دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
خوشا به حال شماها که عاشقی بلدید

خانه‌ی ما اگر در مسیر کربلا بود...

+

 

 

 

عنوان مصرعی از رضا احسان پور به سعی دوست جان




دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳
...

ابرها دارند
از زیارت‌نامه‌خوانی تو می‌آیند
با دلی روشن...

 

از اینجا




جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
...

"یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟"
 
 
 
 
(+)




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
مادران چشم به راه

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد

آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد

آن‌‌روز که می‌بستی بار سفرت را
گفتی به پدر هرکه هنر داشته‌ باشد

باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد

کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد...

.

.

.

شعر از "مرتضی امیری اسفندقه" است، آهنگ قشنگش را هم رضا یزدانی خوانده، این پست و عکس‌هایش را که دیدم توی گوشم پیچید دوباره..




سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
روزت

کم کم یاد خواهی گرفت، تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ...
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر 
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت
با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی...
با هر خداحافظی یاد می گیری.
                                                                          خورخه لوییس بورخس




یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱
مصطفی

مصطفی، صلّی الله علیه و سلم، کافران را شکسته بود و کُشش و غارت کرده، اسیران بسیار گرفته، بند در دست و پای کرده، و در میان آن اسیران یکی عمّ او بود عباس، رضی الله عنه، ایشان همه شب در بند و عجز و مذلت می گریستند و می زاریدند و امید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند.

مصطفی علیه السلام در ایشان نظر کرد و بخندید. ایشان گفتند: دیدی در او بشریت هست و آنچه دعوی می کرد در من بشریت نیست، به خلاف راستی بود، اینک در ما نظر می کند، ما را در این بند و غل اسیر خود می بیند، شاد می شود، همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و ایشانرا مقهور خود ببینند شادمان گردند و در طرب آیند.

 مصطفی، صلوات الله علیه، ضمیر ایشان را دریافت، گفت: نی حاشا که من از این رو می خندم که دشمنان خود را مقهور می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم، بل خنده ام از آن می گیرد که می بینم به چشم سِرّ که قومی را از تون و دوزخ و دود دان سیاه به غلّ و زنجیر کشکشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و نفیر، که ما را از این مهلکه در آن گلشن و مأمن چرا می بری، خنده ام می گیرد. با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم در یابید و عیان ببینید.

حق تعالی می فرماید که اسیران را بگو که شما اول لشکر ها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلی نمودید و با خود می گفتید که ما چنین می کنیم مسلمانان را، چنین بشکنیم و مقهور گردانیم، و برخود قادری از شما قادرتر نمی دید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید. لاجرم هر چه تدبیر کردید که چنین شود، جمله بعکس آن شد، باز اکنون که در خوف مانده اید هم از آن علت توبه نکرده اید، نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید، پس، می باید که در حال شوکت و قدرت  مرا ببینید وخودرا مقهور من دانید تا کارها میسر شود، و در حالت خوف از من امید مَبُرید، که قادرم شمارا از این خوف برهانم و ایمن کنم، انکس که از گاو سپید گاو سیاه بیرون آرد هم تواند از گاو سیاه، گاو سپید بیرون آورد که:
 یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ 

اکنون در این حالت که اسیرید امید از حضرت من مَبُرید تا شمارا دست گیرم که:

 إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ ( جز کافران هیچ کس از رحمت خدا نومید نمی گردد - یوسف – 87)...
                                                                     فیه ما فیه/مولوی




سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
که عروسک نباشی

«شادی را روبه‌رویم می‌نشانم و سخنرانی کوچکی برایش می‌کنم؛ همان کاری که باید مامان با من می‌کرد و هیچ‌وقت نکرد. اگر حرفی با او داشتم، هفت هشت بار طول اتاق را رژه می‌رفتم. جانم بالا می‌آمد و حرف، انگار که ته چاهی گیر کرده باشد، بالا نمی‌آمد.

باید به شادی یاد بدهم که مواظب باشد. ممکن است کسی به او مهربانی کند. توی دنیا صدجور مهربانی است که او باید فرق بین آن‌ها را بداند. می‌خواهم بگویم حواسش به پسرهای بزرگی که دائم به ساختمان می‌آیند و می‌روند، باشد. نمی‌دانم چه جور با ظرافت به او بفهمانم که ممکن است کسی بیاید و بخواهد بدن او را لمس کند، او باید داد بزند. شاهین می‌پرسد:
- چرا مامان؟
- برای این‌که مهم است.
بچه‌ها نگاهم می‌کنند.

عروسک شادی را از دستش می‌گیرم و شکمش را فشار می‌دهم. عروسک گریه می‌کند. می‌گویم:
- مثل این.
باتری را از دلش درمی‌آورم و دوباره عروسک را فشار می‌دهم. می‌گویم:
- می‌بینی؟ اگر صدایت درنیاید، حتی بدتر از عروسکِ بدون باتری هستی؛ بدون قلب. آن وقت می‌شود هر کاری با تو کرد. چون کسی نمی‌فهمد…»



این بخشی از داستان "پرنده من" است ونرگس حیدری در چارقد با این مقدمه یادداشت خوبی نوشته، اصلاً من و ما این مجله را به خاطر همین زاویه دیدهای لازم و مهجورش می‌پسندیم.




شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
...

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخــی این روزگــار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند...
دورتر بپرند...
 
 
از غزل مژگان عباسلو




چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
مردمِ بی‌قصه

"...کوچه‌هایی با کوچه‌های دیگر فرق می‌کنند که با خیال کسی یا قصه‌ای از آن گذشته باشی،وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش می‌شود.

مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دست‌مان رفته.باغ‌های مخفی از پشت پنجره‌ها و درها کوچ کرده اند،قالیچه‌ها نمی‌پرند و نقشه‌ها ما را فقط به جاهای معلوم می‌برند..."

یادداشت سردبیر/داستان همشهری،شماره 12،اردیبهشت 91




دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
نوستالوژی زیادی

 زهرا یک یادداشتی نوشته به مناسبت دهه فجری که گذشت، و نوشته که حسرت روزهایی را می‌خورد که هرچند درش نبوده و ندیده  ولی انگار با تارهای نامرئی وصل شده به آن روزها، بعد یک نفر کامنت گذاشته که :

شاید هم همانهایی که ما حسرت همراهی‌شان را می‌خوریم الان حسرت می‌خورند! که چه می‌شد امروز بودند و در جهادهای این زمان شرکت می‌کردند.

نوع نگاه کسی که این کامنت را گذاشته برایم قابل توجه و تذکر بود.




پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
مصطفی احمدی روشن

نشانِ راهی‌ست که درستْ رفته‌ایم،
پیرهنِ شهیدی که تویی.(+)

 

 

خدا میدونه کی رو شهید کنه ...
که همسر و مادرش همون روز شهادت، موقع مصاحبه صداشون نلرزه. (+)

  




یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
پله‌ی آخر نردبان

    فایده‌های بزرگ این قهرمان غایب، مال آدم‌های بزرگ است.ما کوچکیم و او خیلی کم به درد کوچک‌ها می‌خورد.برای ما، او همین امید کودکانه تقسیم پول‌های توجیبی است.تساوی‌های ساده و این‌که دیگر خانه‌هایمان امن می‌شود.به خاطر دزدها و گداها خوشحالیم که می‌آید. ما هیچ‌وقت به خاطر گره‌های کور حقیقت گریه نکرده‌ایم که بفهمیم آمدنش به چه دردی می‌خورد.

    اما آدم‌های بزرگ خوشحالند که می‌آید.چون همه عمر از رشته‌های ناتمام و رها، از خلأهایی که هیچ‌کس بلد نبوده پرش کند، رنج برده‌اند.می‌گویند راه‌های میان‌بر بلد است. می‌گویند این خیلی خوب است که قبل ازاین‌که زمین در هم بپیچد و آسمان متلاشی شود، آدم در همین زمین یک‌بار همه‌ی حقیقت هستی را می‌فهمد. قبل از این‌که دریاها شعله بکشند و کوه‌ها پنبه بشوند، یکی به انسان می‌گوید بابا این بازی چی بود؟این‌همه سال چه خبر بود.حیف که ما از دغدغه‌ی آن‌ها چیزی سر در نمی‌آوریم. برای ما همین که می‌شود عریضه‌هایمان را برایش بیندازیم توی چاه و منتظر بشویم مریض‌هایمان را شفا بدهد بس است.

    توی این سال‌ها که نبوده کلی زحمت کشیدیم و یک راه حل حسابی کشف کردیم: عادت. الان به هرچی شده و هرچی بشود عادت کرده‌ایم. کلی رنج کشیدیم تا به این کشف رسیدیم. سر همین هم نمی‌فهمیم که چرا باید یکی بیاید و جهان را زیر و رو کند. تازه ماجرا روتین شده. برای رنج‌های بشریت خودمان راه حل داریم. کانال را عوض می‌کنیم یا صدا را می‌بندیم و روی تصاویر صامت، حرف‌های خودمان را می‌زنیم. ما الان به این‌که لقمه توی دهان‌مان باشد و مجری بگوید چند نفر در نوار اشغالی و غزه کشته شده‌اند، عادت داریم. ما الان دیگر احساساتی نیستیم و مدال طلایی واقع‌گرایی را زده‌اند روی سینه‌مان.

  اما آدم‌های بزرگ که فایده‌های او را می‌دانند می‌گویند این "واقعیت"است که رفته غیبت کبری و این‌که ما به‌ش می‌گوییم "واقع"، کابوسی بیش نیست. خدا کند، خداکند یک روز پا شویم و هرچه چشم بمالیم و بزنیم توی صورت‌مان، این کابوس نباشد و او باشد.

خیلی مهم است که نردبان پله‌ی آخر دارد، نه؟

                                                    نفیسه مرشدزاده




سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
در بهانه جویی‌ها

  گفتی آدم در اصل از خودش خسته می‌شود،بعد الکی برای این‌که خودش را گول بزند گیر می‌دهد به دیگران،به خانه و زندگی و دوست و زن و شوهر و محل کار و لباس و قیافه و ...،بهانه‌جویی می‌کند و کولی‌بازی درمی‌آورد.

ولی تهِ ته‌ش می‌داند که دردش چیست،که حوصله‌ی خودش را  ندارد،تاب تحمل به دنبال کشیدن سایه‌ اش را ...




چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
...

اقرء!بخوان!چه گونه؟نه!امکان پذیر نیست

اقرء!بخوان!که معجزه کفران پذیر نیست

این آیه ها که خون حیات رسالت اند

جز در رگان قلب تو جریان پذیر نیست

در لامکان زمزمه ات درک این که نور

از چند سمت آمده امکان پذیر نیست

بر کوه اگر بخوانی اش از جای می کند

در مکه قلب کیست که قرآن پذیر نیست؟

این قوم را همیشه دعا کرده ای ولی

مکه چنان که پلک تو ....باران پذیر نیست

ای نوح دین به دست علی داده،لا تخف!

کشتی بدون نور تو سکان پذیر نیست

بی شک شفیع امت خویشی که گفته است

دوزخ به دست عشق گلستان پذیر نیست

                                   مرتضی حیدری آل کثیر




جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
...

یعقوب وار، آن قدر همیشه از هراسِ نداشتنت، دست و دلم لرزید

که آخرش شد این.

نکند گرگ او را بخورد

نکند کسی  به امانت ببرد و بازم نگرداند

نکند ...

نکند...

نکند...




دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
درباره همشهری داستان /به احترام کلمه از جا بلند می شویم

  از وقتی دستم رسید  دیشب بالاخره مجالی شد که با حوصله بنشینم و "ویژه نامه داستان همشهری "را دست بگیرم ،ساعت یازده بود که برگ اولش را شروع کردم،قرار بود یکی دوتا یادداشتش را بخوانم و بخوابم ،سرم را که بلند کردم دیدم ساعت شده یک و نیم دو!

 

 بعد گفتم مجله ای که آدم تنبل خوش خوابی را بتواند این طوری ناغافل بیدار و هوشیار نگه دارد و پی خودش بکشاند حتماً ارزش دارد که درباره ش چیزکی بنویسم.نه نقد است نه معرفی ست، فقط سهیم کردن شماست در لذتی که از خواندنش بردم.

 

  

 

 

* داستان اول،نویسنده:حضرت حق

 

صفحه آغاز و بسم ا... مجله ای که رویش عنوان "داستان"باشد  بهتر از این نمی شود،تکه ای از داستان ایوب به روایت قرآن،

لحن داستانی ،مینی مال ،تصویرگری ،شخصیت پردازی و ... با پررویی تمام برداشتم بالای صفحه نوشتم "20".و توی دلم گفتم این از آن کارهایی ست که جز از نفیسه مرشدزاده برنمی آید!

 

 

*"با حضور...."

 در این بخش که بعد از فهرست آمده،نویسندگان داخلی و خارجی صاحب نامی که از آثار آن ها در این شماره استفاده شده خیلی کوتاه معرفی شده اند و در مورد پیشینه ادبی شان اطلاعات تلگرافی ای به مخاطب داده شده است.این بخش برای غیر حرفه ای ها-مثل خودم- لازم و جالب است.

 

 

*"برشی از یک زندگی"

 

 در یادداشت سردبیر در تعریف این بخش این طوری آمده است که "برشی از زندگی نویسنده به روایت اول شخص"خودمانی اش این می شود که چند یادداشت از چند نویسنده درست و حسابی به قلم خودشان کار شده ،موضوع یادداشت ها چطوری نویسنده شدن آن هاست تقریباً،و چطوری با نویسندگی سر کردن شان.

من این ها را دوست داشتم و به شکلی که الان می نویسم بالای هر کدام چیزهایی برای خودم نوشته ام :

 

-سقف بالای سرت را نگه دار،روایت خانم دوریس لسینگ ِنویسنده از زندگی ادبی خودش( ترجمه ی زیبا و روان+دلهره ها و دغدغه های یک زن ِنویسنده +سندرم خانه داری+بی پولی +بچه داری)

 

-نقش ناگریز،روایت محمدرضا بایرامی از خودش( انتقادی+گزنده+کمی تلخ)

 

-اینک شلم شوربا،یاسر مالی (طنز ملایم دوست داشتنی+جلوی خیلی پاراگراف ها ":دی")

 

 

 *روایت های مستند:

 این بخش خودش دوقسمت است :یک شغل-یک نفر

"یک شغل" را این بار خانم زویا طاووسیان پزشک زنان و زایمان نوشته است،خاطرات دوره رزیدنتی در یک بیمارستان زنان و زایمان،خب برای من خیلی دلچسب و دوست داشتنی بود. نویسنده حس خودش را به آدم ها،به محیط بیمارستان،به مادرها،به نوزادها،به اتفاق های بد،به اتفاق های خوب خیلی عمیق به مخاطب منتقل کرده است،تصورم این است که خاطرات  در همان زمان  نوشته شده اند که این قدر حس و حال آن لحظه درش ثبت و ماندگار شده است. زیر تمام سطرهای  "نذر کردم گریه کنی"ش خط کشیده ام .

 

 

 *داستان روز

 

یعنی من شاخ درآرودم وقتی دیدم از "چهل حدیث"امام خمینی هم نگاه داستانی و روایی و زاویه دید و اینا کشیده اند بیرون!

جالبش این بود که اسم این ستون "داستان ِ روز"است. توی یکی دو صفحه امام ارتباط بین شیطان و آدم های مختلفی که توی صف نماز جماعت ایستاده اند را از زاویه دیدهای مختلف ترسیم می کند،زاویه دید امام جماعت،زاویه دید آدم های صف اول نماز،آدم های صف های بعدی،آن هایی که شرکت نکرده اند حتا.

بهتر است خودم را این طور لو بدهم که شیرین غافلگیر شدم  و توی دلم باز  گفتم این هم از آن کارهایی ست که جز از ....

 

 

 

*بخش های دیگر مجله شامل داستان ها(معمایی ،علمی تخیلی ،وطنی ،ترجمه و...)داستانک ها،برشی از یک فیلمنامه ،داستان کهن ،درباره داستان که شامل نقد و نظر،مصاحبه ،عادت های نوشتن یک نویسنده  و... است که خواندن آن ها هم خالی از لطف نیست و توصیه می شود به شرطی که ساعت دو شب نباشد!

 

 

 

 

* نکته ی آخر این که راستش  من از عکس خوش تیپ پیرزن های نویسنده (دوریس لسینگ،آلیس مونرو و کمی پیرمردی های استفن کینگ )خیلی حظ بردم  و هی با جوانی شان مقایسه کردم و از آن روز هر پیرمرد و پیرزنی که می بینم طبق یک سیستم نرم افزاری خودکار ذهنی ،چین و چروک صورت و دستاهاشان توی ذهنم صاف و صوف می شود ،قدشان کمی راست می شود،رنگ پوست شان روشن می شود،چشم ها درشت تر و درخشان تر می شوند و خلاصه جوانی شان تمام قد جلوی چشمم حی و حاضر می شود.از صفحه آرا و دست اندرکاران به خاطر این عکس ها هم تشکر می کنم!(تو این بند آخر عمق داغون بودن م رو رسوندم)

   خلاصه این که ما هم به احترام کلمه از جا بلند شدیم و "تا باد چنین بادا" !

 

 




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
خاطرت جمع که ...

"باید بپذیریم که دوستانمان از این‌جا می‌روند... آن دورها روی زمین می‌نشینند و زندگی‌های جدیدی را شروع می‌کنند. آدم‌های تازه‌ای می‌بینند. دوست‌های جدید پیدا می‌کنند. با آن‌ها به سینما می‌روند. بعدازظهری در کوچه‌ای کافه‌ی تازه‌ای کشف می‌کنند. سفرهای هیجان انگیز می‌روند. با دوست‌های تازه شب تا صبح بیدار می‌نشینند و حرف می‌زنند. با دوست‌های تازه چیزهایی را قسمت می‌کنند؛ حرف، درددل، رازهای کودکی، عشق‌های جوانی، دل‌تنگی‌هاشان و خیلی چیزهای دیگر. به آن‌ها نزدیک می‌شوند. جوری که ما باور نمی‌کنیم و بعد حسودی می‌کنیم. گاهی فکر می‌کنیم مگر می‌شود دوست ما، دوست خود خود ما، با کس دیگری این طور نزدیک و ندار شود. بعد فکر می‌کنیم پس تمام شد. دیگری آمد و جای ما را گرفت. دل دوست را پر کرد. فراموش می‌کنیم دل آدم‌ها بیش‌تر از این چیزها جا دارد. آن دوست هنوز دوست ما هست. هنوز می‌توانیم حرف‌هامان را بگوییمش. فراموش می‌کنیم هر دو نفر برای خودشان دنیایی دارند که دیگران را در آن راهی نیست. تجربه‌هایی را ما فقط با همان دوست و آن دوست فقط با ما می‌تواند تکرار کند. چیزهایی هستند که از آن ما دو نفرند."

 

پی نوشت:

این یادداشت-اگر درست یادم باشد- از وبلاگ خانوم شین وام گرفته شده است و بهانه ی گذاشتنش اینجا  فقط و فقط دل نازک ِ زهرا ست که مثلش را نداشتم و ندارم.




پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
دید و بازدید 5

می فرماید "حواس مون باشه به سن و سال دارهای فامیل،بشینیم کنارشون،گوش بشیم واسه شنیدن  گرچه شاید حرفاشون برای ما جذابیتی نداشته باشه،امروز اگه نبینیم شون و اگه ابراز نکنیم که دوست شون داریم،فردا شاید برن جایی که دیگه نشه هیچ وقت دیدشون و حسرت بخوریم که چرا قدری آدم تر نبودیم ."




دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
با تو آرامم

"مدیون آنانی هستم

که عاشق شان نیستم

این آسودگی را

آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوش حالی ِ این که

گرگ گوسفندان شان نیستم...

با آنها آرامم و آزاد،

چیزهایی که عشق نه توان دادن شان را دارد

و نه گرفتن شان را "

 

                                          از سرکار خانم ویسو آوا شیمبورسکا

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.