چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
ممد تو بودی و دیدی/پنج

چشم‌هایت را کجا جا گذاشتی؟

 

جهان‌آرا با بی‌سیم ازش خواست که یک حمله‌ی چریکی کنند.

پرسیده بود حمله‌ی چریکی دیگه چیه؟

خب حق داشت، مثلا مسئول بچه‌ها بود. جوان بیست‌و‌دوساله‌ای که فقط یک دوره‌ی پانزده‎روزه در سپاه گذرانده بود و دیگر هیچ. جهان‌آرا گفت: یعنی عراقی‌ها که الان تو کارخونه سنگ‌بُری هستند رو غافلگیر کنید، با چندنفر از بچه ها شبیخون بزنید به‌شون.

دو دل بود که چطور از این بچه‌هایی که جنگ تمام توان‌شان را گرفته بود و چند شب پشتِ سرِ هم خواب مهمان چشمان‌شان نشده بود بخواهد حمله‌ی چریکی کنند. اما وقتی پیغام جهان‌آرا را رساند همه بلند شدند که بیایند. به ناچار خودش شش‌نفر را انتخاب کرد.

یک برنامه‌ریزی سریع کردند و راه افتادند. خیس عرق با دلهره و ترس، در تاریکی شب به اتاق فرماندهی عراقی‌ها نزدیک شدند، با آر.پی.‌جی. یک کامیون عراقیِ پُر از نیرو را منفجر کردند. عراقی‌ها غافلگیر شده بودند و نمی‌دانستند از کجا خورده‌اند. از این تعداد سربازِ جوانِ بی‌مهمّاتِ خسته، انتظار این‌طور کارها را نداشتند. سردرگم منور می‌زدند تا بچه‌ها را پیدا کنند. بچه‌ها سینه‌خیز رفتند تا رسیدند به یک نهر آب. تا گردن در لجن فرو رفتند، بعد هم خودشان را رساندند به شهر. از خوشحالی بال درآورده بودند. انگار دنیا را داده باشند به‌شان.

این فرمانده جوان اسمش محمد نورانی بود.

به قول سیدمرتضی آوینی: «حالا از آن روزها می‌گذرد و محمد نورانی دیگر جوان نیست. جوانیِ او نیز در شهرِ آسمانیِ خرمشهر مانده است.»

نورانی تاریخِ شفاهیِ آن 45روز است، و خاطره‌ی شهادتِ تک‌تک دوستانش را در ذهن دارد.

امروز جانباز است و «برای نصیبی که او را از حقیقت بخشیده‌اند، یک چشم بهای اندکی است.»

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.