شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
عالم رفاقت

‏(تابستان ۸۴ متولدشد و در جلسه نقد داستان هرچی چکش خورد؛ هیچ عوض نشد!)

 

باقی بهارت...

 

 

ما ‏را از پیرمرد ترسانده بودند؛ خدایی چندان ترسناک هم نبود با آن قد بلند و ریش سفید. ‏خاله‌خان‌باجی‌های کوچه برای راحت شدن از شر ما او را کرده بودند لولوخورخوره! تا قیژ و قیژ در ‏خانه‌اش بلند می‌شد پا می‌گذاشتیم به فرار و در عرض سه سوت کوچه از آن همه بچه خورده خالی ‏می‌شد. وقتی هم که از سر کوچه سفیدی پیراهنش را می‌دیدیم به هر حالی که بودیم؛ می‌رفتیم ‏پشت دیوار جواد این‌ها می‌چپیدیم که مثلاً پناه گرفته باشیم. هنوز بوی عرق کله‌ی مهدی و ‏نفس‌زدن‌های گرم بهروز که می‌خورد پشت گردنم، یادم مانده. پیرمرد که می‌رفت دوباره لشگر مور و ‏ملخ بود که می‌ریخت وسط کوچه!

تعجبم از این است که پیرمرد همیشه یک‌جور بود؛ چه آن‌وقتی که ‏با ژست بادمجان دور قاب‌چین‌های ناشی برایش کاچی نذری می‌بردیم؛ چه آن‌وقتی که دزدکی از ‏دیوارخانه‌اش می‌رفتیم بالا تا مطمئن شویم مرغ بی‌خاصیت‌مان را یک وقت به اسیری نگرفته باشد. ‏جواد می‌گفت این یک‌جور بودن از سرِ سنگینی گوش‌هایش است ولی خب کور که نبود؛ لال که نبود. ‏خدا هم انگار سهم حرف زدن او را داده بود به زنش. تشکچه می‌انداخت توی کوچه و آمار ملت را ‏می‌گرفت. سواد اکابر هم نداشت که مثل ننه من از روی دیوار بخواند:«زن کوچه‌نشین عروس شیطان ‏است»؛ گیر می‌داد به سلام ندادن بابای جواد و بخیه سر من و لی‌لی‌بازی آبجی بزرگه مهدی. ناگفته ‏نماند که مهربانی هم بلد بود. یک‌بار به ننه‌ام گفته بود:«به اولادت بسپار این سید خدا را اذیت ‏نکنند. خیال نکنند دشنام این بزمجه‌ها را نمی‌شنود. نفرینش هم مثل دعایش بگیر است‌ها. خود ‏دانید.» گمان نکنم که ما را نفرین کرده باشد؛ اگر هم کرده با نذر و نیازهای ننه صافِ صاف شده ولی ‏یک روز گذارمان به دعایش افتاد.

سال شصت‌وهفت بود انگار؛ جمعه روزی؛ نشان به آن نشان که ‏کرکره مغازه حسن آقا پایین بود.‏ گوشم بدجوری درد می‌کرد؛ تا حلقم باد کرده بود. هفت‌ساله بودم ولی به قاعده یک مرد چهل‌ساله ‏نعره می‌کشیدم. ننه از ناچاری ورم داشت آورد در کوچه. من داد می‌زدم؛ او گریه‌زاری می‌کرد. یادم ‏نیست به تجویز کدام پدرآمرزیده‌ای بود که من را مثل پوست روی دست گرفتند و بردند به ‏دباغ‌خانه. خانه‌اش تاریک بود و بوی لباس‌های توی بقچه می‌داد. من را نشاندند روبه‌روی میز ‏کوچکی که او پشتش نشسته بود. می‌ترسیدم هوار بکشم؛ فقط نفس‌های عمیقی مثل هق‌هق از چاه ‏سینه‌ام بالا می‌آمد. آرام دست کشید به کله‌ام، گوشم و گردنم. لب‌هایش می‌جنبید. بعد یک ریزه قند ‏از قندان توی سینی برداشت و گذاشت دهنم. شب که شد دیگر دردی نداشتم. فردای آن روز نصف ‏زن‌های شهر قضیه را می‌دانستند. به گوش مدیر مدرسه خودمان هم رسیده بود چون همان روزها بود ‏که دیدیم آقا مدیر با یک خانومی آمدند به کوچه بن‌بست ما و سراغ خانه او را گرفتند. آن روزها هم ‏پیرمرد همان پیرمرد همیشه بود.‏

این وسط دوبار پیش آمد که جور دیگر بودنش را با چشم خودم ببینم. اولی‌اش همان سال‌های ‏بچگی بود. خرداد سال شصت‌وهشت. خیابان پر از آدم‌های سیاه پوش بود. من و جواد هم بین‌شان ‏پرسه می‌زدیم. به محرم می‌ماند ولی هاله‌ای از بهت و حیرانی مثل دود اسفند همه‌جا را گرفته بود. ‏جواد یک پیراهن مشکی که نمی‌دانم از کجا آورده بود و از زور تنگی داشت جر می‌خورد؛ تنش بود. ‏ننه‌ام را توی پیاده‌رو قاطی جمعیت زن‌ها دیدم؛ زیر پارچه‌ای که رویش نوشته بود:«ای شهر خمین ‏خمینی‌ات کو؟» مردها مثل همین هیأت «حسین جان» خودمان کوچه باز کرده بودند ولی به جای ‏زنجیر، توی سر خودشان می‌زدند. همه شده بودند شکل پسرهای عمه‌ام وقتی بابایشان مرده بود. ‏جواد می‌گفت بیا برویم؛ شاید نذری‌ای چیزی پیدا کنیم ولی من انگار توی دلم رخت می‌شستند. ‏دلم برای مردها می‌سوخت؛ دلم برای ننه‌ام می‌سوخت. خون گوسفندهایی که سربریده بودند توی ‏خیابان راه گرفته بود. داشت عق‌ام می‌گرفت. جواد رفت دنبال نذری‌خوری و من پیچیدم توی خلوتی ‏کوچه خودمان.

سفیدی پیراهنی توی سیاهی کوچه می‌درخشید. یک پارچه سیاه رنگ و رو رفته هم ‏آویزان بود بالای در خانه پیرمرد. خودش نشسته بود همان‌جا روی خاک و خل. جلوتر رفتم... پیرمرد ‏با همیشه خیلی فرق داشت. اشک از چشم‌هایش می‌آمد و آن ریش‌های سفید را خیس کرده بود. مثل ‏ننو تکان می‌خورد و چیزی می‌خواند. نمی‌فهمیدم چی ولی از همان‌هایی بود که بی‌بی پای دار ‏قالی‌اش زمزمه می‌کند.‏ چشمش که به من افتاد؛ گریه‌اش اوج گرفت و اشاره کرد که یعنی «بیا جلو!» ولی من پا گذاشتم به ‏فرار. هنوز هم فکر می‌کنم اگر جواد به جای من بود حتماً نمی‌ترسید و می‌رفت جلو.

آره من پیرمرد ‏را به این حال دیدم و بعد هم هرچی به بچه‌ها می‌گفتم؛ باورم نمی‌کردند. حتی با سانسور آن قسمت ‏که به من گفت بیا و نرفتم‌اش هم؛ برایشان قابل تصور نبود. مهدی نامرد که می‌گفت:«بگو به جان ‏ننه‌ام!» و جواد هم لوطی‌گری‌اش گل می‌کرد و می‌گفت:«مگر جان ننه‌اش را از سر راه آورده که به ‏خاطر تو و آن پیری قسمش بخورد؟!»

دو سه هفته بعد از این هم که تعطیلی تابستان شروع شد؛ یک روز یک پاترول سفید پیچید توی ‏کوچه و جلوی خانه پیرمرد ترمز کرد. دو نفر جلیقه‌پوش با دوربین و میکروفون و چند تا سیم دراز ‏پیاده شدند و در زدند. ما هم طبق رسم آن روزها دوره‌شان کردیم. پیرزن که آمد دم در؛ یکی‌شان ‏گفت:«حاج‌خانم ما از تلویزیون آمده‌ایم و می‌خواهیم حاج آقا از دوران کودکی که با حضرت امام ‏هم‌بازی بودند؛ تعریف کنند و فیلم‌برداری کنیم.» پیرزن گل از گلش شکفت و گفت:«عزیز جان! سید ‏اهل حرف زدن نیست. خودم همه خاطراتش را بلدم. حاج‌آقا روح‌الله با سید مکتب می‌رفتند. از همان ‏وقت‌ها هم آقا یک بوده.» جلیقه‌پوش‌ها گفتند:«حاج‌خانم! خودشان تعریف کنند؛ کیفیت کار خیلی ‏بالاتر می‌رود. حالا اجازه بفرمایید ما بیاییم تو!» جواد با آرنج زد به پهلویم و پچ‌پچ‌کنان ‏گفت:«کیفیت کدام کار؟» من هم شانه بالا انداختم و گفتم:«چه می‌دانم! فقط می‌دانم پیرمرد زیر ‏بار این قرتی‌بازی‌ها نمی‌رود.» آن‌ها رفتند تو و پیرزن مثل اینکه گربه چخ کند؛ ما را پراکنده کرد.

‏مهدی می‌گفت:«ا...ه پسر یعنی این با امام رفیق بوده؟!» بهروز می‌گفت:«بابا اون کجا؛ این کجا؟ تو ‏چرا خر شدی؟!» و من داشتم توی ذهنم چرتکه می‌انداختم که این پیرمردی که ما این همه سر به ‏سرش می‌گذاریم؛ هم‌بازی همان کسی است که بابای من با آن سبیل کلفت جلوی عکس روی ‏دیوارش هم، پا دراز نمی‌کند. گفتم:«جواد داشته باش پیر که شدی می‌آیند فیلمت را برمی‌دارند تا ‏خاطره‌های من را تعریف کنی!» جواد لنگه دمپایی‌اش را در آورد و افتاد دنبالم. داد می‌زد:«خاک تو ‏سر من؛ اگر تو بخواهی کاره‌ای شوی!» آخرش هم لنگه دمپایی را تیر کرد تو کمرم و عر و بوقم رفت ‏هوا.

یادش به خیر! این از اولی؛ اما دومین و آخرین‌باری که پیرمرد را جور دیگری دیدم مال همین ‏دو سه سال پیش است. آن‌وقت من دیگر از بچه دماغویی آن روزها در آمده بودم و بدون سامسونت ‏هیچ‌جا نمی‌رفتم. فرجه امتحان‌ها بود و سرم به درس بود که از کوچه صدای داد و بیداد بلند شد. از ‏پنجره سرک کشیدم. صدا مال آن یارویی بود که چند سال پیش خانه جواد این‌ها را خرید. روبروی ‏پیرمرد ایستاده بود و هوار می‌کشید:«ایها الناس! این بابا می‌گوید الا و بلا باید خانه‌ات را بفروشی ‏به من؛ می‌خواهم مسجدش کنم. دیوانه شده آخر عمری...» پیرمرد که حالا پیرمردتر هم شده بود؛ ‏هنوز پیراهن سفید تنش بود و هنوز هم جلوی هوار حسین یارو چیزی نمی‌گفت. یارو داد می‌‏زد:«صدبار گفتی؛ گفتم نه! یک‌بار دیگر بگویی یا پیغام پسغام بفرستی؛ به خدا می‌کشانمت دادگاه!»

‏ننه که هنوز معتقد است سرک کشیدن از پنجره خوبیت ندارد؛ گفت:«حیا کن پسر! خودم برایت ‏می‌گویم قضیه از چه قرار است. بین همسایه‌ها پیچیده که پیرمرد خواب آقا را دیده. آقا آمده ‏خانه‌اش؛ دستش را گرفته برده تو صف نماز جماعت. بعد هم خودش پیش‌نماز ایستاده و همان‌جا ‏اقامه کرده. حالا پیرمرد اصرار و ابرام می‌کند که باید خانه‌اش را وقف مسجد کند. می‌خواهد خانه ‏بغلی را هم بخرد تا زمین‌اش کفاف یک مسجد نقلی را بدهد.»‏

این یکی دیگر واقعاً نوبر بود. پیرمرد را هرگز دور و بر مسجد ندیده بودم. حتی همین مسجد امام ‏حسن محله‌مان که بابام رمضان‌ها تو رودربایستی مردم هم که شده از مصلین‌اش می‌شد؛ هیچ‌وقت ‏پیرمرد را به خودش ندیده بود. اصلاً دور و بر هیچ جماعتی ندیده بودم‌اش. پیرمرد فرد بود؛ فرادا ‏بود... صد سال را یک ثوابه سر کرده بود. حالا امام دستش را گرفته برده تو صف نماز جماعت! حالا ‏عزم کرده برای بانی مسجد شدن! این هم از دومی‌اش که من پیرمرد را جور دیگری دیدم.

آن یارو ‏همان‌طور که گفته بود نفروخت. پیرمرد هم همان‌طور که نیت کرده بود خانه خودش را وقف کرد. ‏بماند که بعداً پسرهایش که همه هم دکتر مهندس بودند؛ نمی دانم به چه صیغه‌ای با اوقاف کنار ‏آمدند که به جای مسجد، مجتمع مسکونی از خاک خانه درآمد.

حالا... حالا پیرمرد مرده است و من ‏مدت‌هاست که از جواد هیچ خبری ندارم...‏ ‏ ‏ ‏ ‏






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.