سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
Memory is full,Delete Some...

همکارم از بابام بزرگ تره، موهاش مثل برف سفیده ، چندتا بچه داره،نوه داره، ولی هیچی از ذهنش نمی ره،تو حافظه ش می مونه که دو ماه پیش به من فلان موضوع رو گفته یا فلان نامه رو داده.

من اندازه بچه ی همکارم سن دارم، موهام مثل شب سیاهه، زندگی خلوتی دارم، ولی هیچی تو ذهنم نمی مونه،تو حافظه م گم و گور می شن حرفایی که می شنوم و یا حتا می زنم ،اتفاق های خرد و ریزی که می افته. گاهی با شرمساری تمام چیزی رو -که او می گفته به من داده و من با یقین می گفتم که همچین چیزی رو ندیدم و یادم نمیاد اصلن - از لای وسایلم پیدا می کنم و به ش می دم!

شاید چون نظم ندارم این طوری می شه،یا چون توجه م به دور و اطرافم کمه و بیشتر تو لاک خودمم،یا شاید چون هیچی رو خیلی جدی نمی گیرم ،شایدم چون ذهنم شلوغ و ریخته واریخته س،هرچی هست خوب نیست،یعنی الان زوده برا این طوری گیج و بی حواس شدن...

اینو نوشتم بل که کمی به خودم بیام مثلن!

 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.