شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
"مرام خوبان" یا "این جور وقت‌ها اغلب می گویند:ببخشید، شما؟!"

از دورانی که یک بار توی یک دوره آموزشی به عنوان استاد دیدمش و بعدش چندباری صحبت تلفنی داشتیم حداقل دو سه  سال گذشته بود و در همه این مدت هیچ سراغی ازش نگرفته بودم.

یک دفعه‌ای یادش افتادم و یک پیام فسقلی دادم و کلی اسم و نشانی اینها ته‌ش نوشتم که مثلا یادش بیاید من کی هستم.

او -که برای خودش آدم معروف سرشناسی است- اما، چنان با محبت جواب داد که شرمنده شدم، جوری که یعنی نه تنها من را می شناسد و یادش هست بلکه صمیمی هم هستیم.

از بی‌معرفتی و بی‌خیالی خودم شرمنده شدم. مرام آدم‌های بزرگوار را به یادم آورد، خدا این آدم‌ها را زیاد کند و برکت بدهد به زندگی‌شان...

 

سلام خانمِ روشنایی‌های شهر:)




سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
ستاره درخشان "جوانی" روی پیشانی ات بود

بعد از دوازده سیزده سال برگشته بود به خودم، بازش کردم و با اکراه نگاهش کردم، خودم را دیدم  و تو را و او را و عالمی که داشتیم تازه تازه ساختنش را تجربه‌ می‌کردیم و چشم‌هایی که داشتیم می شستیم و جور دیگر می‌دیدیم. جوانی قشنگ همگی‌مان توی آن سطرها نشسته بود، مؤدب و متین و آراسته و خوش‌بو. دیدم چقدر آدم‌های توی این سطرها را می‌شناسم، چقدر دوست‌شان دارم و چقدر عوض شدم و عوض شدند و چه دور و غریبه شدیم.

دوستی گفت پس حسابی رفتی به گذشته، گفتم آره امّا خودم را گرفتم که زیادی درش غرق نشوم. گفت غرق شدن ندارد، می‌دانی؟ مثل خانه‌ای قدیمی‌ست که خیلی باصفا بوده و حیاط دراندشت داشته و باغچه و حوض و پنچ‌دری، تو ازش خیلی خاطره‌های خوبی داری، الان می توانی یاد کنی و حظش را ببری اما آن خانه دیگر نیست، کوبیده‌اند و خانه‌های دیگری به جایش ساخته‌اند.




دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی

- زهره! این حوضِ خیلی خالیه. می‌شه چندتا ماهی بندازی توش؟

- برا چی می‌خوای؟

- همین‌جوری، آخه قشنگه ولی ماهی کم داره. اگه حوصله شو نداری نمی‌خواد.

- چند تا ماهی؟

- هرچی، فرق نداره.

+ عنوان مصرعی از شعر علی‌رضا بدیع.




چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
خوش به حالِ گلِ قالی

همیشه غبطه می‌خوردم به رابطه‌شان، به این‌که عروس و داماد و نوه دارند اما هنوز این همه با هم، همدل و هم‌آهنگند. به غذایی که ظهرها توی نایلکس برای مرد از خانه فرستاده می‌شد، به تلفنی که زن می‌زد و سراغ مرد را می‌گرفت که "شبکه چار داره یه مستندی پخش می‌کنه، گفتم اگه به درد کتابی که داره می نویسه می‌خوره براش ضبط کنم"، به رفت و‌آمدهای‌شان که خیلی‌اش با هم بود،به زن که پایه‌ی کارهای علمی و فرهنگی مرد بود، به مرد که از میان حرف‌هایش احترام و صمیمیت با  زن می‌تراوید. به این که دوستم می‌گفت هربار برای ویرایش کتابش و ... آمده‌اند درِ خانه ی ما، دوتایی بوده‌اند، به همکارم که می‌گفت سفرهای خانوادگی که جای خود، هر سفر کاری هم که راه داشته باشد هم‌سفر می‌شوند، کاری هم به برنامه‌ی بچه‌هایشان ندارند که می‌توانند بیایند یا نه.

به این‌که وقتی کارت دعوت جشن ازدواج‌مان را برای مرد برده بودم گفته بود سعی کن هوای حریمی که بین‌تان هست را خیلی داشته باشید، توی هر خوشی و ناخوشی، هر کامیابی و ناکامی، شوخی و جدی، این حریم و حرمت رابطه از میان نرود.

حالا فکر می‌کنم یک زندگی، اگر بخواهد این مدلی باشد، اگر بخواهد به چنین کمال و پختگی‌ای برسد لزوماً نباید از اولش این باشد، ساده‌تر بگویم:حس می‌کنم زندگی مشترک، رو به کمال است، هر روزش از دیروزش بالغ تر و آدمی زادی تر می‌شود.

آدم‌هایش از ابتدا لزوماً شبیه مرد و زن اول این متن نیستند، اما کم کم می‌توانند بشوند، آب‌دیده شدن، وصل‌ترشان می‌کند به زندگی و به یکدیگر و به قدر دانستن و مراعات کردن و هم‌آهنگ شدن.

شاید در این مسیر از راه‌های خفنی هم گذشته باشند، شاید سر از پرتگاه‌هایی درآورده باشند که اگر فرشته‌ای به دو دست دعا نگه‌شان نداشته بود می افتادند، یا حتی افتاده باشند،شاید مقایسه کرده باشند، شاید پشیمان شده باشند از انتخاب هم، شاید حتّی کج‌ رفته باشند و وسط‌های راه دل‌شان فهمیده باشد که  راه اشتباهی را هرجایش که فهمیدی اشتباه است، برگرد، شاید انبارِ با هم بودنشان به قول مولوی موش داشته باشد و هرچه توش گندم ذخیره می‌کنند از این ور کم شود و ته بکشد، شاید خودشان برای موش‌ها نامه‌ی فدایت شوم فرستاده باشند، اما یک جا فهمیده باشند که این انبار مال آن‌هاست و هیچ وقت در این دنیا و آن دنیا شریک هیچ موش حتی عزیزی نخواهند شد، و خیلی شایدهای دیگر که به نظرم توی هر زندگی‌ای مخصوصاً زندگی‌های جوان امروزی دور از ذهن نیست، اما تهِ تهِ همه ی اینها اگر به خانه برگشته باشند و "قدر" دانسته باشند..

هیچ‌کس معصوم نیست، هیچ دو نفری را هم سِت  نیافریده‌اند اما روش سِت شدن را یاد داده‌اند، این هم هزینه دارد، گاهی پای آخرین فاکتور پرداختی آدم، تکّه های دلش را می‌نویسند.

روانشناسی و معلمی بلد نیستم، اما به گمانم یک اصول واضح خیلی کلی مثل احترام و اخلاق و صداقت و اینها هست که اگر باشد، اگر قانون زندگی باشد می‌شود که  زندگی بشود قالی کرمان..




یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
فیس بوک همیشه دوست نداشتنی

رفتم فیس بوک بعد نود و بوقی، بین آن همه فامیل و دوست سابق و همکلاسی اسبق و فلان با آن همه عکس‌های مفصل خانوادگی و شرح ماوقع زندگی،احساس غربت و سردرگمی بیخ گلویم را گرفته بود و می‌فشرد، خوب شد زهرا اچ‌بی و پست‌هایش را آن وسط دیدم و کمی دلم باز و گرم شد.

این هم از عجایب روزگار ماست که آدمی دلش به کسی گرم می‌شود و با کسی احساس آشنایی می‌کند که هرگز ندیده و هم کلامش هم نشده!




یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
سکوت،روزی سه قاشق مرباخوری

آقاهه متخصص طب سنتی بود انگار، داشت می گفت ما یه استادی داریم هروقت بیمار مراجعه می کنه بهش یکی از سؤال‌هاش اینه که پول موبایلت چقدر میاد؟ بعد از طرف میخواد تا دفعه بعدی که میاد حتما پول مکالمه‌های موبایلشو به میزان قابل توجهی کم کرده باشه، می‌گفت اینم یه بخش درمان روح و جسمه که حرف اضافی نزنیم هی با همدیگه!

بعد این آقاهه خودش اضافه کرد یکی از انواع این حرف زدن‌های اضافی اینه که هی می‌شینیم برا همدیگه دردل می‌کنیم-مخصوصاً خانم‌هاـ بار مشکلات خودمون رو می‌ندازیم روی شونه‌های روح و روان دوست‌مون و اون بدون اینکه بنده خدا در توانش باشه کمک خاصی به ما کنه فقط درونش انرژی‌های منفی انباشته می‌شه.(سلام زهره!)




چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
من تو را این همه شاخ آفریدم؟!

یک وقتهایی روابط انسانی ترسناک میشوند.یک‌حرفی پیش یکی،خیلی  معمولی می زنی،بعد حرف محترم برای خودش روی زبان‌ها مسافرت می‌کند و وسط این سفر یک جا شاخ در می آورد، یکی دم به‌ش می‌چسباند، یکی یک خرده زهر تزریق می‌کند به‌اش، دست یک آدم اوستایی هم می‌رسد و تراش می‌خورد و تیز می‌شود و تیغ می‌شود و فرو می‌رود به سینه یک بدبختی. بعد حرف را که به خودت بر می‌گردانند وحشت می‌کنی ازش،باورت نمی‌شود این حرف - با این هیبت دراکولا طور- مال تو باشد و از دهان تو آمده باشد بیرون!

 

اصولا از زدن حرف‌هایی که استعداد پذیرش هرگونه شاخ و دم و زهر دارند باید پرهیز کرد.




چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
از نامه‌های منتشر نشده لقمان

فرزندم! از خودت مچکر نباش، از خود مچکران محبت‌شان در دل کسی پایدار نمی‌ماند.

در به دست آوردن چیزهایی که ارزشش را ندارد هول نزن،حواست باشد که تنه زدن و سبقت گرفتن از دیگرانی که دوست‌شان داری با اصل دوستی در تعارض است، نترس، در این دنیا هیچ چیزی نیست که جا ماندن ازش به از دست دادن هم‌دلی‌ها بیرزد، در آن دنیا البته چرا.

داشته‌های مادی  و معنوی‌ات  را وقتی  توی چشم دیگران کردی باید تمام عمر پاورچین راه بروی  که خرده شیشه‌های چیزی که در دلشان می‌شکند به کف پای زندگی‌ات نرود.

پیله نکن، دلها در پیله ها نمی‌مانند و در می‌روند.

حسود نباش، حسودی از قیافه می اندازدت به جان خودم.

فروتن باش، هیچ کس از تواضع نمرده است.

در برابر آنهایی که تکبر دارند و قیافه می‌گیرند محکم باش، فروتنی‌ات را برای آنها ابدا خرج نکن.

نترس، آدمها یک وقتهایی سگ می‌شوند، سکوت کن اما کوتاه نیا و کم نیاور، سگ با کوتاه آمدن وحشی‌تر میشود، تحمل کنی آدم می‌شوند دوباره.

سگ نشو تا حد امکان! مارمولک‌بازی هم اگر بلدی دست‌کم برای عزیزانت کرکره‌اش را بکش پایین. مارمولک‌بازی حتی در خفیف‌ترین حالتش هم بو دارد، قلب‌ها را از اطرافت فراری می‌دهد.

دروغ نگو، کم کم سنگ می‌شوی، سنگ دوست داشتنی نیست.

محبت کن،با محبت بیشتر آدم می‌مانی. اگر ظرفیتش را داری بی‌دریغ محبت کن، اگر نداری، به اندازه محبت کن که بعدش طلبکار نشوی و طرف را بدبخت نکنی.

بخند، قشنگ‌ می‌شوی..

بوسه بزن،به گل،به باران و درخت، به بچه‌ها‌،به قرآن، به آن‌هایی که دوست‌شان داری، بوسه از بهشت آمده است.




دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
فاطمیه

مرد میانسال است،با موهای نیمه سفید، با زنش نشسته‌اند صف جلویی، مداح مثل ‌نوحه خوانهای زمان جنگ،فاطمیه می‌خواند، دلم می‌رود،حس می‌کنم توی حسینیه دوکوهه نشسته‌ایم مثلا،هوا هوای شهداست،هرچند این حرف خیلی گنده‌تر از دهانم باشد..

مرد، تیپش خیلی معمولی ست، مثل مغازه دارها،کاسب‌های خیلی معمولی،سر به زیر نشسته و یک نفس گریه می‌کند، مثل این بارانهای بهاری  که رگبارند و تو هی می‌گویی با این شدت که دارد می‌بارد دوام ندارد، الان تمام می‌شود. اما تمام نمی‌شود، تا آخر آخر که همه دارند کیسه پلاستیکی کفش هایشان را برمی‌دارند تا از رواق امام خمینی بزنند بیرون،پر چادر مشکی زنش را می‌گیرد و صورت خیس اشکش را پاک می‌کند و می‌روند..




چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
این چرتکه را زمین بگذار

   از بچگی یک نفر دور و بر ما بود و هست که یک اخلاق خاصی داشت، آن اخلاق خاص مهربانی و لطف و کمک همه جوره‌ی غلیظ و همه جانبه بود به وقت صلح و دوستی و "همه چی آروم بودن".محبت‌های عجیب و غریب،آنقدر که خواهر در حق خواهرش شاید زود به زود نکند یا تنبلی‌اش بیاید بکند، دیگران را هم به این هم‌یاری وا می‌داشت و استارت‌شان می زد، در هر مراسم و مناسبتی جلو می‌افتاد و خودش را می‌کرد ستون اصلی آن اتفاق تا به بهترین شکل ممکن برگزار شود و تا آخرش هم می‌ماند.

من همیشه از این آدم می‌ترسیدم،چون این ور خوب ماجرا بود و ور بد ماجرا درست از جایی شروع می‌شد که آن کار تمام می‌شد و ما به جز "یک تشکر صمیمانه" ساده جواب دیگری برای این همه بودنِ داغ‌تر از آش نداشتیم.اما ظاهرا سپاس و احساس قدردانی و آرزوی جبران متقابل برای او کافی نبود.اینجا بود که طرف خستگی‌ای که در تنش مانده بود را به رو می آورد و ما باز جز "ابراز شرمندگی ازین که به خاطر ما به زحمت افتاده" و "راضی به این همه زحمت نبودیم به خدا"نداشتیم.

بدتر ازینش را وقتی می دیدیم که تقی به توقی می خورد و دیگر "همه چی آروم نبود"،ورق برمی‌گشت و آن افراط در دوستی تبدیل می‌شد به افراط در دشمنی.آبرویی ازمان پیش هر غریبه و آشنایی می‌رفت که چشم‌مان گرد می‌شد،طومار محبت‌ها و لطف‌هایش به ما و ناسپاسی ما را با اشک و آه به هرکجا که بیشتر ما را بسوزاند و برایمان سخت تر باشد ارائه می‌داد.نفرین‌های غلیظ و فجیع می‌کرد و اشک حضار را در می آورد.بعدترش باز خودش آشتی می‌شد و بر می‌گشت و قصه آن محبت‌ها و دوستی‌های دوست نداشتنی اش را از سر می‌گرفت.

هراس من همیشه ازین بود که خودم روزی رفتاری شبیه این آدم پیدا کنم. محبت کنم و از این محبت طلبکار شوم.

برای خودم قانونی گذاشتم که فقط و فقط به کسی  خیلی محبت کنم و برای کسی تب کنم و بمیرم و که از ته ته قلبم دوستش داشته باشم. دوست داشتنی برای خودم و نه وابسته به رفتار او، که اگر فردا انتظاری برآورده نشد یا ورقی برگشت و چهره  و رفتار تازه ای از طرف مقابلم دیدم دلم نسوزد که من ال کردم و بل کردم پس چرا او اینطور پاسخ داد. هرگز از خرج کردن وقت و عاطفه و انرژی برایش پشیمان نباشم و بگویم من به احترام احساس و تشخیص و اعتماد آن لحظه‌ی خودم چنین کردم.جوابش هرچه باشد،باشد...

 




یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱
8 دقیقه

ماکارونی ها را که میریزم توی آب جوش همیشه توی گوشم هست که "8 دقیقه!"

خوابگاه بودیم، آن اول اول دانشجویی،معصومه مثلا آشپزی بلد بود و من نبودم،من وردستش می شدم، توی آشپزخانه شلوغ پر از آدمِ پر از اجاق گاز پر از سینک، به فرمایش سرآشپز ساعت رومیزی میبردیم برای اندازه گرفتن ِآن 8 دقیقه!

واقعا که معصومه:)




جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
رمضانی متفاوت

طرح "ضیافت اندیشه" تمام شد. به قول خودمان: خداحافظ افطاری های دور هم...

در این دو هفته پنج شماره نشریه درآوردیم، چند دقیقه قبل از افطار مجله توزیع میشد، یکی دوبارش خودم هم بودم، اینکه بچه ها همینطور که داشتند چای هورت میکشیدند و خرما دهان می گذاشتند، با یک دست مجله را گرفته بودند و می خواندند برایم شیرین بود.

جزو معدود کارهایی بود که انجامش نه تنها خستگی نداشت بلکه دوست داشتی ادامه پیدا کند.

دخترهای طرح هم همین حال را داشتند، دیروز اصرار می کردند که طرح تمدید شود و بمانند، تقریباً به زور از دانشگاه رفتند بیرون.

دخترهایی از طیف ها و تیپ های مختلف، بچه هایی که به قول خودشان روز اولی که آمدند با الانی که دارند می روند حال و هوایشان فرق کرده . از دلایل اصلی این فرق کردن را هم صمیمیت خاص و معنوی حاکم بر جمع می دانند.

تنوع برنامه ها هم در این حس و حال بی تأثیر نبود، روزها از ده و یازده صبح پخش فیلم و نقد فیلم و قرآن و کلاس های متفاوت درس و .... و بعد از افطار هم تا سحر،پاتوق های بحث و گفتگو، مسابقات ورزشی، استخر،مشاوره،نمایشگاه کتاب و دعاو ...

البته همان شبهای اول چندتا سخنران را با جنگولک بازی هایشان فراری داند، واقعا که همراه کردن ذهن و  روح این نسل شلوغ بی رودروایستی باران دیده،کار هرکسی نیست. این حاج آقاهایی که عادت ندارند کسی پای منبرشان "چون و چرا" بیاورد واقعا از پس ارتباط برقرار کردن با این بچه ها برنمی ایند. می گویند "به ما جسارت شد" و بلند میشوند به قهر جلسه را ترک می کنند، اما من فکر میکنم باید برای این جسارت شدن ها هم برنامه داشته باشند. 

وسط پخش "شور شیرین" هم یک عده طاقت صحنه های پر درد کردستان را نیاوردند و بلند شدند رفتند، یکی شان میگفت: خب این چیزها به ما چه ربطی دارد اصلاً!

بعد روزهای آخر ربطش را فهمیده بودند، دیگر "پیتزا مخلوط" و "علی صادقی" نمی خواستند، خودشان "روزهای زندگی" و "امیرعلی"اش را برای تماشا انتخاب کردند.

حالا دخترها را نمی دانم، اما من یکی حالم خیلی بهتر شد در این بدو بدو کردن ها. آنقدر که غبطه خوردم حتا، به اینکه کاش جای اینها بودم، در سن و سال اینها بودم. این حظی که اینها دارند می برند را من هم می بردم.

باز خدا رو شکر که آن وقتها کم ازین کارها نکردم، حسرت چیزی به دلم نیست، اما دلتنگی اش چرا...

به قول یکی خدایا،خداییش رمضان چیکار میکنی که اینقدر حال آدم خوب است؟

راستی،

تولدت مبارک.

 




سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
بیا و باش و بنویس خب

تمام‌قد، به احترام روزهای روشنِ در راه

  گاهی در چارقد می‌نویسم و این نوشتن را دوست دارم، هرکسی که اینجا را می‌خواند و با توجه به توضیحی که در لینکِ اول پست نوشتم، خلق و خویش با این سایت جور در می‌آید، می‌تواند که باشد و بنویسد، یا حتا باشد و ننویسد. به قول این آدم اتو کشیده ها،در صورت تمایل به این نشانی میل بشوتانید:

atashshekan@gmail.com




دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
افتاده گی آموختیم

گذشت زمان آدمها را افتاده می کند.افتاده شدی ، افتاده شدم.

تویی که عارت می آمد یک تشکر خشک و خالی کنی حالا آخر هر کار خیلی کوچولویی برمی‌گردی می‌گویی ممنونم ازت.

تویی که هرآن ممکن بود ول کنی و بروی بی‌آنکه خودت را مسئول تمام کردن بدانی،حالا اگر موقعیت خداحافظی پیش نیاید حتماً بعدش می‌گویی که ببخش،بی خداحافظی رفتم.

منی که فکر می کردم به رو آوردن درونی ترین حس ها کار خلافی ست و آدم باید تا می تواند چیزی از خودش بروز ندهد مبادا به غرورش خدشه ای وارد شود حالا برعکس شده ام.

فکر می کنم غرور این قدرها هم ارزشش را ندارد.حالا خیلی راحت از احساس خودم حرف می زنم و هیچ فکر نمی کنم که سبک شده ام یا چیزی ازم کم شده است.

گذشت زمان،دیدن آدم های مختلف،از سر گذراندن رویدادهای مختلف و تجربه کردن نگاه های مختلف آدمی را وا می دارد که قدر خیلی آدم ها و نگاه ها و رویدادها را بداند.

 

پی نوشت:

کار ناتمام زیاد دارم،چند صباحی این وبلاگ در تب و تاب به روز شدن نباشد بل‌که من هم خودم را قدری جمع و جور کنم.فعلاً!




چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
نیم فاصله:نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سلام

  راستش من هیچ‌وقت اون‌قدرها دقیق نبودم که سرم بشود در نگارش این قند پارسی، بین همه‌ی حروف نباید فاصله‌ی به این بی قواره‌گی انداخت و باید به یک جاهایی به "نیم‌فاصله" قناعت کرد،و اگر نبود کارت زرد پی‌درپی دوستان حالاحالاها همان فاصله‌های عریض و طویل قبلی ادامه می یافت و همه‌ی "می‌توانم"ها و امثالهم همان "می توانم"ها و امثالهم قبلی می ماندند که می ماندند.

غرض این‌که این‌هم نیم‌فاصله،تا این اصفهانی‌های یک‌دل(+،+،+،+)دست از سر کچل ما بردارند :)

پیشنهاد می‌شود شما هم بروید از یک‌جایی این "نیم فاصله"را دانلود کنید و خودتان رعایت کنید قبل از آن‌که رعایت‌تان کنند!

هوای من ‌را هم داشته باشید و بی‌زحمت موارد استفاده از این را بنویسید ،وگرنه یک‌روزی می بینید اینجا به جای هرچه فاصله‌ی لازم  این نیم فاصله‌ی شما افتاده!

 پدیده‌ی غریبی هم بود ضمناً!جدا باشند و نباشند،فاصله هم باشد و هم آن قدر کم باشد که انگار نیست...بیچاره حروف،چه خواهند کشد!




چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
آخ که تو چه خوب می نویسی

"آخ که تو چقدر خوب می نویسی،چه قلمی داری تو و چقدر من از این حیث (و از هر حیث)از تو عقب ترم...بی خود نیست که روزبه روز لاغرتر و نحیف تر می شوی،این هنر نمی گذارد تو جان بگیری،مثل عشقه پیچیده دورت...شده ای مثل گلادیاتورهای قدیم..."

این ها را سیمین دانشور برای جلال نوشته ،آن روزهایی که خیلی جوان بودند.

کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد"رسید از دست محبوبی به دستم!چاپ اول ش مال سال 83 است ولی من اولین بار بود که از وجود چنین کتابی خبردار می شدم.(نه که حالا مثلاً از وجود همه ی کتاب های دیگر باخبرم!)

جلد اول کتاب شامل نامه های خصوصی دانشور  است که در طول سفر آمریکادر سال های 1331 و 1332 به آل احمد که در ایران است نوشته شده.

ظاهرا این نامه نگاری ها دو طرفه بوده و اگر تدوین گر محترم نامه ها را مقابل هم قرار می داد خیلی خواندنی تر می شد،این طوری باید از روی نوشته های دانشور حدس بزنی که آل احمد در نامه اش چی نوشته بوده که جوابش شده این!

در مجموع خواندن جزئیات نامه ها تصویر جلال آل احمد و همسرش را در ذهن کامل تر می کند.بخش های گوناگون زندگی مشترک این دونفر در نامه ها جریان دارد،از نوشتن بگیر تا بی پولی و وضع معیشت،مصدق و اوضاع سیاسی ایران،فک و فامیل،حزب توده،کنار کشیدن جلال از حزب،خانه،غذا،بچه،هدیه،دعوا و....عشق.

آل احمد در نامه ها از با عجله نوشتن های دانشور گلایه دارد و در عوض دانشور در سرتاسر نامه هایش اعلام می کند که از قلم محکم و دلنشین جلال حتا در نامه نگاری ها سرمست است.

خبر ندارم که جلد دوم کتاب که نامه های آل احمد را در بر دارد چاپ شده یا نه،ولی من به توصیه خود خانم دانشور به خواندن آن مشتاق ترم.

از این دوتا یاد گرفتم که آدم باید حرف بزند،از جزئی ترین مسائل حتا،از کوچک ترین گره ها و دل خوری ها و ناراضایتی ها،حرف بزند و به آن دیگری هم فرصت حرف زدن بدهد،گیریم دعوای لفظی هم دربگیرد این وسط،ولی می گذرد و تمام می شود،حرف نزدن همیشه فاصله می آورد ...

دلم هم البته گرفت خب!

ممنون مریم جان




سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
رفته دیگه حالا!

کاش قانون شود پشت سر آدم ِ رفته هم حرف نزنیم ،همان طور که پشت سرِ مرده نباید...




یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
به احترام تفاوت ها

 خیلی وقت ها از آدم هایی که دوست شان داریم رفتارها و واکنش هایی می بینیم که انتظارش را نداریم،به نظرمان منطقی و درست و طبیعی نمی آیند،انتظار داریم طور دیگری واکنش دهند .

تازه گی ها فکر می کنم اگر این آدم های دوست داشتنی، واکنش ها و رفتارهای شان همانی باشد که ما انتظار داریم،همان کاری را بکنند که اگر ما باشیم می کنیم،همان پاسخی را بدهند که از هر آدم معمولی منطقی دیگری انتظار می رود؛آن گاه دیگر آدم دوست داشتنی ما نیستند!می شوند یکی مثل خودمان،یکی مثل همه و در دوست داشتن "یکی مثل همه" نداریم.

این ها را می نویسم که یاد بگیرم به تفاوت های دیگران احترام بگذارم و نخواهم که همه به شکل یکسانی رفتار کنند،حرف بزنند،دوستی کنند.

قبول کنم که تلاش در جهت استاندارد کردن کسی که عزیز می دانمش ، فقط رنج بیهوده بردن است چون تا جایی که فهمیده ام هم  استانداردی وجود ندارد و هم این تلاش ها فقط به دور شدن آدم ها از هم کمک می کند.

یادم بگیرم که انتظارات من ،محور اخلاق عالَم نیست!

بپذیرم آدم ها را محترم بدانم همان طوری که هستند و مجال دهم خودشان باشند اگر دوست شان دارم !گیریم که گاهی گفتار و رفتار شان همانی نباشد که می خواهم.

 




شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
گوشواره ای برای تو

حرفت را به وقتش بزن

وگرنه می خوری به فصل خزان

می خوری به بی وقتی و بدوقتی...




دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:)

رفتیم توی فروشگاه،چندتا شلوار گرم کن یک وجبی ،دو وجبی،سه و چهار و پنج وجبی.چندتا بلوز آستین دار پسرانه،از آن خط دارها که برادرهادوست دارند،چندتا بلوز صورتی و سبز و آبی دخترانه با طرح های عروسکی که خودم دوست دارم،چنددست لباس نوزاد حتا.

دستم به سایز بزرگ نمی رفت،گفتی بزرگا مگه آدم نیستن؟لباس نمی خوان؟گفتم خب چرا ولی اگه ببینن بچه شون لباس نداره دلشون خیلی می سوزه.

شد یک کیسه از لباس های رنگ و وارنگ.کیسه را گرفتی دستت،سر راه از جلوی لوازم ورزشی رد شدیم ،گفتیم چندتا لباس گرم بدهد ،خودش فهمید چه خبر است،آخر سر یک جفت کفش کتانی درست و حسابی گذاشت روش گفت اینم از طرف من.

همین طوری کیسه به دست سر از خانه مادر بزرگ درآوردیم،با شلوغ بازی خاص خودمان ،با یک نفس حرف زدن و لباس درآوردن و نشان دادن،بعد به خانم عمو کوچیکه که طبقه بالا ست و آن دیگری که باز بالاتر،هرجا می رفتیم می گفتیم "نو باشه لطفاً".همین طوری به کیسه اضافه می شد.بعضی ها هم قول دادند فردا به دست مان برسانند.

آمدیم خانه مامان،برادر بزرگه آن شلوار گرمکن خیلی کوچیکه را که دید به قول خودش دلش سوخت،دست کرد جیبش و گفت بیا اگه خواستی بازم ازینا بخر.

مامان هم کلی بقچه مقچه ی کشف نشده را رو کرد و بسی مایه شگفت زده گی شد.

حالا نوبت این خانوم همسایه بود که مغازه پوشاک دارد و من مشتری اش هستم،با پول برادرم چندتا تکه لباس خریدم و خودش هم چندتا از طرف خودش اضافه گذاشت.گفت که زیاد دعا می کند برای شان.

حالا نوبت خانوم آرایشگر قِر و فِریِ بود،از دیدن کیسه ی قلمبه خنده ش گرفت،گفت بذار فردا کارآموزهام هم میان،گروهی یه بسته ای آماده می کنیم.

خوشبختانه اغلب آدمها خودشان آماده بودند و احتیاج نبود  انرژی زیادی برای مخ زدن صرف کنیم.

الان ما کلی لباس در سایزهای مختلف داریم ،فردا که کامل شد می شود دسته بندی شان کرد.تازه خیلی ها هم هنوز هستند که آنقدر باهم راحت نیستیم که با کیسه لباس بروم سراغ شان،امشب فکر کنم شاید تا فردا راحت شدیم با هم :)

خلاصه همه آماده اند و دوست دارند کاری کنند،فقط یکی دو نفر باید بقیه را راه بیندازند.

 امتحان کنید!:)

 

پی نوشت:

..."کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ " ...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.