یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
شما یادتون میاد

این همه راه ارتباطی نبود اما خودش بود.

جان می‌دادیم برای نامه‌اش، می‌مردیم برای دیدن نامش..




پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳
آفتابه لگن

زدم همان نسخه‌های بدوی واتس آپ و وایبری که با گوشی درِ پیت‌م اعلام سازگاری کرده بود را هم غیر فعال کردم. سحر بود که نشسته بودم فکر کردن که این قدر نزدیکی و بی‌فاصله‌گی بین آدم‌ها  توجیه دارد یا نه؟ یک مروری کردم به کار کردن چند ماهه با همین نرم‌افزارها و به قول خودشان هیستوری چت‌شان را چک کردم، دیدم به جز یکی دوبار که فایلی را فوری فوتی نیاز داشتم و داشتند و فرستادند و فرستادم باقیش بی رودر بایستی حرف مفت بوده و بس.

دلم فاصله و حریم خواست از دیگران، دیدم از دینگ و دونگ هر لحظه و به دنبالش چسباندن گوشی به خودم بدم می آید، فلذا با دل و جرأت پاک‌شان کردم.

هنوز یادم هست که گفته‌اند و گفته‌ام این‌ها همه ظرف‌اند و بستگی دارد چی درشان ریخته شود، پاک و گوارا یا مسموم و فلان، اما خب من راستش  از این ظرف‌ها همین‌جوری اش هم زیاد دارم و  دلم "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی" نمی‌خواهد ..




شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
کفش‌ها

 

پارسال همین‌موقع‌ها بود که به دعوت مکرر دوستی رفتم برای کمک کردنش در کار، به خیال خودم از کار و زندگی، به زور و زحمت مرخصی گرفته بودم و میلی‌متری همه چیز را جور کرده بودم که خودم را به وقت برسانم تا آن دوست تنها نماند و  کمکی که رویش حساب کرده و خیلی التماس دعا دارد به خاطرش را به موقع برسانم.

رفتم و روزهایی که آنجا بودم مثل تراکتور کار می‌کردم، از صبح تا شب توی آن اتاق اداری بسته می‌نشستم پای سیستم و پدر ذهن و چشمم در می‌آمد تا همه چیز خوب پیش برود. منی که توی شهری زندگی می‌کنم که اگرچه خیلی چیزها ندارد اما فضاهای باز و اکسیِژن تازه برای نفس کشیدن خیلی دارد، آنجا ارتباطم با بیرون فقط پنجره‌ای بود که گاهی انبوهی کبوتر در قابش می نشستند و فکر می‌کردم این همه کبوتر وسط این شهر شلوغ و این هوای دودآلود چه خوب که هستند و تنها نیستم.

آن دوست هم بود اما به خاطر مشکلاتی که داشت کم بود. هر وقت هم که می‌آمد کارش را می‌کرد و چندان مهمان بودن من و میزبان بودن خودش برایش معنایی نداشت. گرفتار بود و من می فهمیدم و طبق معمول درک می‌کردم اما وقتی می دیدم برای خودش وسط کار خرید هم می‌رود و چیزهای بامزه برای عزیزانش می‌خرد یا قرار تفریح بعد از کار را - همان وقت‌هایی که من باید می‌ماندم- می‌گذارد و بعد برمی‌گردد و دوباره غرغرهایش با ما و منی که دیگر به جای مهمان زیردست صرفش شده بودم را از سر می‌گیرد یک طوری‌ام می‌شد.

فکر می کردم جایی آمده‌ام که تنهام و مال آنجا نیستم و باید کاری برای خودم کنم وقتی کسی که انتظارش را دارم کاری برایم نمی‌کند،هنوز زمان آنجا ماندنم تمام نشده بود و نمی‌توانستم زیر قولم بزنم اما بی‌تاب بودم که زودتر بروم. 

یکی از همین عصرهای بلند و خوب خرداد بود که از آن اتاق با سرکشی مؤدبانه‌ای زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی، سر راه برای خودم گل خریدم و خیلی فی‌البداهه یک جفت کفش،سعی کردم آرام باشم و دل خودم را دوباره به دست بیاورم،تا آخر قرار دوهفته‌ای‌مان ماندم اما بعدش کم کم از آن رفاقت کلاً زدم بیرون.

به قول یک بنده خدایی، جایی که بودن و نبودنت فرقی نمی‌کند به بودنت احترام بگذار و نباش.

حالا هر وقت به آن کفش‌های جاجیمی رنگارنگ نگاه می‌کنم لبخند می‌آید روی لبم، دلم کفشی برای رفتن به پاهایم هدیه داده بود، جایی که باید می‌رفتم. 




دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
تا تو با منی زمانه با من است

 عاشق آدمایی هستم که صبورانه و امیدوارانه و با نشاط از داشته‌هاشون و فرصتهای ساده دم دستشون برای قشنگ زندگی کردن استفاده می‌کنن، بدون اینکه مدام پیله کنن به روزهایی که هنوز نیومدن و یا به آدمایی که تو زندگی شون به طور جدی به هر دلیلی وارد نشدن.

عاشق آدمایی‌ام که غر نمی‌زنن،کار می‌کنن،برای بهتر کردن اوضاع تلاش - حتی تلاش‌های خرده ریزه-می‌کنن ،درس می‌خونن، می‌خندن، اشک می‌ریزن و .... زندگی می‌کنن.

یا لیتنا کنا معک حتا :)




چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
این چرتکه را زمین بگذار

   از بچگی یک نفر دور و بر ما بود و هست که یک اخلاق خاصی داشت، آن اخلاق خاص مهربانی و لطف و کمک همه جوره‌ی غلیظ و همه جانبه بود به وقت صلح و دوستی و "همه چی آروم بودن".محبت‌های عجیب و غریب،آنقدر که خواهر در حق خواهرش شاید زود به زود نکند یا تنبلی‌اش بیاید بکند، دیگران را هم به این هم‌یاری وا می‌داشت و استارت‌شان می زد، در هر مراسم و مناسبتی جلو می‌افتاد و خودش را می‌کرد ستون اصلی آن اتفاق تا به بهترین شکل ممکن برگزار شود و تا آخرش هم می‌ماند.

من همیشه از این آدم می‌ترسیدم،چون این ور خوب ماجرا بود و ور بد ماجرا درست از جایی شروع می‌شد که آن کار تمام می‌شد و ما به جز "یک تشکر صمیمانه" ساده جواب دیگری برای این همه بودنِ داغ‌تر از آش نداشتیم.اما ظاهرا سپاس و احساس قدردانی و آرزوی جبران متقابل برای او کافی نبود.اینجا بود که طرف خستگی‌ای که در تنش مانده بود را به رو می آورد و ما باز جز "ابراز شرمندگی ازین که به خاطر ما به زحمت افتاده" و "راضی به این همه زحمت نبودیم به خدا"نداشتیم.

بدتر ازینش را وقتی می دیدیم که تقی به توقی می خورد و دیگر "همه چی آروم نبود"،ورق برمی‌گشت و آن افراط در دوستی تبدیل می‌شد به افراط در دشمنی.آبرویی ازمان پیش هر غریبه و آشنایی می‌رفت که چشم‌مان گرد می‌شد،طومار محبت‌ها و لطف‌هایش به ما و ناسپاسی ما را با اشک و آه به هرکجا که بیشتر ما را بسوزاند و برایمان سخت تر باشد ارائه می‌داد.نفرین‌های غلیظ و فجیع می‌کرد و اشک حضار را در می آورد.بعدترش باز خودش آشتی می‌شد و بر می‌گشت و قصه آن محبت‌ها و دوستی‌های دوست نداشتنی اش را از سر می‌گرفت.

هراس من همیشه ازین بود که خودم روزی رفتاری شبیه این آدم پیدا کنم. محبت کنم و از این محبت طلبکار شوم.

برای خودم قانونی گذاشتم که فقط و فقط به کسی  خیلی محبت کنم و برای کسی تب کنم و بمیرم و که از ته ته قلبم دوستش داشته باشم. دوست داشتنی برای خودم و نه وابسته به رفتار او، که اگر فردا انتظاری برآورده نشد یا ورقی برگشت و چهره  و رفتار تازه ای از طرف مقابلم دیدم دلم نسوزد که من ال کردم و بل کردم پس چرا او اینطور پاسخ داد. هرگز از خرج کردن وقت و عاطفه و انرژی برایش پشیمان نباشم و بگویم من به احترام احساس و تشخیص و اعتماد آن لحظه‌ی خودم چنین کردم.جوابش هرچه باشد،باشد...

 




سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
سوت در گوش سمت راست

می‌گه من از بچگی وبلاگ شما رو می‌خوندم!

حالا فقط سه سال از من کوچیکتره‌ها، واقعاً که! :)




شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
اخلاق و موبایل

 استاد خوب ما،مقاله‌ای گذاشته توی دامن‌مان با عنوان "اخلاق و فناوری‌های نوین ارتباطی"یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.

آخرین باری که دیدمش دیدگاه‌های خودش را شفاهی گفت و خواست که به متنم اضافه کنم.آن روز حال خوشی نداشتم و چیز زیادی از حرف‌هایش یادم نمانده،فقط این خاطرم هست که مثال موبایل را زد و گفت در ارتباط های رودر رو یک چیزهایی خط قرمز هستند و معمولاً افراد در ارتباط با هم ،خود را ملزم به رعایت آن‌ها می‌دانند در حالی که وقتی به فناوری هایی مثل موبایل و اینترنت و ...می رسند خیلی راحت از آن‌ها رد می شوند.کلیپ‌های روی گوشی‌ها و تصاویر و ... هم احتمالا از مثال‌هایش بوده.

مقاله که از آن روز ناتمام مانده و خودش برایم شده یک قورباغه‌ای  ،ولی از آن قورباغه‌تر هم دارم که ارتباط مستقیم با موضوع مقاله دارد.

یک آقای محترمی بود که یک جایی همکار ما بود.من او را زیاد-گرچه نه کامل-می شناسم،او هم من را همین قدر می شناسد،از نظر من آدم سالم و قابل اعتماد و بااخلاقی به حساب می آید،وقتی که رو در رو صحبت می‌کردیم خیلی آداب را رعایت می‌کرد،حتا در انتخاب کلماتش وسواس به خرج می داد ،هوای نگاهش ،طرز نشستنش و خیلی چیزهای دیگری ازین دست را داشت.

مدتی‌ست که ایشان رفته جای دوری ،و از قرار دیگر  بعید است که اینجا باشد و هم را ببینیم .حالا هم گاهی با موبایل پیام می‌فرستد،ولی دیگر در پیام‌هایش چندان خبری از آن آداب رعایت کردن‌ها که گفتم نیست،نه تنها نیست بلکه جوک‌هایی می فرستد که من از فرستادن آنها برای دوستان خانمم هم معذورم.اولین بارهایی که می دیدم از تعجب چشم هایم گرد شد.نمی‌دانستم باید چه کنم،باورم نمی‌شد این همان آدم مؤدبِ با اخلاقی که می‌شناختم باشد،مشورت خواستم از بعضی رفقا،مریم که -قریب به مضمون -گفت فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا!

اون یکی مریم هم گفت زنگ بزن و بگو که تمایل نداری این حرف‌ها رو ازش بشنوی،زهره گفت به روی خودت نیار،بهاره هم کلی خندید به‌م...

دست آخر به رویش هم آوردم و خواستم که لطف کند و دیگر برای من چیزی نفرستد،تا چندهفته تأثیر داشت و بعد دوباره رفت سر همان پله ی اول...

تصورم این است که ایشان پیام‌هایش را برای گروهی از مخاطبین می‌فرستد،ولی همه‌ی ما در فهرست دوستان و اشنایان‌مان دسته بندی‌ای داریم و بر اساس شخصیت،علاقه،نوع رابطه و حتا جنسیت آن‌ها برای‌شان ایمیل یا پیام می‌فرستیم.

دلیلی که برای این تغییر رفتارش در ارتباط رودررو و ارتباط‌ موبایلی به ذهنم می‌رسد این است که همدیگر را نمی‌بینیم.چشمی به کار نیست که به وقت دیدن بداخلاقی از دیگری گریبان نگاهش را بگیرد،ارتباط کاری و درسی و دوستی‌ای حتا در کار نیست که طرف از به خطر افتادنش نگران باشد ،یک مدل سربه سر گذاشتن برای سرگرمی شاید،یک نوع شیطنت بچه‌گانه شاید...

همین‌طور است رفتار افرادی که در همین وبلاگ‌های خودمان پشت یک اسم مجازی سنگر می‌گیرند و گمان می‌کنند وقتی کسی نشناسدشان هرطور که دل‌شان می‌خواهد می توانند رفتار کنند و هرچه میل دارند بر زبان مبارک جاری کنند.

هرچه هست خوب نیست،در مورد ایشان دست کم ،در شأن شخصیتی که من ازش در ذهنم داشتم نیست،و عجیب است ادب‌ها و اخلاق‌ها و حریم‌هایی که فقط با عوض شدن نوع وسیله ارتباطی از میان می‌روند.

بد نبود این آقا را می‌شد قاب شیشه ای گرفت و به جای مقاله رفت گذاشت روی میز استاد و روش برچسب زد:اخلاق در موبایل (مطالعه موردی:فلانی)!




سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
نیفتی یه وقت

 ماها معمولاً از همان جایی که خیلی ادعایش را داریم خراب می کنیم،آن هایی که همیشه از تحمل مخالف و سعه صدر و رفتار مبتنی بر ادب و اخلاق و نقدپذیری و امثالهم دم می زنند.اتفاقاً درست جایی که از این بُعد در معرض آزمون  قرار می گیرند نشان می دهند که چه آدم های گستاخِ خشنِ پرده دری هستند.دست به دامن شیوه ها و الفاظی می شوند که دیگرانِ بی ادعا در این زمینه به ندرت از آنها استفاده می کنند.

همین طورند دقیقاً آن هایی که  فکر می کنند خدا و پیغمبر فقط مال آنهاست و کتاب الهی و احادیث معصومین و ...فقط برای آنها صادر شده و دیگران فقط مستوجب ارشاد و موعظه و هدایت اند ،آنها هم اغلب از همین جا کله پا می شوند،در بهترین حالتش سر بلند می کنند می بینند یکی از پاره های تن شان از همین مستوجب ها از آب درآمده و در حالت های شایع ترش خودشان دسته گل  به آب می دهند، یک عمر "منع کرده" را دچار می شوند.

قاعده انگار همین است،معمولاً سربه زیرترها و بی ادعاها بهتر عمل می کنند.

من هر وقت با غرور از همین پله های جلو دانشگاه خواستم بالا بیایم نزدیک بوده کله پا شوم،چون حواسم پرت شده به نگاه دیگران به جای پله و گام های خودم...

 

 




سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
رفته دیگه حالا!

کاش قانون شود پشت سر آدم ِ رفته هم حرف نزنیم ،همان طور که پشت سرِ مرده نباید...




یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
به احترام تفاوت ها

 خیلی وقت ها از آدم هایی که دوست شان داریم رفتارها و واکنش هایی می بینیم که انتظارش را نداریم،به نظرمان منطقی و درست و طبیعی نمی آیند،انتظار داریم طور دیگری واکنش دهند .

تازه گی ها فکر می کنم اگر این آدم های دوست داشتنی، واکنش ها و رفتارهای شان همانی باشد که ما انتظار داریم،همان کاری را بکنند که اگر ما باشیم می کنیم،همان پاسخی را بدهند که از هر آدم معمولی منطقی دیگری انتظار می رود؛آن گاه دیگر آدم دوست داشتنی ما نیستند!می شوند یکی مثل خودمان،یکی مثل همه و در دوست داشتن "یکی مثل همه" نداریم.

این ها را می نویسم که یاد بگیرم به تفاوت های دیگران احترام بگذارم و نخواهم که همه به شکل یکسانی رفتار کنند،حرف بزنند،دوستی کنند.

قبول کنم که تلاش در جهت استاندارد کردن کسی که عزیز می دانمش ، فقط رنج بیهوده بردن است چون تا جایی که فهمیده ام هم  استانداردی وجود ندارد و هم این تلاش ها فقط به دور شدن آدم ها از هم کمک می کند.

یادم بگیرم که انتظارات من ،محور اخلاق عالَم نیست!

بپذیرم آدم ها را محترم بدانم همان طوری که هستند و مجال دهم خودشان باشند اگر دوست شان دارم !گیریم که گاهی گفتار و رفتار شان همانی نباشد که می خواهم.

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.