شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
تو آفتاب نیمه‌ی مردادی*

جلوی خانه یک پله‌ی کوچک است، این روزهای تابستان چندتا دختر بچه، دنجی و کم رفت و آمدی‌اش را کشف کرده‌اند،می‌آیند می‌نشینند به بازی. ازین دخترهای نازک نارنجیِ با ادب که از مامانشان اجازه می‌گیرند بروند با دخترهای همسایه بازی کنند یا نه. وقت‌هایی که خیلی خانه سکوت است صدای‌شان می‌آید. یکی شده معلم، بقیه شاگرد . زبان یاد می‌دهد:

- خب بچه‌ها،امروز می‌خوام رنگ‌ها رو به‌تون یاد بدم.

-مهسا!وات کالر ایز یور  اسکارف؟

- (احتمالاً مهسا در حالی‌که ریز ریز می‌خندد) اسکارف ندارم که!

- ئه! خب فکر کن داری، فکر کن صورتی هم داری.

- ...

دم غروب چراغ جلوی در را روشن می‌کنیم تا خانم معلم و شاگردهایش چشم‌های درخشان و خنده‌های راست همدیگر را ببینند و کیف دنیا را بکنند.

 شما هم کوچه داشتید؟شما هم توی کوچه بازی می‌کردید؟ ما داشتیم، یک کوچه بن‌بست که جان می‌داد برای صبح تا غروب با همبازی‌ها وول خوردن و وروجک بازی درآوردن. کوچه مال ما دخترها بود، پسرها یک زمین افتاده‌ ای داشتند برای فوتبال. گاهی فقط با تن‌های عرق کرده و سر و صورت خاکی می‌آمدند می رفتند توی حیاط ها، شلنگ آب را می‌گرفتند روی سرشان، بعد از همان آب گرم قورت قورت می‌خوردند و دوباره می‌رفتند بازی. بعضی وقت‌ها هم دروازه بانی دست‌کش های سوراخش را می‌آورد می‌داد خواهرش بدوزد، یا یکی از دخترها که خطش خوب بود شماره های کم‌رنگ شده‌ی پشت لباس‌های هزار رنگ را از نو ماژیک کاری کند. یک بار هم یک عکاس آمده بود ازشان در حین بازی عکس بگیرد، اینها هم به‌شان برخورده بود، دعوا کرده بودند.

خلاصه این‌که کوچه دست دخترها بود، ما فوتبال نداشتیم، از همین بازی های ساکت دخترانه داشتیم،عکس بازی خفن‌ترین بازی‌مان بود. کاغذهای پاره پوره آدامس آیدین، که عکس پریشان یک فوتبالیستی درش محو شده بود، با ده تا عکس نو عوضش می‌کردند و نمی‌دادیم.

چقدر با هم صمیمی می‌شدیم ،چه ندار بودیم، چقدر دوستی‌مان بی ضمانت و غیر رسمی بود. ما هیچ وقت با لباس پلوخوری با هم نبودیم، هیچ وقت با هم مهمانی نمی‌رفتیم، حتا از خانه ی همدیگر خبر نداشتیم. حرفی هم نمی زدیم. شب‌‌ها صدای دوست‌مان را از خانه دیوار به دیوار می شنیدیم که دارد با خواهرش گیس و گیس کشی میکند و جیغ و هوار می‌زند اما فرداش می‌دانستیم که نباید به روی هم بیاوریم.

وقتی دوست‌مان مهمان داشت ، ما توی کوچه تنها می‌شدیم و دلمان می‌خواست کاش او مهمان نداشت و الان با ما بود. از دل دوست‌مان خبر نداشتیم ، هنوز مُد نبود که کسی از دلش خبری بدهد، دوست داشتیم بچه های مهمان‌شان را ببینیم ولی خب می‌دانستیم که اینقدر سهم نداریم.

 نمی پرسیدیم از اینکه آیا بابای تو مهربان است یا نه! یا شما غذا چی دارید؟ عوضش خودمان الکی غذا می‌پختیم برای هم، بابای هم می شدیم، مامان هم می شدیم. دروغ می‌بافتیم برای هم، بعد ته دروغ‌ها زود درمی‌آمد، دعوا می‌شد،عمر دعوا از نیم‌روز بیشتر نبود.

 بابا مامان‌ها دل خوشی از این دست دوستی‌ها نداشتند، فکر می کردند اینها توی کوچه این همه با هم هستند از هم حرف بد یاد می گیرند، تجربه های بد می شنوند، حق هم داشتند، خب یاد می‌گرفتیم و می‌شنیدیم، که بعداً فهمیدیم این هم بخشی از زندگی‌ست.

هر آن هم ممکن بود این دوستی بی شیله پیله تمام شود. به همین سادگی که یک روز صبح بزنی بیرون و ذوق کنی که الان دوستت را می بینی بعد ببینی دوستت کیف و عروسک و چادر سفید گل‌گلی اش را دست گرفته و دارد می نشیند توی وانتی که بارش تمام وسایل خانه‌شان است. دوستت می‌رود به یک کوچه جدید و تو حتا اگر بدانی کدام کوچه ،دیگر هیچ وقت نمی توانی بروی آنجا باش دوستی کنی. بغض داری، برای اولین بار داری صندلی و کمد و چوب لباسی و ساعت دیواری خانه‌ی دوستت را می بینی ، آن هم وقتی که دوستی تان دارد تمام می‌شود. بعد هیچ کس هم اینقدر برای تو حق قائل نیست که بروی و یک مراسم خداحافظی اشک و آهی راه بیندازی، حتا خود دوستت. او هم جلوی چشم‌های پرعجله‌ی پدرش می‌داند که الان وقت این کارها نیست، یا شاید او هم مثل تو می داند که سهم یک دوستی این مدلی فقط بای‌بای کردن از پشت پنجره‌ی کثیف وانت است و بس.دو روز که بگذرد تو هم بغضت را فراموش می‌کنی، فرفره های کاغذی رنگارنگی که با هم درست کرده بودید را فوت میکنی و می‌خندی و از دوری او ملالی نیست...

 

* تیتر، آغاز شعری از فاطمه حق‌وردیان است.






زنده گی(۱٢٤) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٤) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٦) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) برای نگفتن(٦) بچه(٥) مادر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) مسجد(٤) دعا(۳) بیماری(۳) خانه(۳) بابا(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) پدر و دختری(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.