ،درد ندارم ،این تنش

می سوزد ،من اگر شب ها هم نمی خوابم به خاطر این است .

_ ...

_ پرستار !جان بچه ات ،اگر خواب آور است یک وقت نزنی! این تنها می ماند ها ..هیچ کس نیست زخمهایش را بتادین بزند ها ..

_ ...

 

                                








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.