چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سطری میان نامه‌ای

می‌دانی، احساس می‌کنم در این سال‌ها ما زیاد کلمه خرج کردیم، زیادی حرف زدیم، زیاد  شیر آب - که مایه‌ی حیات بودـ را باز کردیم و هدر دادیم، همین است که دیگر کلمه‌ها زورشان به تکان دادن دل‌مان نمی‌رسد.




یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
سکوت،روزی سه قاشق مرباخوری

آقاهه متخصص طب سنتی بود انگار، داشت می گفت ما یه استادی داریم هروقت بیمار مراجعه می کنه بهش یکی از سؤال‌هاش اینه که پول موبایلت چقدر میاد؟ بعد از طرف میخواد تا دفعه بعدی که میاد حتما پول مکالمه‌های موبایلشو به میزان قابل توجهی کم کرده باشه، می‌گفت اینم یه بخش درمان روح و جسمه که حرف اضافی نزنیم هی با همدیگه!

بعد این آقاهه خودش اضافه کرد یکی از انواع این حرف زدن‌های اضافی اینه که هی می‌شینیم برا همدیگه دردل می‌کنیم-مخصوصاً خانم‌هاـ بار مشکلات خودمون رو می‌ندازیم روی شونه‌های روح و روان دوست‌مون و اون بدون اینکه بنده خدا در توانش باشه کمک خاصی به ما کنه فقط درونش انرژی‌های منفی انباشته می‌شه.(سلام زهره!)




پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
هر زمستانی می‌رود دختر...

اینجا رو که می‌خونم از خودم خجالت می‌کشم. از نق زدن‌های بی‌خودیِ خودم...




چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
دیشب هوایی تو شدم باز ،بهار

آدم یک جایی از زندگی اش خیال می کند روحش به روح یکی گره خورده،احساس می کند خیلی می شناسدش،خیلی خیلی می شناسدش و خیلی خیلی یعنی...

بعد آدم ساده می شود،خیال می کند که اوج قصه اش الان اینجا خواهد بود و این گره سوپریز تقدیر خواهد بود برای او،توی دلش حس های عجیب و غریب جوانه می زنند و مثل ساقه های نازک و سبز روشن مو که در فروردین ماه از لای چوب خشک می روید ،آن حس های ناب خوب هم از وجود مرده اش می زنند بیرون،ذوق می کند ،با همان ساده دلی خیال می کند خدا هدیه اش داده،خدا خیلی دوستش داشته که روحش را این طور محکم گره داده به روح یکی،این طور سبزش کرده،

بعد یک روز می بیند که دیگر آن "یکی"نیست،می بیند که nسال گذشته و از آن گره چیزی زیادی نمانده،می بیند او که خیلی خیلی می شناختش الان یک جای خیلی خیلی دور است و یک بی خبری بزرگ میان شان فاصله انداخته،بی خبری ای نه از آن جنس که با یک پیام یا یک دست خط یا مثلاً زیر نویس شبکه خبر تمام شود.

این جاست که آدم درمانده می شود و مردد می ماند که از کی رو دست خورده بالا خره ؟از دلش یا از خدا؟

خودش را می زند به فراموشی،به بی خیالی ،

ولی زیر زبانش هنوز طعم ساقه های ترد و  نازک و سبز روشن مو هست،تا هنوز ،تا همیشه...

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.