دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
مظلوم کوچکم

  اول بارش دبیرستانی بودم که بابای یکی از بچه‌ها از دنیا رفت، خاطر دوستم برایم عزیز بود و از دیدارش که برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به یاد دل پرغصه‌‌اش شر شر اشک ریختم.بعدترش هم پیش آمد که دوستانم عزیزی را از دست دادند اما دل من دیگر آن شکلی نبود و پوست کلفت‌تر شده بود.

   دوم بارش دانشجو بودم و توی خوابگاهِ بی تلویزیونِ بی اینترنتِ آن روزها مثل طالبان بی‌خبر از دنیا زندگی می‌کردم.یک شب رفتم قاطی روزنامه باطله‌ها زیرانداز پیدا کنم برای یک گوشه از راهرو نشستن و نوشتن، توی روزنامه‌ای که برداشتم آن دوتا عکس معروف "محمدالدوره" (لحظه شهادت آن بچه فلسطینی کنار باباش) را دیدم، مبهوت و شوک زده یک ربع به عکس خیره ماندم و بعد تا صبحش همان جا از غصه نشستم و اشک ریختم، فرداش که عکس را مثل یک داغ محرمانه به زهرا نشان دادم خندید و گفت تو اینو تازه دیدی؟دو ماه پیش سوژه شد و کلی واکنش برانگیخت و ...

   سوم بارش زلزله‌ی بم بود، شب‌های اول تا صبح توی تخت قیژ و قوژی خوابگاه از سرمای دی ماه به خودم می‌لرزیدم و سنگینی آوار را روی بند بند تنم واقعاً احساس می کردم و درد می‌کشیدم. فکر می‌کردم کاش یکی پیدایم کند و از زیر آوار بکشدم بیرون تا دارم نفس می‌کشم، فکر می‌کردم اگر دیر برسند چه؟ اگر زیر همین آوار کم کم تمام شوم چه؟ یا فکر می‌کردم دارم توی خرابه‌ها دنبال خواهرم می‌گردم، دنبال دست‌های سفید و کشیده‌اش...

   چهارمین بارش وقتی بود که قیصر امین پور رفت، هنوز هم خیلی ربطش را به خودم نمی‌فهم، من یک مخاطب خیلی معمولی شعرهایش بودم و آن آخری‌ها عاشق نجابت و آیینه‌واری و تلخیِ آشنای کلمه‌هایش. صبح خبر را شنیدم و خودم را زدم به آن راه، کار و زندگی و مهمان‌داری و آشپزی و درس و مشق و همه را رد و بد کردم و درست شب وقتی قرار بود از خستگی بی‌هوش شوم بغض از همه جای روحم خودش را رساند به گلو و بعد چشم‌ها و یادم افتاد که او دیگر نیست...فکر می‌کردم یک آشنای خوبی از دنیا کم شده و دیگر به دنیا بر نمی‌گردد و این برایم رنج داشت و می‌دانستم خدا این رنج را می‌فهمد.

   پنجمین بارش حالاست، شب‌ها چشم‌ام باز است و هر لحظه منتظرم خانه برود روی هوا، حس می‌کنم خانه‌ی ما سه‌چهار تا اتاق دارد و توی هر اتاقی چندتا بچه قد و نیم قد خوابیده‌اند کنار عروسک و توپ و تفنگ شان، همان نصفه شبی دلم می‌خواهد بلند شوم بروم بوس‌شان کنم و برگردم، فکر می‌کنم شاید صبح دیگر نبینم‌شان، یا این شکلی نبینم‌شان، فکر می‌کنم فرداست و بیمارستانی نیست که تکه‌های بچه‌ی زخم خورده‌‌ام را به امید شفا به‌ آن‌جا برسانم، فکر می‌کنم مگر ذخیره‌ی دارویی چند بیمارستان یک وجب شهر محاصره شده چقدر است که برای بچه‌ام هنوز چیزی مانده باشد؟ یاد خرمشهر می‌افتم و دزفول، می‌زنم به صحرای کربلا؛ فکر می‌کنم چه می‌کشم وقتی باید از پیکر سفیدپوش مظلوم کوچکم دل بکنم؟ صدایم به جای همه‌ی آن مادرها از درد کلفت می‌شود و چشم‌هایم متورم، بعد دروغ چرا؟ به فردایش فکر می کنم و به این‌که تا کجا می‌توانم پای مقاومت بایستم و شک نکنم که باید ایستاد...

 

 

عنوان از شعرهای محمدرضا عبدالملکیان است.






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٥) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) بچه(٦) مادر(٥) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) مسجد(٤) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.