یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥
 

تجرد

                                                                            ... و لم يكن له كفواً احد

                                                                                               

  بيست و پنج سال است كه از زنم هيچ خبري ندارم !نه ...اشتباه نشده است  اين متن را براي صفحه گمشده ها نفرستاده ام ،لطفاً ادامه بدهيد!

 

زنم درست بيست و پنج سال پيش در جريان سفري كه از آن ور آب داشتيم گم شد.آن قدر همه چيز سريع و ناگهاني اتفاق افتاد كه از دست من هيچ كاري بر نيامد .مثل آدم هاي بي عرضه و دست و پا چلفتي يا شايد دربند يك جبر دردناك يك لحظه ديدم كه او ديگر نيست ...

 

خانواده ام به استقبال مان آمده بودند ،البته  به استقبال من ،چون هنوز نمي دانستند كه ما دو نفر هستيم، قرار بود غافل گيرشان كنيم ولي همه چيز عوض شد،پدرم با دسته  گلي از رز و مريم در آغوشم كشيد ،برادرم سه بار صورتم را بوسيد و مادرم ...مادرم درحالي كه چشم هايش خيس خيس بود سرم را محكم به سينه اش چسباند ،لباس مادر بوي عطر او را مي داد ... هق هق گريه ام را ريختم در سينه مادرم، دستش را كشيد لاي موهايم خيال مي كرد دلتنگي سال هاي دوري را برايش سوغاتي آورده ام و من گنگ ،من مبهوت نمي توانستم قصه گم شدن كسي را برايش بگويم كه او حتي ازپيدا بودنش هم خبري نداشت.

 

چقدر گريه كردم من آن روزها ،هي دست هايم را بو مي كردم و يادش مي افتادم...با هر صداي زنگي قلبم هزار تكه مي شد،مي گفتم اين بايد خودش باشد ! او نگفته بود كه نمي آيد ،هيچ بگو مگويي هم با هم نكرده بوديم ،دليلي نداشت كه نيايد فقط نتوانستيم ساعت پروازمان را يكي بگيريم قرار شد من زودتر بيايم و منتظر فرود پرواز بعدي بمانم ،لعنت به من !

 

سال هاي غريبي بود،به خودم قبولاندم كه او خودش نخواسته بيايد و اين فكر مثل تيري كه به گرده كسي بخورد عذابم مي داد. اين كه نمي توانستم فارسي را خوب صحبت كنم هم به مشكلاتم اضافه مي كرد.

 

خواستم كه يادم برود، براي خودم برنامه چيدم سعي كردم خودم را به بند محبت عظيم و بي چشم داشت مادرم بكشم ،سعي كردم در قلب مردانه پدرم مثل يك بچه گنجشك لانه كنم ،سعي كردم از برادرم كه بيان قوي اي داشت خوب حرف زدن را ياد بگيرم تا دوستان زيادي پيدا كنم .اين برنامه ها باعث شد چند سال بعد دانشجوي نمونه يكي از دانشگاه هاي مطرح  كشورم باشم و از هر جماعتي كه حساب كني دست كم دوسه تا رفيق درست و حسابي داشته باشم . كار و بارم گرفته بود ديگران به عنوان يك آدم پركار ،يك دوست قابل اعتماد و يك رفيق خوش مشرب قبولم داشتند ولي بزرگ ترين خيانت من به آن ها اين بود كه هيچ وقت نفهميدند همه اين ها به خاطر اين است كه من چيزي را از ياد ببرم !نه ...كسي را از ياد ببرم !

 

اگر شما هم  فكر مي كنيد اين برنامه دراز مدت توانسته كمك عميقي به من بكند اشتباه مي كنيد. هنوز وقتي از پياده رو مي گذرم زن ها و دخترهايي كه از از كنارم رد مي شوند او را برايم تداعي مي كنند. آن موهايي كه پريشان از زير روسري حرير بيرون ريخته بود ،آن گلبرگ صورتي اي كه روي لب هايش نشسته بود ،آن عينك آفتابي اي كه ازش خواهش كرده بودم وقتي باهم هستيم نزند تا من چشم هايش  را از دست ندهم ...

 

در اين ميان حتي موسيقي هم در صف لشگر دشمنان من قرار  دارد ،هرجا كه آهنگي را مي شنو م تنم مي لرزد ، ياد او مثل تيشه به صخره هاي وجودم مي كوبد. كنسرت هاي كه دوستانم مي روند را نمي روم ،آن ها خيال مي كنند كه با اعتقاداتم نمي خواند و از من فاصله مي گيرند ولي واقعيت چيز ديگري است و همين واقعيت است كه حتي در سريال هاي آبكي تلويزيون هم از پشت شيشه برايم دست تكان مي دهد و راحتم نمي گذارد.

 

حالا ديگر تسليم شده ام ،مدتي است كه تصميم گرفته ام همه توانم را براي يافتن او به كار ببرم.تصميم گرفتم از ديگران هم كمك بگيرم ،آخر زخم گرده ام بدجور اذيت   مي كند.

 

و دقيقا از همان روزي كه اين تصميم را گرفته ام  همه مردم روي زمين او شده اند ،انگار هم اوست كه هر روز در ايستگاه اتوبوس مي ايستد و به ساعتش نگاه مي كند ،انگار هم اوست كه تكثير مي شود و هنگام سبزي چراغ از روي خطهاي سفيد باعجله مي گذرد ،انگار او همه هم دانشكده اي هاي من است . يك بار از پشت ديدمش ،دنبالش رفتم ،با هزار دلهره و اميد دست گذاشتم روي شانه اش و  وقتي كه با اخم سرش را برگرداند گفتم :"ببخشيد ...مثل اين كه باز اشتباه گرفته ام ."

بارها هم پيش آمده كه دل به نشاني هايي كه اين و آن مي دادند دادم ،چند بار با دسته گل مريم رفتم ديدن كسي ولي وقتي ديدمش و حرف زدنش را شنيدم فهميدم كه اين بار هم مريم ها مي مانند و من مي روم. يك بار هم يكي از دخترهاي دانشكده را كه عجيب مثل او نگاه مي كرد- دعوت كردم به سردی نيمكت پارك ، وقتي قضيه را برايش گفتم گفت :"من شما را مي فهمم اما همسر من فرد ديگري است آقا!  "

حالا مادر هم از رازم چيزهايي مي داند ،وقتي گفتم، گفت :"رضا !شكل آن وقت هايت شده اي ،وقتي تازه آمده بودي صورتت يك طور خاصي بود جوري كه آدم       مي ترسيد روي چشم و ابرويت  دست بكشد، پاك شوند...حالا هم دوباره اين طوري شدي ."

 

مادرم مي پرسد:"رضا!فكر كن آخرين بار چي تنش بود ...بيشتر چه رنگهايي 

مي پوشيد. "ولي من هرچي فكر مي كنم چيزي به خاطرم نمي آيد ،اصلا انگار آن جا رنگ معني نداشت چون اگر داشت مگر مي شد رنگ لباس او يادم برود.

 

برادرم يك بار كه نشسته بود پشت كامپيوتر صدايم كرد و مثل كسي كه كشف تازه اي كرده باشد گفت:" اسم و فاميلش را بگو تا برايت سرچ كنم ،هرجاي دنيا كه باشد با اين مي شود پيدايش كرد! "گفتم:" بزن پري ..نه ...مريم را تايپ كن ....سارا نبود ؟؟!..."

 

برادرم فكر كرد من دستش انداخته ام، بلند شد رفت و تا يك هفته هم  با من حرف نزد ولي شما از من باور كنيد اگر مي گويم اسمي از او به ياد ندارم ...    انگاركه  هيچ وقت نيازي به اسم نداشته است ...احتياجي نبوده صدايش كنم .

 

مادرم خانه به خانه دنبالش مي گردد ، پدرم مي خندد و مي گويد:" اين مردي كه من ديده ام زنش اين جوري پيدا بشو نيست ." او مي گويد:" هركسي را همان جايي كه گم كردند بايد دنبالش بگردند ." راست مي گويد ولي مشكل من اين است كه ديگر ارتباط برقرار كردن با آن جا برايم خيلي سخت است ،حالا از زبان آن ها هم تقريبا هيچي يادم نمانده است ...همان جايي كه ازدواج ما را ثبت كردند ...ما را به هم دادند ...

 

مادرم خيلي اميد وار است ،مي گويد:حالا كه تو دوباره خوشگل شده اي من دلم روشن است كه او بر مي گردد ؛باور كن او هم تمام اين سالها دنبال تو مي گشته است ،تو فقط كمي چشم هايت را درويش كن پيدايش مي كني !

 

بيچاره من كه بيست و پنج سال است  از زنم هيچ خبري ندارم ...نه ...اشتباه شده است اين را بايد براي صفحه گمشده ها بفرستم ،ديگر ادامه ندهيد!

 

 

                                                                                          باقی بهارت...

 

{ }







زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.