یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
و اما عشق

آدم را بغض خفه می‌کند،می‌نشیند با خودش هزار فکر و خیال میکند،هزار دلیل و برهان می‌آورد، هزار گفتم و گفت و چرا گفت و غلط کرد گفت و بمیرد الهی و ...میاورد،

فرداش به یک لبخند محوِ ساده اش، که در بطن چند کلمه جاخوش کرده تمام این صخره‌های تیز سنگی آب میشود... 

 

پی‌نوشت: +

 

 

 




یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
پله‌ی آخر نردبان

    فایده‌های بزرگ این قهرمان غایب، مال آدم‌های بزرگ است.ما کوچکیم و او خیلی کم به درد کوچک‌ها می‌خورد.برای ما، او همین امید کودکانه تقسیم پول‌های توجیبی است.تساوی‌های ساده و این‌که دیگر خانه‌هایمان امن می‌شود.به خاطر دزدها و گداها خوشحالیم که می‌آید. ما هیچ‌وقت به خاطر گره‌های کور حقیقت گریه نکرده‌ایم که بفهمیم آمدنش به چه دردی می‌خورد.

    اما آدم‌های بزرگ خوشحالند که می‌آید.چون همه عمر از رشته‌های ناتمام و رها، از خلأهایی که هیچ‌کس بلد نبوده پرش کند، رنج برده‌اند.می‌گویند راه‌های میان‌بر بلد است. می‌گویند این خیلی خوب است که قبل ازاین‌که زمین در هم بپیچد و آسمان متلاشی شود، آدم در همین زمین یک‌بار همه‌ی حقیقت هستی را می‌فهمد. قبل از این‌که دریاها شعله بکشند و کوه‌ها پنبه بشوند، یکی به انسان می‌گوید بابا این بازی چی بود؟این‌همه سال چه خبر بود.حیف که ما از دغدغه‌ی آن‌ها چیزی سر در نمی‌آوریم. برای ما همین که می‌شود عریضه‌هایمان را برایش بیندازیم توی چاه و منتظر بشویم مریض‌هایمان را شفا بدهد بس است.

    توی این سال‌ها که نبوده کلی زحمت کشیدیم و یک راه حل حسابی کشف کردیم: عادت. الان به هرچی شده و هرچی بشود عادت کرده‌ایم. کلی رنج کشیدیم تا به این کشف رسیدیم. سر همین هم نمی‌فهمیم که چرا باید یکی بیاید و جهان را زیر و رو کند. تازه ماجرا روتین شده. برای رنج‌های بشریت خودمان راه حل داریم. کانال را عوض می‌کنیم یا صدا را می‌بندیم و روی تصاویر صامت، حرف‌های خودمان را می‌زنیم. ما الان به این‌که لقمه توی دهان‌مان باشد و مجری بگوید چند نفر در نوار اشغالی و غزه کشته شده‌اند، عادت داریم. ما الان دیگر احساساتی نیستیم و مدال طلایی واقع‌گرایی را زده‌اند روی سینه‌مان.

  اما آدم‌های بزرگ که فایده‌های او را می‌دانند می‌گویند این "واقعیت"است که رفته غیبت کبری و این‌که ما به‌ش می‌گوییم "واقع"، کابوسی بیش نیست. خدا کند، خداکند یک روز پا شویم و هرچه چشم بمالیم و بزنیم توی صورت‌مان، این کابوس نباشد و او باشد.

خیلی مهم است که نردبان پله‌ی آخر دارد، نه؟

                                                    نفیسه مرشدزاده




دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج ساله شد.




سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
وفا

  می‌گفت به یکی وعده بدهی که فلان ساعت بیا در خانه تا فلان کتاب را بدهم ،بعد اگر بیاید و تو نباشی،یا کتاب همراهت نباشد، یا دلت نباشد بدهی،شرمنده می‌شوی،خیلی شرمنده...می‌گفت چه برسد به او ،گفته بیا تا اجابت می‌کنم،خلاف عهدی درش راه ندارد،قطعاً خبری هست ؛به شیوه خودش ...

 




چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
امشب لبنان

به گوشه ای،گیریم گوشه ای خیلی خیلی خیلی کوچک از پرده ی روز آمدنِ شما می ماند.




شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
گریز از میان مایگی

در درون من دو نفر هر روزِ خدا با هم در حال رقابت و کشمکش اند.

اولی سرش به کار خودش است،آرام است،حرف حساب سرش می شود،ادب دارد،صبوری بلد است،مرتب است،متین حرف می زند ،احساسات ش را زود به زود بروز نمی دهد ،خلاصه که مردم دار است.

دومی بازیگوش است،پر از شیطنت،صبح ها از دنده چپ بلند می شود و مرغش یک پا دارد ،کبکش که خروس بخواند اطرافیانش را به وجد می آورد و غافلگیر می کند،اما وقتی سازش ناکوک باشد بدفرم می ریزد به هم و می ریزاند به هم،خلاصه از آن بچه های کر و کثیفی ست که پدر و مادرها تا بشود پشت بچه های دیگر قایم شان می کنند. 

اینجا هم بستگی دارد کدام شان بنویسد،نوشته های اولی آدمیزادی هستند،به خاطرشان لازم نیست آدم سرخ و سفید شود،می شود جاهای دیگر هم ازشان استفاده کرد.

ولی امان از وقتی که دومی بنویسد،خودم هم حریفش نمی شوم،گستاخ و تند،بی پرده و جسور،قلمش را دوست دارم ولی بعضی وقت ها آن قدر تند می رود که از مرزهای من می گذرد،حجاب هایی که باید باشد را پاره می کند ،فاصله هایی که باید باشد را در می نوردد.نوشته هایش به جز خودم به درد کسی و جایی نمی خورد .

خیلی سعی کردم به اولی میدان و قدرت بیشتری بدهم و این دومی را یک جایی گم و گور کنم،حتا چند بار فرستادمش تبعید ،برایش جای دیگری ردیف کردم و فرستادم برود هر جفنگی که دلش می خواهد آن جا سر هم کند!می رود ولی بعد از مدتی باز بر می گردد .حالا دیگر فهمیده ام که او هم بخشی از من است و نمی شود که نباشد.همان قدر در روزهای من سهم دارد که آن آدم تر و تمیز ِ اولی دارد.

یک روزهایی هست که دور ،دورِ اولی ست،یک روزهایی هم می افتد دست این دومی ،با همه ی این تفاوت ها همدیگر را دوست دارند انگار!ته ِ ته ش هوای هم را دارند .

.

.

.

.

یک وقت هایی از خودم می پرسم که "اینجا چه غلطی می کنم؟"تردید می کنم در این نوشتن ها،حسودی می کنم به آن هایی که از آرمان ها و باورهای شان می نویسند،از بچه هایی که در وبلاگ شان مثل رزمنده هایی که توی خط مقدم یک جبهه می جنگند ،رفتار می کنند،عقایدشان را فریاد می زنند و در مسیری که فکر می کنند درست است از قلم و اعتبار و جوانی شان مایه می گذارند.

من دوست دارم که این طور باشم،ولی نیستم.ممکن است محافظه کاری یا بی خیالی یا تردید دلیلش باشد،ممکن است هزار جور دلیل روان شناختی و شخصیتی و موقعیتی و... داشته باشد،گرچه برایم راضی کننده نیست ولی من اینم،با این دوتا آدمی که تعریف کردم و دوست ندارم ادای کسی را در بیاورم،دوست دارم لباس سایز خودم را بپوشم ،گیریم که سایزم چندان رشید هم نباشد.

این رویه آدم های متوسط است ،آدم های به قول شاعر "میان مایه"،همان هایی که نه چندان بزرگ اند که کوچک شمارند خودشان را،نه آن قدر کوچک ،که خود را بزرگ ،همان هایی که آرزوی گریز از میان مایگی برای شان آرزوی کمی نیست ... 

.

.

.

.

این ماه را دوست دارم

و دلم خوش است به "یا من ارجوه"ش،

دلم خوش است به کسی که "یعطی الکثیر بالقلیل"،

به هم او که حتا "یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنناً منه و رحمه"

امید دارم ،آن هم امیدِ زیاد،

که قدری سایزم را بزرگ تر کند،

که از دل این دوتا آدمی که سال هاست در من به جان هم افتادند یک آدم درست و حسابی تری بیاورد بیرون،

که از این رنج میان مایگی رهایم کند یک روز ،گیرم که آن روز کمی دور و دیر باشد...

 

 

 




شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

خواستم این دم آخری بگویم هرقدر هم که کتاب های موفقیت خوانده باشیم و از حفظ باشیم که آنتونی رابینز گفته فلان کنیم تا خوشبخت شویم و دیل کارنگی گفته بهمان کنیم،

هر قدر هم بلد شده باشیم که به چیزهای خوب فکر کنیم تا به طرف مان بیایند و اول سال آرزوهای مان را فهرست ِ بلندبالا کنیم و در نظر آوریم و غیره و ذالک،

 ولی؛

ولی اول و آخرش آویزان شماییم.

دست مان به دامن شماست،چشم مان به دست شما ،به هوای پیاله ی آبی که عطش شکن باشد ...و هر کس نداند شما که خوب می دانید روزگار ،روزگارِ لاجرعه ی عطش شکن است...

خواستم بگویم ما هنوز یادمان هست که گفته اید احوال ما فراموش تان نمی شود،هنوز یادمان هست که موی پیشانی این دلِ بی قرار  دست شماست،که قرار ِ ما این نبوده و نیست،

خواستم بگویم اول و آخرش ماییم و شما ،که دعا کنید گیاه ِ سوخته نباشیم ...که "ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را" ...

خواستم بگویم که باغ و بهارِ ما شمائید،فروردین و اردیبهشت ما شمائید،چشم و چراغ ما شمائید،هفت سین ما شمائید، نوروز ما شمائید ،که سال ِ نیکوی ما ،سالِ با شماست...

خواستم بگویم که "احسن الحال" شمائید ،که "حول حالنا" شمائید،هم شمائید که به اجابت نزدیک اید ، که "مبارک "شمائید،که "عید"شمائید،

خواستم بگویم که ...

 




پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
جسارت است...

دعا کن هرچه چشم تاریک است روشن شود،

به بوی پیراهنی

به خبر خوشی،

به خطی،

به مژه ای که روی گونه ای بیفتد،

به نامه ای ،

به مسافری...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.