یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
ایمیل بازی

    همکار ما و یا به عبارت بهتر رئیس ما ،یک آدم سن و سال داری ست که همه ی عمرش را صرف علم و دانش کرده است.آدمی که تخصصش "تاریخ " است ، آثار علمی معتبری در زمینه رشته خودش دارد  و یک پژوهشگر به معنی واقعی اش  به شمار می آید  که  من هم  از  اطلاعاتش زیاد استفاده می کنم و از  بودنش خوش حالم .

 

در عوضِ همه ی اینها در زمینه کامپیوتر و اینترنت و متعلقاتش اپسیلون آگاهی ندارد و قصد هم ندارد داشته باشد.به طوری که بعد از دوسال من تازه موفق شده ام برایش جا بیندازم که سایت و ایمیل با هم یک فرق هایی دارند. یا کلی مشقت کشیدم که دیگر به کسی نگوید "شماره سایت"تان را بدهید ،گرچه هنوز مشاور در امور اینترنت ش خودم هستم و هنوز باید  نشانی ایمیل هایی که ایشان یادداشت کرده را به این سبک بخوانم :

felaniunderlinebahmani1978atsineyahudatcom

 

تا اینجایش را داشته باشید، چند وقت پیش وقتی به هرکسی که می خواست فایلی برایش بفرستد نشانی ایمیل من را می داد و فقط خواجه حافظ شیرازی و مراجع عظام به ایمیل من چیز نفرستاده بودند و ایمیل های جینگیل مستون خودم لابه لای "نهضت ترجمه در اسلام" و "تاریخ اندلس" و "جابر بن حیان و اثار علمی اش" و "ریاضیات در تمدن اسلامی" و "یهود از صدر اسلام تا کنون " گم می شدند تصمیم گرفتم به اسم خودش یک ایمیل باز کنم  و نشانی اش را درشت بنویسم و بگذارم زیر شیشه میز و سفارش کنم که از آن پس این ایمیل را به دیگران بدهد و قول دادم که حواسم به چک کردنش باشد و مثل ایمیل خودم ازش مراقبت و نگهداری کنم.

 

یک روز که برای گرفتن مقاله ای ایمیل جدید را باز کردم دیدم تعداد زیادی ایمیل  نخوانده دارد.بیشتر دانشجوهایش فرستاده بودند.یکی دوتای شان را  پرینت گرفتم  و گفتم که اگر تمایل دارند جوابی بدهد تا من بفرستم.پرینت ها لابه لای شلوغی کارهایش گم شدند .یکی دو بار دیگر هم یادآوری و  سفارش کردم  ولی  کلاً گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و بدتر از خودم آن قدر شلوغ است که تا یکی نیاید  روبه رویش ننشیند و صاف تو چشمش نگاه نکند جواب نمی گیرد.

 

دقیقاً همین جا بود که شیطنت ام گل کرد !یکی یکی ایمیل ها را باز کردم و با صبر و حوصله  به تک تک شان جواب دادم.

 

به یک دانشجوی قدیمی که خیلی دلش برای استاد علم و معرفتش تنگ  شده بود و لحظه هایی که در کلاس استاد گذرانده بود را هیچ وقت فراموش نمی کرد نوشتم که "من هم برق چشم های شما را از یاد نمی برم،برای من هم لحظه های هم صحبتی با جوان هایی مثل شما  قیمت دارند و به دعای خیرتان امید دارم."

 

به یک دختری  که  در مورد ادامه تحصیل مشورت خواسته بود و پرسیده بود ایا در شرایط فعلی که شغل نیست و ...ادامه تحصیل به درد می خورد یا نه نوشتم"دخترم،حداقلش این است که فکرت راکد نمی ماند و نمی پوسی  و از کتاب و یادگرفتن و اینها دور نمی مانی،اگر به زندگی ات لطمه ای نمی خورد ادامه تحصیل را توصیه می کنم"!!

 

به آقایی که دو ترم پیش شیرینی عروسی اش را برای استاد آورده بود و حالا با همسرش که او هم دانشجوی همین استاد بوده خرده مشکلاتی دارد گفتم:"پسرم!نگذارید مسائل کم اهمیت در زندگی تان پررنگ شوند ،حرمت همدیگر را حفظ کنید و ..."خداییش اینها را دیگر از خودش یاد گرفته بودم.

 

به مسئول یکی از رسانه ها که کلی غر و پر کرده بود و غیر مستقیم گفته بود خاک بر سرتان با این اطلاع رسانی تان و آن همایش برگزار کردن تان و ... گفتم که از این که زحمت کشیده و وقت گذاشته و اعلام نظر کرده خیلی ممنونم و نکته سنجی اش را تحسین می کنم و در مورد برنامه های آتی سفارش می کنم این مشکلات حل شود!(خب آدم از حق خودش شاید نتواند به این راحتی ها بگذرد ،ولی از حق دیگران می تواند انگار!)

 

یک دانشجوی پیله یک سؤال نخ نمای تاریخ اسلامی  پرسیده بود که  من هم به کتاب جدیدم در این مورد ارجاعش دادم و گفتم که دانشجوی قند عسل!کتاب های زیادی برای مطالعه هست که انتظار شما را می کشند.(نقل به مضمون!)

 

برای یک آقایی که فامیلش "افتاده"بود نوشتم "سربلند باشید"!

برای یکی که یک سری اطلاعات خواسته بود نوشتم که توی جیبم آمار و اطلاعات سازمانم را ندارم و به جای ایمیل زدن به من باید با "روابط عمومی"مکاتبه کند،

به یکی که اسمش "امین راستگو"بود نوشتم "اسم و فامیل شما من را یاد این ضرب المثل می اندازد که گفتی ،باور کردم،اصرار کردی ،شک کردم،قسم خوردی فهمیدم دروغ می گی !"که البته عقلم رسید واین یکی را  نفرستادم.

به حضرت استاد  گفتم که به بعضی ایمیل ها جواب داده ام و ایشان  مقداری تقدیر و تشکر کرد . خودم  هم کلی دلم باز شد و و خُلق مچاله ام صاف و صوف شد و این طور توجیه کردم که این جواب ها که دادم بهتر از جواب نگرفتن بود که!خیلی هم دل شان بخواهد.

 

فردای آن روز این باکس  داشت می ترکید !ظاهراً جواب ها به دل ملت خیلی نشسته بود  که هرکدام برداشته بودند ریز زندگی شان را به حضرت استاد ایمیل زده بودند،از انتخاب رشته و مشکلات اعتقادی و شبهات و سؤال در مورد فالگیرها و انتخاب اسم بچه شان و .....تازه فهمیدم خودش چرا گوشش به ایمیل ها بدهکار نبود و به جواب دادن شان حتی فکر هم نمی کرد.

 

 






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) (:(٢۸) نوشتن(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) عطش شکن(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) میان سالی(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) :)(٢) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.