دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥
اتوبوس شب

بعد سه چهارسال باز نشستم توی اتوبوس شب. قبلا همان اول راه خوابم می‌برد و دم دمه‌های صبح بیدار می‌شدم. این بار اما دلنگرانی دخترکی که وقت خداحافظی، توی رخت‌خواب گرم و نرم صورتی بوسیده بودمش نمی‌گذاشت بخوابم. خیالم رفته بود به کودکی خودم، اولین باری که با اتوبوس سفر کردم. هفت ساله بودم، با مامانی داشتیم برای جشن عقد شیوا می رفتیم تهران. مامانی خاله عروس بود و من سوگولی خاله عروس، مامان یک دست بلوز و دامن خیلی قشنگ با کلی گل‌سر جینگول وینگولی برایم توی ساک گذاشته بود، ما فقط یک بلیط داشتیم و کنارمان پسرکی بود به اسم سالار که مادر و خاله اش آن طرف نشسته بودند. با سالار و مامانی به راحتی سه نفری روی یک صندلی جا می شدیم اما مادر پسرک خیلی نگران ضایع شدن حقوق اجتماعی پسرش و هدر رفتن پول بلیط‌شان بود، مدام غر می‌زد که جای پسرم را تنگ کردید، مامانی من را نشاند  روی پایش، پسرک که یک عالمه جای خالی کنارش بود، سرش را از شرمندگی انداخت پایین. مادرش هی از آن ور بهش گوشزد می‌کرد که راحت بشین. لم بده رو صندلیت. او اما همچنان اندازه خودش نشسته بود. روی پای مامانی خوابم برد و وقتی رسیدیم ترمینال جنوب، تهران به نظرم جای بزرگ و شلوغ و سردی آمد که بوی آش رشته می‌دهد.

دوباره خیالم رفت به سال آخر دانشجویی، که با زهرا نیمه شب سوار اتوبوس همدان به تهران شدیم. آقا جواد سوارمان کرد، پیرمرد بلیط را هم خودش برایمان  گرفت، وقتی داشت بدرقه مان کرد، چشمهای روشنش، پر از محبت به زهرا بود. قرار بود برویم جشنواره راهیان نور، من تهران را بلد نبودم و زهرا کمی بلد بود. توی اتوبوس، یک فیلمی گذاشتند درباره دختری که ایدز داشت و سعی می‌کرد به بقیه هم انتقال بدهد! دلم آشوب شد، تهران به نظرم جای ترسناکی آمد.

تازه داشت خواب به چشمم می آمد که چراغ‌ها روشن شد و راننده گفت همگی به سلامت.

بسم الله‌گویان رفتم توی دل تهران. زمین و زمان را به هم دوختم و یک جوری از این ور به آن ور دویدم که زودتر کارم تمام شود و برگردم، گفتم خدایا من را خودت یک جوری زود برسان پیش نگار. قند توی دلم آب می شد از اینکه یکی منتظرم هست که برگردم، یکی که از دیدن سوغاتی ذوق می کند و بال در می‌آورد، کسی که پر از شور زندگی و احساس تازه است.

وسط روز تنهایی سر میز بوفه فلان مرکز نشستم،کوکوسبزی و گوجه‌ای که از خانه آورده بودم را لقمه لقمه خوردم، آدم‌های ساندویچ به دست دور و بر یک‌جوری به ظرف کوکوسبزی نگاه می‌کردند،دلم خواست تعارف‌شان کنم.

عصر رسیدم ترمینال، آقایی که بلیط می‌فروخت شناختم، گفت خانم فلانی خیلی کم پیدایید، خیلی وقت است که رفت و آمد نکرده‌اید! شوک شدم که یادش هست، همانطور که تلفنی اتوبوسِ تازه راه‌افتاده را نگه داشته بود تا من را برساند بهش، همانطوری که دوان‌دوان داشتیم از لای آدم‌های ساک‌به‌دست رد می‌شدیم و می‌رفتیم سمت اتوبوس، خواستم بگویم که چرا این مدت رفت و آمد نکرده‌ام که یادم افتاد لازم نیست توضیح بدهم، لازم نیست برای همه توضیح بدهم چرا می‌روم یا نمی‌روم چرا بودم یا نبودم چرا ...بعد از N  سال زندگی، بالاخره یاد گرفتم لازم نیست همه چیز را برای همه توضیح بدهم...






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.