چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
خوش به حالِ گلِ قالی

همیشه غبطه می‌خوردم به رابطه‌شان، به این‌که عروس و داماد و نوه دارند اما هنوز این همه با هم، همدل و هم‌آهنگند. به غذایی که ظهرها توی نایلکس برای مرد از خانه فرستاده می‌شد، به تلفنی که زن می‌زد و سراغ مرد را می‌گرفت که "شبکه چار داره یه مستندی پخش می‌کنه، گفتم اگه به درد کتابی که داره می نویسه می‌خوره براش ضبط کنم"، به رفت و‌آمدهای‌شان که خیلی‌اش با هم بود،به زن که پایه‌ی کارهای علمی و فرهنگی مرد بود، به مرد که از میان حرف‌هایش احترام و صمیمیت با  زن می‌تراوید. به این که دوستم می‌گفت هربار برای ویرایش کتابش و ... آمده‌اند درِ خانه ی ما، دوتایی بوده‌اند، به همکارم که می‌گفت سفرهای خانوادگی که جای خود، هر سفر کاری هم که راه داشته باشد هم‌سفر می‌شوند، کاری هم به برنامه‌ی بچه‌هایشان ندارند که می‌توانند بیایند یا نه.

به این‌که وقتی کارت دعوت جشن ازدواج‌مان را برای مرد برده بودم گفته بود سعی کن هوای حریمی که بین‌تان هست را خیلی داشته باشید، توی هر خوشی و ناخوشی، هر کامیابی و ناکامی، شوخی و جدی، این حریم و حرمت رابطه از میان نرود.

حالا فکر می‌کنم یک زندگی، اگر بخواهد این مدلی باشد، اگر بخواهد به چنین کمال و پختگی‌ای برسد لزوماً نباید از اولش این باشد، ساده‌تر بگویم:حس می‌کنم زندگی مشترک، رو به کمال است، هر روزش از دیروزش بالغ تر و آدمی زادی تر می‌شود.

آدم‌هایش از ابتدا لزوماً شبیه مرد و زن اول این متن نیستند، اما کم کم می‌توانند بشوند، آب‌دیده شدن، وصل‌ترشان می‌کند به زندگی و به یکدیگر و به قدر دانستن و مراعات کردن و هم‌آهنگ شدن.

شاید در این مسیر از راه‌های خفنی هم گذشته باشند، شاید سر از پرتگاه‌هایی درآورده باشند که اگر فرشته‌ای به دو دست دعا نگه‌شان نداشته بود می افتادند، یا حتی افتاده باشند،شاید مقایسه کرده باشند، شاید پشیمان شده باشند از انتخاب هم، شاید حتّی کج‌ رفته باشند و وسط‌های راه دل‌شان فهمیده باشد که  راه اشتباهی را هرجایش که فهمیدی اشتباه است، برگرد، شاید انبارِ با هم بودنشان به قول مولوی موش داشته باشد و هرچه توش گندم ذخیره می‌کنند از این ور کم شود و ته بکشد، شاید خودشان برای موش‌ها نامه‌ی فدایت شوم فرستاده باشند، اما یک جا فهمیده باشند که این انبار مال آن‌هاست و هیچ وقت در این دنیا و آن دنیا شریک هیچ موش حتی عزیزی نخواهند شد، و خیلی شایدهای دیگر که به نظرم توی هر زندگی‌ای مخصوصاً زندگی‌های جوان امروزی دور از ذهن نیست، اما تهِ تهِ همه ی اینها اگر به خانه برگشته باشند و "قدر" دانسته باشند..

هیچ‌کس معصوم نیست، هیچ دو نفری را هم سِت  نیافریده‌اند اما روش سِت شدن را یاد داده‌اند، این هم هزینه دارد، گاهی پای آخرین فاکتور پرداختی آدم، تکّه های دلش را می‌نویسند.

روانشناسی و معلمی بلد نیستم، اما به گمانم یک اصول واضح خیلی کلی مثل احترام و اخلاق و صداقت و اینها هست که اگر باشد، اگر قانون زندگی باشد می‌شود که  زندگی بشود قالی کرمان..






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) نوشتن(٢۸) (:(٢۸) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢٢) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) عطش شکن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) تلگرام(٢) :)(٢) میان سالی(٢) ما سه نفر(۱) لینک زن(۱) نقص فنی(۱) جمجمک(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.