چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳
این پیرهن آبیه!

چشم‌هاش مشکی و درخشان و موهاش جوری که انگار همین الان از قدم زدن در باران برگشته باشد، پیراهنش آبی و بلند و سبک و خلق و خویش از آن سر به زیرها که خودشان خوب می‌دانند هنوز خیلی راه دارند تا سربلندی. 

تولد

بعد از ظهر روز هفتم فروردین سال 85 بود که تصمیم گرفتم برای خودم وبلاگی دست و پا کنم. طرز تهیه وبلاگ را قبلا از یک مجله سیاه و سفید دانشجویی بریده و لای یکی از کتاب‌ها گذاشته بودم، ساعت‌ها وقت صرف شد تا توانستم راهش بیاندازم و بعد هی نگاهش کنم و فکر کنم که خب حالا چی می‌خواهم این تو بنویسم؟

شروع کردم و کم کم راه افتادم، با همه‌ی فراز و فرودهایش الان که نه سال از آن روز می‌گذرد اینجا را از شما چه پنهان هنوز مثل روز اولش دوست دارم، حتی بیشتر.

 

آینه‌ بندان

نوشته‌های اینجا بیشتر از آن که به درد دیگران بخورد برای خودم مفید بوده،با اینجا نوشتن آرام تر می شوم و می‌توانم خودم را در آینه‌ی آرشیوش بهتر و دقیق‌تر ببینم، آن هم توی زمانه‌ای که آرام‌ها و آینه‌ها فراوان نیستند.

 

گنجشک و جبرئیلم

از به یادماندنی‌ترین‌های این‌جا یکی بازی وبلاگی "مسجدهای دوست داشتنی" بود که از همین‌جا شروع شد، بعدش به دل‌ها نشست و در وبلاگستان ازش استقبال شد، دیگران هم نوشتند و سر از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها درآورد. (+) و (+)

دیگری هم عرفه خوانی پنجاه شصت نفری‌مان بود با نام "یک جرعه آسمان" که ایده‌اش را بچه‌های هیٱت وبلاگی سبو دادند، به منی که هیچ نمی‌شناختند اعتماد کردند و پرچم را دادند دستم، من هم با دلی که آن روزها زلال‌تر بود همه سعی‌ام را کردم تا حرکت گروهی خوبی از آب دربیاید. پر بازدیدترین روزهای وبلاگم هم همان ایام بود.(+)

 

سه تا از قشنگی‌هاش

از قشنگی‌های اینجا که خیلی به خاطرشان خوشحالم و نمی‌توانم این خوشحالی را پنهان کنم این است که:

- کامنت‌دونی اینجا در همه‌ی این سالها همیشه باز بوده و هیچ‌وقت هیچ کامنت دور از ادب یا نامناسبی نداشتم که مجبور به حذف کردنش شوم، با آن که شخصی نویسی‌هایم زیاد هستندهیچ‌وقت ناچار نشدم کامنت‌ها را قبل از انتشار تٱیید کنم و خیلی ممنونم و خیلی خدا را شکر:)

- هر بار که اینجا برای کاری از آنهایی که عطش‌شکن را می‌خوانند کمک خواسته‌ام بی‌جواب نگذاشته و کمک کرده‌اند. برای پر کردن پرسش نامه پایان نامه‌ام همین‌ شما که خیلی خوبید به دادم رسیدید. این لباس آبی قشنگی را که الان تن این وبلاگ می‌بینید هم یکی از آشنایان نادیده‌ی اینجا از سر لطف برایش دوخت، بی‌آنکه حتی واضح و مستقیم ازش خواسته باشم، زمانی که آرشیو اینجا پریده بود یک بنده خدایی که وبلاگش را تا آن روز ندیده بودم کامنت گذاشت که می‌تواند کمک کند و آرشیو را برگرداند و خیلی لطف‌های دیگر از این دست..

 

- یافتن آدم‌های خوب هم موهبت ویژه‌ای‌ست که به واسطه‌ی عطش‌شکن نصیب من شد، آدم‌هایی که توی خواب هم نمی‌دیدم توی این خمین کوچک عزیز خودم نشسته باشم و بتوانم پیدایشان کنم. آدم‌های بلند نظر و پرسخاوت و حال خوب کن و باهمت، آدم‌های پخته و  اهل دل و اهل قلم و اهل کتاب که می‌فهمی‌شان و می‌فهمندت و  بودن شان نهیبی ست به تو که "یاد بگیر.."

 

دعوت در دعوت:

این چند بند، به دعوت پیچک خان و محدثه انسی ن‍ژاد عزیز نوشته شد برای بازی تاریخ شخصی وبلاگ‌ها.

حضرات "بیمارستان دریایی"، "وقتی نیست..."،"بهار نارنج" و "وبلاگوار" دعوت‌اند به نوشتن، اگر دوست دارند و وقت دارند.




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
دنده عقب

     معمولاً فقط چیزهایی خوب به یادم می‌مانند که روی آنها تمرکز کرده باشم و خیلی برایم مهم شده باشند و گرنه بقیه خود به خود از ذهنم می‌روند و جای خود را به اتفاق‌های جدید می‌دهند.

برادرم برعکس، حافظه خیلی خوبی دارد، از دوران خردسالی اش یک خاطراتی دارد که منی که چهار سال از او بزرگتر بوده‌ام به زور یادم می‌آید. یک وقت‌هایی حتی از قبل از دو سه سالگی‌اش هم صحنه‌هایی را یادش هست!

این روزها اما برخلاف همیشه یکی دستم را گرفته و برگردانده به روزهای کودکی، یک چیزهایی یادم می‌افتد که تمام این سال‌ها حتی یک‌بار هم به شان فکر نکرده بودم یا به نظرم جالب و قابل توجه نیامده بودند. همه چیز با جزئیات می‌آید جلوی چشم‌ام. فکر می‌کنم هفتاد هشتاد سال پشت سرم  دارم! خودم و آدم‌ها و رویدادها و مکان‌ها و حرف‌ها و حس‌ها مثل یک فیلم از ذهنم می‌گذرند. مثل همان وقت‌های بچگی که سکوت برایم یک صدای مخصوص سوت مانندی داشت حالا هم باز همان صدای سکوت را می‌شنوم.

از کودکی که در می‌آیم می‌رسم به نوجوانی و جوانی و...، اشتباه‌ها و خنگ‌بازی‌هایم برجسته می‌شوند، یک جاهایی تآسف می‌خورم و با خودم دست به یقه می‌شوم، خودم شاکی می‌شود که ای بابا! گذشته دیگه حالا! مال اون موقع بود اون! یک جاهایی هم دلم تنگ می‌شود و ابری می‌شوم، خودم یکی می‌زند پس گردنم و بلندم می‌کند از بست نشینی در گذشته.

شاید طبیعت این دوران است، شاید هم چون وقت‌های زیادی را تنهایی می‌گذارنم این شکلی شده‌ام. ولی سخت است چقدر، غوطه خوردن در تلخ و شیرین گذشته یک جور حزن می‌آورد، چه رنجی می‌کشند آن‌هایی که خاطره‌های زیادی دارند و همه چیز در ذهن‌شان طولانی مدت ثبت و ضبط می‌شود..




سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
ستاره درخشان "جوانی" روی پیشانی ات بود

بعد از دوازده سیزده سال برگشته بود به خودم، بازش کردم و با اکراه نگاهش کردم، خودم را دیدم  و تو را و او را و عالمی که داشتیم تازه تازه ساختنش را تجربه‌ می‌کردیم و چشم‌هایی که داشتیم می شستیم و جور دیگر می‌دیدیم. جوانی قشنگ همگی‌مان توی آن سطرها نشسته بود، مؤدب و متین و آراسته و خوش‌بو. دیدم چقدر آدم‌های توی این سطرها را می‌شناسم، چقدر دوست‌شان دارم و چقدر عوض شدم و عوض شدند و چه دور و غریبه شدیم.

دوستی گفت پس حسابی رفتی به گذشته، گفتم آره امّا خودم را گرفتم که زیادی درش غرق نشوم. گفت غرق شدن ندارد، می‌دانی؟ مثل خانه‌ای قدیمی‌ست که خیلی باصفا بوده و حیاط دراندشت داشته و باغچه و حوض و پنچ‌دری، تو ازش خیلی خاطره‌های خوبی داری، الان می توانی یاد کنی و حظش را ببری اما آن خانه دیگر نیست، کوبیده‌اند و خانه‌های دیگری به جایش ساخته‌اند.




پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
اربعین رفتن ها...

پدر بزرگ زهرا هم رفت.

همین اربعین که اقامجتبای تهرانی رفت. پدر شهید سید احمد برقعی عزیز هم رفت...من آقاجواد را خیلی دیده بودم، ان سال های همدان که مهمان همیشگی خانه شان بودم، پارسال هم که رفتم همدان باز با اینکه زهرا دیگر آنجا نبود مهمان شان شدم. اولین بار بود که اقاجواد را به حرف زدن دیدم. زمان دانشجویی ما مثل فشفشه بودیم،سرمان با زهرا به کار خودمان گرم بود،هیچ کس را نمی دیدیم،برو و بیای خودمان را داشتیم و توی اتاق زهرا تمام زندگی مان می گذشت،حتا غذا خوردن مان هم آنجا بود. آن روز اولین بار آقا جواد داشت سر میزغذا تعریف میکرد. از علمای همدان، از اقای انصاریان، از سید احمد شهیدشان. هرجا هم که حافظه اش یاری نمی کرد، مولود می دوید کمکش. مولودی که خودش برای خودش یک پدیده است، بین همه زن هایی که تا حالا در عمرم دیده ام.

زهرا جان، خدا پدربزرگ عزیزت را با شهدا ،با سید احمدش همنشین کند...

 

مرتبط:

خیابان مهدیه




جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
نقل تر میبارد دامن دامن

قندان نقل روی میز بود، دستم خورد بهش،برگشت،همه نقل ها پخش شدند روی فرش آشپزخانه،انگار که عروسی باشد،زیر میز و صندلی ها پر از نقل شد،خم شدم جمع شان کنم،یاد بچگی افتادم که وقتی روی سر عروس و داماد نقل می پاشیدند بچه ها حمله میکردند برای نقل جمع کردن و کار خوبی نبود و میگفتند ما نکنیم. دانه دانه نقل جمع کردم از زمین و چشمم خیس بود. دلت که گرفته باشد همین ریزه میزه ها هم حریفش می شوند.




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تشکر از آقای مُرجی!

یعنی پربیننده‌تر از "کلاه قرمزی"، هم برنامه‌ای بود تو عید؟ تماشاش به ما که خیلی می‌چسبید.

 

پی‌نوشت: این وی ویو که تعطیل شده، خرده ریزه‌هایی که مال آنجا بود، اجاره نشین اینجا شده‌اند.

 




جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

مرض بود یا فضیلت،نمی‌دانم،هرچی بود عادت شد و عادت ماند. عادت بخشیدن همه چیز. از بخشیدن عطا به لقا گرفته تا بخشیدن هرچیزی که  سهم و حقی داری ازش . بخشیدنِ صرف، "به چه کسی" اش هم چندان مهم نبود، مهم این بود که دیگر دست تو نباشد.

حتا اگر جای اعتراف باشد، خیلی وقت ها هدیه و یادگاری را هم بخشیده ام، فکر کرده ام که خب بالاخره اینها یک روزی باید از من کنده بشوند،دیر یا زود، و اگر باز جای اعتراف باشد و خرده نگیرید، هرچه را که بیشتر دوست داشته ام بیشتر سعی در بخشیدنش کرده ام.

جایی خواندم که وقتی چیزی را می‌بخشیم در واقع با بخشیدن برای خودمان ماندگارش می‌کنیم تا ابد. این شاید حرف راستی باشد، اما گاهی آدم احتیاج دارد برای داشتن چیزهایی از آن ِ خودش.

این همه اهل نگه نداشتن بودن خوب نیست، این همه بی‌قید بودن نسبت به "مال خودم است" هم بی مزه‌بازی ست. به چی بند شود پس، همین‌طوری رها و معلق بماند توی هوا؟ اگر آرمانش وصل شدن و بند شدن به جای دیگری بوده باشد و قدش به آن آرمان هم نرسیده باشد چه؟

کتابی بود که هنوز عطر خوب روز گرفتنش توی مشامم هست، قرار نبود مال خودم باشد اما شد، پاکتی که کتاب داخلش بود را هم حتا دوست داشتم چه برسد به خودش، یکی از عزیزترین چیزهایی بود که در آن دوره زمانی به خودم دیده بودم، جدا از اینکه چی درش نوشته شده باشد. بعدش چی شد؟ هیچی! کتابم را یک روز بردم دادم به کتابخانه، که مثلا دیگران هم بخوانند. اما نه، راستش چندان به فکر دیگران نبودم، به فکر خودم بودم که عادت نداشت چیزی را سفت بچسبد توی بغلش، کتاب رفت توی قفسه BP ها.

حالا از آن روز چندسال گذشته، اما هنوز به کتابخانه که می‌روم حواسم پیش کتاب عزیز خودم است، می‌روم امانتش میگیرم، هر بار که می‌بینمش یک فرقی کرده،کهنه‌تر شده، چسب‌خورده ، تاخورده، چروک شده، بویش می‌کنم عمیق، آنقدر عمیق که بوی خوش آن روز، از پس این همه روز ِ رد شده و این همه دست به دست شدن دوباره بپیچد توی مشامم.

بعد برگه‌ای که آخر کتاب چسبانده شده را نگاه می‌کنم، ببینم چندنفر آن را امانت برده اند، چندنفر تمدیدش کرده‌اند، ورق‌هایش را نگاه می‌کنم ببینم کسی چیزی نوشته در حاشیه اش یا نه، بعد آخر آخرش که دلم خیلی می‌گیرد دوباره کتاب را پس می دهم، یک بار دیگر می بخشمش.

حالا حتا اگر بخواهم هم نمی‌توانم کتاب را برای همیشه از کتابخانه بیرون ببرم، دم در ورودی گیت امنیتی جیغش می‌رود هوا، من را دزد فرض می‌کند و نسبت به آن چه مال خودش،سهم خودش و حق خودش می‌داند حساس و مصمم است.

آدم از همه چیز نباید بگذرد، همه چیز را نباید ببخشد، یک طرفه است، برگشتی درکار نیست، حتا همیشه نمی‌شود یک لحظه امانتش گرفت، یک روز دیدش...

آدمی گاهی باید پایش را بکند توی یک کفش، مرغش یک پا داشته باشد و فریاد بزند به خواستن چیزی، اصرار کند به نگه داشتنش، بچسباند به سینه اش و جدا نکند به هیچ مرض و فضیلت و عادتی...




شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
تو آفتاب نیمه‌ی مردادی*

جلوی خانه یک پله‌ی کوچک است، این روزهای تابستان چندتا دختر بچه، دنجی و کم رفت و آمدی‌اش را کشف کرده‌اند،می‌آیند می‌نشینند به بازی. ازین دخترهای نازک نارنجیِ با ادب که از مامانشان اجازه می‌گیرند بروند با دخترهای همسایه بازی کنند یا نه. وقت‌هایی که خیلی خانه سکوت است صدای‌شان می‌آید. یکی شده معلم، بقیه شاگرد . زبان یاد می‌دهد:

- خب بچه‌ها،امروز می‌خوام رنگ‌ها رو به‌تون یاد بدم.

-مهسا!وات کالر ایز یور  اسکارف؟

- (احتمالاً مهسا در حالی‌که ریز ریز می‌خندد) اسکارف ندارم که!

- ئه! خب فکر کن داری، فکر کن صورتی هم داری.

- ...

دم غروب چراغ جلوی در را روشن می‌کنیم تا خانم معلم و شاگردهایش چشم‌های درخشان و خنده‌های راست همدیگر را ببینند و کیف دنیا را بکنند.

 شما هم کوچه داشتید؟شما هم توی کوچه بازی می‌کردید؟ ما داشتیم، یک کوچه بن‌بست که جان می‌داد برای صبح تا غروب با همبازی‌ها وول خوردن و وروجک بازی درآوردن. کوچه مال ما دخترها بود، پسرها یک زمین افتاده‌ ای داشتند برای فوتبال. گاهی فقط با تن‌های عرق کرده و سر و صورت خاکی می‌آمدند می رفتند توی حیاط ها، شلنگ آب را می‌گرفتند روی سرشان، بعد از همان آب گرم قورت قورت می‌خوردند و دوباره می‌رفتند بازی. بعضی وقت‌ها هم دروازه بانی دست‌کش های سوراخش را می‌آورد می‌داد خواهرش بدوزد، یا یکی از دخترها که خطش خوب بود شماره های کم‌رنگ شده‌ی پشت لباس‌های هزار رنگ را از نو ماژیک کاری کند. یک بار هم یک عکاس آمده بود ازشان در حین بازی عکس بگیرد، اینها هم به‌شان برخورده بود، دعوا کرده بودند.

خلاصه این‌که کوچه دست دخترها بود، ما فوتبال نداشتیم، از همین بازی های ساکت دخترانه داشتیم،عکس بازی خفن‌ترین بازی‌مان بود. کاغذهای پاره پوره آدامس آیدین، که عکس پریشان یک فوتبالیستی درش محو شده بود، با ده تا عکس نو عوضش می‌کردند و نمی‌دادیم.

چقدر با هم صمیمی می‌شدیم ،چه ندار بودیم، چقدر دوستی‌مان بی ضمانت و غیر رسمی بود. ما هیچ وقت با لباس پلوخوری با هم نبودیم، هیچ وقت با هم مهمانی نمی‌رفتیم، حتا از خانه ی همدیگر خبر نداشتیم. حرفی هم نمی زدیم. شب‌‌ها صدای دوست‌مان را از خانه دیوار به دیوار می شنیدیم که دارد با خواهرش گیس و گیس کشی میکند و جیغ و هوار می‌زند اما فرداش می‌دانستیم که نباید به روی هم بیاوریم.

وقتی دوست‌مان مهمان داشت ، ما توی کوچه تنها می‌شدیم و دلمان می‌خواست کاش او مهمان نداشت و الان با ما بود. از دل دوست‌مان خبر نداشتیم ، هنوز مُد نبود که کسی از دلش خبری بدهد، دوست داشتیم بچه های مهمان‌شان را ببینیم ولی خب می‌دانستیم که اینقدر سهم نداریم.

 نمی پرسیدیم از اینکه آیا بابای تو مهربان است یا نه! یا شما غذا چی دارید؟ عوضش خودمان الکی غذا می‌پختیم برای هم، بابای هم می شدیم، مامان هم می شدیم. دروغ می‌بافتیم برای هم، بعد ته دروغ‌ها زود درمی‌آمد، دعوا می‌شد،عمر دعوا از نیم‌روز بیشتر نبود.

 بابا مامان‌ها دل خوشی از این دست دوستی‌ها نداشتند، فکر می کردند اینها توی کوچه این همه با هم هستند از هم حرف بد یاد می گیرند، تجربه های بد می شنوند، حق هم داشتند، خب یاد می‌گرفتیم و می‌شنیدیم، که بعداً فهمیدیم این هم بخشی از زندگی‌ست.

هر آن هم ممکن بود این دوستی بی شیله پیله تمام شود. به همین سادگی که یک روز صبح بزنی بیرون و ذوق کنی که الان دوستت را می بینی بعد ببینی دوستت کیف و عروسک و چادر سفید گل‌گلی اش را دست گرفته و دارد می نشیند توی وانتی که بارش تمام وسایل خانه‌شان است. دوستت می‌رود به یک کوچه جدید و تو حتا اگر بدانی کدام کوچه ،دیگر هیچ وقت نمی توانی بروی آنجا باش دوستی کنی. بغض داری، برای اولین بار داری صندلی و کمد و چوب لباسی و ساعت دیواری خانه‌ی دوستت را می بینی ، آن هم وقتی که دوستی تان دارد تمام می‌شود. بعد هیچ کس هم اینقدر برای تو حق قائل نیست که بروی و یک مراسم خداحافظی اشک و آهی راه بیندازی، حتا خود دوستت. او هم جلوی چشم‌های پرعجله‌ی پدرش می‌داند که الان وقت این کارها نیست، یا شاید او هم مثل تو می داند که سهم یک دوستی این مدلی فقط بای‌بای کردن از پشت پنجره‌ی کثیف وانت است و بس.دو روز که بگذرد تو هم بغضت را فراموش می‌کنی، فرفره های کاغذی رنگارنگی که با هم درست کرده بودید را فوت میکنی و می‌خندی و از دوری او ملالی نیست...

 

* تیتر، آغاز شعری از فاطمه حق‌وردیان است.




شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
عاشورا،جایی که من بودم

  از وقتی که ما بچه بودیم که هیچ،از وقتی که پدرهای مان هم بچه بودند اوضاع همین بوده است.در شهری به این کوچکی هرکس ساز خودش را می زند.از فرهنگ،سیاست و اقتصاد ش بگیر تا نماز و روزه و عزاداری حسین علیه السلام حتا!عزاداری سنتی محرم گرچه با شکوه است و هرسال مسافرانی هم برای  شرکت و تماشایش  می آیند ولی یک‌پارچه نیست و سامانی ندارد.

اول محرم که می شود عصرها از هر مسجد و حسینیه شهر دسته ای زنجیرزنان،سینه زنان و با پرچم و علم کتل خودش راه می افتد همه ی خیابان های فسقل شهر بند می آید تا این شونصدتا دسته بالاخره سلانه سلانه و نوحه خوان برسند به یکی از میدان های اصلی شهر ،این میدان میدان بزرگی است و طبق قراری نانوشته و قدیمی محل تجمع همه عزاداران است.البته این تجمع فقط اسمش تجمع است و هیچ مدل هماهنگی‌ای بین این دسته ها صورت نمی گیرد.در میدان هم که تجمع می کنند باز هر کس طبل خودش را می زند،سنج خودش را می زند،ریتم خودش را دنبال می کند ،نوحه خوان ها با آن بلندگوهایی که انگار مسابقه جهانی ولوم برگزار شده باشد گوی سبقت از هم می ربایند و صوت و لحن به رخ هم می کشند.فقط خوبی‌ش این است که خیلی متأثر از قرتی بازی مداح های امروزی نیستند و  همان شعرها و ریتم های قدیمی خودشان را دارند که انصافاً دلنشین و پرسوز و گداز است.

وقت اذان مغرب هم می‌رسد پس از سالها مجاهدت و تلاش عقلای شهر،تازه یکی دوسال است که به احترام اذان صداها کات می شود و به محض این که اذان تمام شد انگار که کمین کرده باشند باز همه ی بساط از سر گرفته می‌شود.

یعنی کشتند خودشان را و زبان شان مو درآورد تا بتوانند ملت عزادار حسینی را قانع کنند که بعد از اذان در همان وسط میدان صفوف جماعت منظم شود و نمازی اقامه شود ولی کف دست مو ندارد که ندارد.

علامت های عریض و طویلی هم دارند که با فانوس و پارچه های قدیمی و عکس شهدای هر مسجد و پرهای سبز و سرخ -و تا چند سال پیش با تصاویر منسوب به ائمه- تزئین شده اند.مردم به علامت ها احترام می گذارند و آن ها را جزئی از عزاداری می‌دانند.

باز عقلای شهر  یکی دوسال است که کمر همت  بسته‌اند این علامت ها را از وسط دسته جات عزاداری بردارند. علم‌دار شان هم این فامیل ماست که تک تک صاحبان این علم و کتل ها را دعوت می کند و یک ساعتی گپ شان می زند و "قل هاتوا برهانکم" می آورد و برهان آنها هم که قربان شان بروم فقط همین یک جمله است:"خب اعتقاد داریم."

یک بار به همین فامیل عزیز گفتیم یعنی واقعاً بودن این‌ها این‌قدر بد و خطرناک و انحرافی و کفرآمیز است ؟یعنی این‌قدر به حال دین زیان دارند و ضربه می‌زنند که لازم باشد این‌طور وقت و انرژی و حیثیت بگذارید برای حذف کردن‌شان؟ ایشان گفتند که مضر است و دیگران به چشم اصنام و بت و چه و چه نگاهش می کنند و فلان و بهمان .که البته من قانع نشدم ولی خب اصولا نمی‌شود خیلی بحث کرد.

خلاصه که ما به یمن اینکه برِ این میدان هفتاد و دو ملت خانه داریم ، هرسال همه وقایع و رخدادهای مذکور را رصد می‌کنیم . هر شب تا ساعاتی پس از اذان مغرب ،ملت در خیابان تشریف دارند و تازه بعد از این مراسم تعدادی که هنوز نفسی برای‌شان باقی مانده باشد به مساجد و منابر می‌روند و سخنرانی ای می شنوند و سینه‌ای می زنند .

طبیعتاً هر مسجدی که ساعت برنامه اش با ساعت مراسم میدانی آقایان تداخل داشته باشد توفیق حاصل نمی نماید که نمی نماید گیریم که بهترین خطیب مملکت را هم دعوت کرده باشد.

این‌ها تازه مال قبل از عاشوراست،نه روز به این منوال می گذرد تا می رسیم به روز عاشورا، از صبح زود مثل بقیه جاها بساط نذری بر پاست و مردم همان دسته های عزدارای شب های قبل -البته این بار درهم ریخته تر و هرکی به هرکی تر- اغلب با پای برهنه و سر و کله ‌ی گل مالیده در میدان حاضر می شوند."نخل"را هم بر روی دوش از محل دایمی اش در یکی از امامزاده ها بلند می کنند و در خیابان ها در میان موج جمعیت می گردانند،ملت توی سرو کله هم می زنند تا گوشه ای از نخل عریض و طویل را به دوش بگیرند،نخل ظاهراً نمادی از تابوت امام باید باشد،چارچوب قوس دار عریض و طویلی (به قاعده ی یک اتاق)که با پارچه های سبز و سیاه پوشانده شده ،هر هیأتی پیش پای نخل گوسفند خودش را زمین می زند فلذا کف خیابان پر از خون است که صحنه جالبی نیست .مردم دسته دسته،زن و مرد و پیر و جوان و تحصیل کرده و تحصیل نکرده و کارمند و پزشک و استاد و دانشجو و کشاورز و بازاری و ... بر خود لازم می دانند که از زیر نخل رد شوند،حتا مردانی از داربست های چوبی اش آویزان می شوند تا نوزادها و بچه های کوچک را از مادرها بگیرند و به قصد تبرک به پارچه های بالایی نخل بمالند.

 

عکس:نصیر عالیخانی

این از زیر نخل رد شدن یک رسم خیلی جا افتاده ای است به طوری که از کسی رد نشود یا بگوید خوب نیست یا قبول ندارم و امثالهم باید سیلی ِنگاه چپ بخورد .

ما هم تا وقتی که بچه بودیم مادر محترم هرسال به هر ترفندی شده از زیر نخل ردمان می کرد بلکه آدم شویم ،حالا که بزرگ شدیم و آدم نشدیم  خب دیگر مختاریم .

این "نخل"را دیگر با هیچ ترفند و مباحثه و ارشادی نتوانستند از دوش مردم بردارند ، قدمت زیادی هم دارد،در عکس های خیلی قدیمی شهر از مراسم نخل گردانی و ازدحام مردم در اطرافش تصاویری هست.

نخل را از صبح به دوش می گیرند و راه می افتند ،از خانه محل تولد امام خمینی هم می گذرند و دسته جات در حیاط های بزرگ خانه می گردند و سینه زنی می کنند ،تا بالاخره ظهر عاشورا می رسند به مکانی خاص که نام قدیمی اش "چاله نخل"است و حالا گرچه ده پانزده سالی ست که شده "میدان عاشورا"ولی مردم هم چنان با همان "چاله نخل"خودشان حال می کنند و گوششان بدهکار تابلوهای شهرداری نیست.

نخل ،ظهر عاشورا به آنجایی که باید می رسد و اوج عزاداری ها و در هم شدن دسته جات و سنگینی و تلخی و داغی ظهر عاشورا و ...

این بار گلوپاره کردن‌ها و مجاهدت های آقای قرائتی ظاهرا کمی جواب داده و در همین میدان عاشورا صف نماز بسته می شود و نماز ظهر عاشورا با هزار مکافات اقامه می شود که باز جای شکرش باقی ست.

عصر در سکوت غریب شهر،وقتی دیگر صدای بلندگوها خوابیده و صداها گرفته و دیگر خبری از ضرب طبل ها و سنج ها و زنجیرها نیست گروهی با صدای زمزمه وار و اغلب " خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده "خوان،نخل را به همان امامزاده ای که بوده برمی گردانند تا عاشورای سال بعد و خودشان به زیارت مزار شهدا روانه می شوند.

هرسال این مراسم همین طوری که مردم عشق شان می کشد برگزار می شود ...

 

پی نوشت:

این گزارش دست و پا شکسته ای بود از مراسم عزاداری در شهر خمین و البته کمی تا قسمتی هم انتقادی، با همه‌ی این احوالات محرم اینجا را-از لحاظ خلوص،ساده‌گی ،خودجوش و سنتی بودن - بسیار دوست دارم و هرجا باشم سعی می‌کنم خودم را برسانم ،حتا اگر سهمم از مراسم‌هایش فقط لرزیدن دلی و غلتیدن اشکی باشد.

به نظرم بد نیست هرکدام هرجا هستیم گزارشی به سبک خودمان از مراسم ها و آیین های عزاداری محرم آن‌جا بنویسیم.شاید بشود یک چیز درست و حسابی ازشان درآورد،امتحان کنید.

                                  




یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
سلام من به دست های گچی

   شیمی درس می داد مان، با مخلفات آزمایشگاه ش.جوان بود و تازه آمده بود معلمی،تیزهوش و شاد و خلاق و دوست داشتنی.

حرف از دهن آدم درنیامده روی هوا می گرفتش،این زود گرفتنش خیلی نعمت  بزرگی بود آن هم در مدرسه ای که یک سؤال از معلم های دیگر داشتی آن قدر باید توضیح می دادی که خودت پشیمان می شدی.

کتاب خوان بود و کتاب شناس،نه فقط شیمی که  همه ی آن کتاب هایی که ما دوست داشتیم و تشنه شان بودیم.

سال بعدش ارشد قبول شد و رفت .یک بار برداشتم برایش نامه نوشتم که جایش توی مدرسه خالی ست،یادم نیست ولی احتمالاً کلی مزه پرانده بودم و نمک خرج کرده بودم که برداشته بود جواب داده بود:سلام من به دست های گچی،به لپ های گلی،به خنده های یواشکی،به شیطنت های میز و نیمکت ها ... به تو،به زهرا،به سیما ،به لادن که نمی دانی چقدر دلتنگ تان شده ام.

بعد باز من نوشتم،باز او نوشت ،دوسال بعدش نوشتم  که "کی برمی گردید؟"نوشت که "دکترا قبول شده ام و تا تمام شدن این هم برنمی گردم".

یک جایی این نامه نگاری ها تمام شد ،ولی من حفظ بودم تک تک کلمه هایش را،حتا پیچ و خم دست خط روانش را ،حتا بوی کاغذهایی که می فرستاد را ...

دیگر ندیدمش،

تا یک ماه پیش،یک روز آمدم توی اتاق دیدم یک نفر نشسته دارد با همکارم حرف می زند،چهره اش رو به من نبود، هرچند اگر بود هم شاید حافظه ی تصویریِ خنگ من به جا نمی آورد،نشستم ،دیدم صدای این آدمی که دارد حرف می زند خیلی آشناست،

خیلی خیلی آشناست،صدا به وجد می آوردم،یادم آمد.

چهره اش عوض شده بود ،و جالبش این بود که من را یادش نمی آمد،فقط می گفت "چهره ات برایم آشناست،حتماً شاگردم بودی"، سعی کردم یادش بیاورم نامه ها را،جمله ها را ،خاطره ها را،آدم ها را...سری تکان داد و گفت یک چیزهایی دارد یادش می آید.

مثل یخ وا رفتم ،دست گرمش را توی دست سردم فشردم و گفتم که دوستش داشتم و روزهای مدرسه ی من با یکی مثل او روزهایی فراموش نشدنی شده اند ...




چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
خیابان مهدیه

 

 

 

 

 

مثلاً مقدمه:

 

از خاطره نویسی و خاطره گویی دل خوشی ندارم ،راستش از این که کسی  بنشیند کنارم و هی خاطره تعریف کند هم حسابی کفری می شوم و الکی سر تکان می دهم که مثلاً آره !دارم گوش می کنم . خاطره نویسی برایم مثل رونویسی عذاب آور است. یعنی تو یک تصویرهایی توی ذهنت داری بعد عیناً می خواهی آنها را بیاوری روی کاغذ ؛می شود خودِ رونویسی! بقیه نوشتن ها این طور نیست ،وقتی می نویسم واژه ها همان لحظه متولد می شوند ،بند ناف شان را همان دم از ذهن ام می برم و یک خرده سر و ته شان می کنم و شوکی به شان می دهم تا نفس شان بالا بیاید ؛ بعد می نشانمشان روی سطرها !به صف ! بعد نگاه شان که می کنم خودم اول از همه کیف می کنم !

ولی در خاطره نویسی یک مشت پیرمرد درب و داغان را که توی میدان خلوتی از ذهنم آفتاب گرفته اند سوار مینی بوس می کنم می آورم پیاده می کنم روی کاغذ؛ از بس که غر غر می کنند اعصاب شان را ندارم خودم اول همه دور می زنم و می روم ، اگر یادت باشد خودت این دور زدن ها و رفتن هایم را دیده ای !

 

آره!چند وقتی ست به روز نیستم ؛ خودم قبول دارم که شورش را درآورده ام ، یک خرده به خاطر کارهای قر و قاطی ای است که این روزها درگیرشان ام ؛یک خرده اش هم به خاطر بی کامپیوتری خودمان و ویروسی شدن کامپیوتر بابا جان !

 

به روز نیستم ولی عوضش تا دلت بخواهد فلاش بک می زنم به گذشته ؛خیلی چیزهای خوب که به طرز آلزایمرانه ای داشت از ذهنم پاک می شد این روزها یک دفعه ای به یادم می آیند ؛یکی از این چیزهای خوب همین خیابان مهدیه است . یک هو دلم خواست بنویسمش !!بعد که نوشتم به دلم نشست ،خبری از آن پیرمردها نبود ، دوباره من بودم و یک عالمه نوزادهای سفیدی که بوی تازه به دنیا آمدن می دادند، این شد که دل نشینی اش را با تو قسمت کردم ؛همین !

                                          

                                                                *  *  *

 

خیابان مهدیه یک خیابان بلند است ،از آن خیابان هایی که دو طرف اش درخت های سبز قدیمی دارد . من با این خیابان همیشه یک جوری بودم ، او هم البته با من یک جوری بود . مهربانی می کرد باهام،هر وقت پا روی سنگ فرش هایش می گذاشتم دلم هری می ریخت پایین،مثل وقتی که در بچه گی با ماشین از برآمدگی جاده می گذشتیم ، هر قدم که روی سنگ فرش اش می گذاشتم احساس می کردم جای پایم الان می ماند روی پیاده رو ؛ بس که تازه بود برایم. قاصدک هم زیاد داشت ؛ می آمدند جلوی کفشم دسته جمعی چرخ و فلک بازی می کردند ، یا هی کله قلقلی شان را می مالیدند به چادرم که یعنی بیا ما رو بگیر !! من خنده ام می گرفت ...شهر غریب هم بود ، عیبی نداشت مردم فکر کنند دیوانه ام !

 

خانه ی آنها  وسط های خیابان مهدیه بود یعنی هنوز هم هست ؛ درست روبه روی مسجد مهدیه . همدانی ها خودشان سفت و سخت می گویند :مِهدیه، خانه سه طبقه است ولی قدیمی ساز. توی حیاطش یک کاج بلند است . آن وقت ها گنجشک ها صبح ها بالای این کاج جشن جیک جیک می گرفتند.طبقه اول مولود و آقا جواد می نشستند . پدربزرگ و مادربزرگ همین زهرای خودم . طبقه سوم اغلب خالی بود و البته فرش و وسایل داشت و وقتی مهمانی از راه دور می آمد بالا نشین می شد.

 

اما طبقه وسط پر ماجرا بود . قلب مهدیه برای من می شد همین طبقه وسط. این طبقه یک اتاق پذیرایی داشت و یک اتاق کوچک . آن اتاق کوچک قلبِ قلبِ مهدیه بود.

 

اولین بار که زهرا مرا به آن جا دعوت کرد احساس کردم یکی از بزرگ ترین کشف های زندگی ام رخ داده است ؛اتاق ، هنوز اتاق عمو احمد بود. لباس هایش به چوب رختی آویزان   ، ساعت اش روی تلویزیون  ، نوارهایش با آن جلدهای جالبی که برایشان درست کرده بود همه به ترتیب کنار ضبط در انتظار شنیده شدن . کاغذهای گلاسه ای که رویشان سیاه مشق های درهم نوشته شده بود ، کاغذهای تاخورده ای شامل یادداشت های فوری ، دفترهای کوچکی برای یادداشت های حسابی تر و خیلی چیزهای دیگری از این دست که تو را به این باور می رساند که صاحب این اتاق جوان خلاق بیست و چند ساله ای ست که امروز صبح از خانه بیرون زده است و ساعتی بعد برمی گردد .ولی عمو احمد پانزده سال پیش رفته بود ...شهید رفته بود.

 

زهرا توی همان اتاق می نشست ،از آن روز من هم شدم مهمان همیشگی آن خانه، از همان مهمان ها که مثل نفس می مانند ، می آیند و دیگر بیرون نمی روند! اجاره نشین عمو احمد بودیم .

 

عمو احمد همیشه به ما می خندید ، به خُل بازی های مان ، به حرص زدن های مان ، به غیبت کردن های بچه گانه مان ،به فلاکت شب امتحان مان ، به نقشه کشیدن های مان ؛ به غر زدن های مان ،به خنده های از ته دل مان ؛به واینک ما... بازی مان ،  به من که هر وقت می خندیدم اشک هام راه می افتاد و صورتم خیس خنده می شد. حتی آن روز هم که برف های حیاط را دوتایی   پارو می کردیم که به خیال خودمان کمک حال چشم های روشن آقا جواد باشیم ، باز عمو احمد از پشت شیشه به ما می خندید.

 

این را نه فقط  من دیده باشم که مولود هم می دید .مولود موهای سفید کوتاهی داشت و همیشه لباس روشن می پوشید و باز همیشه بوی عطر گل می داد . مولود می گفت عمو احمد شیطنت هم زیاد می کند ، هی می رود به خواب گرفتارها و مریض دارها و مشکل مالی دارها و آدرس این جا را می دهد و نشانی های من و بابایش را . تا باشد از این شیطنت ها که ما به همین ها دل خوشیم.

 

راست می گفت ، خودم خیلی ها را می دیدم که برای گرفتن کمک به آن خانه می آمدند. بی رقیب نبودم خلاصه! (:

 

زهرا اتاق را خوشگل کرده بود ؛ با آویزهایی از قلب های درست شده با پوست پرتقال ، با دسته گلی ناز از آدامس های جویده شده رنگ و وارنگ ، بلورهایی پر از قاصدک و عکس های قشنگی از آوینی ... ولی هنوز همه جا عمو احمدی بود .

 

این سید احمد بُرقعی خیلی زنده بود. حتی وقتی هر سال طرف های عید غدیر برایش توی مسجد مهدیه یادبود می گرفتند یک جوری آن روز اصلاً روز باطراوتی از آب در می آمد . خاطرات اش هیچ کدام گریه ناک نبود . انگار هم او بود که از سنگ فرش های مهدیه هر روز می گذشت و اون طوری شان می کرد. چه می دانم ،گفتم که ،انگار!

 

از خانه که بیرون بیاییم خیابان مهدیه همین طوری جلو می رفت ، می خورد به دانشگاه بوعلی و لونا پارک و بعد بالاترش می خورد به آن تپه ی سبز مخملی عباس آباد و بعدش می خورد به خود آسمان و آن جا تمام می شد.

 

با همه ی این حرف ها من خیابان مهدیه را به خاطر خودش دوست داشتم ، گفتم که او هم انگار دوستم داشت. خب وقتی می دید یکی مثل خُل ها پیاده رو یش را ،درخت هایش را ، ساندویچی هایش را ، خانه هایش را ، مسجدش را ، دانشگاه اش را ، تپه عباس آبادش را ، تاکسی هایش را ،رهگذرهایش را و خلاصه همه چیزش را دوست دارد  خب او هم خیالات برش می داشت ، عاشق می شد دیگر!

 

حالا از روزهای دیدار ما خیلی گذشته ، جرأت ندارم اگر دوباره برگشتم همدان بروم خیابان مهدیه ...

 

 

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.