شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
عروسی

سیزده رجب بود.تازه یاد گرفته بودیم که می شود این روز روزه گرفت و خیلی ثواب دارد و فلان.من روزه بودم ،او هم روزه بود.از صبح با یکی دیگر از دخترهای همسایه رفته بودیم برای تزئین اتاق عقد.صندلی می گذاشتیم زیر پایمان و تورهای بلند سفید را با منگنه از  سقف آویزان می کردیم ،غنچه های رز تازه را راه به راه می چسباندیم به تور.حالا که فکرش را می کنم می گویم قدبلندتر از ما دخترهای سیزده چارده ساله نبود که مثل چی جلو افتاده بودیم؟!

آن روز خودش را کم دیدم،درگیر آرایشگاه بود و خرید حلقه و این چیزها.فقط صبح که رفته بودیم برای شروع مسئولیت خطیر تزئین آمد جلوی در اتاق،لباس آستین کوتاه داشت و روی ساعدش خیلی کبود بود،با لبخند کم رنگی گفت :دی روز خانومه رگمو پیدا نمی کرد،سوراخ سوراخ شدم! چای سرد شده را جلوم دید و با صدای یواشی گفت :روزه ای؟چشمکی زدم ،دهنش را آورد نزدیک گوشم و گفت:منم !ولی به هیچ کی نگفتم،دعوام می کنن!حالا نوبت او بود که چشمک بزند.

همسایه دیوار به دیوار بودیم و خیلی دوست ، تابستان ها توی کوچه بازی می کردیم ،با قیر و پولک عروسک درست می کردیم، گرگ بازی ،وسطی ... باباش هروقت غروب از سر کار بر می گشت و او را توی کوچه می دید جوش می آورد،هرچی دستش بود پرت می کرد طرفش ،سه چهارسالی می شد که کوچه را ترک کرده بودیم ،او  می آمد خانه ما و کتاب داستان درست می کردیم،نوشتنش با من بود،نقاشی و صفاحی ش با او.خانه آنها حیاط بزرگ داشت ،با حوض فیروزه ای و درخت های سیب و به و آلو.خانه شان را دوست داشتم ولی نمی رفتم ،خواهرش بدجنس نگاه آدم می کرد،بدلج هم بود،یک بار گردن بند مرواریدی را که هدیه اش داده بودم پاره کرده بود.خیلی وقت ها هم صدای دعوا و گریه و گیس و گیس کشی شان از حیاط می آمد.ولی او که می آمد خانه ما خوب بود،دوست داشتم خواهرم باشد.می گفت:هستم.آن روز فهمیدم که دیگر نیست.

زود بود این طوری از رؤیاهای شیرین من بکشندش بیرون،آن هم با "عروسی"،چیزی که اصلاً برای آن روزهای ما تعریف نشده بود.خواستگار برایش آمده بود ، خواستگار کلمه غریب و مرموزی به نظر ما می آمد.مادرش به مامان گفته بود که پدرش تحقیق کرده و پسره آدم خوبی است.خودش روش نمی شد از این حرف ها بزند.این حرف ها حرف های بدی برای آن روزهای ما بود.خب من دوم راهنمایی بودم ،او سوم ،بچه بودیم هنوز.

روز  عقد از صبح تا ظهر، از سقف و دیوار ،منگنه و پونز به دست، آویزان بودیم،ظهر خداحافظی گرفتم از مادرش و آمدم خانه ،خوابیدم تا عصر که مراسم عقد بود،تصمیمم را گرفته بودم:نمی روم!چرایش را الان خیلی درک نمی کنم ،خب می رفتم ،چی می شد مگه !طرف های ساعت چهار بود که صدای کف و سوت و بوی اسفند و لی لی زن ها از حیاط بغلی می آمد. خواهر بدلجش را فرستاده بود دنبالم،خواهره گفت:"گفته دوربینت رو هم بیار!دوربین مون فیلمش تموم شده"، دوربین را دادم ولی خودم نرفتم،گفتم "بگو سرش درد می کنه" ،و الکی خندیدم. حیاط پر از پائیز خبر کن بود،و پر از برگ های خشک مو که از حیاط آنها خودشان را پرت می کردند توی حیاط ما.داماد را ندیده بودم،علاقه ای هم به دیدنش نداشتم ،او  به زحمت و با خجالت فقط گفته بود "زحمت کش است، روی پای خودش ایستاده "،و من مات نگاه کرده بودم.

تا غروب کتاب داستان های مان را نگاه می کردم و عروسک های سیاه قیری را ،یک تابلوی کوچک نقاشی را هم کادوپیچ کردم که برایش ببرم مثلاً سرعقدی!

هوا تازه تاریک شده بود و دیگر سرو صدای زن ها افتاده بود که مانتوی آبی ام را پوشیدم و به عادت قبل رفتم در حیاط خانه شان و گفتم با او کار دارم.آمد دم در ،بلوز و دامن سفیدی تنش بود که گل های صورتی داشت.خودش دوخته بود ،یک روزه دوخته بود،خیاطی تازه یاد گرفته بود ،موهای بلندش را جمع کرده بودند بالا و لای موهاش گل های سفید مریم بود. کادو  را گرفتم جلویش و با خنده گفتم:"مبارکه!" اخم کرد و گفت :"نیومدی؟"گفتم :"خب حالا اومدم دیگه!"و جوری که رد گم کنم گفتم"قشنگ شدیا!"از لای موهاش یک مریم سفید درآورد و داد دستم ، بعد گفت :"وایسا الان میام"،رفت و با یک بشقاب گل سرخی چینی برگشت ،توش یک قاچ کیک بود ،رویش نوشته بود :"پیوند"البته دالش نبود ،گرسنه بودم ،انگشت زدم توی کیک ،انگشت زد توی کیک ،افطار کردیم.خندیدیم.

چندماه بعدش او با داماد رفت کرج زندگی کند ،من ماندم و کتاب داستان هایی که دیگر نقاشی نداشتند.خواهری ما همان جا تمام شد.

دی روز بعد از سال ها توی بازار دیدمش،او شناخت و من نشناختم،با داماد بود و دو تا بچه ،لاغر بود خیلی و هنوز مهربان،خوشبخت به نظر می آمد ،داماد حالا کچل شده بود شاید چون خیلی زحمت کش بود،شاید چون روی پای خودش وایساده بود از اول،دخترکش کمی شبیه آن روزهای خودش بود. تازه یادم آمد که غصه آن روز خیلی وقت است از دلم رفته بیرون...








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.