چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
خدا تو را نگهدار

تکرارت می‌کنم نه به خاطر تو به خاطر خودم
که سخت محتاج است به تکرار طراوت باران

باقی بهارت...

 

 

نشسته بودند دور هم، بزم چای لیوانی غلیظ و فال‌های پر آب و تاب و بیچاره حافظ که از دل قرن هشتم هجری هر شب ‏برمی‌آمد و به همه اتاق‌های این ساختمان سرکی می‌کشید. می‌توانم برایت توصیف مکانی بیشتری بکنم، از این اتاق ‏کوچک خوابگاه دانشجویی و آن همه آدمی که آن شب چپیده بودیم در آن یک وجب جا و پرونده آن شب خیلی معمولی ‏را می‌فرستادیم به بایگانی خاطره‌ها، اما بگذار ننویسم؛ بگذار حاشیه نروم که تو با حال و هوای روزهای من غریبه نیستی! ‏قرعه فال می‌چرخید، به من دیوانه هم رسید، به بهار و زهرا و خاطره و مریم دیوانه‌تر هم، و از ما که گذشت نوبت او بود، ‏دل به این حرف‌ها نمی‌داد، گوشت تلخ! می‌دانستم تا این جای شب‌نشینی را هم حرمت‌مان را نگه داشته که نشسته؛ ‏کاش آن شب این غزل برایش نمی‌آمد. کاش «حافظ» این همه «صادق» نمی‌شد، کاش کوتاه آمده بودی حافظ دست کم ‏آن شب را!‏
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

و تکه انداختن‌های بی‌امان دخترها و یک‌دستی و دودستی زدن‌های ما و آن لبخند یک‌وری همیشگی که می‌نشست ‏گوشه لب او.‏

کجا و چطوری‌اش را نمی‌دانم ولی پیدایش کرده بود و به دیدنش رفته بود ـ بی‌آنکه خودش بو برده باشد ـ و آمده بود ‏برای بردنش. او می‌شناخت و این نمی‌شناخت. او دیده بود و این ندیده بود. او عجله داشت و این نمی‌فهمید.‏

چندصدبارش خودم گوشی را برداشتم و گفتم بله، خانم رسولی تشریف دارند گوشی تا صداشون کنم...‏

آن قدر گیر شد تا انگار «آره» را گرفت؛ آن هم از «او»!‏ گفتیم: بیچاره! خر شدی، تو که اصلا یارو را ندیدی!‏ گفتیم: حالا چرا اینقدر بچه‌مثبت بازی درمی‌آورد، این مدلی‌اش را خداوکیلی ندیده بودیم دیگر!‏ گفتیم: مگر تهران نیست پس چرا اینقدر صدایش بد می‌آید، خرخر تلفن گوش آدم را کر می‌کند. باور کن خالی بسته ‏معلوم نیست از کدام دارغوزآبادی زنگ می‌زند...‏

گفت:...‏

که به قول مولا سینه عاقل گنجینه رازهای اوست. تازه او بزرگ‌تر از این خاله زنک بازی‌ها بود، خیلی بزرگ‌تر. عکس‌اش را ‏فرستاده بود. ریختیم سرش، شلوغ بازی درآوردیم. «سیدعلی موسوی‌راد» را دیدیم و جلوی او یک عالمه خندیدیم، ‏‏«دانشجوی ارشد حقوق بهشتی» را دیدیم و دیدیم که آدرس نامه اول این است:«خوزستان- طلائیه...» و نامه بعدی ‏‏«خوزستان- اروندکنار...» و باز خندیدیم که طرف عجب ارشد بهشتی‌ای می‌خواند که کلاس‌هایش خوزستان برگزار ‏می‌شود. تازه احتمالاً عشایری درس می‌خواند که هر نامه‌اش نشانی یک‌جایی را دارد و فلان و بهمان. آن هم چه ‏فلان‌هایی و چه بهمان‌هایی.‏

و «او» انگار نمی‌شنید...‏

و من هنوز مانده بودم که دل از دست کی دارد می‌رود این وسط و کدام راز پنهان یک روزی آشکار خواهد شد، ‏می‌ترسیدم، آن هم از آن ترس‌های به شدت این‌جایی. می‌ترسیدم پسره به قول بچه‌ها چاخان کرده باشد، می‌ترسیدم «او» ‏با این همه دانایی، ساده دل‌بسته باشد به نسیمی که از فراسو آمده، و حافظ که خبر داشت ولی دیگر به تفأل‌های من نگاه ‏چپ می‌انداخت و می‌گفت: زکی! یعنی می‌آمد «با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی» و من می‌گرفتم که یعنی همان ‏زکی»‏

نامه آخری که آمد آدرس شلمچه داشت انگار؛گفته بود: الان ماه سومی است که ما اینجا هستیم، تا همین جا هم که این ‏پنجاه تا شهید را پیدا کردیم خودش کلی است.‏ گفتیم: ما که باورمان نمی‌شود. بچه پنجاه و هفتی را چه به رفتن و شهید پیدا کردن، آن هم فوق حقوق!‏ گفته بود: فاطمه! دوست دارم به محض برگشتن تو را ببینم، گرچه این‌جا بارها دیده‌ام در هر قدمی که روی این خاک ‏سرخ سوخته برداشته‌ام.‏
و ما که خنده بدی تحویل دادیم.‏

گفته بود: فاطمه! نیامدم، حلال کن!‏ و ما که گفتیم عجب رویی دارد طرف! از آن بچه مثلاً حزب‌اللهی‌های پرادعا که ادعای بی‌ادعایی‌شان می‌شود.‏ شک کرده بودم لابد حافظ هم به این طرف تکه انداخته که:
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

نتیجه ارشد آمده بود. باور نمی کردیم رتبه یک رقمی بیاورد ولی آورد. همان هفته بود که خانواده‌هایشان با هم صحبت ‏کرده بودند و قرار شد آخر هفته که «علی» برمی‌گردد دسته‌جمعی بروند و شیرینی را بخورند. البته این اطلاعات را کارآگاه ‏گجت اتاق دزدکی از یادداشت‌های روزانه‌اش صید می‌کرد و البته کارآگاه گجت هم من نبودم!‏

تلویزیون هم نشان داد، اگر دیده باشی. چهار نفر بودند، دانشجوی حقوق شهید بهشتی، مین منفجر شده بود، چهارتایی ‏رفته بودند، بی‌سر، بی‌پا، بی‌دست...‏
دل می‌رود ز دستم صاحب‌دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

... و حافظ را بگو!

 

همدان ـ خرداد ۱۳۸۳‏






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.