دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
دیر است گالیا

صفحه مدیریت اینجا پر شده از پیش نویس، هر روز آمده ام یکی دوخط نوشته‌ام و رهایش کرده‌ام، همین حال باعث شده اینجا دیگر مثل قبل نباشد و بعد ازین هم دیگر مثل قبل نشود.مثل آن قبلی که دخترک تاب‌سوار معصوم من می‌آمد اینجا و اگر آب خورده بود و طعم زنده‌گی چشیده بود گزارش می‌داد و اگر تشنه مانده بود و از عطش سوخته بود اشکش را اینجا می‌ریخت.

راحت نیستم،نه به خاطر مخاطب هایش -که دوست شان دارم-به خاطر خودم که انگار عوض شده ام.من به وبلاگ پناه آورده بودم  وقتی که فکر می‌کردم اوضاعم قمر در عقرب است،وقتی که تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسباند و من از آن دماغ و لپ‌های چسبیده به پنجره می‌ترسیدم.

حالا دیگر فهمیده ام تنهایی رزق مقسوم است و ترس ندارد ، تو هم باید بروی  از این طرف پنجره مثل خودش صورتت را بچسبانی و شکلک در بیاوری. فهمیده ام قمر در عقرب‌تر روزهایی هم هستند که آدمی را از سرگردانی لال می‌کنند.

هرچیزی،هر کاری،هر مدل نوشتنی،هر طور دوستی کردنی،وقتی دارد،زمانی دارد، از آن که بگذرد دیگر تکرار نمی‌شود. گرچه از معنی نمی‌افتد، گرچه زیبایی و ارزش خودش را دارد اما دیگر از نو و به آن شکل آغاز نمی شود یا ادامه نمی‌یابد. 

فکر نمی کنم این چندان بد باشد،شاید قدمی رو به جلو باشد.بعد هم اینکه شده‌ایم مثل این سربازهایی که توی میدان می‌جنگند، این سربازها وقت کمی برای نوشتن دارند،قبل‌ترها اینقدر لازم نبود آدم با همه چی جنگد، برای همه چی بجنگد،شاید هم بود و ما بچه بودیم و دیگرانی بودند که جور مان را بکشند و به جای فکر کنند،برای ما غصه بخورند، هول مان را بزنند، دعای مان کنند، اوضاع مان را به سامان کنند.حالا خودمانیم و خودمان، با بارهای سنگین تری بر دوش که چاره ای جز "کج دار و مریز" سر کردن نداریم، و دغدغه‌های جدی تری. با حق‌هایی که به گردن داریم و باید یک‌جایی بالاخره  ادای‌شان کنیم. با محبت‌هایی که بدهکاریم، با عهدهایی که پایش مانده ایم.

این یک متن وبلاگی نبود، یک درد دل ساده بود که گرچه مثل برادرهای پیش نویس‌ش ناقص ماند، اما گفته شد به احترام نگاه عزیز تو که می‌پرسی کجایی و چرا و فلان...

"افشین علاء" یک جایی می‌گفت در مجله کودک و نوجوانی هر شماره یک ستون شعر برای بچه ها داشتم،یکی از شعرهایم آخرش این بود" بچه‌ها دلم کمی گرفته است، بچه‌ها برای من دعا کنید." بعد از انتشار انبوه نامه‌ و تلفن بچه‌ها بود که به تحریریه سرازیر شد، که چرا دل شما گرفته، و ما دعا کردیم و نگرانیم و ...

من چشم به انبوه نامه و تلفن ندارم اما به "دعا"یش چرا. آن‌هم چقدر.پس بگذار آخر این پست هم این‌طوری تمام شود:

بچه‌ها کمی دلم گرفته است،بچه‌ها برای من دعا کنید.








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.