سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
نامه

هم کلاسی گرامی

سلام

امیدوارم که حال شما خوب باشد.

امروز قرار است شما از پایان نامه تان دفاع کنید و من خوش حالم. اگر این همه دور نبودید می شد من هم روی یکی از صندلی ها بنشینم و مثل آن وقت ها چند تا سؤال بی سرو ته بپرسم و یک بحث داغ راه بیاندازم .

مشکل من این بود که آن رشته تجربی را با شاخص های انسانی توی ذهنم پردازش می کردم و وقت کلاس را بیخودی می گرفتم . این وسط شما شاید تنها کسی بودید که این را درک می کردید . دکتر سلیمانی هم از بامعرفتی اش بود که میدان می داد. خلاصه خدا به آن رشته رحم کرد که آدمی مثل من قیدش را زد و آدمی مثل شما امروز از پایان نامه ارشدش دفاع می کند و چون شاگرد ممتاز است احتمالاً بی وقفه می رود برای دکترا.

امروز قرار است شما دفاع کنید و من خوش حالم. با آن که حتی نمی دانم می خواهید از چی دفاع کنید!احتمالاً چند گونه جدید فوزاریوم یا فیتوفترا یا پیتیوم از ریشه لوبیای سحر آمیز یا سیب زمینی پشندی استخراج کرده اید! یا شاید ژنوم ویروس های بیچاره را قلقلک داده اید یا شاید در گوش گندم بیچاره چیزی خوانده اید که در کم آبی قدری صبوری کند یا یک چیز دیگری توی این مایه ها!

خوش حالم نه به خاطر این که شما با موفقیت تا این جا آمده اید و امروز روز درخشانی خواهید داشت.

خوش حالم به  این خاطر که کسی بود بالاخره که من به اش حسودی کنم. من طعم حسادت را کم چشیده ام ، همیشه آن قدر غرور بی خود داشته ام که نگذارد در مقابل کسی احساس ضعف کنم و برسم به حسادت ولی در مورد شما این اتفاق افتاد.

گرچه خیلی از هم کلاسی های دیگر ما به خاطر شایستگی های شما و آزاد بودن تان از قید و بندهای معمول آن دوران دل خوشی از شما نداشتند ولی حسادت من از آن مدل نبود.

یقینِ شما همیشه پایه های یقین من را می لرزاند. در ذهن من ، شما مثل یک خط کش آهنی بودید. مسئول راست کشیدن ، مستقیم رفتن بی هیچ گونه اغماض و انعطاف و من خط کشی اگر داشتم کاغذی بود و به بهانه ها و عذرهای مختلف از وظیفه خود یعنی راست بودن طفره می رفت.

خوش حالم که روزگاری به کسی حسادت می کردم که حرف اش حرف بود و وقتی می گفت هستم می دانستی که تا آخر آخر آخرش هست ، حالا این آخر هر جا که باشد .

آدمی که می شد رویش حساب کرد ، آدمی که یقین می دانستی دروغ نمی گوید ، کلک نمی زند ، روشن است .

آدمی که می شد به او اعتماد کرد وقتی که نمی شد به احدی اعتماد کرد.

و برای من که در درون خودم این گونه بودن را آرزو داشتم حسادت ،چندان غریب نبود.

ما می فهمیدیم شما وسط کلاس وقتی یک هو می زنید بیرون یعنی که آن بیرون صدای اذان پیچیده است.

ما می فهمیدیم که شما از همه ی پیرهن روی شلوارهای دانشگاه بسیجی تر بودید بی آن که با کارت عضویتی اردو بروید یا فیلم بیایید و تیریپ شهادت بزنید.

ما این ها را می دانستیم و من به خاطر این ها به شما حسادت می کردم و به خاطر آن حسادت خوش حالم.

من خوش حالم که شما همه ی یادداشت های این جا را بدون استثناء خوانده اید چون روز اول گفتید (همیشه خواهم خواند!).

من خوش حالم که شما به خاطر یک نذر چند سال است که مشهد هستید!

من خوش حالم و نمی شود آن قرآن را ببینم و برای شما و زهرا دعا نکنم .

و خیلی خوش حال تر می شوم اگر روزی مادرتان را ببینم ، احساس می کنم که او باید به من چیزهایی بیاموزد.

من خوش حالم و تصادفاً امروز روز دفاع شماست.

.

.

.

{ }







زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.