شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
برای پاییز و زمستان

مهمانی تمام شده و نخود نخود هرکه به خانه خود.

ما اما دوباره برگشتیم که آن خانه‌ای که شده بود مثل شهر جنگ زده‎ را مرتب کنیم و آثار مهمانی را پاک کنیم.راستش من بیشتر رفته بودم که وسایل پسرک را از گوشه کنار اتاق‌ها جمع کنم و برایش بگذارم کنار.دیشب که بچه‌ها لاک‌پشت سبزش را مثل توپ این طرف و آن طرف پرت می‌کردند، فکر کردم که اگر بود مگر می‌گذاشت؟

پسرک،دو ماه پیش رفت به قول خودش آن "جای دور"، پیش بابایش بالاخره،به میل و انتخاب خودش هم رفت، بعد از این چند ماه دوری و بهانه گرفتن یک روز با کیف کوچولویی که توش مسواک و برس و چند دست بلوز شلوار و دوسه تا اسباب بازی بود رفت که یک هفته بعد برگردد اما اعلام کرد که دلش می‌خواهد بماند و ماند.

دیشب هم مادرش رفت تا زندگی تازه‌ای شروع کند، شاید این بی‌خیالی پسرک مادرش را هل داد به سمت زندگی تازه.

لباسهایش را یکی یکی تا زدم،بعضی‌ها مال نوزادی‌اش بودند، به قول خودش آن وقت که نی‌نی بود! به من نگفته بود اما به پدربزرگش گفته بود که وقتی من نی‌نی بودم، بابا و مامانم دعوا می‌کردند، بعد ادای دعوا کردنشان را در آورده بود و خندیده بود.

نوزادی‌ها را جدا گذاشتم توی یک کیسه، لباس‌های بزرگتر را یکی یکی درمی آوردم می گرفتم بالا، می‌گفتم این الان به‌ش میخوره یعنی؟سایزش یادم رفته..حالا لابد توی این مدت بزرگتر هم شده، بچه 4 ساله رو به رشد است دیگر.

لباس محرمش را هم دیدم، مشکی آستین‌دار با سربند قرمز.اینها را جدا بسته‌بندی کردم.

اسباب بازی ‌را هم توی سه تا کارتن بزرگ جا دادم، اتوبوسهایی که عکس خودش را چسبانده بود به جای راننده، خرسی و خرگوش‌ها و خانه سازی‌ها و توپ‌ها و ماشین‌ها و ...

دوچرخه را هم، یاد وقتهایی افتادم که هال و آشپزخانه و راهروها را با این دوچرخه می گشت، با چه سرعتی هم. کلا این خانه را به خاطر دراندشتی‌اش دوست داشت، خانه ای که میشود حتی توی آشپزخانه اش با دوچرخه راحت دور زد...

پسرک با سه وجب قد و دوتا چشم آبی از وسط تصادف روح دو تا آدم پرت شده بود توی زندگی ما.مادرش هنوز تکه پاره‌های دلش را از آن حادثه جمع و جور نکرده بود.پدرش هم که لابد فکر می‌کرد نمی‌ارزد که هر هفته،یا دوهفته یکبار زحمت چهار ساعت راه را برای دیدن بچه‌اش تقبل کند. خلاصه او بود و ما، او بود و من که انس گرفته بودیم با هم و یک جورهایی شده بودم رفیق گرمابه و گلستانش. وقتهایی که پیش من بود گاهی یک جور خوشگلی از ته دل بی‌دلیل می خندید،میگفتم به چی میخندی؟ میگفت خوشحالم که اینجام.

غذا و خواب و گردش و سفر و مهمانی و شب احیاء و مریضی و دوا و دکتر و همه چیز را با هم تجربه کردیم. اینجا به پسرک بد نمی‌گذشت اما همیشه غصه نبودن بابایش را داشت.یک وقت‌هایی به من میگفت، چندبار هم برای بچه‌های همسن خودش درد دل کرده بود. دلهره تنها ماندن داشت،شبها وقت خواب به مادرش میگفت میترسم تو گم شی مامان! به خاطر همه اینها من دوست داشتم کامل برود یک طرفی تا شاید قرار بگیرد بالاخره،دیگر اینجوری ته دلش غصه‌دار این طرف و آن طرف نباشد.

شاید هم یک روز دوست کوچولوی با درک و فهم چشم آبی من برگشت،شاید باز هم یک روز تابستانی دیگر،وقتی تو داری از پشت تلفن غر میزنی و ایراد میگیری و من فقط دارم به صدای داد ممتد تو گوش میدهم او باشد و از مات شدن چشمهایم بفهمد که دارم حرفهای ناراحت کننده ای می شنوم و به جبران،صورتم را پشت سر هم غرق بوسه کند. آن هم به قول خودش بوس خیس!

رسیدم به جورابها و کفش‌ها، به لباس‌های زمستانی، به چتر کوچک رنگی که بعید میدانم هیچ‌وقت استفاده کرده باشد، روی کارتن اینها مینویسم:برای پاییز و زمستان.

صندلی کوچک صورتی‌اش را هم میگذارم، سی دی عکسهایش را هم که رایت کرده‌ام میگذارم، فقط عکسهایی را گذاشتم که خودش تکی باشد، گفتم شاید وقتی بزرگ شد دلش بخواهد عکس سه سالگی‌اش کنار آبشار آب سفید و کوه بوجه و سد و درحال آتش روشن کردن و دنبال بره ها دویدن و پیتزا درست کردن و ... را ببیند. خودمان را حذف کردم که بار خاطره و سوال اضافی برای طفلک درست نکنم، که یادش برود چرا اینجا بود و ما کی بودیم و چرا دلتنگ بود و چرا رفت و چرا و چرا و چرا...که یادش برود تنها بچه‌ای بوده که من خیلی خیلی دوستش داشتم. پسری که به برف بگوید "فَ" و به تخم مرغ بگوید "اون تون تون" و به خداحافظ بگوید "آسسه" و به گاو بگوید "وا" ،که یادش داده باشی و از سر بازیگوشی مدام گفته باشد "من بیشتر ازین بلد نیستم دیده" و اما آخرش تلاشت به سرانجام برسد و وقت رفتن آن زبان شکسته شیرینش را یادگاری بگذارد توی خیال تو. 

پاییز است و در سکوت خانه،صدای گریه نماز مغرب  پدربزرگ از اتاقش می‌آید،عکس پسرک چشم آبی از روی دیوار میخندد،همان خنده مهربان پرشیطنت آشنا.

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.