دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
دیگر اسمت را عوض نکن

 

 آدم از یک کتاب داستان چه می خواهد جز یک قصه جمع و جور بی حرف اضافه ، یک نگاه تازه به روزهای پس از جنگ و یک پایان خیلی باز؟

 

 




سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
ماهی تو جان سپرده زیر خاک

حالا غواص‌ها با دست‌های بسته برگشته‌اند و ما یک‌بار دیگر از تلخی و حجم عظیم اندوهی که جنگ در خودش دارد شوکه شده‌ایم. در دل هر جنگی به ازای هر دقیقه‌ای که زمان برده باشد و  هر وجب خاک و آبی که در آن دامنه داشته باشد، داستان نهفته است. اتفاق‌های عجیب و غریبی که ممکن است  هرگز به گوش کسی نرسند، یا برای فاش شدن‌شان، سال‌ها وقت لازم باشد..

جنگ هشت ساله‌ی ما خیلی وقت است که تمام شده، اما هنوز هر از گاهی داستان تازه‌ای از پس سال‌ها سر بر می‌آورد، جان می‌گیرد و  به تعداد همه‌ی فطرت‌های انسانی مخاطب پیدا می‌کند.

این سال‌ها هم  توی ترافیک جنگ‌های دور و بر، خدا می‌داند چه داستان‌هایی آرام و بی‌صدا سر به خاک گذاشته و چشم بسته‌اند تا آیا روزی مجال خوانده شدن‌شان برسد یا که تقدیرشان سر به مهر ماندن، بماند..

شبی که مستند قتل عام 1700 سرباز عراقی پخش می‌شد و شاهدان عینی روایت عجیب خودشان را از این شاهکار داعش می‌گفتند به این فکر کردم که کی باشد این‌ها یک شکل هنرمندانه ای در تاریخ و ادبیات و فرهنگ و هر بنای دیگری که ماندنی باشد، ثبت شوند.

ثبت هنرمندانه و ماندگار هر رخدادی، قبل از هر چیز به گمانم "دل" می‌خواهد. دلی که قبل تر از اینکه بخواهد بنویسد، طرح بزند یا چکش بکوبد، پاک و مودب و تربیت شده باشد. خوب نوشتن، خوب به تصویر کشیدن و  خلق اثر هنری و ادبی از روی اتفاق‌های بزرگی از این جنس، "آدم" می‌خواهد، آدمی که دلش را تزکیه کرده باشد. 

آن‌هایی که نستعلیق مشق می‌کنند فقط قرار است از روی یک الگو، خوش نوشتن حروف را تقلید کنند اما برای همین کار به ظاهر ساده باید آنقدر در تنهایی و خلوت خود تمرین کنند و تمرین کنند و تمرین کنند تا قلم‌شان اهلی شود و از سرکشی دست بردارد. آن وقت است که خط‌شان تیزی ندارد، نرم است و دلبرانه روی صفحه می رقصد.

ما با این ارتباط‌های موازی و خط خطی، با این شبکه‌های اجتماعی و فک زدن‌های مدام، با این اپسیلون وقتی که برای خلوت با خودمان نداریم، آن قلم و آن دوربین و آن طبع اهلی شده را از کدام مغازه بخریم؟ مایی که قرار است از روی حقیقت، از روی آتش، از روی راز ، از روی این دردها و داغ‌ها  سرمشق بگیریم و بنویسم.

داستان‌های عصر ما، غواص‌های دست بسته‌ی مظلوم عصر ما، "پیامی آورده‌اند.." و آن پیام، کاش، ای کاش که یتیم دست‌های هنرمندانی نماند که قبل از هرچیز از خودشان گذر کرده باشند..

.

.

.

پی نوشت:

- عنوان را از اینستاگرام نفیسه مرشدزاده برداشتم.

-  این حرفها گنده‌تر از دهان من است و خودم می‌دانم..




یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
یمن

تلویزیون نباید توی آشپزخانه باشد. لقمه‌ی ناهار و شام توی گلوی آدم می‌ماند و درد می‌شود..




شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
هزار تا خانه اینجا هست که زنگ شان را نزدیم

یکی از دیوانه‌بازی‌های قشنگی که دوست دارم به پرونده‌ام اضافه شود این‌است که بروم بنیاد شهید و هی التماس کنم و التماس کنم که اجازه بدهند و بگذارند بروم در خانه‌هایی که شهید داده‌اند، بعد یکی یکی با مادرها و پدرها- اگر هنوز این‌جا باشند- گفتگو کنم و خاطره‌‌هایی که از بچه‌شان دارند را تند تند بنویسم یا ضبط کنم بعد سرخوش و سبک‌بال بپرم خانه‌ی بعدی.آخرش هرکدام را خودم عرضه داشتم داستان کنم و هرکدام را که بلد نبودم همان‌طور ساده و تر و تمیز تایپ کنم و بدهم دست کسی که بلد است.

حیف که پر از ناتمامی‌ام..




یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
همه یادگاری هایش را دادم رفت

"جمع کوچکی بودیم که به توفیق اجباری رفتیم خانه ی شهید حبیب غنی پور. من برای کنجکاوی رفتم چون دوست داشتم حبیب را بیشتر بشناسم. در گشت و گذارها و پرس و جوها چیز زیادی از او نیافته بودم. رفتم...

مادری بود با سه دختر. حبیب تنها پسرش بود. از حبیب چیز زیادی نگفت. دوست نداشت بگوید. می گفت حبیب را از من نپرسید، از دیگران بپرسید... می گفت دعا می کنم شهادتش پذیرفته شده باشد. می گفت مدتها بود دعا می کردم خداوند بپذیرد که حبیب شفیعم شود در قیامت. به خوابم آمد و گفت: مادر هنوز در صف حساب و کتابم.... می گفت توبه کردم از دعایم. می گفت من وظیفه دارم باعث ترفیع پسرم باشم. نباید کاری کنم که شرمنده دیگران شود. می گفت حاضر نیستم بروم بنیاد.... می گفت او هم در خواب گفت خوب می کنی. می گفت دوست ندارم زیاد مطرح شود، چون ممکن است دل مادر دیگری بگیرد... می گفت همه ی چیزهای حبیب، همه ی یادگارهایش را دادم رفت. دادم به هرکسی که دوست داشت. فکر کردم نگهشان دارم که چه بشود. بدتر اینکه ممکن است چشمم که به آنها بیفتد، حس مادریم گل کند و دلم بریزد. آنوقت اجرم کم میشود، آنوقت ثواب او کم میشود... می گفت....

خیلی چیزها گفت. خیلی متفاوت گفت. خیلی مهرش به دلمان نشست. دانستم حبیب یعنی تربیت مادرش، مادری که شاید سواد خاصی نداشت اما خیلی با معرفت بود. زیبا بود.

فقط اتاق حبیب را نگه داشته بود. آن هم طبقه بالا؛ طبقه ی بالای خانه ی کوچک و قدیمی، در محله سینما جی، نزدیک مسجد جوادالائمه. یک اتاق خالی، با یک قاب عکس و یک لوح تقدیر. همین"

 

از وبلاگ وقتی نیست...




دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
برای قصه‌هایی که ننوشتیم

  دیروز شبکه یک، مستندی به نام "ثریا" پخش کرد که تقریبا درباره شهید "تهرانی مقدم" بود،در واقع سیر اینکه چطوری توی جنگ - درست زمانی که عراق شهرهای ما رو می‌زد و خیالش راحت بود که وقتی کسی حتی فشنگ هم به ما نمی‌فروشه توان مقابله به مثل نداریم-، موشک‌دار شدیم و تونستیم خودمون موشک پرتاب کنیم و بعدترش موشک بسازیم. نقش شهید تهرانی مقدم و همرزم‌هاش رو هم توی این سیر می‌گفت.

جالب بود در کل، می‌گفتن ما هروقت عراق تجهیزاتی می‌خرید خیلی ذوق می‌کردیم چون ممکن بود بتونیم اونها رو غنیمت بگیریم و بالاخره یه چیزی واسه خودمون داشته باشیم، چون هیچ کشور دیگه ای به ما تجهیزات نمی‌فروخت.

می‌گفتن اولین بار "حافظ اسد" قبول کرد که یه تیم از ایران برن سوریه و اونجا با موشک و فناوریش آشنا بشن.همرزم تهرانی مقدم می‌گفت من و حسن و چندنفر دیگه رفتیم توی یه پادگان نظامی سوری، افرادی که اونجا قرار بود به ما یاد بدن وقتی ما رو دیدن زدن زیر خنده، گفتن شماها میخواین یاد بگیرین؟ حداقل باید لیسانس مهندسی داشته باشید و تجربه های قبلی داشته باشید و سه سال هم طول میکشه.

اونجا با کلی تحقیر و بدبختی بالاخره توی سه ماه یه چیزایی یاد گرفتیم، شبها هم که اونا می‌خوابیدن می‌رفتیم سراغ موشکها و توی نحوه عملکردشون کنکاش می‌کردیم تا صبح.

بعدش "قذافی" چهار یا هشت تا موشک برای اولین بار داد به ما، هدفش هم این بود که ما با چندتاشون کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بزنیم، یه تیم هم فرستادن که این موشکها رو پرتاب کنن. میگفتن ما خدمات‌چی این تیم بودیم، براشون چایی می‌بردیم و هرچی می‌گفتن مثل خدمتکار گوش میدادیم تا بتونیم سر از کارشون دربیاریم و یاد بگیریم.

"رفیق‌دوست" هم میگفت همون اول "تهرانی مقدم" با اصرار زیاد و تو اون وضع بی موشکی، یکی از اینها رو گرفت تا بازش کنن و تکنولوژی ساختش رو یاد بگیرن و کپی برداری کنن ازش.

چند روز بعد ظاهرا قذافی پشیمون میشه و تیم لیبی رو از ایران فرا میخونه که برگردن، از موشکها هم قطعاتی بر میدارن تا قابل استفاده نباشه.

تیم "تهرانی مقدم" دست به کار میشن تا به زور موشک‌ها رو راه بندازن. تعریف می‌کردن که اولین موشکی که خودمون پرتاب کردیم از کرمانشاه بود به سمت بغداد. می‌گفتن تهرانی مقدم رو به قبله نشست و (نقل به مضمون)گفت "خدایا! زن و بچه‌های بیگناه ما دارن تو دزفول و جاهای دیگه کشته میشن و ما می‌دونیم کشتن غیرنظامی یعنی چی، ما نمی‌خوایم مردم عراق صدمه ببینن، این موشک رو خودت ببر تا  باشگاه افسران عراق." چند دقیقه بعدش بی بی سی اعلام میکنه که ایران باشگاه افسران عراق رو زده و خیال راحت عراق ازینکه ایران هیچ حمله هوایی نمی تونه داشته باشه تموم میشه.

فیلم‌های پرتاب این موشک رو هم نشون میدادن، همه‌شون چسبیده بودن به موشکی که داشت پرتاب میشد و مدام عکس می‌گرفتن تا درباره نحوه تأمین سوخت و فلانش برای بعدها مطالعه کنن، یکی‌شون هنوز گوشش از صدای موشک و رعایت نکردن فاصله ایمنی کَر بود.

کلا مظلومیت‌ و بی‌امکاناتی بچه‌های ایران توی جنگ و مشکلات و ابتکارات و راه‌های در رویی که پیدا می‌کردن هم جالبه و هم سوزناک.

بهار هم که رفته بودیم خوزستان، کنار اروند یکی از آشناها که توی جنگ بوده می‌گفت ما حتی نمی‌تونستیم لباس غواصی بخریم برای بچه‌ها، چون تعداد زیاد بود و کشورها می‌فهمیدن برای عملیات می‌خوایم. می‌گفت ایران مجبور بود از هر کشوری 5 الی 6 دست لباس بخره! می‌گفت حتی برای تمرین بچه‌ها از استخرهای سرپوشیده استفاده می‌کردیم توی شهرهای مرکزی تا عملیات لو نره.

طولانی شد، اما دلم خواست اینا رو یه جا بنویسم تا خودم یادم بمونه حداقل.

 




چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد...*

پسرها را نمیدانم اما ما دخترها اینطور بودیم.

خردسالی و کودکی مان با جنگ گذشته بود و جنگ قبل از آنکه معادلات جهانی و تاریخ و فلان را تغییر دهد، روح و روان و رؤیاهای نورس ما را با خودش همراه کرده بود.

هرکدام از ما یک "وضعیت سفید"توی خاطرات کودکی خودمان داریم و به خاطر همین بود که وقتی یکی پیدا شد و آن را توی تلویزیون نشان داد آنطور دل دادیم و گل از گل مان شکفت.

"شهید" یکی از پر رمز و رازترین قصه های آن روزگار ما بود و ماند. شهید یکی از پسرهای کوچه ما بود، دوست برادرمان بود که با دوچرخه می آمد در خانه و کتابهای با کش بسته به فرمان دوچرخه را جدا میکرد و میداد دست برادرمان.عمو وسطی شوخ ما بود که از سربه سر گذاشتن هایش فرار می کردیم و سیبیل آتیشی هایی که برایمان میکشید خیلی درد داشت،دایی کوچیکه بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و همه توی پزش بودند،موتورساز سرکوچه بود. شهید،یک آدم معمولی آشنا بود که به میل خودش راه می افتاد میرفت یک جای سخت، جایی که باید از زیر قرآن ردش میکردند و پشت سرش اشک و آب میریختند و نذر و نیاز میکردند. همین برای دل کودک ما خودش کلی هراس و تشویش داشت. بعدتر توی قاب تلویزیون چشم تیز میکردیم تا قاطی رزمنده ها ببینیمش و نمیدیدم، بعدتر نامه هایش،بعدتر آمدن هایش، یادگاری آوردن هایش،پوکه فشنگ و پلاک و ...،بعدتر شاید تابوت سه رنگش که روی شانه های مردم شهر مثل قایق میرفت، شاید نیامدنش،گم شدنش،گریه و چشم انتظاری مادرش..

اینها همه برای خیال کودکانه ما میشد ماجراهای عاطفی بزرگ،میشد داستان های عمیق. دل می بستیم حتی به یادگاری هایش، به قاب عکسش. توی آرزوها و خواب و خیال پردازی هایمان راهش می دادیم، توی بازی هایمان هم حتی. روز آمدنش را بازی میکردیم، که مثلا از شلوغی و خطر جبهه ها  این همه راه آمده تا خانه، ریسه میبندیم و برایش شعر می خوانیم و ...مشق استقبال می کردیم.

شما را نمی دانم اما ما وقتی از گلزار شهدا برمی گشتیم هم شهید را توی دلهای خردسالی مان قایم میکردیم و با خودمان می آوردیم. همان آدم آشنای معمولی که در یک مراسم پر رمز و راز از روزهای زندگی مان کم شده بود. او را با خودمان داشتیم تا ... تا خیلی دورها حتی، قد کشیدیم و نوجوان و جوان شدیم، هنوز به یادشان گاهی خطی می نوشتیم، هنوز اسم شان روی تابلوی کوچه را یک جور خوبی دوست داشتیم، عاشق که میشدیم حتی صلوات نذر روحشان میکردیم که حاجت بگیریم، خواب شان را که میدیدم میدانستیم خیر است. گرد و غبار روی قاب عکس شان را یواشکی جوری که کسی نبیند به چشم میکشیدیم برای تبرک. ما با آنها زندگی کردیم و بزرگ شدیم، تا همین حالا که شاید نه زود به زود، اما بالاخره یک جایی با یک عکسی، با فیلم یا خاطره ای یادشان می افتیم، سلام شان میکنیم و آن قصه ها دوباره جان میگیرند، مایی که حالا دیگر مثل کودکی دوتا بال روی دوشمان نیست،به هزار گردوغبار آلوده ایم اما هنوز به بالا رفتن آن صلواتی که نذر آنها باشد ایمان داریم،مثل سبک بالی قاصدک پرسفید آن روزها.

 

پی نوشت:

توی صفحه "شهید کوچه ما"ی گوگل پلاس،عکست را گذاشتم.

گفته بودند چه چهره معصوم قشنگی،یادم افتاد به روز آمدنت، به خرده استخوان هایی که ندیدیم

.

.

*هرپسربچه که راهش به خیابان تو خورد/یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد..

 

 




شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
روایت مستندی از جنگ

در ادامه پست قبلی،"سه‌روز سینه‌خیز" را هم در همشهری داستان شهریور تازه کشف کردم، یادداشتی که روایت مستند"مصطفی دالایی"فیلمبردار گروه روایت فتح است از  روزهای آخر جنگ، حمله منافقین و سرگردانی مردم و رزمنده ها در مناطق مرزی.. تصویر واقعی ای که از جنگ در "سفر به گرای 270 درجه"احمد دهقان خوانده بودم، با این روایت کامل تر شد.

از دستش ندهید.




جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
در یادی

سال پیش، همشهری داستان، روایت مستندی از احمددهقان درباره این عکس منتشر کرد، امسال هم در شماره شهریورش روایت دیگری از مجیدقیصری درباره همین عکس دارد. روایتی که خواندن دارد...

 




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱
عاشقانه‌های جنگ

دیروز حوالی ساعت 5 و 6 عصر همین‌جوری وسط سردرگمی این روزها دکمه تلویزیون را زدم ببینم چیزی دارد که صدای این زن وراج توی ذهنم را خفه کند یا نه. 

شبکه یک یکی از این برنامه‌های گروه دفاع مقدس را داشت به اسم "نوید حماسه" یا یک همچین چیزی، معرفی خانم "بتول کازرونی"، یکی از  بچه‌های خرمشهر که امدادگر و رزمنده بوده است. برنامه بیشتر روایت خود این خانم و دیگر هم‌رزمانش از آن روزها بود. "سیدصالح موسوی" هم یکی از همین همرزم‌ها بود، وسط‌های برنامه فهمیدم این دوتا وسط همان اوضاع جنگ با هم ازدواج می‌کنند. 

ماجرای ازدواج‌‌شان قشنگ است و شنیدنی، به قول خودشان "زیر باران خمپاره یک زندگی را شروع کردیم"، وقتی کاربه جایی رسیده بود که دخترهای رزمنده را از خرمشهر فرستادند بیرون، بتول نوزده ساله به ایلام می‌رسد، صالح بعد از اشغال شهر،دنبالش می‌‌گردد و در یکی از روستاهای ایلام پیداش میکند و همان‌جا عقد می‌کنند، بعد هم دوباره برمی‌گردند  طرف‌های خرمشهر تا کمک کنند به آزادسازی شهر.

این وسط، چهره زن خیلی برایم دیدن داشت، گرچه روایت سیدصالح موسوی دقیق‌تر و شیرین‌تر بود اما من منتظر بودم تا نوبت این زن بشود، تا خیره نگاه کنم به صورتش، به طرز نگاه کردنش، به لحن حرف زدنش، یک جور بی‌نیازیِ محکم در همه وجودش بود. یک غرور قشنگی که معلوم بود روزگار خیلی وقت گذاشته و با ظرافت تراش داده همه کج و کولگی‌ها و تند و تیزی‌هایش را، یک غرور زیبای موزونی، مثل یک شعر محکم مثلاً. که هم لطیف است و هم می‌دانی اگر دستش بزنی از هم نمی‌پاشد و نمی‌لرزد.

خاطره‌های زنده از زندگی نوپای آن روزهایشان زیاد داشتند که وقتی با بریده های تصاویر جنگ و کوچه‌های خرمشهر تلفیق می‌شد حسابی چشم و دلت را می‌گرفت. تصویر نوزده سالگی زن،با آن روسری بزرگ و روپوش خاک و خلی، در حال خمپاره زدن.

 

مرد می‌گفت "برای عملیات که می‌رفتم بچه‌ام نوزاد بود، با برادر زنم رفتیم خداحافظی و حلالیت طلبی، زن یک نگاهی انداخت به‌م و به شوخی گفت:نه،تو مال شهادت نیستی! برمی‌گردی، به برادرش هم گفت تو خیلی پیش بروی شاید زخمی شوی.بعد بند قنداق بچه را داد دستم، این شد پیشانی بندم".

مرد وقتی چند جمله پشت سرهم از آن روزها می‌گفت بعد مکث می‌کرد،می‌گفت "ولی الان..."، من گوش تیز میکردم که بفهمم  الان چی؟ ادامه می‌داد که" الان آن زمان قابل درک نیست، حتی وقتی می‌گویم می‌دانم گفتنم کامل نیست و آن معنی‌ای که آن روزها بود را نمی‌توانم برسانم".

زن هم با همان بی‌تفاوتی خاصش می‌گفت "آن زمان خواهرم از من می‌پرسید واقعاً این چه زندگی‌‎ای هست که تو داری؟نه خانه درست و حسابی،نه وسایلی،نه آرامشی.

من گفتم اتفاقاً من برایم جای تعجب است که شماها به چی زندگی‌ دل‌تان خوش است، شما چطوری این زندگی را دوست دارید، زندگی خوب برایم به جز اینی که دارم  قابل تصور نیست. سخت هست ولی عشق است".

الان توی نت گشتم ببینم از خاطره‌های مشترک این‌ها چیزی هست یا نه، چیزی دستگیرم نشد به جز این‌ که ظاهراً سال 81 با بیش از 100 نفر از رزمندگان مرد و زن حاضر در 45 روز مقاومت در خرمشهر حدود 110 ساعت مصاحبه انجام داده‌اند. 
از این مصاحبه‌ها کتاب "اشغال؛ تصویر سیزدهم" (روایت 45 روز مقاومت در خرمشهر) در انتشارات روایت فتح درآمده که یکی از منابع خوب برای حماسه خرمشهر است.

فکر می‌کنم داستان زندگی این‌ها اینقدر جذاب هست که ظرفیت یک داستان یا یک فیلمِ خوب شدن را داشته باشد.

زن وراج توی ذهنم تمام دیروز را ساکت بود.

 




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/نه

از خرمشهر نوشتن سخت است.

نمی‌شود در چندخط مختصرش کرد. اتفاق بزرگ‌تر از آن چیزی‌ست که در قالبِ تنگِ جمله‌های ما یا حتا صفحاتِ تاریخ جا شود.

قصه‌ی خرمشهر پر است از حماسه‌ی نام‌هایی غریب و آشنا. نام‌هایی که در این نوشتار فقط به تعدادی کم از ایشان اشاره شد.

خرمشهر را باید خودِ بچه‌های خرمشهر روایت کنند. همان طور که سیده‌زهرا حسینی در «دا» روایت کرده، یا سیدمرتضا آوینی در «شهری در آسمان»ش .

اما نه...

بگذار ما هم هرچند در قالبِ تنگِ واژه‌هایی شکسته‌بسته‌، اما بنویسیم. بنویسیم که این ذکر، از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است. که این خاطره‌ها و این ستاره‌ها غبارِ تکرار نمی‌گیرند. چرا که ما به شنیدن‌ و شناختن‌شان محتاجیم. وگرنه بی‌خیالی این دنیا به خواب‌مان می‌کشد.

بگذار بنویسیم که «ممد!تو بودی و دیدی...»

مگر نه این‌که شهدا زنده‌اند و نزدِ خدای‌شان مرزوق؟

که شما زنده‌اید و این ماییم که باید هوای خودمان را داشته باشیم...

که شما از پسِ آزمونِ پُربلای آن روزها سر به سلامت برآوردید و یا با شهادت و یا تا سرحدِ شهادت از این کویرِ وحشت گذشتید. اینک ماییم و آزمون‌های روزگارِ خودمان...

 

پی‌نوشت:

زحمت ویرایش این متن‌ها را آقای محمدمهدوی اشرف کشیده‌اند و به صورت مجموعه‌ای کوچک درخرداد 90 توسط فرهنگسرای خانواده گلستان منتشر شده است.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هشت

  اول خرداد بود که حسین خرازی از پشت بی‌سیم به قرارگاه گفت: ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقی‌هایی که به نشانه‌ی تسلیم دست روی سر گذاشته‌اند بی‌شمار است.

این نویدبخش‌ترین جمله‌ای بود که آن روزها می‌شد شنید.

چهار مرحله عملیات آزادسازی خرمشهر با دشواری‌ها و نبردهای سنگین به نتیجه رسیده بود. شهر بعد از 19 ماه اشغال آزاد شد.

سوم خرداد شهر از اشغال‌گران پاکِ پاک شد. تعداد اسیرهای عراقی آن‌قدر زیاد بود که بچه‌ها برای خارج کردن‌شان از شهر، مشکل داشتند. آنها دوباره به مسجد‌جامعِ عزیزِ خودشان برگشتند و نمازِ شکر خواندند.

تمام ایران از این خبر به شوق آمد. خرمشهر بار دیگر به ایران برگشته بود.

امام پیام داد و گفت: مبارک باد، هزاران بار مبارک باد بر شما عزیزان و نور چشمانِ اسلام... شمایی که فوقِ تشکرِ امثال من هستید....

بهروز مرادی هم که هنوز زخم روزهای مقاومت را به پهلو داشت با همان ذوق هنری تابلویی نوشت که: خرمشهر، جمعیت 36 میلیون نفر. (یعنی به تعداد همه‌ی مردم ایران).

و روی تابلوی دیگری که در ورودی شهر نصب شد نوشت: در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید.

آن روزها جای خیلی‌ها خالی بود...جهان‌آرا یکی از همین خیلی‌ها بود. 




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/هفت

از فردای سقوط، بچه‌های سپاهِ خرمشهر در هتل پرشینِ آبادان دور هم جمع شدند و برنامه‌ی آزادسازی را کلید زدند. گروه‌های شناسایی با قایق‌هایی که از لاستیکِ ماشین درست کرده بودند به کارون می‌زدند و واردِ خرمشهر می‌شدند.

خرمشهری که دشمن در غارتِ خانه‌هایش حتا از ساده‌ترین وسایل هم نگذشته بود. خرمشهری که دشمن همه‌ی توان و سعی‌اش را جمع کرده بود تا نگه‌اش دارد. دشمن خوب می‌دانست آن بچه‌هایی که در روزهای مقاومت دیده، بیدی نیستند که به این بادها بلرزند و برمی‌گردند بالاخره. در شهر سنگرهای محکمی ساخته بود و غذا و مهمات برای مدت طولانی ذخیره کرده بود.

چندماه گذشت تا بعد از عملیاتِ فتح‌المبین، اولین قدمِ آزادسازی خرمشهر با 112 گردان از سپاه و 45 گردان از ارتش در نهم اردیبهشت 61 برداشته شد.

صیاد شیرازی و محسن رضایی شروع عملیات بیت‌المقدس را با ذکر «یا امیرالمؤمنین» در بی‌سیم‌ها اعلام کردند.

یک سرهنگ عراقی در خاطراتش درباره‌ی روزهای اول عملیات نوشته:

«توپخانه‌ی ما به شدت کناره‌ی کارون را زیر آتش داشت، اما ایرانی‌ها به سرعت برقِ تجهیزات خود را از رودِ خروشانِ کارون عبور دادند و این باعثِ ترسِ زیادی در قلب ما شد. سرعت عمل و جسارت‌شان زانوی نیروهای ما را می‌لرزاند...»

قصد کرده بودند که خرمشهر را برگردانند به ایران، «یا علی» گفته بودند و عشق آغاز شده بود.




چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/شش

آب و برقِ شهر قطع شده بود. آب‌خوردن را هم باید از شط می‌آوردند. شهر با خاک یکی شده بود از بس با توپخانه و خمپاره کوبیده بودندش. بیمارستان هم ویران بود. مجروح‌ها را باید می‌بردند آبادان. گمرکِ خرمشهر هم بینِ عراقی‌ها و بچه‌ها با درگیری‌های فراوان دست به دست می‌شد. تعدادِ زخمی‌ها و شهیدها زیاد بود. نیروهای کمکی پشت پل مانده بودند و راهی به شهر نداشتند.

چهارم آبان‌ خرمشهر سقوط کرد و دستورِ عقب‌نشینی صادر شد. چهل نفری می‌شدند که هنوز در شهر بودند. آن چهل نفر نمی‌خواستند از شهر بروند. فکر می‌کردند هنوز می‌شود جنگید، هنوز امید داشتند به این که شهر را بشود نگه داشت.

دستِ آخر پذیرفتند که جز رفتن راه دیگری نیست. رفتند تا با مسجد‌جامعِ عزیزشان خداحافظی کنند. مسجد ساکت بود و دیگر خبری از شلوغیِ روزهای اول نبود. گنبد هم آسیب دیده بود. با دلی خونین و تنی خسته، از خرمشهر دست کشیدند و با قایق خود را به شرق کارون رساندند. آن سوی کارون بغض‌ها شکست. یکی از بچه‌ها رو به شهرش که حالا زیر چکمه‌های اشغال‌گران بود فریاد زد: خرمشهر! به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم. بگو ما آزادت خواهیم کرد...

‌‌از بچه‌ها امیر رفیعی حاضر به ترکِ شهر نشد. در کنار فلکه‌ی فرمانداری با یک تیربار ایستاد و گفت: شما بروید. اگر شهر رفت من هم می‌روم. من نمی‌توانم شهر را ترک کنم. به قول سیدمرتضا آوینی: «او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می‌توان زیست.»

سربازانِ دشمن از پنجره‌های مشرف به میدانِ فرمانداریِ خرمشهر، امیر رفیعی را همچون مظهرِ مقاومتِ همه‌ی شهر در برابرِ خویش نگریسته‌اند. تلویزیونِ عراق، صحنه‌ای از اسارتِ او در خرمشهر را نشان داد، و بعد از آن دیگر هیچ‌وقت، هیچ کس امیر رفیعی را ندید.




سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
ممد، تو بودی و دیدی/چهار

دانشجوی هنر بود. دانشگاه اصفهان نتوانسته بود با آن همه نقش و فیروزه و کاشی، این جوانکِ سبزه‌روی خرمشهری را پای‌بند خودش کند. یک شانه‌اش دوربین بود و شانه‌ی دیگرش اسلحه، تمام روزهای مقاومت خرمشهر.

همان روز اولی که عراقی‌ها پای‌شان رسیده بود به خرمشهر، روی یکی از دیوارهای شهر بزرگ نوشتند: «جئنا لنبقی» (آمده ایم که بمانیم!)

جوانک به رفقایش سپرده بود هیچ‌کس این شعار را پاک نکند، یا رویش خط دیگری ننویسد. کلی هم عکس ازش گرفت. می‌گفت این‌ یک سند تاریخی است، تا روزی که از این‌جا بیرون‌شان می‌کنیم باید بماند.

جایی از خاطراتش نوشته:

«ما داخلِ سوپرمارکتی در کوی بندر پناه گرفته بودیم. با شدیدتر شدن آتشِ دشمن، مجبور شدیم پنجاه‌متر عقب‌نشینی کنیم. در این گیر و دار، تعدادی کبوتر را دیدیم که از گرسنگی در حال مردن بودند. مقداری آب و نان خُرد کرده، مخلوط کرده و جلوی کبوترها پاشیدم. بعد قمقمه‌ام را درآوردم و مقداری آب در ظرف‌شان ریختم. در همین حین فریاد حمود بالا رفت: بیایید برگردیم، عجله کنید.»

 

یک‌بار هم می‌خواست از کبوتری که دم غروب روی نخلِ سربریده‌ای از نخل‌های خرمشهر نشسته بود عکس بگیرد. خودش گفته بود: موقعِ فشار دادن شاترِ دوربین، کبوتر رویش کمی آن طرف‌تر بود، گفتم یک خرده برگرد، کبوتر سرش را برگرداند و من دکمه را فشردم و این عکس ثبت شد.

اسمش بهروز مرادی بود، حالا به‌ش می‌گویند شهید بهروز مرادی.

خانه‌ی شهید بهروز مرادی هنوز در خرمشهر هست. در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی‌ها. خانه‌ای که در آن سه شهید زیسته‌اند: بهروز مرادی، پدر و برادرش.




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/سه

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمدِ جهان‌آرا ننوشت؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از محمد نورانی، از احمد شوش، از بچه‌های آغاجاری، از عادل خاطری، از امیر رفیعی، از سیدصالح موسوی، از تقی محسنی‌فر، از بهنام محمدی نوجوان، از رضا دشتی، از زهرا و لیلا و علیِ حسینی و از بقیه‌ی بچه‌های خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از آن روز ننوشت؟ همان روزی که به امام خبر داده بودند خرمشهر دارد سقوط می‌کند، و امام با تأثر گفته بود: پس بچه‌های خرمشهر کجا هستند؟

می‌شود از خرمشهر نوشت و از بچه‌های امامِ خرمشهر ننوشت؟

می‌شود از دخترهای نوجوانی که شهدا را غسل می‌دادند و کفن می‌کردند ننوشت؟ دخترهایی که جنگ یادشان داده بود پدرشان را خاک کنند و از غصه نمیرند، که بچه‌ی بی‌سرِ همسایه را غسل دهند و دق نکنند، که برادرشان را پشتِ وانتی که پیکرِ خون‌بارِ شهدا را با خود می‌بُرد ببینند و تاب بیاورند.

دخترهایی که جنگ یادشان داده بود از شب‌ها توی قبرستان خوابیدن نترسند و از زوزه‌ی وحشیِ سگ‌های گرسنه دل‌شان نلرزد.

می‌شود ننوشت؟




دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ممد،تو بودی و دیدی/دو

خداحافظ خانه

شهر خلوت شده بود. از همان روزهای اول، معلوم بود که  زیرِ بارانِ یک‌ریزِ گلوله و خمپاره و آتش، نمی‌شود زندگی کرد. نمی‌شود بچه‌ها مدرسه‌شان را بروند، زن‌ها در بازارِ خرمشهر میوه و ماهی بخرند، مردها از سرِ کار برگردند و بوی غذا و نانِ  تازه بپیچد توی کوچه‌ها.

توی کوچه‌ها بوی دود و خون می‌آمد و از سقفِ مدرسه و بازار، آتشِ ناخوانده می‌بارید. روی دستِ مردها به جای نان تازه،پیکر زخمی فرزندشان بود.

این طور شد که شهر کم کم خالی شد، اول زن‌ها و بچه‌ها، بعد پیرها و میانسال‌ها. با هر وسیله‌ای که گیر می‌آمد  و می‌شد باهاش رفت، شهر را ترک کردند. به ناچار رفتند اما یک چیزهایی هم البته جا ماند. اثاثِ خانه‌ها، لباس‌ها، کیف و کتاب‌ها، خاطره‌ها، پاره‌ای از روح‌ها، گوشه‌ای از جگرها: پسری، دختری، مادری، عزیزی...




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

طعم بعضی خواندنی‌ها، قابلیت این را دارد که تا چندسال زیر زبان بماند، حتا بیشتر!

"زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه" نوشته احمد شاکری، که در همشهری داستان دی ماه 90 منتشر شد، از همین طعم‌هاست...

این عکس هم، در ذهن من به این داستان سنجاق شده است.




پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
کودک و فرشته

  روز آخر تابستان 59 است و خرمشهر را زده اند.مردم دارند شهر را خالی می‌‌کنند، خانواده فرشته و سلیم هم  باید بروند،پدر سراسیمه می‌آید، می‌گوید که فقط وسایل خیلی لازم را جمع کنند و راهی شوند.فرشته، دختر دبیرستانی خانواده، رفته مادربزرگش را بیاورد،برادرش سلیم هم که دوازده -سیزده ساله است رفته مسجد شناسنامه اش را بدهد تا تفنگ بگیرد.در همین گیر و دار خانه‌ بمباران می‌شود و به جز این دو نفر همه‌ی اهل خانه شهید می‌شوند.

 حالا دختر هم باید مثل بقیه مردم شهر را ترک کند اما نمی‌خواهد بدون برادرش برود.گفته‌اند برادرش برای گروه رضا دشتی خشاب می‌برد،مصمم است که او را پیدا کند،در مسیر این گشتن‌ها ،آن‌چه در روزهای مقاومت بر خرمشهر گذشته به زیبایی به تصویر کشیده می‌شود.

شهیدها شناسنامه ندارند،معلوم نیست کی به کی است،شناسنامه ندارند چون برای گرفتن تفنگ شناسنامه تحویل داده اند.فرشته که نه جنگ بلد است و نه پرستاری،وقتی به انبار مهمات می‌رسد شناسنامه ها را بر می دارد،می‌گذارد توی کیفش تا به دست بچه‌ها برساند،تا بی‌نام نروند در سینه‌ی خاک.

بعد در جایی که زیر آتش شدید عراقی‌ها،با پسرک 12ساله‌ای که برای گروه محسن نورانی مهمات می‌برده در مدرسه‌ای مخروبه پناه می‌گیرند. فرشته شناسنامه‌ها را در می‌آورد و مصطفا روی تخته سیاه جدول می‌کشد.

 جدولی با ستون‌های "شهید"، "زخمی"،"زنده" و "نمی‌شناسم".وقتی یکی یکی اسم شناسنامه‌ها را توی جدول جا می‌دهند،وقتی ستون شهیدها ،فراوانی‌اش از همه بیشتر است،فرشته می‌گوید:حالا می‌فهمم چرا باید شهر را ترک کنیم،کسی نمونده که بجنگه ....

 

 شب است،و دختر تنها و سرگردان توی شهری خالی که یک خانه‌ی سالم ندارد،پناه می‌برد به خانه‌ی خودشان که نیمه ویران است.خانه‌ای که تا دیروز "خانه"بوده،اسباب بازی خواهرش هنوز توی حیاط است،گلدان شمعدانی که خودش کاشته ،شکسته افتاده زمین،ماه از شکاف دیوارهای زخمی پیداست،در کیف مدرسه اش مهمات هست،و یک دفتر که باید برساند به بهروز مرادی.گلدان شمعدانی را هم برمی‌دارد،می چپاند توی کیفش...

 

  لحظه‌های آخر مقاومت است،بچه ها همه عقب نشینی کرده اند،صالح در ساختمان گمرک باید با خمپاره عراقی‌ها را معطل کند تا بچه ها از شط رد شوند،مصطفای دوازده ساله می‌خواهد به او مهمات برساند،فرشته هم که هرجایی که فکرش را بشود کرد دنبال برادرش می‌گردد با او همراه است، بی‌سیم‌چی می‌شود برای صالح و مصطفایی که ساعتی بعد شهید می‌شوند ...

  فیلم "کودک و فرشته"یکی از کارهای خوب و کمتر دیده شده با موضوع خرمشهر است. تلفیقی از روح کودکانه و جنگ، آمیزه ای از ترس و شهامت، اندوه و امید، دل بستن و دل‌کندن ... ، کاری که ارزش دیدن دارد.

 




شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
آیات دیگری در راه است*

 شده ایم مثل روضه‌خوان‌ها که از هرجا شروع می‌کنند می‌رسند به کربلا،فرقی نمی کند غم باشد یا شادی،فرقی نمی کند از کدام دوره‌ی تاریخی باشد و روضه‌ی کدام امام.

دارد از تبلیغات و اصول و فنونش حرف می‌زند،دارد از روزنامه‌نگاری و پوشش خبری و تاکتیک‌های رسانه‌ای حرف می‌زند،دارد مثلاً درس می‌دهد اما آخر هر بند می‌رسد به بحرین و اوضاع‌ش،بعد از پنجره نگاه می‌کند به بیرون،یک آه کوتاه می‌کشد و باز برمی‌گردد...

 

 

*تیتر از اینجاست(+)




یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
چهارسالگی...

 

   چهارسالگی ام کنار قبرها ،بازیگوش لیله می رود ،به گُل ها که می رسد لگد می کند و می رود .خودم مات این ور ایستاده ام،رو برگرداندم که نبینمش ، آخرین باری که دیده بودمش هیچ شبیه اینی نبود که الان روی دوش می آورند.چهارسالگی ام ولی این حرف ها سرش نمی شود،همین طور لیله کنان از لای جمعیت رد می شود و می رود جلو،با قد و قواره کوچکش سرک می کشد ، روی پنجه پا بلند می شود که ببیند،ببیند مرد چه شکلی شده حالا.

شلوغ است اما کسی زیاد گریه نمی کند،داد و فریادی به کار نیست ، چشم بعضی ها فقط نم می شود،چشم من هم. عوضش چشمِ چهارسالگی ام خشک ِ خشک است.

مرد ،آن روز ِ آخرِ دیدار ، از لب استخر شیرجه زده بود توی آب و شده بود موش آب کشیده، چهارسالگی ام غش غش خندیده بود و ریسه رفته بود،لُپ هاش چال افتاده بود لابد.لُپ های مرد هم چال می افتاد،ارثی بوده شاید. بعد دست چهارسالگی ام را گرفته بود برده بودش لب باغچه جعفری چیده بود و گذاشته بود دهنش، سبزیِ نشسته خوردن ،بدآموزی داشت ،چهارسالگی ام بدآموزی را خیلی دوست داشت،خم شده بود چهاردست و پا مثل ببعی و جعفری ها را گاز زده بود،حالا نوبت مرد بود که غش غش بخندد و ریسه برود و لپ هایش ....

چهارسالگی ام پَرِ چادر زن ها را کنار می زند که بتواند ببیند ، خودم خیلی دورتر زیر سایه ی زبان گنجشکی -شاید- ایستاده ام و دوستی به تسلا دست انداخته گردنم.به دوستم گفتم "عزیز "اگر بود لابد بیش از همه گریه می کرد.لابد صدای شیون می پیچید توی قبرستان.

چهارسالگی ام آن جلو برای خودش نگاه می کند،باد می آید ،خاک کلنگ ها می رود توی چشمش،چشم هایش را خیلی می مالد و انتظار دارد مرد مثل همیشه دستش را محکم بکشد و تشر بزند که "کور کردی چشمتو پدرصلواتی! "خوش به حال چهارسالگی ام...

مرد اما حالا از روی دوش ها آمده پایین ،وقت خاک شدنش رسیده ،نم چشمم بیشتر می شود،قطره می شود و می غلتد ،خیال می کردم بیگانه شده باشم با او بعد این همه سال،چهارسالگی ام نمی گذارد.ساده است،کودکی می کند...

ندیدم،نخواستم ببینم که دیدن نداشت،گفتند قدری مو بوده  و بخشی  استخوان ،پلاک زنگ زده و پارچه  ی سبز خاکی،

چهارسالگی ام اما چیز دیگری دیده بود انگار ،چیز بیشتری، چون دیدم که دستش را داده به  دست کسی و سرخوش دارد می رود ، از جماعت دور می شود ، همان طور که لیله می رفت سربرگرداند عقب ،نگاهی به من کرد- که زیر زبان گنچشک خشکم زده بود -چشمکی زد و خندید ، لپ هاش چال افتاد لابد ،لپ ها شان چال افتاد لابد...

 

 




شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
می سپارم در یاد

بی نامش بخوان!

.

.

پسرم

.

.

خدا تو را نگهدار

.

.

عروس گرد و خاکی من

.

.

سوزن

.

.

حسنک کجایی؟

.

.

به روایت کودک

.

.

خط خطی

.

.

کبوتردزدی

.

.

این یک پیام کوتاه بود

.

.

شهید نشوید!

.

.

چشم های جهان آرا

.

.

یادواره

.

.

.

و هر چه می گذرد از "شما"نوشتن سخت تر می شود،شما که عوض نمی شوید،یا ما عوض شده ایم یا معادلات زمانه پیچیده تر شده است...




سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
حسنک کجائی....؟

 

به یاد شهدای جنگ ، از جوان و پیر و کودک شان که این روزها با این گونه تمام شدن صدام ، سخت دلتنگ مظلومیت شانم...

 

  

گمان می کنی که یادت نبوده ام ، از وقتی که مجروح شده ای گویی یک غم عمیق بر تمام غصه های رنگ پریده ی خاطرم گذارده اند . تو فکر می کنی که راحت بوده ام ؟

 

همان شب که با برادرت تماس گرفتم تا ببینم حالت چطور است ،فکر می کنی چه حالی داشتم ؟وقتی برادرت آن جواب را به من گفت ،همان شب که از کوچه پرپیچ و خم محله مان می گذشتم ،گویی خاطرم فقط پیش تو بود.اشک بود که می آمد ، مگر می شود جلوی این اشک ها را گرفت ؟وقتی امتحان های آخر ترم را تمام کردم ،رفتم قم ،فقط به خاطر تو .باور کن با اندک بضاعت دانشجویی هم نذر کردم یا حالت خوب شود و دوباره آن چهره نحیف را ببینم ،یا این که شهید شوی ، دو رکعت نماز هم برایت خواندم ،فقط برای تو .تو فکر می کنی من این مدت آسوده بودم ؟نمی دانی بر من چه گذشت !

تو هم مثل آنان که رفتند شرر بر پیکره ام می زنی .اصلاً همان وقت که از بین کمین های جزیره یعنی همان جایی که مجروح شده بودی می گذشتم ،با آن که باران آتش زمین را آبیاری می کرد ،فکر تو بودم . گفته بودم که این هور چه معنایی برایم دارد ؟ همین حسنک را هم هور بود که از ما گرفت .مگر نه؟حسن می دانی چه کسی را به ماتم نشانده ای ؟شاید بیشتر از همه مادرت را ،یا آن پدر پیرت را که چهار ماه بر بالین تخت تو منتظر یک کلام تو بودند ، هرچند خودشان هم می دانستند آخرین کلام تو همان وقت بود که ترکش سرت را بوسید. ...

 

حسنک ! فکر می کنی که آن خاطرات را فراموش خواهم کرد ؟شاید هم فراموش کنم ولی حالا خیلی زود است ، من از همان اول فهمیده بودم که چه زلال است قلب تو !

 

مگر نه ؟حتی از همان موقع که رویمان نمی شد با هم صخبت کنیم .راستش ، حسنک ! تو آموزگار دوستی بودی. یعنی چطور بگویم ، تو دوستی را ،محبت را و عشق را می آموختی ، آن هم نه به همه کس ، نه با سروصدا ، بل که با سکوت ، با شکنج لبخندهایت.مگرنه ؟ من همه چیز را از سکوتت می خواندم ، مثل آن شب که در دعا چشم هایت گواه همه ابهام های قلبم بود.

 

تو فکر می کنی که من آسوده ام ؟! مگر می شود بدون خاطر تو آن همه دوستی ها را یکجا از یاد برد ؟

 

...هرچه لحظه های عمرت کمتر می شد و هرچه زمان به صفر نزدیک می گردید (xà0) ، روح تو (y)به بی نهایت ابدیت میل می کرد .

                                               (y=lim – 1/x       (xà0  

 

....حسنک دعا کن ! می دانی برای چه ؟ راستش من هم نمی دانم . ولی می خواهم که دعا کنی، مثل همان هنگام که من برایت دعا می کردم ، تو که نمی دانستی ، چهارماه روی تخت بیمارستان بی هوش افتاده بودی و از هیچ جا خبر نداشتی و به قول استادمان زندگی گیاهی -Vegetable life- داشتی . آری مثل همان هنگام که برایت دعا می کردم تو هم دعاکن !می خواهم فقط حسن دعا کرده باشد ! من همین را می خواهم حسنک !

حالا که می روی ، حالا که دست من از تو کوتاه است ، لا اقل سلام مرا به بچه ها برسان! به عبدالله که او هم مثل خودت و در همان نقطه ای که تو افتادی شهید شد ، به حضرتی که قربانی همان جاده بود ، به محمد که می ترسم تا چند وقت دیگر شهرش را فراموش کنم.

 

چو رخت خویش بربستند ازین خاک          همه گفتنـــــد با ما آشنا بود

 ولیکن کس ندانســت این مسافر      چه گفت و با که گفت و از کجا بود

 

 

 

                                                                          یک شنبه ۱۱/۸/۶۵ -۱۲:۴۰

 

 (از یادداشت های شهیداحمدرضا احدی )




یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥
سوزن

 

 

سوزن رفته بود به پای چپش ، شکسته بود آن تو  و همان جا مانده بود. تمام روز راه که می رفتم پای چپم درد می گرفت از این احساس که سوزنی در او باشد و نبود . با یک جراحی ساده بیرون کشیدندش ، درد پایم خوب شد.

به جای یک سوزن چند میلی می گذارم تیر ، ترکش ، خم پاره ...تمام تنم درد می گیرد.

ساده است از جنگ نوشتن ، مگر این که نویسنده اهل درد باشد تا پابه پای قصه اش درد بکشد ، بسوزد ، بگدازد و از جان کندن برایش سخت تر باشد .

ساده است از جنگ گفتن و شعار دادنش و تظاهرش که "ما مرد جنگیم !" ولی با این خودشیفتگی ای که در گوشه و کنار وجودمان سراغ داریم مرد جنگ پیش کش بعید است روایت گر اهل درد هیچ جنگی هم باشیم.

کتاب های نیمه پنهان روایت فتحی ها را با تمام سادگی شان دوست دارم چون معتقدم نویسنده اگر سوزنی به خواننده اش می زند دست کم قبل تر جوال دوزی به خودش زده است و من سوزن نیمه پنهان ها را خورده ام و بسیار با غاده و مژگان و معصومه و ژیلا شان شمع شده ام .

 

 

گفتن و نوشتن از جنگ سخت است ، قصه باید خودش بیاید یقه تو را بگیرد و بگوید من تو را برگزیده ام برای نوشته شدنم ، و مثل بغضی تمام وجودت را بگیرد و بگویدت که فریادم بزن و تو ببینی که داری خفه می شوی و کوچه ات بن بست و راه گریزی نیست و آن وقت فریادش بزنی عمیق هم فریاد بزنی آن قدر که همه اهل آن محل از خانه ها بیرون بیایند و عابران پیاده روهای شلوغ سراسیمه به سویت بشتابند . و مگر هنر غیر از این است ؟

به سلامتی سوزن نه به خاطر سوزن بودنش به خاطر این که خواب خرگوشی یک بادکنک را می شکند .

                                                                                                

 

 

                                                                                          باقی بهارت ....

 




جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥
عروس گردو خاکی من

                                                       تقدیم به فریده عزیزم با احترام

خوابیدی آروم آروم

 

پشت این همه سال دست و پنجه نرم کردن با روزگار .

 

شانزده سال بی سروصدا سرکردی

 

عروسی بودی برا خودت ها

 

دامادت  داماد  نبود ولی

 

یه خرده کله شق بود

 

گوش به حرف هیچ کی نمی داد

 

ایالت خودمختار راه انداخته بود  

 

تو ملکه ایالتش بودی

 

ازاون ملکه خوشگلا

 

داماد خاک و خلی  بود

 

هی به اش گفتن: عمو !کجا به این زودی بابا تو زن گرفتی اول چل چلی ته ! حاجی حاجی مکه ؟!

 

دوستت داشت ، داد می زد که دوستت داره تو هم می دونستی

 

یه سال نشده بود که اساسی رفت ـ مثل همه دیوونه ها .

خانوم خانوما ! تو موندی و یه تولد ،تو موندی یه بچه خیلی کوچولو، تو موندی و یه زندگی ،تو موندی و یه کوه تنهایی ، تو موندی و یه ایالت خودمختار که پادشاهش گم شده بود وسط یه میدون جنگ

 

خانوم خانوما ! پدر جاده رو در آوردی بس که انتظار کشیدی تو امتدادش . اما از اون دیوونه خبری نبود . تو دلت خجسته بود عکسشو رو  جا کلیدی ، کنار آینه لای اسباب بازی های بچه زده بودی تا قیافه اش از یاد خونه نره .

 

نمی دونستی وقتی برمی گرده دیگه قیافه نداره که کسی بخواد بشناسدش یا نه . موهاش بود و شاید ریشهاش . یه خورده پارچه لباسش . نگو که شناختیش ...

 

تو هم گرد و خاکی شدی .

 

هنوز عروس بودی ولی عروس گردو خاکی . بدت نیادها ولی تو رو هم مثل خودش کرد .

 

بعد کم کمک کشیدت طرف خودش . خب تو آسمون هم ایالت خود مختار راه انداخته بود اونجام یه ملکه کم داشت

 

تو خسته بودی ...یه چیزی آبت می کرد ...

 

آخرش یه هویی بردت تا دیگه اون همه خسته نباشی

 

همه غافلگیر شدن از رفتنت به جز اون .

 

دوباره عروسی شد تو رو بردن خونه اون . همگی نماز خوندن برات بعد زمین رو چال کردن و تو رو دادن به داماد .

 

دوباره عروسی شد ...

 

 

 

 

 




چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
خدا تو را نگهدار

تکرارت می کنم نه به خاطر تو  به خاطر خودم

که سخت محتاج است  به تکرار طراوت  باران

                                                                                 باقی بهارت...

  •  نشسته بودند دور هم، بزم چای لیوانی غلیظ و فال های پر آب و تاب و بیچاره حافظ که از دل قرن هشتم هجری هر شب برمی آمد و همه اتاق های این ساختمان سرکی می کشید. می توانم برایت توصیف مکانی بیشتری بکنم، از این اتاق کوچک خوابگاه دانشجویی و آن همه آدمی که آن شب چپیده بودیم در آن یک وجب جا و پرونده آن شب خیلی معمولی را می فرستادیم به بایگانی خاطره ها، اما بگذار ننویسم؛ بگذار حاشیه نروم که تو با حال و هوای روزهای من غریبه نیستی! قرعه فال می چرخید، به من دیوانه هم رسید، به بهار و زهرا و خاطره و مریم دیوانه تر هم، و از ما که گذشت نوبت او بود، دل به این حرف ها نمی داد، گوشت تلخ! می دانستم تا این جای شب نشینی را هم حرمت مان را نگه داشته که نشسته؛ کاش آن شب این غزل برایش نمی آمد. کاش «حافظ» این همه «صادق» نمی شد، کاش کوتاه آمده بودی حافظ دست کم آن شب را!
    دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    و تکه انداختن های بی امان دخترها و یک دستی و دو دستی زدن های ما و آن لبخند یک وری-همیشگی که می نشست گوشه لب او.
  •  کجا و چطوری اش را نمی دانم ولی پیدایش کرده بود و به دیدنش رفته بود- بی آن که خودش بو برده باشد- و آمده بود برای بردنش. او می شناخت و این نمی شناخت. او دیده بود و این ندیده بود، او عجله داشت و این نمی فهمید.
    چندصدبارش خودم گوشی را برداشتم و گفتم بله، خانم رسولی تشریف دارند گوشی تا صداشون کنم...
    آن قدر گیر شد تا انگار «آره» را گرفت آن هم از «او»!
    گفتیم: بیچاره! خر شدی، تو که اصلا یارو را ندیدی!
    گفتیم: حالا چرا اینقدر بچه مثبت بازی درمی آورد، این مدلی اش را خداوکیلی ندیده بودیم دیگر!
    گفتیم: مگر تهران نیست پس چرا اینقدر صدایش بد می آید، خرخرتلفن گوش آدم را کر می کند باور کن خالی بسته معلوم نیست از کدام دارغوزآبادی زنگ می زند...
    گفت:...
    که به قول مولا سینه عاقل گنجینه رازهای اوست. تازه او بزرگ تر از این خاله زنک بازی ها بود، خیلی بزرگ تر.
  •  عکس اش را فرستاده بود. ریختیم سرش، شلوغ بازی درآوردیم. «سیدعلی موسوی راد» را دیدیم و جلوی او یک عالمه خندیدیم، «دانشجوی ارشد حقوق بهشتی» را دیدیم و دیدیم که آدرس نامه اول این است:«خوزستان- طلائیه...» و نامه بعدی «خوزستان- اروند کنار...» و باز خندیدیم که طرف عجب ارشد بهشتی ای می خواند که کلاس هایش خوزستان برگزار می شود تازه احتمالا عشایری درس می خواند که هر نامه اش نشانی یک جایی را دارد و فلان و بهمان. آن هم چه فلان هایی و چه بهمان هایی.
    و «او» انگار نمی شنید...
    و من هنوز مانده بودم که دل از دست کی دارد می رود این وسط و کدام رازپنهان یک روزی آشکار خواهد شد، می ترسیدم، آن هم از آن ترس های به شدت این جایی. می ترسیدم پسره به قول بچه ها چاخان کرده باشد، می ترسیدم «او» با این همه دانایی ساده دل بسته باشد به نسیمی که از فراسو آمده، و حافظ که خبر داشت ولی دیگر به تفأل های من نگاه چپ می انداخت و می گفت: زکی! یعنی می آمد «با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی» و من می گرفتم که یعنی همان زکی»
    نامه آخری که آمد آدرس شلمچه داشت انگار؛گفته بود: الان ماه سومی است که ما اینجا هستیم، تا همین جا هم که این پنجاه تا شهید را پیدا کردیم خودش کلی است.
    گفتیم: ما که باورمان نمی شود. بچه پنجاه و هفتی را چه به رفتن و شهید پیدا کردن، آن هم فوق حقوق!
    گفته بود: فاطمه! دوست دارم به محض برگشتن تو را ببینم، گرچه این جا بارها دیده ام در هر قدمی که روی این خاک سرخ سوخته برداشته ام.
    و ما که خنده بدی تحویل دادیم.
    گفته بود: فاطمه! نیامدم، حلال کن!
    و ما که گفتیم عجب رویی دارد طرف! از آن بچه مثلا حزب اللهی های پرادعا که ادعای بی ادعایی شان می شود.
    شک کرده بودم لابد حافظ هم به این طرف تکه انداخته که
    دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
  •  نتیجه ارشد آمده بود. باور نمی کردیم رتبه یک رقمی بیاورد ولی آورد. همان هفته بود که خانواده هایشان با هم صحبت کرده بودند و قرار شد آخر هفته که «علی» برمی گردد دسته جمعی بروند و شیرینی را بخورند. البته این اطلاعات را کارآگاه گجت اتاق دزدکی از یادداشت های روزانه اش صید می کرد و البته کارآگاه گجت هم من نبودم!
  •  تلویزیون هم نشان داد، اگر دیده باشی. چهار نفر بودند، دانشجوی حقوق شهید بهشتی، مین منفجر شده بود، چهارتایی رفته بودند، بی سر، بی پا، بی دست...
  • دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
  •  ... و حافظ را بگو!

                                                           همدان ـ خرداد ۱۳۸۳

 

 




دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
پسرم

 

"مرد جنگی که لباس گل دار نمی پوشد،زشت است جلوی مردم !هر روز لباس تمیز می کنم تنت ولی یکبار که می پوشی باز گل گلی می شود ،گل های کوچک قرمز که به جای گلبرگ دایره های متحدالمرکز دارند .حالا یعنی چی رفتی نشستی آنجابه من  می خندی ،بچه که به حرف بزرگترش  نمی خندد!گیرم که یک بار تنت زخم های زیادی برداشته باشد ،خب حالا خیلی گذشته ...بگذار بابات بیاید!"

...و دست های چروکیده زن شیشه گلاب را روی سنگ خالی کرد .

 

                                                                                      

                                                                                     باقی بهارش...




دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
بی نامش بخوان

 

 زخم هایت را می شمارم به جای ستاره و گوسفند ،نه زخم های تو تمام شدنی ست نه خواب به چشم های من آمدنی .

 

_پرستار!ببخشید که بیدارتان کردم ها ،بتادین ام تمام شده ،می ترسم زخم هایش عفونت کند یک شیشه بتادین لطفا!

 

_...

 

این یکی هر روز عمیق تر می شود .بمیرم الهی !یک بند انگشت سیم لای زخمت مانده ،کمی تاب بیاوری خودم درش می آورم .بیا!دستم را می گذارم لای دندانهایت تا خرد نشوند،محکم دندان بگیر من دردم نمی آید،فقط داد نزنی ها ...مردم خواب اند ،ببین به جز چشم های من هیچ چراغی روشن نیست .

 

_پرستار !ببخشید من هی شما را می کشانم این جا ،پنس می خواستم .یک قیچی کوچک هم باشد الکلش می زنم کارم راه می افتد ،بیاوری ها !

 

- ...

 

چرا تو این قدر ناله می کنی  من که هر شب سهم مسکن خودم را برای تو می زنم ،من که هر شب زخم هایت را دانه دانه پاک می کنم نباید به این سوزی که تو آه می کشی بسوزد.بمیرم برایت که داد نمی زنی ،مراعات دیگران را می کنی ،قربان ادبت !بیا اصلا محلشان نگذاریم .به حرف های خودم گوش کن تا حواست پرت شود.یادت هست تازه آمده بودی صدایت می کردند "کفتر". من ساده را بگو خیال می کردم می گویند "صفدر "یک بار صدا زدم "صفدر"تو آن قدر خندیدی که داشتی روده بر می شدی .یادت هست گفتی :

"ما شهر خودمان سی چل تا کفتر سفید داریم ،هر روز پرشان می دهیم هوا ،پر می گیرند و می شوند خال آسمان ،نمی دانی چه مشتی اوج می گیرند ".

یادت هست گفته بودی :

"ما دیپلم برق داریم ،می خواستند ببرنمان سر کار ،آمدند از در و همسایه پرس وجو

با معرفت ها نه گذاشتند نه بر داشتند گفتند :"یک پارچه آقاست ،فهمیده ،دل سوز ،

 فقط ها ...فقط کفتر باز است ."این شد که به جای ما یکی دیگر را بردند سر کار ."

 

یادت هست که ...بمیرم ...این مسکن لعنتی هم حتما تقلبی ست که اثر نمی کند ،خودم فردا اصلش را برایت از صندوق دارو ها بلند می کنم .  حالا کدا مش بیشتر اذیت می کند :زخم پهلویت ؟سینه ات ،یا کوفتگی گرده ات ؟...درد ت به جانم ،اصلا بیا حرف خنده دار بزنیم یادت هست گفتی از لج همسایه هاتان پا شدی آمدی اینجا و من قاه قاه خندیدم ؛ گفتی :

   "جان شما نباشد جان خودم کلی زدند توی حالمان گفتیم بیاییم این جا آبروی هر چی کفتر باز است را یک جا بخریم ."

گفتم :"التماس ریا برادر !"و تو گل از گلت شکفت .حالا هم بخند دیگر ...بخند !..چی ؟!این که کبود شده درد می کند ؟کناری ؟!بیا ...فوت اش می کنم :پ...و... پ...و...بهتر شد؟!

 

_پرستار! شرمنده هی مزاحم شما می شوم ولی این بد جوری درد می کشد ،هی ناله سوزناک می کند ،مسکنی چیزی بزنید آرام بگیرد .

 

_...

 

یک ذره دندان روی جگر بگذاری اثر می کند ،دردش می افتد .باشد همان قصه ای را می گویم که خودت خیلی دوست داری . قصه ی آن شب که قرار بود بی سر و صدا برویم آن طرف جا بگیریم تا فرمان حمله برسد . همان شب که وقت زیادی نداشتیم ؛تو اولین بارت بود که می آمدی آن هم این همه جلو ،بچه ناشی ! مردم می زنند به خط "ای لشگر صاحب زمان "

می خوانند آن هم با چه شور و حالی آن وقت تو "کفتر کاکل به سر های های "ات بلند بود . اصلا چرا یکی نبود به من بگوید :" فلانی ! عرضه نداری ،دلش را نداری ،غلط

می کنی بشوی جانشین فرمانده سی چل نفر را بیاندازی دنبال خودت ...

انگار آرام تر شدی ؛نه ؟!گفتم که صبوری کنی بالاخره خوب می شود ..

کجا بودیم ؟...آها ! همان جا که هوا سنگین بود ،از چشمک ستاره ها هم دل مان می ریخت ،نفس عمیق هم حتی نمی کشیدیم ،تو بعد از من توی صف بودی ،لباسم را از پشت چنگ زده بودی ،می ترسیدیم دیر شود ،مهتاب هی نورش را بیشتر می کرد ،یک توقف ،یک صدای حتی آهسته کافی بود برای این که لو برویم و زنجیرمان پودر شود .

همین جور بود دیگر ..مگر نه ؟!هرجایش را که غلط می گویم خودت بگو ،خب ؟!

نمی دانم آن کوه سیم خاردار کی از خاک در آمده بود که ما خبر نشدیم ،بچه های شناسایی هم نگفته بودند ،ارتفاعش زیاد بود نمی شد پرید صدای پوتین ها می پیچید ،دیر شده بود ..."سجاد محسنی "بود می گفت برگردیم ؟آره خودش بود سفت و سخت می گفت برگردیم من گفتم اگر ما برگردیم زحمت یک گردان هیچی می شود .تازه !آن ها که نمی دانند ما نیامده ایم از این موقعیت تار و مار می شوند ...چقدر کلافه بودم ،تو دستم را گرفتی و گفتی :"خب رد شویم ،کاری که ندارد !"

می خواستم بزنم توی گوشت از صدا کردنش ترسیدم ،گفتم:" داداش خنگ من !به خیالت ما هم کفتر های جناب عالی هستیم که بپریم؟!"

تا گفتم یک دفعه دیدم عین دیوانه ها خودت را انداختی روی تل سیم و گفتی :"حالا بپرید .."

سجاد داد کشید :"این چه غلطی دارد می کند ؟!"

دستم را گذاشتم روی دهانش گفتم :"می خواهی به کشتن مان بدهی؟!"

همین جور مانده بودیم تو پچ پچ کنان گفتی :"خب بیایید رد شوید دیگر مگر نگفتی وقت نداریم ."

تو به پشت خوابیده بودی و ندیدی ولی من یادم هست که هیچ کس از جایش جم نخورد .

دوباره گفتی :"پس تو چه فرمانده ای هستی ،بگو بیایند رد شوند دیگر !"

سجاد می گفت :"رضا !این از هممون کوچیک تره ،دفعه اولشه ،بش بگو پاشه ،عوضی ،پاشو دیگه !"

دو سه ثانیه شاید بیشتر طول نکشید ،گفتم که رد شوند ...

بیچاره بچه ها خودم هل شان می دادم جلو ،پوتین هایشان را در آوردند تا تو درد کمتری بکشی ،پا که می گذاشتند خودت را جمع می کردی ،"آخ" ات را هم آن قدر خوردی که حتی سجاد محسنی هم دلش قرص شد که تو نباید خیلی درد بکشی ...

من آخر از همه رد شدم ،چشم هایم را بستم ،پا که گذاشتم چیزی انگار زیر پایم خرد شد ...سرم را آوردم کنار  صورتت ،چشم های تو هم بسته بود ،گفتم :"می سپارم بچه ها بیایند سراغت ،به خدا سفارش ات را می کنم ."هیچی نگفتی ..انگار نمی شنیدی ...

باشد گریه نمی کنم ،تقصیر خودت است که این قصه را فقط دوست داری ،یک عمر است من هر شب را بازخم های تو سر می کنم تو با قصه من .

دیروز اولش با خواهش و تمنا و آخرش با داد و بیداد خواستم مادرت را بیاورند این جا ،تا داد نزنی که گوش کسی بدهکار نیست ،وقتی آمد انگار که من تو باشم دست می کشید لای موهایم .

گفتم :"حاج خانوم !تنش درد می کند ،به زخم هایش چی بزنم خوب

می شود ؟"

گفت :"تو غمت نباشد ،خودم هر هفته تنش را با گلاب می شویم ."

و بعد سرش را گذاشت روی ملحفه سفید تخت من و گریه کرد ،  مادرت خیلی بچه شده بود .

_ پرستار !  جعبه دستمال کاغذی دیروزی تمام شد ،دستمال این تخت بغلی را می دهی به من ؟!

_ ...

کم کم دارد صبح می شود ،اثر آمپولت که برود دوباره درد شروع می شود ،بیا تا بی حسی من خرده سیم ها را از لای زخم دربیاورم ،دردش بیشتر از آن شب نیست که ...  مواظبم ...عوض اش یک عمر راحت می شوی ،این ها بمانند چرک می کنندها ...آن وقت تو دیگر هیچ شبی خوابت نمی برد،تا آخر این زخم های کهنه تازه می مانند ...بمیرم که لب هایت را روی هم

می فشاری و و شکایت نمی کنی ...

 

                                            *************    

_ پرستار !چرا دارو های من را زیاد کردید ،من که چیزیم نیست ،درد ندارم ،این تنش

می سوزد ،من اگر شب ها هم نمی خوابم به خاطر این است .

_ ...

_ پرستار !جان بچه ات ،اگر خواب آور است یک وقت نزنی! این تنها می ماند ها ..هیچ کس نیست زخمهایش را بتادین بزند ها ..

_ ...

 

                                








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.