شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
 

کبوتر دزدی

                                  

جلوي من عينك نمي زد،خب من فقط چشم هايش  را مي شناختم و وقتي هم كه مي رفت فقط چشم هايش يادم مي ماند و بس .خودش هم مي دانست اگر آن ها  را ازم بگيرد آواره مي شوم و آدم آواره توي شهر غريب مگر ديوانه باشد بماند.

نمي دانم چقدر با هم زندگي كرديم : دوسال ، دوماه ، دوروز ، دو لحظه يا دو عمر...فقط مي دانم كه خيلي بزرگم كرد مثل همين ريحان هاي باغچه كه به هواي نور قد مي كشند من هم به هوايش قد كشيدم .به اش كه مي گفتم مي گفت :"گرفتی ما رو  چاخان !" ولي خودم می دانستم که چاخان نمي كنم . هرچه بود مثل يك كلاس فشرده بود ، اگربخواهم علمي حرف بزنم مثلا " آموزش زندگي به شيوه ديگر"يا مثلا " نكته هايي كاربردي از عهد الست "يا يك چيزي در همين مايه ها . آن صفت هايي كه مردم مي روند چل سال مجاهدت مي كنند تا به دست بياورند خيلي ساده از وجودش مي آمد در روح من مي نشست .

از لحاظ روان شناختي اش بخواهي حساب كني تنها امتياز من اين بود كه باورش كرده بودم و تنها راز او هم همان چشم هاي صادق بود كه نه هيچ غم نازكي و نه هيچ شادي كوچكي را پنهان نمي كرد.راحتت كنم لوح اش سفيد بود آن قدر كه مي ترسيدم جاي انگشتم يا رد پاي نگاهم آلْوده اش كند حوصله حساب كتاب آن دنيا را هم نداشتم هي وسواس به خرج مي دادم كه بزرگ و پاك دوستش بدارم همان دوسال ، دوماه ، دوروز، دولحظه يا دو عمر ...را.

تقصير خودم بود اين را مطمئنم!اگر مي بيني اين همه فعل ماضي افتاده ته جمله هايم به خاطر اشتباه خودم بود.يك آرزو بيشتر نداشتم دلم مي خواست روزي روي شانه هايش دوتا بال سفيد برويد، بخند !به دل نمي گيرم مي دانم تصورش سخت است ولي آرزوي من دقيقا همين بود. توي گير ودار جنگ پا شد رفت وسط معرکه گفتم :"مواظب خودت باش نروي يك شهيد بگذاري روي دست ملت !" گفت :" نترس ،من مارمولك تر از اين حرف هام".بعد هم كه مامان  حرص و جوش مي خورد و نگرانش بود من با همان لحن  مي گفتم :" نترس ! اون مارمولك تر از اين حرف هاست ." مامان ! هنوز هم با غيظ مي گويد :" اين قدر اين جوري گفتي تا رفت" مگر يادش مي رود.

واقعيت اين است كه من براي آن دو تا بال سفيد دعا هم مي كردم ، نذر هم كرده بودم :يك آْل ياسين توي صحن امامزاده .خب خودش خيلي دوست داشت تقصير من چي بود، هم آل ياسين را هم بال را، طاقت نداشتم ببينم توي اين دنيا تمام شود. مي ميرد نه ..نه !دليلش اين كه نبود مگر به حرف گربه سياه باران مي آيد.

دليل رفتنش اين بود كه او از من سر بود.گرچه موهاي من طلايي بود و موهاي او مشكي ،گرچه چشم هاي من به خاكستري مي زد و چشم هاي او قهوه اي تيره معمولي بود و گرچه مردمي كه ما را با هم مي ديدند به اشتباه مي افتادند كه من از او چيزي بيشتر دارم  ولي خودم خوب مي دانستم كسي كه سر است فقط اوست.مني كه خودم را از همه دخترهاي دنيا بهتر مي دانستم و به هيچ كدام از  پسرهايش نگاه هم نمي كردم اين جا مطمئن بودم كه در ميدان مغناطيسي يك روح بزرگ به زمين چسبيده ام .وقتي نبود هي مي ترسيدم از دستم برود .ازمن بدزدندش و يا بدتر برش دارند ببرند جايي كه لياقتش را داشته باشد . سابقه اش را هم كه داشتم .از هم بازي هاي بچگي اش آمار گرفته بودم كه آقا با دو سه تا مثل خودش قرار " كفتر دزدي " مي گذاشتند . مي رفتند كفترهاي ناز و سفيدي را كه مال بچه هاي قلدر بي معرفت بوده مي دزديدند و پر مي دادند ،ترسم از اين بود كه بچه فرشته اي ،چيزي از روي لوطي گري بيايد خودش را هم پر دهد، تازه به پاي خود فرشته هم چيزي نمي نويسند چه رسد به بچه فرشته ؛ ديدي !اين قدر اين جوري فكر كردم تا آخرش آمدند و دزديدند و پر دادند !.نه ...نه !به خاطر اين حرف ها كه نبود ،خودش يك بار گفت :" ول كن اين حرف هاي خاله زنكي را ،آره اصلا من سرم !لابد تو هم تنمي ،يا تو سري من تن تو ."آن وقت من ريز خنديده بودم با اين حرف هايم ديوانه اش كرده بودم ،كم كم داشت شاعر از آب در مي آمد.

به اش مي گفتم "شما " تازه كه خطبه عقدمان را خوانده بودند من با آن همه پررويي مأخوذ به حيا شده بودم  آن وقت او به آن سر به زيري  هميشه مي گفت "تو " قبل از خطبه و بعد از خطبه هم نداشت.

مريم مي گويد:" اين اراجيف كدام است براي خودت مي بافي .تقصير تو فقط اين بود كه زيادي مغرور بودي !خب احمق وقتي برمي گردي به اش مي گويي" تو چه كنار من چه دور از من هرجا كه باشي برايم عزيزي" يعني كه طنابت را شل كرده اي ، مي تواند برود .چي رامي خواستي ثابت كني .مي خواستي بگويي من آخر معنويتم .خاك بر سرت !برگشتي گفتي" من آدم موجي تر از تو نديدم "خب بايد هم اين جوري بشود."

نه اين كه مريم دروغ  بگويدها ، نه ...قبول كه  زيادي مغرور بودم و خودم را براي او هم مي گرفتم ولي همان اول كه  گفتم :"بیا این دل من ، بردار و برو ."

نمي داني چقدر به دلش نشست تا آخر هم يادش بود .نامه هايش را هم با همين تمام مي كرد .نه ...نه ! به خاطر اين هم نمي تواند باشد.

حالا حتما تو به من خرده مي گيري كه نويسنده براي سوالي كه طرح مي كند جواب منطقي نمي آورد. قصه سير علي و معلولي ندارد ، خب ندارد ديگر . مگر سير علي و معلولي اش دست من است ، اصلا مگر همه قصه هاي دنيا را ما بايد بنويسيم ، جاي او خالي كه با خودكار قرمز خط بكشد روي جمله ام و بنويسد" آره !جرزني نكن ، تمام  قصه هاي دنيا را ما مي نويسيم ."

گاهي مي روم صحن امامزاده زير  درخت توت ، آل ياسين مي خوانم تا خدا آن بال هاي سفيد را از روي دوشش بردارد تا او برگردد همين جا پيش من، بيفتد روي زمين بعد  مثل يك گنجشك برش دارم براي خودم .تازه فهميده ام كه ظرفيت آن حرف ها را ندارم....كه چه غلطي كرده ام...

او هم كه انگار شهريه آن دو سال ، دوماه، دو روز، دو لحظه يا دو عمر...طلايي را مي خواهد ازم بگيرد ، تا عادت نكنم به مفت خوري !

حالا بعد از آن كلاس فشرده مرا گذاشته سر جلسه امتحان .كنار صندلي روي زمين پرهاي كوچك سفيد ريخته ،چندتا آل ياسين بخوانم تا شاه پرش بريزد؟

                                            

...آقا اجازه !گلوي من خشك شده ...رگ گردنم رفته آن سر دنيا...فشارم افتاده پايين ...جان من بيا و از خير اين امتحان بگذر حالا تقصير من هر چه كه باشد يا نباشد.

يا نه ...بيا هرجا كه هستي ان عينك تيره را بزن تا فرشته هاي دور و برت آواره شوند بعد تو را پس بياورند براي خودم ،اگر هم يك جايي از روزگار جايش گذاشتي خودم همراه نامه يكي برايت مي فرستم با شيشه هاي خيلي سياه و قاب خيلي زمخت .

آره ...عينك را بزن ،من هنوز اين جا به هيچ چيز عادت نكرده ام !

پی نوشت: اگر پرشین بلاگ دسته بندی موضوعی داشت این یادداشت مثل خیلی از یادداشت های دیگرم در زمره (داستان ) قرار می گرفت ، حالا  که ندارد خودم پی نوشت زدم که این فقط یک داستان است ، برندارید کامنت اشک آلود بگذارید و صبر جمیل مسئلت کنیدها!! (؛

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.