سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
مسافران

هرچند وقت یک بار این حس به سراغم می آید،

این حس که این جا ،همین دنیایی که الان من دارم توش این واژه ها را می کارم ،همین دنیایی که الان تو داری توش این واژه ها را می خوانی با همه جذابیت ها و رنگ و وارنگی هایش خیلی به سراب شبیه است.

دست تو را که احتمالاً خیلی تشنه هستی و لنگه کفش را هم در این بیابان روی هوا می زنی می گیرد و می بردت جلو ،یا شاید تو آویزانش می شوی و با او که دارد همین طوری سریع می رود ،می روی. ولی هرچی می روی دوباره همان بیابانی است که بود. و بیابان را اگر سراسر آب پاشی کنند و آویز و بادکنک و لامپ های رنگی بزنند باز هم بیابان است.

این جا پر از صداست ،پر از حرف است،پر از آدم هایی ست که دنبال کسی یا چیزی می گردند، (و شاید فلسفه وجودی  موتورهای جستجوگر که خدمات زیادی به کابران می دهند هم همین باشد!) پر از عکس ،پر از نوشته ،پر از قیافه،پر از نظر،پر از داد ،پر از فریاد ...و پر از پریشانی و بی قراری.

گویا آدم ها دسته دسته چونان مسافران خسته ای به این جا می آیند و کوله باری از پریشانی ها و بی قراری های شان را  باز می کنند و به تماشا می گذارند. چیزهایی که از توی این کوله بارها درمی آید شاید ظاهراً خیلی متنوع و متفاوت از هم باشند ولی اگر یک بار با انگشت ضربه ای به یکی شان بزنی یا مثل سکه ای زیر دندان امتحانش کنی می فهمی که جنس اصل است ،اصل بی قراری ،اصل پریشانی ...

خیلی پیش آمده که شتابان مثل کسی که با هول و هراسی خاص دنبال شنیدن مهمترین خبر زندگی اش باشد به این جا آمده ایم و با عجله صفحه ها را باز کرده ایم و شروع کرده ایم تند تند به گشتن ،به زیر و رو کردن ،به وبلاگ ها،به ایمیل ،به گروه هایی که عضو می شویم ،به جاهایی که اخبارشان را برایمان می فرستند ،به سایت دانشگاهی که درس می خوانیم ،به سایت جایی که کار می کنیم ،همه را سرک کشیده ایم ولی آن خبر را ، آن حرف را ،آن نامه را که دنبالش بودیم پیدا نکردیم.این جا خالی نیست ،خلوت نیست ولی گاهی برای آدم "متروک" می شود! و می دانم که قبول این جمله آخر خیلی برای تو آسان نیست.

انگار یک نفر این جا نیست ،کسی که بودنش خیلی خیلی مهم است این جا نیست ،یا اگر هم بوده از این جا رفته است ،این جا را "ترک" کرده است ،حالا می شود گفت "متروک"؟ تو حالا داری فکر می کنی اصلاً مفهوم "اینترنت"با مفهوم"متروک"تضاد ذاتی دارد.

به این جا که می رسی ،به ته ته این برهوت که فکر می کنی، دیگر حرف هایی که برایت خیلی معنی داشته اند از رنگ و رو می افتند ،دیگر چیزهایی مثل "تولید محتوای خوب در اینترنت"؛"حضور مؤثر و مثبت درکنار بچه هایی که حرف های خوبی برای گفتن دارند" و "تشکیل گروه های قوی در فضای مجازی" و فلان و بهمان ،از دست شان کاری بر نمی آید.

آدم باید خیلی دلش خوش باشد که جایی مثل اینترنت را خانه خودش بداند و دل ببندد به آن جا

و بی خود نیست که من هنوز هم همان خط خطی های دفترهای فسقلی ،همان نامه های کاغذی ،همان گفت گوی های رودر رو ،همان نگاه های پرحرف را ، بیش تر دوست دارم.

اینجا دنیای غریبه هاست،غریبه هایی که هرقدر هم با تو صمیمی شوند و تو خیال کنی می شناسی شان ولی تا آخر تمام مولفه های غریبه بودن در آن ها حفظ می شود ،حالا این آخر هر کجا که باشد...

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.