یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
 

تحريف كودكانه تاريخ

انشا نوشته در يك صفحه ،

 

نوشته : يعقوب چندتا پسر داشت كه يوسف را از همه آنها بيشتر دوست داشت ، داداش ها حسودي شان شد و يوسف را بردند به بهانه بازي در دشت و صحرا ، بعد انداختندش توي چاه و رفتند پيش بابا به گريه و زاري و با پيراهن خوني يوسف ، يعقوب را سياه كردند كه آره پسر خود شيرينت را گرگ خورد. يعقوب هم گريه كرد و آنقدر ناراحت شد كه چشم هايش ديگر جايي را نديد ،

حالا اينجا را داشته باش:

ولي نقشه برادرها فايده نداشت و كارواني از آنجا مي گذشت و وقتي خواستند آب از چاه بكشند يوسف را پيدا كردند و  نشاني به نشاني بردند دادندش به يعقوب! يعقوب هم خيلي خوشحال شد ، خدا را شكر كرد و از كاروان هم خيلي تشكر كرد و رفت سراغ برادرهاي حسود دروغ گو!

مي گويم :محمدرضا ! كي اين طوري شد آخه ! بابا ! كاروان يوسف را مي برد بازار مصر و سال ها طول می کشد تا يوسف ...

مي گويد : او...ه!  ده صفحه مي شد اينا همه .

تاريخ را تحريف كرده ، بيست هم گرفته ...

خدا مي خندد...

 

 

{ }







زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.