دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
...

آدم‌های نرم خو را دوست دارم، حتی اگر از بقیه صفت‌های شان خوشم نیاید ولی این یکی کافی‌ست که برایم محترم بمانند، خودم آن وقت چی؟ مثل تکه‌ای از یک لیوان شکسته‌ام، هر دستی که سمتم بیاید احتمال خراشیده شدنش خیلی زیاد است. حاصل کلی تمرین مدارا کردن هم فقط نتیجه‌اش شده شُل و وِلی و انفعال و تبسم کم‌رنگ الکی و دهن بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی!




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
حالگیری از یک معلم وبلاگ‌نویس

چه حالی می‌شی وقتی یه ترم با یه دانشجویی کلاس داشته باشی، بعد تو کلاس هی ساکت باشه و رصد کنه و آخر سر، پایین برگه امتحانش بنویسه: .... در ضمن وبلاگ فلان هم مال من بود!




جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

مرض بود یا فضیلت،نمی‌دانم،هرچی بود عادت شد و عادت ماند. عادت بخشیدن همه چیز. از بخشیدن عطا به لقا گرفته تا بخشیدن هرچیزی که  سهم و حقی داری ازش . بخشیدنِ صرف، "به چه کسی" اش هم چندان مهم نبود، مهم این بود که دیگر دست تو نباشد.

حتا اگر جای اعتراف باشد، خیلی وقت ها هدیه و یادگاری را هم بخشیده ام، فکر کرده ام که خب بالاخره اینها یک روزی باید از من کنده بشوند،دیر یا زود، و اگر باز جای اعتراف باشد و خرده نگیرید، هرچه را که بیشتر دوست داشته ام بیشتر سعی در بخشیدنش کرده ام.

جایی خواندم که وقتی چیزی را می‌بخشیم در واقع با بخشیدن برای خودمان ماندگارش می‌کنیم تا ابد. این شاید حرف راستی باشد، اما گاهی آدم احتیاج دارد برای داشتن چیزهایی از آن ِ خودش.

این همه اهل نگه نداشتن بودن خوب نیست، این همه بی‌قید بودن نسبت به "مال خودم است" هم بی مزه‌بازی ست. به چی بند شود پس، همین‌طوری رها و معلق بماند توی هوا؟ اگر آرمانش وصل شدن و بند شدن به جای دیگری بوده باشد و قدش به آن آرمان هم نرسیده باشد چه؟

کتابی بود که هنوز عطر خوب روز گرفتنش توی مشامم هست، قرار نبود مال خودم باشد اما شد، پاکتی که کتاب داخلش بود را هم حتا دوست داشتم چه برسد به خودش، یکی از عزیزترین چیزهایی بود که در آن دوره زمانی به خودم دیده بودم، جدا از اینکه چی درش نوشته شده باشد. بعدش چی شد؟ هیچی! کتابم را یک روز بردم دادم به کتابخانه، که مثلا دیگران هم بخوانند. اما نه، راستش چندان به فکر دیگران نبودم، به فکر خودم بودم که عادت نداشت چیزی را سفت بچسبد توی بغلش، کتاب رفت توی قفسه BP ها.

حالا از آن روز چندسال گذشته، اما هنوز به کتابخانه که می‌روم حواسم پیش کتاب عزیز خودم است، می‌روم امانتش میگیرم، هر بار که می‌بینمش یک فرقی کرده،کهنه‌تر شده، چسب‌خورده ، تاخورده، چروک شده، بویش می‌کنم عمیق، آنقدر عمیق که بوی خوش آن روز، از پس این همه روز ِ رد شده و این همه دست به دست شدن دوباره بپیچد توی مشامم.

بعد برگه‌ای که آخر کتاب چسبانده شده را نگاه می‌کنم، ببینم چندنفر آن را امانت برده اند، چندنفر تمدیدش کرده‌اند، ورق‌هایش را نگاه می‌کنم ببینم کسی چیزی نوشته در حاشیه اش یا نه، بعد آخر آخرش که دلم خیلی می‌گیرد دوباره کتاب را پس می دهم، یک بار دیگر می بخشمش.

حالا حتا اگر بخواهم هم نمی‌توانم کتاب را برای همیشه از کتابخانه بیرون ببرم، دم در ورودی گیت امنیتی جیغش می‌رود هوا، من را دزد فرض می‌کند و نسبت به آن چه مال خودش،سهم خودش و حق خودش می‌داند حساس و مصمم است.

آدم از همه چیز نباید بگذرد، همه چیز را نباید ببخشد، یک طرفه است، برگشتی درکار نیست، حتا همیشه نمی‌شود یک لحظه امانتش گرفت، یک روز دیدش...

آدمی گاهی باید پایش را بکند توی یک کفش، مرغش یک پا داشته باشد و فریاد بزند به خواستن چیزی، اصرار کند به نگه داشتنش، بچسباند به سینه اش و جدا نکند به هیچ مرض و فضیلت و عادتی...




یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
مخاطب

  یک نقطه‌ی عجیب غریبی توی قلبم هست که اسمش را بلد نیستم. اما کارکردش این است که هرچند وقت یک‌بار یک جمله‌ای، نیم جمله‌ای، کلمه‌ای حتا، ازش برمی‌خیزد بعد مثل موشکی که دمش را آتش زده باشند می‌شتابد سمت تو، با یک سرعتی که چند تا ازین‌هایی که مسئول جویدن کلمه‌هایند دنبالش می‌دوند تا بگیرند و به گردش نمی‌رسند، هی ایست ایست می‌کنند و این یارو عین خیالش نیست، توی راه هم مثل برق از جلوی چشم‌های مات آقایون چرتکه انداز عقل - که همین‌جا از زحمت بی‌دریغ‌شان تشکر می‌کنم -، از پیش این دخترهای مسئول حفاظتِ احساس و عاطفه و فلان، از کنار پیرزن‌هایی که نشسته‌اند و بافتنی می‌بافند برای فصل سردی که در راه است، می‌گذرد و همه‌ی این‌ها فقط وقت می‌کنند گردن بچرخانند و ردش را خیره خیره دنبال کنند.

این جمله‌ی تند و تیز خامِ بی‌تاب، به تو که می‌رسد و در قلبت که می‌نشیند این نقطه از قلبم آرام می‌گیرد و خودش را می‌زند به آن راه تا زلزله ای دیگر!

من این نقطه از قلبم را زیاد دوست دارم.




سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
وبلاگ های ما

   دروغ چرا ،من  وبلاگ نمی خوانم که چیزی یاد بگیرم ،وبلاگ  می خوانم که از خواندن به وجد بیایم ،که شوق خواندن -این تنها شوقی که برایم تکراری نمی شود -شوق دیدن یک نگاه تازه ،شوق نگاه کردن از زاویه انسان دیگری به زندگی را از دست ندهم.که انگار سفر کرده باشم به شهرهای زیادی،و هم صحبت شده باشم با مردمان آن شهرها،از زندگی و درد و غم و شادی و امید و حسرت شان شنیده باشم،شعرها و قصه ها و ضرب المثل های شان را دانسته باشم ،بعد کوله بارم را بردارم و بگذرم و باز سفر کنم،حواسم هم باشد همیشه که "رهگذر"م و خانه زاد هیچ خانه ای نشوم.

دروغ چرا،"وبلاگ های جوان" را هم خیلی بیشتر از وبلاگ های میان‌سال یا سال‌خورده دوست دارم."سال اول" هر وبلاگی برایم خواندنی ترین و دلنشین ترین سالش است.

وبلاگ‌ها هم مثل آدم‌ها وقتی پا به سن می‌گذارند خلق و خوی شان عوض می شود.محتاط و محافظه کار می شوند،هویتی پیدا کرده اند و به بند آن هویت در می آیند،حتا اگر یک هویت ساختگی باشد باز ملزم اند که تا آخرش همان جور سینه خیز بروند، وبلاگ های جوان آزادند از قید و بند خودشان.

باز دروغ چرا ،من وبلاگ های بکر را بیشتر دوست دارم تا وبلاگ های پرمخاطب،وبلاگی که نویسنده اش سی خودش باشد و خیلی توی این شلوغ بازار مجازی ولو نباشد، آن چه می نویسد ناب تر و وحشی تر است.

وحشی و رها و دوست داشتنی،تیز و تند و زاویه دار حتا ولی اصل! بچه هایی که به "گوگل ریدر"  مبتلا هستند  احتمالا منظورم را بهتر درک می کنند.شعرها و سبک ها و لحن ها و  اصطلاح ها و کلمه های تکراری آدم را دل‌زده می کنند.مضمون های تکراری،عاشقانه های تکراری،سیاسی نویسی های به تکرار افتاده،دینی نویسی های نخ نما ...

ولی وبلاگ های بکر هنوز به این جو مبتلا نشده اند،هنوز این ویروس ناشناخته‌ی "مثل همه شدن" به قلب واژه هاشان نفوذ نکرده است،فرصت دارند که بی هول و ولای خوشامد و بدآمد دیگران ،خودشان را بنگارند، با واژه ها و ترکیب های تازه از تنور درآمده.

بعضی وبلاگ‌ها هم البته استثناء اند، قدمت دارند ولی هنوز هم بکرند و هم به سبک خودشانند و هم بسیار روراست،اولین مثال هایی که برای این نوع به ذهنم می‌آید اینها هستند:"انفرادی" و "وقتی نیست..."

دروغ چرا،همین "عطش" را هم ، اول هایش را بیشتر دوست دارم،وقتی که نویسنده اش  روراست تر از این چیزی که الان هست بود.وقتی که پنجره را باز می‌کرد و دلش را می‌نوشت و یک لیوان آب خنک هم بعدش!من اول هایش را بیشتر دوست دارم ولی می دانم که برگشتن به سبک آن اول ها کار عاقلانه ای نیست،که همین طور سرسنگین و خانوم بزرگ حکماً برایش بهتر است اگر بیندیشد!

و "مهتاب نامه ها" را هم ،و "مشق نام لیلی" را هم ...به خاطر عمر کوتاه شان،بکر بودن شان ،کم مخاطب بودن شان ...

به خاطر همین هاست لابد که وقتی باران می زند ،از غرش آسمان قارچ می روید کنار درخت ها ،قارچ هایی با عمر کوتاه ،با مشتری های زرنگِ گوش به زنگ ،همچون کودکان...

آخ ،اگه بارون بزنه ... 

 

 

بازتاب:

-شوق دیدن یک نگاه تازه




چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
من سخت کند و کودن‌م

 معلم سوم ابتدایی اهل زدن بود.خیلی که کفری می‌شد خط کش چوبی پنجاه سانتی را می گرفت و به درس نخوان‌ها می گفت :دستت را بیار جلو! بچه دست لرزانش را با اکراه می آورد جلو و شتلق !

من شاگرد تنبل ها را دوست نداشتم،با بدجنسی تمام وقتی بعد از صدای شتلق، دست سرخ شده شان را پس می‌کشیدند و فریاد می زدند می‌خندیدم.

نمی دانستم بعدها ،بارها و بارها روزگار کودن بودن خودم را به رخم خواهد کشید و دستم سرخ خواهد شد از چوب اشتباه های خرد و ریز...گیریم هیچ کس نبیند و نباشد که هر هر بخندد...




شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
با تو هستم،پس هستم

هنوز هم چشمم از جمله هایت تر می‌شود؛

پس هستم!




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی

اول)مادرم دل خیلی غمخواری دارد،جرأت نداریم خیلی حرف ها را در حضورش بزنیم،یک روز داشتم این طوری پیشش فک می زدم که :"امروز زهره تعریف می کرد یکی از دختر دانشجوها اومده تو اتاقش و سلام داده و نشسته ،بعد هیچی نگفته هی،زهره همین طوری احوال پرسیده و خواسته مثلاً باب صحبتُ باز کنه که بازم دختره چیزی نگفته،بعد زهره می خواسته بره کلاس دیگه بعد از نیم ساعت،به ش گفته عزیزم کاری داری با من؟دختره سرشُ زیر انداخته و گفته استاد !پول ندارم،یه هفته ست پول ندارم ،حتا قدری که بشه پول کرایه تاکسی از خوابگاه تا اینجا ...،زهره گفت از شانس اون روز کیف پولش همراهش نبوده و فقط یه مقدار کمی پول تو جیبش داشته که داده به ش."

این را من با آب و تاب _ و بدبختانه با دلی راحت  انگار که دارم داستانی از یک مجموعه داستان کوتاه را تعریف می کنم _ برای مادرم گفتم .فردا ساعت 8 صبح زنگ زد به تلفنم و با صدایی خش دار گفت که "فلان قدر از حسابت بردار و بده زهره تا برسونه به دست دختره ،اومدی اینجا به ت می دمش"و بعدش یواشی گفت که "تا صبح خوابم نبرده از غصه ش ..."

یا یک بار دیگر که باز بلبل زبانی قصه گویی ام فعال شده بود داشتم از خانومی تعریف می کردم که" توی اتوبوس کنارم نشسته بود و گفت دختر یک سال و نیمه اش چندماه پیش همین طوری که نشسته بوده ،آروم خوابیده روی زمین و دیگه بلند نشده،گفت که کالبدشکافی هم کردن ولی نفهمیدن چرا بچه مُرده."

 این بار هم چیزی که برای من اینقدر ساده و معمولی بود و با چند تا "آخی...آخی"گفتن خاطره اش از ذهنم می رفت ،تا چند روز از یاد مادرم نرفت و دلش برای بچه و مادر بچه و ... می سوخت.خلاصه ما پشت دست مان را داغ کردیم که دیگر ازین حکایت ها و حوادث ها پیش حضرت مادر نیاوریم.

 

 

دوم)نمی دانم این حرف را جایی خوانده ام یا الان به ذهن خودم رسیده ،ولی فکر می کنم" رسانه" ها نقش مهمی در سنگدل کردن آدم ها دارند.در بی تفاوتی و بی خیالی ،در عادی شدن دلخراش ترین صحنه ها و غم ناک ترین حادثه ها.رسانه ها اغلب در القای درد و رنج و انتقال آن به مخاطب ناتوانند ،و تمام تلاش شان در این راستا فقط به عادی شدن درد و رنج های دیگران برای مخاطب می انجامد.

اغلبِ ما ، از دیدن صحنه های جنگ و خشونت ،انفجار و جراحت،زلزله و سیل و آوارگی چندان تحت تأثیر قرار نمی گیریم.شاید به خاطر استفاده از شیوه های رسانه ای تکراری و یک نواخت باشد ،ولی به هر حال به جز در موارد خاص و نادر چندان کارکرد مؤثری ندارند.

 مگر این که عواملی دیگری هم علاوه بر رسانه در رساندن صدای آن درد به ما دخیل باشند.مثلاً صدای درد آن قدر نزدیک باشد که بشنویمش مثل زلزله ی بم،همین طور است حادثه ی جان باختن عده ای در حادثه ای که بر حسب اتفاق دوست ِ برادر ِ یکی از همکاران ما هم در آن حادثه به طرز دلخراشی قربانی شده باشد.

یا مثلاً وقتی که عزیزی که برای مان معتبر است چهره به چهره به چشم مان خیره شود و به یادمان بیاورد که "درد" را از هر طرف که بخوانیم "درد" است و این خم به ابرو نیاوردن ما یا کم به ابرو آوردن ما ،خیلی جای تعجب دارد ، که بغض گلویش ما را تکان دهد و به خود بیاورد .

 

 

سوم)عصر روز عید زنگ زده خانه و می پرسد "برای پاکستان چی کار کنیم؟شما چی کار کردین؟"ذهنم را جمع و جور می کنم می بینم که خب هیچ کاری نکرده ام ،نه به دمی نه  قلمی نه قدمی ...

صدایش جان دارد،روح دارد،بی تفاوتی و یا ژست دلسوزی درش نیست،تشویش دارد ،انگار که امیرمهدی سه ساله ی خودش وسط آب،تنها و گرسنه و بی تاب دارد جیغ می کشد ...

.

.

.

پی نوشت:

سلام راستی:)

            عیدت ،بهار!

               من چقدر حرف دارم با تو...




شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
گریز از میان مایگی

در درون من دو نفر هر روزِ خدا با هم در حال رقابت و کشمکش اند.

اولی سرش به کار خودش است،آرام است،حرف حساب سرش می شود،ادب دارد،صبوری بلد است،مرتب است،متین حرف می زند ،احساسات ش را زود به زود بروز نمی دهد ،خلاصه که مردم دار است.

دومی بازیگوش است،پر از شیطنت،صبح ها از دنده چپ بلند می شود و مرغش یک پا دارد ،کبکش که خروس بخواند اطرافیانش را به وجد می آورد و غافلگیر می کند،اما وقتی سازش ناکوک باشد بدفرم می ریزد به هم و می ریزاند به هم،خلاصه از آن بچه های کر و کثیفی ست که پدر و مادرها تا بشود پشت بچه های دیگر قایم شان می کنند. 

اینجا هم بستگی دارد کدام شان بنویسد،نوشته های اولی آدمیزادی هستند،به خاطرشان لازم نیست آدم سرخ و سفید شود،می شود جاهای دیگر هم ازشان استفاده کرد.

ولی امان از وقتی که دومی بنویسد،خودم هم حریفش نمی شوم،گستاخ و تند،بی پرده و جسور،قلمش را دوست دارم ولی بعضی وقت ها آن قدر تند می رود که از مرزهای من می گذرد،حجاب هایی که باید باشد را پاره می کند ،فاصله هایی که باید باشد را در می نوردد.نوشته هایش به جز خودم به درد کسی و جایی نمی خورد .

خیلی سعی کردم به اولی میدان و قدرت بیشتری بدهم و این دومی را یک جایی گم و گور کنم،حتا چند بار فرستادمش تبعید ،برایش جای دیگری ردیف کردم و فرستادم برود هر جفنگی که دلش می خواهد آن جا سر هم کند!می رود ولی بعد از مدتی باز بر می گردد .حالا دیگر فهمیده ام که او هم بخشی از من است و نمی شود که نباشد.همان قدر در روزهای من سهم دارد که آن آدم تر و تمیز ِ اولی دارد.

یک روزهایی هست که دور ،دورِ اولی ست،یک روزهایی هم می افتد دست این دومی ،با همه ی این تفاوت ها همدیگر را دوست دارند انگار!ته ِ ته ش هوای هم را دارند .

.

.

.

.

یک وقت هایی از خودم می پرسم که "اینجا چه غلطی می کنم؟"تردید می کنم در این نوشتن ها،حسودی می کنم به آن هایی که از آرمان ها و باورهای شان می نویسند،از بچه هایی که در وبلاگ شان مثل رزمنده هایی که توی خط مقدم یک جبهه می جنگند ،رفتار می کنند،عقایدشان را فریاد می زنند و در مسیری که فکر می کنند درست است از قلم و اعتبار و جوانی شان مایه می گذارند.

من دوست دارم که این طور باشم،ولی نیستم.ممکن است محافظه کاری یا بی خیالی یا تردید دلیلش باشد،ممکن است هزار جور دلیل روان شناختی و شخصیتی و موقعیتی و... داشته باشد،گرچه برایم راضی کننده نیست ولی من اینم،با این دوتا آدمی که تعریف کردم و دوست ندارم ادای کسی را در بیاورم،دوست دارم لباس سایز خودم را بپوشم ،گیریم که سایزم چندان رشید هم نباشد.

این رویه آدم های متوسط است ،آدم های به قول شاعر "میان مایه"،همان هایی که نه چندان بزرگ اند که کوچک شمارند خودشان را،نه آن قدر کوچک ،که خود را بزرگ ،همان هایی که آرزوی گریز از میان مایگی برای شان آرزوی کمی نیست ... 

.

.

.

.

این ماه را دوست دارم

و دلم خوش است به "یا من ارجوه"ش،

دلم خوش است به کسی که "یعطی الکثیر بالقلیل"،

به هم او که حتا "یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه تحنناً منه و رحمه"

امید دارم ،آن هم امیدِ زیاد،

که قدری سایزم را بزرگ تر کند،

که از دل این دوتا آدمی که سال هاست در من به جان هم افتادند یک آدم درست و حسابی تری بیاورد بیرون،

که از این رنج میان مایگی رهایم کند یک روز ،گیرم که آن روز کمی دور و دیر باشد...

 

 

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.