شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
سنگری از شیشه‌های ترشی و مربا

   توی فیلم مامانه یک بچه بیمار داشت، از آن بیماری‌های عجیب و غریب که سیستم عصبی بچه را داغان می‌کند و باید لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه چشم و ذهن و قلب و دست و پایت آماده باش مراقبت از آن بچه باشند، بچه ای که به خاطرش حتی عروسی خواهرش هم نتوانست برود، مامانه نقاش بود و خلاق و هنرمند، اما احساس می‌کرد این بچه با این مدل بیماری تمام این 6 سال اسیرش کرده و مانع شکوفایی اش شده، در نگهداری از او و ابداع غذاهایی که هم متنوع باشند هم برای آن بیماری خطرناک نباشند خیلی خلاقیت خرج کرده بود و در NGO به بقیه مادرها آموزش داده بود.اما خلاصه اینکه بعد 6 سال کم آورده بود و تصورش این بود که بی این بچه، اگر وقتش مال خودش بود کولاک می‌کرد توی علم و هنر و چه و چه. تا اینکه بچه برای مدت چندماهی گم شد، اولش که افتادند به گشتن و غصه خوردن و دلواپسی و اشک و زاری و احساس گناه و ...اما بعدش که طولانی شد زن سعی کرد برگردد به زندگی. به آشپزی و پختن غذاهایی که به خاطر بیماری بچه سالها بود نخورده بودند، به گردگیری و خانه تکانی، به خرید سبزی و میوه و ...

یک جایی همسرش که در گم شدن بچه ناشکری زنش را عامل اصلی می‌دانست با عصبانیت گفت: هی گفتی اگه سهیل نبود من ال می‌کردم و بل‌ می‌کردم، هی گفتی استعدادهام به کمال می‌رسیدن اگه اونو نداشتیم، کو الان؟؟ اون وقتها حداقل یه نقاشی می‌کشیدی، چیکار مثلا داری می‌کنی الان؟ جز اینکه پیش بند می‌بندی و توی آشپزخونه پای اجاقی همش یا می افتی به جون خونه؟ من زن اینجوری نمی‌خوام، غذای مدل به مدل نمی‌خوام...

روانشناسانه‌اش نمی‌دانم می‌شود چی، اما من هم این مدتی که به میل خودم دست سهیلم را رها کردم - و خواستم وقتم مال خودم باشد، که ازش مثلا استفاده کنم - به ریسمان خانه داری چنگ زده‌ام.

روزهای تعطیلم شده بازار میوه و سبزی، شده ترشی گل کلم و هویج و کرفس، شده مربای به و هویج، شده کمپوت سیب و گلابی، شده خشک کردن سبزی های معطر، شده سرچ غذاهایی که بلد نیستم، شده رمزگشایی از معماها و قلق‌های کدبانوگری.

انگار که این جور کارها، دم دست‌ترین و آسان‌ترین راه‌هایی هستند که حواس و وقت آدم را قشنگ می‌گیرند و فرصت فکر کردن و سروکله زدن با اما و اگرها را به ذهن نمی‌دهند و  طعم خوب نتیجه‌ را هم ساعتی بعد می‌شود چشید، و البته مثل همان فیلم،چندان دوامی هم ندارد.

یک چیز دیگری هم شاید توی این قصه باشد، اینکه شاهکار خلق کردن و شاهکار زندگی کردن لزوما در فراغت بال و خاطر و وقت رخ نمی‌دهد، اگر توی بی وقتی و کم وقتی و دشواری، سبک زندگی ای که دوست داری را انتخاب کردی و تا حد توانت پیش گرفتی یعنی تو واقعا همانی هستی که ادعایش را داری.

اووه..سخت شد، بگذریم اصلا:)








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.