شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
دنده عقب

     معمولاً فقط چیزهایی خوب به یادم می‌مانند که روی آنها تمرکز کرده باشم و خیلی برایم مهم شده باشند و گرنه بقیه خود به خود از ذهنم می‌روند و جای خود را به اتفاق‌های جدید می‌دهند.

برادرم برعکس، حافظه خیلی خوبی دارد، از دوران خردسالی اش یک خاطراتی دارد که منی که چهار سال از او بزرگتر بوده‌ام به زور یادم می‌آید. یک وقت‌هایی حتی از قبل از دو سه سالگی‌اش هم صحنه‌هایی را یادش هست!

این روزها اما برخلاف همیشه یکی دستم را گرفته و برگردانده به روزهای کودکی، یک چیزهایی یادم می‌افتد که تمام این سال‌ها حتی یک‌بار هم به شان فکر نکرده بودم یا به نظرم جالب و قابل توجه نیامده بودند. همه چیز با جزئیات می‌آید جلوی چشم‌ام. فکر می‌کنم هفتاد هشتاد سال پشت سرم  دارم! خودم و آدم‌ها و رویدادها و مکان‌ها و حرف‌ها و حس‌ها مثل یک فیلم از ذهنم می‌گذرند. مثل همان وقت‌های بچگی که سکوت برایم یک صدای مخصوص سوت مانندی داشت حالا هم باز همان صدای سکوت را می‌شنوم.

از کودکی که در می‌آیم می‌رسم به نوجوانی و جوانی و...، اشتباه‌ها و خنگ‌بازی‌هایم برجسته می‌شوند، یک جاهایی تآسف می‌خورم و با خودم دست به یقه می‌شوم، خودم شاکی می‌شود که ای بابا! گذشته دیگه حالا! مال اون موقع بود اون! یک جاهایی هم دلم تنگ می‌شود و ابری می‌شوم، خودم یکی می‌زند پس گردنم و بلندم می‌کند از بست نشینی در گذشته.

شاید طبیعت این دوران است، شاید هم چون وقت‌های زیادی را تنهایی می‌گذارنم این شکلی شده‌ام. ولی سخت است چقدر، غوطه خوردن در تلخ و شیرین گذشته یک جور حزن می‌آورد، چه رنجی می‌کشند آن‌هایی که خاطره‌های زیادی دارند و همه چیز در ذهن‌شان طولانی مدت ثبت و ضبط می‌شود..




دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
...

آدم‌های نرم خو را دوست دارم، حتی اگر از بقیه صفت‌های شان خوشم نیاید ولی این یکی کافی‌ست که برایم محترم بمانند، خودم آن وقت چی؟ مثل تکه‌ای از یک لیوان شکسته‌ام، هر دستی که سمتم بیاید احتمال خراشیده شدنش خیلی زیاد است. حاصل کلی تمرین مدارا کردن هم فقط نتیجه‌اش شده شُل و وِلی و انفعال و تبسم کم‌رنگ الکی و دهن بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی!




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
کفش‌ها

 

پارسال همین‌موقع‌ها بود که به دعوت مکرر دوستی رفتم برای کمک کردنش در کار، به خیال خودم از کار و زندگی، به زور و زحمت مرخصی گرفته بودم و میلی‌متری همه چیز را جور کرده بودم که خودم را به وقت برسانم تا آن دوست تنها نماند و  کمکی که رویش حساب کرده و خیلی التماس دعا دارد به خاطرش را به موقع برسانم.

رفتم و روزهایی که آنجا بودم مثل تراکتور کار می‌کردم، از صبح تا شب توی آن اتاق اداری بسته می‌نشستم پای سیستم و پدر ذهن و چشمم در می‌آمد تا همه چیز خوب پیش برود. منی که توی شهری زندگی می‌کنم که اگرچه خیلی چیزها ندارد اما فضاهای باز و اکسیِژن تازه برای نفس کشیدن خیلی دارد، آنجا ارتباطم با بیرون فقط پنجره‌ای بود که گاهی انبوهی کبوتر در قابش می نشستند و فکر می‌کردم این همه کبوتر وسط این شهر شلوغ و این هوای دودآلود چه خوب که هستند و تنها نیستم.

آن دوست هم بود اما به خاطر مشکلاتی که داشت کم بود. هر وقت هم که می‌آمد کارش را می‌کرد و چندان مهمان بودن من و میزبان بودن خودش برایش معنایی نداشت. گرفتار بود و من می فهمیدم و طبق معمول درک می‌کردم اما وقتی می دیدم برای خودش وسط کار خرید هم می‌رود و چیزهای بامزه برای عزیزانش می‌خرد یا قرار تفریح بعد از کار را - همان وقت‌هایی که من باید می‌ماندم- می‌گذارد و بعد برمی‌گردد و دوباره غرغرهایش با ما و منی که دیگر به جای مهمان زیردست صرفش شده بودم را از سر می‌گیرد یک طوری‌ام می‌شد.

فکر می کردم جایی آمده‌ام که تنهام و مال آنجا نیستم و باید کاری برای خودم کنم وقتی کسی که انتظارش را دارم کاری برایم نمی‌کند،هنوز زمان آنجا ماندنم تمام نشده بود و نمی‌توانستم زیر قولم بزنم اما بی‌تاب بودم که زودتر بروم. 

یکی از همین عصرهای بلند و خوب خرداد بود که از آن اتاق با سرکشی مؤدبانه‌ای زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی، سر راه برای خودم گل خریدم و خیلی فی‌البداهه یک جفت کفش،سعی کردم آرام باشم و دل خودم را دوباره به دست بیاورم،تا آخر قرار دوهفته‌ای‌مان ماندم اما بعدش کم کم از آن رفاقت کلاً زدم بیرون.

به قول یک بنده خدایی، جایی که بودن و نبودنت فرقی نمی‌کند به بودنت احترام بگذار و نباش.

حالا هر وقت به آن کفش‌های جاجیمی رنگارنگ نگاه می‌کنم لبخند می‌آید روی لبم، دلم کفشی برای رفتن به پاهایم هدیه داده بود، جایی که باید می‌رفتم. 




شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
سنگری از شیشه‌های ترشی و مربا

   توی فیلم مامانه یک بچه بیمار داشت، از آن بیماری‌های عجیب و غریب که سیستم عصبی بچه را داغان می‌کند و باید لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه چشم و ذهن و قلب و دست و پایت آماده باش مراقبت از آن بچه باشند، بچه ای که به خاطرش حتی عروسی خواهرش هم نتوانست برود، مامانه نقاش بود و خلاق و هنرمند، اما احساس می‌کرد این بچه با این مدل بیماری تمام این 6 سال اسیرش کرده و مانع شکوفایی اش شده، در نگهداری از او و ابداع غذاهایی که هم متنوع باشند هم برای آن بیماری خطرناک نباشند خیلی خلاقیت خرج کرده بود و در NGO به بقیه مادرها آموزش داده بود.اما خلاصه اینکه بعد 6 سال کم آورده بود و تصورش این بود که بی این بچه، اگر وقتش مال خودش بود کولاک می‌کرد توی علم و هنر و چه و چه. تا اینکه بچه برای مدت چندماهی گم شد، اولش که افتادند به گشتن و غصه خوردن و دلواپسی و اشک و زاری و احساس گناه و ...اما بعدش که طولانی شد زن سعی کرد برگردد به زندگی. به آشپزی و پختن غذاهایی که به خاطر بیماری بچه سالها بود نخورده بودند، به گردگیری و خانه تکانی، به خرید سبزی و میوه و ...

یک جایی همسرش که در گم شدن بچه ناشکری زنش را عامل اصلی می‌دانست با عصبانیت گفت: هی گفتی اگه سهیل نبود من ال می‌کردم و بل‌ می‌کردم، هی گفتی استعدادهام به کمال می‌رسیدن اگه اونو نداشتیم، کو الان؟؟ اون وقتها حداقل یه نقاشی می‌کشیدی، چیکار مثلا داری می‌کنی الان؟ جز اینکه پیش بند می‌بندی و توی آشپزخونه پای اجاقی همش یا می افتی به جون خونه؟ من زن اینجوری نمی‌خوام، غذای مدل به مدل نمی‌خوام...

روانشناسانه‌اش نمی‌دانم می‌شود چی، اما من هم این مدتی که به میل خودم دست سهیلم را رها کردم - و خواستم وقتم مال خودم باشد، که ازش مثلا استفاده کنم - به ریسمان خانه داری چنگ زده‌ام.

روزهای تعطیلم شده بازار میوه و سبزی، شده ترشی گل کلم و هویج و کرفس، شده مربای به و هویج، شده کمپوت سیب و گلابی، شده خشک کردن سبزی های معطر، شده سرچ غذاهایی که بلد نیستم، شده رمزگشایی از معماها و قلق‌های کدبانوگری.

انگار که این جور کارها، دم دست‌ترین و آسان‌ترین راه‌هایی هستند که حواس و وقت آدم را قشنگ می‌گیرند و فرصت فکر کردن و سروکله زدن با اما و اگرها را به ذهن نمی‌دهند و  طعم خوب نتیجه‌ را هم ساعتی بعد می‌شود چشید، و البته مثل همان فیلم،چندان دوامی هم ندارد.

یک چیز دیگری هم شاید توی این قصه باشد، اینکه شاهکار خلق کردن و شاهکار زندگی کردن لزوما در فراغت بال و خاطر و وقت رخ نمی‌دهد، اگر توی بی وقتی و کم وقتی و دشواری، سبک زندگی ای که دوست داری را انتخاب کردی و تا حد توانت پیش گرفتی یعنی تو واقعا همانی هستی که ادعایش را داری.

اووه..سخت شد، بگذریم اصلا:)




یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
...

خسته و شلخته و خل وضع و خاک و خلی...

صدا کن مرا!




سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
اعلان حضور:)

یاد بلبل زبانی‌های قدیم به خیر.

ساکت شدیم و سربه گریبان خودمان،بی خستگی و پژمردگی.




جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
به دیدارت...به دیدارت

مثل وقت‌هایی که قند آدم میفتد پایین و باید یک چیز شیرین پیدا کنی و بگذاری دهنت،ضعف داشتم.چه ضعفی هم، هوا به قول پیامک فارس در آستانه دهه فجر دلپذیر شده بود و میشد زد بیرون، دلم خواست بروم پای منبری مثلا، حالا منبر هم نه،بروم به دیدن کسی که یک چیز شیرین داشته باشد، در کلامش،در نگاهش ... نداشتم کسی را،دلم خواست بروم دانشگاه،توی کتابخانه بازش بگردم شاید یک چیز شیرین پیدا کنم که این ضعف عجیب و غریب را بخواباند،زنگ زدم گفتند بین ترم است و پنجشنبه و کتابخانه تعطیل، رفتم کتابفروشی،آخرین بار عید نوروز بود که این‌طوری رفته بودم آنجا،یک ساعت وول خوردم توی قفسه ها،چندتا کتاب هم خریدم اما آن چیز شیرین یافت می‌نشد،به فروشنده گفتم از اقامجتباتهرانی بعد فوت‌شان کتابی چیزی چاپ نشده؟گفت نمیدانم،اگر هم شده ما نداریم.

نامه‌های کوفیِ سعید بیابانکی،گزیده اشعار فاضل نظری و چندتا کتاب دیگر به دست زدم بیرون،با همان ضعف مدام،راهم را از آوارگی گرفتم طرف خانه امام،در باز بود و سرود انقلاب و رفت و آمد و بوی اسفند و گل.

از حوض قلبی شکل فیروزه اش گذشتم و رفتم طرف اتاق محل تولد امام،کنار این اتاق در معماری قدیم خانه یک اتاقک  طراحی شده برای نماز و عبادت. یک محراب ساده هم دارد،اتاق اندازه یک نفر جا دارد با درچوبی. رفتم دو رکعت نماز خواندم،سلام دادم ...چشم آدم که خیس شود افتادن قند روحش کمی جبران می‌شود انگار.




خانه محل تولد امام برایم همیشه بوی زنده‌گی میدهد،یک حس آغاز و امید خوبی درش هست،آنقدر که اینجا را دوست دارم مرقدش را دوست ندارم،فکر می‌کنم امام هیچ وقت توی مرقد جا نشده است...

 

 




جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
رمضانی متفاوت

طرح "ضیافت اندیشه" تمام شد. به قول خودمان: خداحافظ افطاری های دور هم...

در این دو هفته پنج شماره نشریه درآوردیم، چند دقیقه قبل از افطار مجله توزیع میشد، یکی دوبارش خودم هم بودم، اینکه بچه ها همینطور که داشتند چای هورت میکشیدند و خرما دهان می گذاشتند، با یک دست مجله را گرفته بودند و می خواندند برایم شیرین بود.

جزو معدود کارهایی بود که انجامش نه تنها خستگی نداشت بلکه دوست داشتی ادامه پیدا کند.

دخترهای طرح هم همین حال را داشتند، دیروز اصرار می کردند که طرح تمدید شود و بمانند، تقریباً به زور از دانشگاه رفتند بیرون.

دخترهایی از طیف ها و تیپ های مختلف، بچه هایی که به قول خودشان روز اولی که آمدند با الانی که دارند می روند حال و هوایشان فرق کرده . از دلایل اصلی این فرق کردن را هم صمیمیت خاص و معنوی حاکم بر جمع می دانند.

تنوع برنامه ها هم در این حس و حال بی تأثیر نبود، روزها از ده و یازده صبح پخش فیلم و نقد فیلم و قرآن و کلاس های متفاوت درس و .... و بعد از افطار هم تا سحر،پاتوق های بحث و گفتگو، مسابقات ورزشی، استخر،مشاوره،نمایشگاه کتاب و دعاو ...

البته همان شبهای اول چندتا سخنران را با جنگولک بازی هایشان فراری داند، واقعا که همراه کردن ذهن و  روح این نسل شلوغ بی رودروایستی باران دیده،کار هرکسی نیست. این حاج آقاهایی که عادت ندارند کسی پای منبرشان "چون و چرا" بیاورد واقعا از پس ارتباط برقرار کردن با این بچه ها برنمی ایند. می گویند "به ما جسارت شد" و بلند میشوند به قهر جلسه را ترک می کنند، اما من فکر میکنم باید برای این جسارت شدن ها هم برنامه داشته باشند. 

وسط پخش "شور شیرین" هم یک عده طاقت صحنه های پر درد کردستان را نیاوردند و بلند شدند رفتند، یکی شان میگفت: خب این چیزها به ما چه ربطی دارد اصلاً!

بعد روزهای آخر ربطش را فهمیده بودند، دیگر "پیتزا مخلوط" و "علی صادقی" نمی خواستند، خودشان "روزهای زندگی" و "امیرعلی"اش را برای تماشا انتخاب کردند.

حالا دخترها را نمی دانم، اما من یکی حالم خیلی بهتر شد در این بدو بدو کردن ها. آنقدر که غبطه خوردم حتا، به اینکه کاش جای اینها بودم، در سن و سال اینها بودم. این حظی که اینها دارند می برند را من هم می بردم.

باز خدا رو شکر که آن وقتها کم ازین کارها نکردم، حسرت چیزی به دلم نیست، اما دلتنگی اش چرا...

به قول یکی خدایا،خداییش رمضان چیکار میکنی که اینقدر حال آدم خوب است؟

راستی،

تولدت مبارک.

 




چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
رمان

کاسه "چه‌کنم چه‌کنم"، از دستم افتاد و شکست.




شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
عاشورا،جایی که من بودم

  از وقتی که ما بچه بودیم که هیچ،از وقتی که پدرهای مان هم بچه بودند اوضاع همین بوده است.در شهری به این کوچکی هرکس ساز خودش را می زند.از فرهنگ،سیاست و اقتصاد ش بگیر تا نماز و روزه و عزاداری حسین علیه السلام حتا!عزاداری سنتی محرم گرچه با شکوه است و هرسال مسافرانی هم برای  شرکت و تماشایش  می آیند ولی یک‌پارچه نیست و سامانی ندارد.

اول محرم که می شود عصرها از هر مسجد و حسینیه شهر دسته ای زنجیرزنان،سینه زنان و با پرچم و علم کتل خودش راه می افتد همه ی خیابان های فسقل شهر بند می آید تا این شونصدتا دسته بالاخره سلانه سلانه و نوحه خوان برسند به یکی از میدان های اصلی شهر ،این میدان میدان بزرگی است و طبق قراری نانوشته و قدیمی محل تجمع همه عزاداران است.البته این تجمع فقط اسمش تجمع است و هیچ مدل هماهنگی‌ای بین این دسته ها صورت نمی گیرد.در میدان هم که تجمع می کنند باز هر کس طبل خودش را می زند،سنج خودش را می زند،ریتم خودش را دنبال می کند ،نوحه خوان ها با آن بلندگوهایی که انگار مسابقه جهانی ولوم برگزار شده باشد گوی سبقت از هم می ربایند و صوت و لحن به رخ هم می کشند.فقط خوبی‌ش این است که خیلی متأثر از قرتی بازی مداح های امروزی نیستند و  همان شعرها و ریتم های قدیمی خودشان را دارند که انصافاً دلنشین و پرسوز و گداز است.

وقت اذان مغرب هم می‌رسد پس از سالها مجاهدت و تلاش عقلای شهر،تازه یکی دوسال است که به احترام اذان صداها کات می شود و به محض این که اذان تمام شد انگار که کمین کرده باشند باز همه ی بساط از سر گرفته می‌شود.

یعنی کشتند خودشان را و زبان شان مو درآورد تا بتوانند ملت عزادار حسینی را قانع کنند که بعد از اذان در همان وسط میدان صفوف جماعت منظم شود و نمازی اقامه شود ولی کف دست مو ندارد که ندارد.

علامت های عریض و طویلی هم دارند که با فانوس و پارچه های قدیمی و عکس شهدای هر مسجد و پرهای سبز و سرخ -و تا چند سال پیش با تصاویر منسوب به ائمه- تزئین شده اند.مردم به علامت ها احترام می گذارند و آن ها را جزئی از عزاداری می‌دانند.

باز عقلای شهر  یکی دوسال است که کمر همت  بسته‌اند این علامت ها را از وسط دسته جات عزاداری بردارند. علم‌دار شان هم این فامیل ماست که تک تک صاحبان این علم و کتل ها را دعوت می کند و یک ساعتی گپ شان می زند و "قل هاتوا برهانکم" می آورد و برهان آنها هم که قربان شان بروم فقط همین یک جمله است:"خب اعتقاد داریم."

یک بار به همین فامیل عزیز گفتیم یعنی واقعاً بودن این‌ها این‌قدر بد و خطرناک و انحرافی و کفرآمیز است ؟یعنی این‌قدر به حال دین زیان دارند و ضربه می‌زنند که لازم باشد این‌طور وقت و انرژی و حیثیت بگذارید برای حذف کردن‌شان؟ ایشان گفتند که مضر است و دیگران به چشم اصنام و بت و چه و چه نگاهش می کنند و فلان و بهمان .که البته من قانع نشدم ولی خب اصولا نمی‌شود خیلی بحث کرد.

خلاصه که ما به یمن اینکه برِ این میدان هفتاد و دو ملت خانه داریم ، هرسال همه وقایع و رخدادهای مذکور را رصد می‌کنیم . هر شب تا ساعاتی پس از اذان مغرب ،ملت در خیابان تشریف دارند و تازه بعد از این مراسم تعدادی که هنوز نفسی برای‌شان باقی مانده باشد به مساجد و منابر می‌روند و سخنرانی ای می شنوند و سینه‌ای می زنند .

طبیعتاً هر مسجدی که ساعت برنامه اش با ساعت مراسم میدانی آقایان تداخل داشته باشد توفیق حاصل نمی نماید که نمی نماید گیریم که بهترین خطیب مملکت را هم دعوت کرده باشد.

این‌ها تازه مال قبل از عاشوراست،نه روز به این منوال می گذرد تا می رسیم به روز عاشورا، از صبح زود مثل بقیه جاها بساط نذری بر پاست و مردم همان دسته های عزدارای شب های قبل -البته این بار درهم ریخته تر و هرکی به هرکی تر- اغلب با پای برهنه و سر و کله ‌ی گل مالیده در میدان حاضر می شوند."نخل"را هم بر روی دوش از محل دایمی اش در یکی از امامزاده ها بلند می کنند و در خیابان ها در میان موج جمعیت می گردانند،ملت توی سرو کله هم می زنند تا گوشه ای از نخل عریض و طویل را به دوش بگیرند،نخل ظاهراً نمادی از تابوت امام باید باشد،چارچوب قوس دار عریض و طویلی (به قاعده ی یک اتاق)که با پارچه های سبز و سیاه پوشانده شده ،هر هیأتی پیش پای نخل گوسفند خودش را زمین می زند فلذا کف خیابان پر از خون است که صحنه جالبی نیست .مردم دسته دسته،زن و مرد و پیر و جوان و تحصیل کرده و تحصیل نکرده و کارمند و پزشک و استاد و دانشجو و کشاورز و بازاری و ... بر خود لازم می دانند که از زیر نخل رد شوند،حتا مردانی از داربست های چوبی اش آویزان می شوند تا نوزادها و بچه های کوچک را از مادرها بگیرند و به قصد تبرک به پارچه های بالایی نخل بمالند.

 

عکس:نصیر عالیخانی

این از زیر نخل رد شدن یک رسم خیلی جا افتاده ای است به طوری که از کسی رد نشود یا بگوید خوب نیست یا قبول ندارم و امثالهم باید سیلی ِنگاه چپ بخورد .

ما هم تا وقتی که بچه بودیم مادر محترم هرسال به هر ترفندی شده از زیر نخل ردمان می کرد بلکه آدم شویم ،حالا که بزرگ شدیم و آدم نشدیم  خب دیگر مختاریم .

این "نخل"را دیگر با هیچ ترفند و مباحثه و ارشادی نتوانستند از دوش مردم بردارند ، قدمت زیادی هم دارد،در عکس های خیلی قدیمی شهر از مراسم نخل گردانی و ازدحام مردم در اطرافش تصاویری هست.

نخل را از صبح به دوش می گیرند و راه می افتند ،از خانه محل تولد امام خمینی هم می گذرند و دسته جات در حیاط های بزرگ خانه می گردند و سینه زنی می کنند ،تا بالاخره ظهر عاشورا می رسند به مکانی خاص که نام قدیمی اش "چاله نخل"است و حالا گرچه ده پانزده سالی ست که شده "میدان عاشورا"ولی مردم هم چنان با همان "چاله نخل"خودشان حال می کنند و گوششان بدهکار تابلوهای شهرداری نیست.

نخل ،ظهر عاشورا به آنجایی که باید می رسد و اوج عزاداری ها و در هم شدن دسته جات و سنگینی و تلخی و داغی ظهر عاشورا و ...

این بار گلوپاره کردن‌ها و مجاهدت های آقای قرائتی ظاهرا کمی جواب داده و در همین میدان عاشورا صف نماز بسته می شود و نماز ظهر عاشورا با هزار مکافات اقامه می شود که باز جای شکرش باقی ست.

عصر در سکوت غریب شهر،وقتی دیگر صدای بلندگوها خوابیده و صداها گرفته و دیگر خبری از ضرب طبل ها و سنج ها و زنجیرها نیست گروهی با صدای زمزمه وار و اغلب " خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده "خوان،نخل را به همان امامزاده ای که بوده برمی گردانند تا عاشورای سال بعد و خودشان به زیارت مزار شهدا روانه می شوند.

هرسال این مراسم همین طوری که مردم عشق شان می کشد برگزار می شود ...

 

پی نوشت:

این گزارش دست و پا شکسته ای بود از مراسم عزاداری در شهر خمین و البته کمی تا قسمتی هم انتقادی، با همه‌ی این احوالات محرم اینجا را-از لحاظ خلوص،ساده‌گی ،خودجوش و سنتی بودن - بسیار دوست دارم و هرجا باشم سعی می‌کنم خودم را برسانم ،حتا اگر سهمم از مراسم‌هایش فقط لرزیدن دلی و غلتیدن اشکی باشد.

به نظرم بد نیست هرکدام هرجا هستیم گزارشی به سبک خودمان از مراسم ها و آیین های عزاداری محرم آن‌جا بنویسیم.شاید بشود یک چیز درست و حسابی ازشان درآورد،امتحان کنید.

                                  




یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
چنین هرزه گرد و هرجایی

هیأت سبو این شب‌ها اینجا خیمه زده است،دعوتید شما هم ...

 

 

 

سر در گریبان فرو برده‌ام،به نقد خودم...از من تا ادعای محبت تو فاصله بسیار است.




چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
شباهنگام

بی خوابی زده بود به سرم،ساعت سه شب هذیان نوشته بودم اینجا!

صبح که شد هذیان ها از اینجا پرکشیدند. 




سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
بدزخم

  دکتر می گوید دهانت را باز کن ،باز می کنم.می گوید این طوری نه،گُنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم ، نگاهی می اندازد و می گوید باید دندان عقلت را بکشی .پوسیدگی نداره ها ،ولی سیستم فک رو ریخته به هم ،جای بقیه رو تنگ کرده ،یه وقتی با منشی هماهنگ کن بیا بکشم برات .

این روزها تقریباً همه چیز را به تو ربط می دهم،برگ درخت را ،تیرچراغ برق را ،بوق بوق ماشین ها را ،گرد و غبار هوا را ...دکتر هم که دارد حرف می زند باز یاد تو می افتم که چه همه شبیه بودی به این  دندان عقلی که می گوید. که پوسیدگی نداشتی ، ولی من را ریخته بودی به هم ،که جای همه را تنگ کرده بودی ،که یه وقتی هماهنگ کردم با ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای کشیدنت.

 

دکتر می گوید دهانت را باز کن ، باز می کنم.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم ،با زور و زحمت ،می گیرد دندان سالم بی گناهم را با آن انبردست بی قواره اش می کشد بیرون ،دندانم مقاومت می کند ،لثه ام هم شاید ،نمی خواهند از هم جدا شوند بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی.یاد تو می افتم باز، بعد آن همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی...اشکم می غلتد از گوشه ی چشمم،دکتر می پرسد:حالت خوبه؟با سر اشاره می کنم که یعنی آره،باز می گوید :نباید درد داشته باشه با اون همه آمپول بی حسی .

تمام می شود ،گاز استریلش را چپانده توی دهانم ،حالم دارد بد می شود ،می زنم بیرون از مطب.

 

این دهمین گاز استریل است که چپانده ام توی دهنم ،خونش بند بیا نیست ،دست هایم شده اند یک تکه یخ ،سرم داغ است ، گیج می رود و درد می کند ،دهنم طعم خون می دهد ،حرف نمی توانم بزنم ،توی دلم می گویم می خواهم صدسال سیاه جای بقیه باز نشود!

یاد روزهایی می افتم که تو را گرفتم با انبردست بی قواره ای جدا کردم از خودم ،از ریشه درآوردمت ...اشکم باز می غلتد ،اشک هایم باز .همکارم می گوید درد می کنه مگه ؟سرم را تکان می دهم که یعنی آره.دلم می خواهد بگویم "هنوز هم آره"ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید" آره"،نه بیشتر.

ساعت ها گذشته است .خون قصد تمام شدن ندارد ،اشکم بند نمی آید ،یک دندان عقل کشیدن که دیگر این حرف ها را ندارد ،خودم می دانم ...زنگ می زنم به دکتر ،می فرماید که یخ بگذار روش،می بنده خون رو .می خواهم بگویم نه دکتر ،فایده ندارد ،من قبلاً امتحان کرده ام ،یخ هم جواب نمی دهد ...گیرم که راه خون را ببندد ،اشک را که نمی بندد ...طول می کشد ...زمان می برد...

می خواهم بپرسم که دکتر جان!دندان هم درد می کشد وقتی تو می کِشی اش،وقتی تو می کُشی اش؟یا فقط منم که درد می کشم؟جدا که می کنی اش حس می کند اصلاً؟عین خیال آن مینایش هست اصلاً؟

همکارم که صورت رنگ پریده و چشم های سرخم را می بیند می گوید" لابد تو بدزخمی ،من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد ،بسته شد ،تو دو  روز و نیم است کشیدی هنوز مثل ساعت اولش خون می آید."سرم را تکان می دهم که یعنی آره من بد زخمم ،دندان قبلی ای که کشیدم بعد چند سال هنوز مثل ساعت اولش درد می کند ...و چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره...

دکتر می گوید دهانت را باز کن ،باز می کنم.می گوید این طوری نه،گنده باز کن!به قول خودش گنده باز می کنم،نگاه می کند و می گوید "خداییش خیلی دندون سختی بودها،ولی خب عوضش الان خوب شد دیگه،ببین هم زخمش بسته شده ،هم این که چه تر تمیز جای بقیه باز شده ،وایسا ببینم ...آهااا ....اون بالایی سمت چپی هم اگر بکشی بد نیست ،به درد که نمی خورن ،الان نکشی سال دیگه می پوسه باید بکشی ،دندون عقله دیگه"

جای خالی اش هنوز درد می کند ...دکتر نمی داند .

 




شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
گپ با طعم اردیبهشت

یک)سلام

 

دو)این بچه ها که توی کالسکه می آورند بیرون دیدی؟دقت کردی تا حالا توی صورت شان؟مثل امپراطورها می نشینندیا لم می دهند،یک اخمی می اندازند توی صورت شان،نگاه عاقل اندر سفیه آرامی به اطراف می اندازند،حتا زحمت به خودشان نمی دهند  که گردن مبارک را بچرخانند،کله را این ور اون ور کنند،همین طوری مستقیم که دارند بُرده می شوند نگاه می کنند و می گذرند ...

 

سه)اتاق طبقه بالا صاحاب پیدا کرده است.این جا اتاق من بود.روزگاری داشتیم با هم،هنوز هم وقتی می روم توش دلم هری می ریزد پایین،هنوز هم توی کشوهای کمدش چیزهایی دارم،دفتر یادداشت های آن سال ها،نامه های کاغذی ،نوشته ها،گل های خشک،عکس ها.بعد از این همه سال هنوز جای مناسبی برای این ها پیدا نکرده ام،خانه ی نو،جای یدک کشیدن خاطره ها و یادها نبود،دل من هم دلِ گذاشتن  و وانهادن نبود ،ماندند توی همین کشوها،توی همان اتاق،سالی به ماهی پا توی آن اتاق نمی گذاشتم ولی دلم خوش بود که هست!یک وقتی هم که به هوای پیدا کردن چیزی مجبور می شدم بروم ،مثل آدم های فراری،مثل کسی که قدم به خانه ای می گذارد که روح دارد سریع برمی داشتم و می زدم به چاک!

اتاقم روح داشت خب!هنوز روح داشت ...از شخم زدن گذشته ی خودم در می رفتم،از مرور قصه های نخ نما،از طنین صدای آن روزهای خودم که جامانده توی فضای این اتاق.

حالا محمدرضا برای خودش آدم شده و نوبت اوست که در آن اتاق از این فیلم ها بیاید،نوبت صدای اوست،نوبت دنیای اوست ،نوبت جوانی کردن او ،روح من باید بساطش را جمع کند برود،پسرک امشب را وقت داده که کشوها را خالی کنم ،که وسایلم را بردارم ببرم...کجا ببرم؟

 

چهار )به روزِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری/بسا کسا که به روز ِ تو آرزومند است

 

پنج)شیطان رفته توی جلدم،پچ پچ می کند درِ گوشم،وعده می دهد،وعید می دهد،نقشه می کشد،بهانه می گیرد،داشته هایم را خوار و کوچک جلوه می دهد،نداشته ها را  بزرگ نمایی می کند،عطر گل های باغ م را قاچاق می کند برای فک و فامیل های خودش ،از آب گل آلود ِ این حزن ِ مدام ،ماهی می گیرد به چه درشتی ...کباب می کند توی دلم،دودش هم می رود به چشم خودم ،چشمم خیس است،گنجشک ها لب حوض چشم هام پر می شویند،صلوات می فرستم ...

 

                                                                        باقی بهارت




چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
بگذار بگذرد

دکترم گفته مریض است ،دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراســــــــــان بزند

.

.

حواسم را پرت می کنم ،با نوشتن اینجا،با این کوتاه نوشته های تلخ و شیرین،با فک زدن های بی خودی در گودر،با طرح داستان های تازه،با نوشتن و نوشتن و نوشتن....

نخ بادبادک حواسم را می سپارم به باد،رها می کنم ،که برود دور ،خیلی دور ... 

دعا کن مرا،

دعای تو خوب است. 

 




یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
مشق

تازگی ها یک خانوم بزرگ بداخلاقی نشسته در من که تا می آیم لب از لب بردارم یک نیشگون اساسی ازم می گیرد و می گوید :می توانی هم که حرف نزنی ها!

 بنده خدا دلایل خودش را دارد ،سوتی و سربه هوایی خیلی دیده ازم این مدت ،می ترسم زیاد هم سربه سرش بگذارم و پیله شوم کلاً دیگر مسکوتم کند و کرکره ام را بکشد پایین برای همیشه،

خلاصه این طوری می شود که این طوری می شود دیگر!

 

 پی نوشت:هر چی پستِ پیش نویسه، مالِ تو!




سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
Memory is full,Delete Some...

همکارم از بابام بزرگ تره، موهاش مثل برف سفیده ، چندتا بچه داره،نوه داره، ولی هیچی از ذهنش نمی ره،تو حافظه ش می مونه که دو ماه پیش به من فلان موضوع رو گفته یا فلان نامه رو داده.

من اندازه بچه ی همکارم سن دارم، موهام مثل شب سیاهه، زندگی خلوتی دارم، ولی هیچی تو ذهنم نمی مونه،تو حافظه م گم و گور می شن حرفایی که می شنوم و یا حتا می زنم ،اتفاق های خرد و ریزی که می افته. گاهی با شرمساری تمام چیزی رو -که او می گفته به من داده و من با یقین می گفتم که همچین چیزی رو ندیدم و یادم نمیاد اصلن - از لای وسایلم پیدا می کنم و به ش می دم!

شاید چون نظم ندارم این طوری می شه،یا چون توجه م به دور و اطرافم کمه و بیشتر تو لاک خودمم،یا شاید چون هیچی رو خیلی جدی نمی گیرم ،شایدم چون ذهنم شلوغ و ریخته واریخته س،هرچی هست خوب نیست،یعنی الان زوده برا این طوری گیج و بی حواس شدن...

اینو نوشتم بل که کمی به خودم بیام مثلن!

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.