شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
عاشورا،جایی که من بودم

  از وقتی که ما بچه بودیم که هیچ،از وقتی که پدرهای مان هم بچه بودند اوضاع همین بوده است.در شهری به این کوچکی هرکس ساز خودش را می زند.از فرهنگ،سیاست و اقتصاد ش بگیر تا نماز و روزه و عزاداری حسین علیه السلام حتا!عزاداری سنتی محرم گرچه با شکوه است و هرسال مسافرانی هم برای  شرکت و تماشایش  می آیند ولی یک‌پارچه نیست و سامانی ندارد.

اول محرم که می شود عصرها از هر مسجد و حسینیه شهر دسته ای زنجیرزنان،سینه زنان و با پرچم و علم کتل خودش راه می افتد همه ی خیابان های فسقل شهر بند می آید تا این شونصدتا دسته بالاخره سلانه سلانه و نوحه خوان برسند به یکی از میدان های اصلی شهر ،این میدان میدان بزرگی است و طبق قراری نانوشته و قدیمی محل تجمع همه عزاداران است.البته این تجمع فقط اسمش تجمع است و هیچ مدل هماهنگی‌ای بین این دسته ها صورت نمی گیرد.در میدان هم که تجمع می کنند باز هر کس طبل خودش را می زند،سنج خودش را می زند،ریتم خودش را دنبال می کند ،نوحه خوان ها با آن بلندگوهایی که انگار مسابقه جهانی ولوم برگزار شده باشد گوی سبقت از هم می ربایند و صوت و لحن به رخ هم می کشند.فقط خوبی‌ش این است که خیلی متأثر از قرتی بازی مداح های امروزی نیستند و  همان شعرها و ریتم های قدیمی خودشان را دارند که انصافاً دلنشین و پرسوز و گداز است.

وقت اذان مغرب هم می‌رسد پس از سالها مجاهدت و تلاش عقلای شهر،تازه یکی دوسال است که به احترام اذان صداها کات می شود و به محض این که اذان تمام شد انگار که کمین کرده باشند باز همه ی بساط از سر گرفته می‌شود.

یعنی کشتند خودشان را و زبان شان مو درآورد تا بتوانند ملت عزادار حسینی را قانع کنند که بعد از اذان در همان وسط میدان صفوف جماعت منظم شود و نمازی اقامه شود ولی کف دست مو ندارد که ندارد.

علامت های عریض و طویلی هم دارند که با فانوس و پارچه های قدیمی و عکس شهدای هر مسجد و پرهای سبز و سرخ -و تا چند سال پیش با تصاویر منسوب به ائمه- تزئین شده اند.مردم به علامت ها احترام می گذارند و آن ها را جزئی از عزاداری می‌دانند.

باز عقلای شهر  یکی دوسال است که کمر همت  بسته‌اند این علامت ها را از وسط دسته جات عزاداری بردارند. علم‌دار شان هم این فامیل ماست که تک تک صاحبان این علم و کتل ها را دعوت می کند و یک ساعتی گپ شان می زند و "قل هاتوا برهانکم" می آورد و برهان آنها هم که قربان شان بروم فقط همین یک جمله است:"خب اعتقاد داریم."

یک بار به همین فامیل عزیز گفتیم یعنی واقعاً بودن این‌ها این‌قدر بد و خطرناک و انحرافی و کفرآمیز است ؟یعنی این‌قدر به حال دین زیان دارند و ضربه می‌زنند که لازم باشد این‌طور وقت و انرژی و حیثیت بگذارید برای حذف کردن‌شان؟ ایشان گفتند که مضر است و دیگران به چشم اصنام و بت و چه و چه نگاهش می کنند و فلان و بهمان .که البته من قانع نشدم ولی خب اصولا نمی‌شود خیلی بحث کرد.

خلاصه که ما به یمن اینکه برِ این میدان هفتاد و دو ملت خانه داریم ، هرسال همه وقایع و رخدادهای مذکور را رصد می‌کنیم . هر شب تا ساعاتی پس از اذان مغرب ،ملت در خیابان تشریف دارند و تازه بعد از این مراسم تعدادی که هنوز نفسی برای‌شان باقی مانده باشد به مساجد و منابر می‌روند و سخنرانی ای می شنوند و سینه‌ای می زنند .

طبیعتاً هر مسجدی که ساعت برنامه اش با ساعت مراسم میدانی آقایان تداخل داشته باشد توفیق حاصل نمی نماید که نمی نماید گیریم که بهترین خطیب مملکت را هم دعوت کرده باشد.

این‌ها تازه مال قبل از عاشوراست،نه روز به این منوال می گذرد تا می رسیم به روز عاشورا، از صبح زود مثل بقیه جاها بساط نذری بر پاست و مردم همان دسته های عزدارای شب های قبل -البته این بار درهم ریخته تر و هرکی به هرکی تر- اغلب با پای برهنه و سر و کله ‌ی گل مالیده در میدان حاضر می شوند."نخل"را هم بر روی دوش از محل دایمی اش در یکی از امامزاده ها بلند می کنند و در خیابان ها در میان موج جمعیت می گردانند،ملت توی سرو کله هم می زنند تا گوشه ای از نخل عریض و طویل را به دوش بگیرند،نخل ظاهراً نمادی از تابوت امام باید باشد،چارچوب قوس دار عریض و طویلی (به قاعده ی یک اتاق)که با پارچه های سبز و سیاه پوشانده شده ،هر هیأتی پیش پای نخل گوسفند خودش را زمین می زند فلذا کف خیابان پر از خون است که صحنه جالبی نیست .مردم دسته دسته،زن و مرد و پیر و جوان و تحصیل کرده و تحصیل نکرده و کارمند و پزشک و استاد و دانشجو و کشاورز و بازاری و ... بر خود لازم می دانند که از زیر نخل رد شوند،حتا مردانی از داربست های چوبی اش آویزان می شوند تا نوزادها و بچه های کوچک را از مادرها بگیرند و به قصد تبرک به پارچه های بالایی نخل بمالند.

 

عکس:نصیر عالیخانی

این از زیر نخل رد شدن یک رسم خیلی جا افتاده ای است به طوری که از کسی رد نشود یا بگوید خوب نیست یا قبول ندارم و امثالهم باید سیلی ِنگاه چپ بخورد .

ما هم تا وقتی که بچه بودیم مادر محترم هرسال به هر ترفندی شده از زیر نخل ردمان می کرد بلکه آدم شویم ،حالا که بزرگ شدیم و آدم نشدیم  خب دیگر مختاریم .

این "نخل"را دیگر با هیچ ترفند و مباحثه و ارشادی نتوانستند از دوش مردم بردارند ، قدمت زیادی هم دارد،در عکس های خیلی قدیمی شهر از مراسم نخل گردانی و ازدحام مردم در اطرافش تصاویری هست.

نخل را از صبح به دوش می گیرند و راه می افتند ،از خانه محل تولد امام خمینی هم می گذرند و دسته جات در حیاط های بزرگ خانه می گردند و سینه زنی می کنند ،تا بالاخره ظهر عاشورا می رسند به مکانی خاص که نام قدیمی اش "چاله نخل"است و حالا گرچه ده پانزده سالی ست که شده "میدان عاشورا"ولی مردم هم چنان با همان "چاله نخل"خودشان حال می کنند و گوششان بدهکار تابلوهای شهرداری نیست.

نخل ،ظهر عاشورا به آنجایی که باید می رسد و اوج عزاداری ها و در هم شدن دسته جات و سنگینی و تلخی و داغی ظهر عاشورا و ...

این بار گلوپاره کردن‌ها و مجاهدت های آقای قرائتی ظاهرا کمی جواب داده و در همین میدان عاشورا صف نماز بسته می شود و نماز ظهر عاشورا با هزار مکافات اقامه می شود که باز جای شکرش باقی ست.

عصر در سکوت غریب شهر،وقتی دیگر صدای بلندگوها خوابیده و صداها گرفته و دیگر خبری از ضرب طبل ها و سنج ها و زنجیرها نیست گروهی با صدای زمزمه وار و اغلب " خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده "خوان،نخل را به همان امامزاده ای که بوده برمی گردانند تا عاشورای سال بعد و خودشان به زیارت مزار شهدا روانه می شوند.

هرسال این مراسم همین طوری که مردم عشق شان می کشد برگزار می شود ...

 

پی نوشت:

این گزارش دست و پا شکسته ای بود از مراسم عزاداری در شهر خمین و البته کمی تا قسمتی هم انتقادی، با همه‌ی این احوالات محرم اینجا را-از لحاظ خلوص،ساده‌گی ،خودجوش و سنتی بودن - بسیار دوست دارم و هرجا باشم سعی می‌کنم خودم را برسانم ،حتا اگر سهمم از مراسم‌هایش فقط لرزیدن دلی و غلتیدن اشکی باشد.

به نظرم بد نیست هرکدام هرجا هستیم گزارشی به سبک خودمان از مراسم ها و آیین های عزاداری محرم آن‌جا بنویسیم.شاید بشود یک چیز درست و حسابی ازشان درآورد،امتحان کنید.

                                  






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.