دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
 

گروه خون

خانم سفید پوش گفت :آستین دست چپتو  بزن بالا!

قلبم بدجوری سر و صدا راه انداخته بود ، توی دلم رخت چرک هزار سال زندگی را می شستند .

گفتم :خدایا تو که منو می شناسی ، تو که می دونی  اصلاً صبور نیستم ، تو که می دونی دلم زندگی روشن می خواد ، طاقت دعوا مرافع ندارم ، خودت می دونی یه بهانه کوچیک کافیه تا جا بزنم ، یه نگاه چپ ، یه فریاد بلند ، یه خیانت کوچولو کافیه تا محبت یکی از دلم برای همیشه بره که بره ...اون وخ  چه جوری یه عمر تحمل کنم ...

خانم سفید پوش  همان طور که داشت پنبه را الکلی می کرد با همکارش راجع به مهمانی دی شب حرف می زد و می خندید.

تو آن طرف تر ایستاده بودی و مثل آدم های کلافه قدم می زدی .

دلم می خواست قلبم آرام شود ولی نمی شد ، تو صبح گفته بودی :اگه گروه خون مون به هم نخوره چی ؟ اگه بگن نمی شه چی ؟

گفتم : خدایا من  هیش کی رو جز تو ندارم ، حالا پس اگه قراره فردای این زندگی تاریک باشه و آخرش بد تموم شه و هردومون از غلطی که کردیم مثه چیز پشیمون شیم ، خودت یه کاری بکن !همین حالا ، همین حالا که این خانومه سوزنشو می زنه تو رگم ، همین الان جون منو  بگیر!

همه تنم خیس عرق بود ، گوش هایم دیگر صداهای اطرافم را نمی شنید ، فقط صدای گروپ گروپ قلبم می آمد و بعد صدای جریان خون که با شتاب توی رگ هایم می دوید .

چشم هایم را روی هم فشار دادم ، آماده بودم بمیرم ، آماده بودم که از روی صندلی بیفتم و بعد پرستار جیغ بکشد و تو با عجله بدوی به سمتم ولی من دیگر مرده باشم . یک خرده به مادرم فکر کردم و این که چه زود است برای مردن ، ولی باز گفتم: عوضش می ارزد!

دستی که روی شانه ام خورد تکانم داد، خانم سفید پوش گفت : تموم شد خانومم! پنبه رو سفت بگیر  تا خون نیاد.

چشم هایم را باز کردم ، نمرده بودم ! تو داشتی نگران نگاهم می کردی ، خندیدم .

زندگی شروع شد ...

 

 

{ }





زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٥) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) بچه(٦) مادر(٥) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) مسجد(٤) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.