دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار آمد و ...

  چندتا بیل خاک برداشت و چندبار کلنگ زد و باز چندبیل خاک برداشت.بوی خاک نم‌دار تازه بلند شد،بعد نهال را  برداشت و گذاشت توی خاک،گفت یک نیت بکن تا بکاریمش.گفتم" ایشالا که یه درخت بزرگی بشی ،شکوفه کنی،زردآلو بدی".گفت :نه این‌جوری ،یه آرزویی کن.

بعد همین‌طوری که با یه دستم این شاخه نازک نحیف را نگه داشته‌ام تا صاف بماند شروع می‌کنم آرزو کردن.هر بیل خاکی که می‌پاشد روی ریشه‌های ظریف، یک آرزو از قلبم می‌گذرد.آرزوهایم همه حول و حوش گره ها می‌چرخند.گره‌های ریز و درشت زندگی‌ها.بعد بی‌ربط یاد قالی می‌افتم که همه هستی اش با همین گره‌های ریز و درشت پا می‌گیرد.

از گره‌ها که درآمدم شاخ نازک ،صاف ایستاده بود و نگه داشتن من را نمی‌خواست،داشت چند سطل آب خالی می‌کرد پایش که من گفتم:بزرگ نمی‌شه.می‌شکنندش،بچه های همسایه از ریشه درش میارن،یا این آقاهه که ماشینشو همیشه می‌زنه جلو خونه ،زیرش می‌گیره.

نهال را از پیرمردی خریدیم که هفتم فروردین کنار خیابان ،بساط انواع شان را پهن کرده‌بود.آلو و قطره طلا،هلو و آلبالو،زردآلو و ...

گفت برای جلوی خانه درخت میوه نمی‌کارند،گفتیم به امتحانش می‌ارزد.گفت زردآلو بی‌عارتر است ،این را ببرید ،شاخ نازک زردآلو را از دست‌های پیرمرد گرفتیم.دست‌هاش بوی خاک تازه بیل خورده می‌داد.

گفتم یک تابلو کوچولو درست کنیم بزنیم کنارش،روش بنویسیم "لطفاً مرا نشکنید".گفت این طوری بدتر هر رهگذری وسوسه می‌شود بشکندش.گفتم خب پس چی؟چندتا آجر را  دایره‌وار چید دورش و کمی بالا آورد.بعد قرار شد فردا صبح نهال را به شَرترین پسرِ همسایه بسپاریم.

گفتم من تا حالا درخت نکاشتم.گفت ببین خاک چه چیز عجیبی ست،قدرت زایش و رویش دارد.یاد این افتادم که یک روز هم ما را می‌کارند توی همین خاک،یک قطره عجول بازیگوش از گوشه چشمم زد بیرون.زود پاک کردم که نبیند.که نفهمد ته هرچیز خوبی هم توی این دنیا برای من یک غم خوشگلی هست.

که نخواهم برایش بگویم به خیالم حسی که توی ذات هستی هست، نه شادی صرف است و نه اندوه مطلق.آمیزه ای از هردوست که روح ما چون هنوز بلد نیست درکش کند در هرچیزی بین غم و شادی این سو و آن سو می‌غلتد .

حسی که در کاشتن یک دانه هست،در تولد یک بچه،در مرگ یک عزیز،در شکوفه کردن یک درخت،در عروسی یک دوست،در تحویل یک سال جدید،در قدم زدن با پاییز،در بوییدن بهار،در دل‌جویی یک بیمار...

از درخت جدا می شویم .درخت کوچکی که خیال پرشکوفه شدنش از ذهن من خیلی دور است و به ذهن او خیلی نزدیک.کاش ذهن او از ذهن من همیشه ببرد.

 

پی نوشت:

دیروز عطش شکن پنج ساله شد.






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٥) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) بچه(٦) مادر(٥) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) مسجد(٤) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.