شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
نذر کردم گر از این غم به درآیی روزی..

تلفن کرده بودم که با مادرت مشورت کنم آن هم وقتی که همه درهای عالم را به روی خودم بسته می دیدم. بعد از سلام و علیک گفتم دختر شما دوست خیلی خوبی برای من است. مادرت گفت: «دوست خوبت خدا باشد دخترم، امام زمان باشد...»همین دو جمله کافی بود که درهای بسته عالم یکی یکی برایم بازشدنی به نظر برسند.

یادت هست زهره جانم آن شبی که پیدایت کردم را؟ کلیک به کلیک سر از نوشته هایت درآوردم و هی دیدم که چه آشنا...که چه آشنا...لاجرعه همه آن سالهایی که نوشته بودی و نبودم را سرکشیدم. دنبالت گشتم توی خط‌ها و کلمه‌ها و هوای ابری آن صفحه. صفحه‌ای که هنوز هم برایم بوی خاک باران خورده دارد. بعد مثل جوجه راه گرفتم دنبالت. این دست خسیسی که همیشه به قول قرآن از گردنم آویزان بود را این بار  به سمتت با اشتیاق تمام دراز کردم. نوشتی که بعضی رابطه‌ها، بعضی یافتن‌ها، حرمت دارد، اگر بخواهی به سبک رفاقت‌های دیگر بیرونی‌شان کنی و ادامه بدهی مثل این است که با کفش روی یک قالی نفیس قدم زده باشی. زبان ریختم و گفتم کفش‌هایم را درمی آورم، با من دوست شو! گفتی فهمیده‌ام که سرم باید در گریبان خودم باشد که اگر خبری هم هست، همان جاست و نه در بیرون. گفتم سر در گریبان، با من دوست باش!

دوست شدی و دوست ماندی، کنارت کوچک و خنگ و بی دست و پا بودم، برایم جایی آن بالای کوه‌های پختگی و دانایی و فهیمی ایستاده بودی. چشمم بودی وقتی چشم‌هایم جایی را نمی دید، گوشم بودی وقتی گوش‌هایم به روی همه صداهای عالم بسته شده بود، معنی خیلی چیزها را از تو می‌پرسیدم و مبهوت بودم که تو این همه فهمیدن و درک کردن دنیا را از کجا آورده‌ای.

گفتم من دلجویی و دلداری نمی دانم، حرفه من تندی و تیزی و زخم زدن است، مهربانی هم اگر دارم باران نیست، تگرگ است یا رگبار..به تن شکوفه‌های نورسته فروردین. همدردی و همدلی اگر خردکی بلد باشم همان است که خودت یادم دادی، یادم دادی که خودم را جای دیگران بگذارم تا بتوانم درکشان کنم. یاد دادی که کفش‌هایشان را بپوشم قبل از آن که از راه رفتن‌شان ایراد بگیرم. تو من را می‌شناسی، همان جور که هستم. نه از نوشته‌هایم، نه از خاطره‌هایم، نه از دوست‌هایم، نه از قیافه گرفتن‌هایم، که از روی خودم، تو دست مرا خوانده ای.

خواستم بگویم که ببخش اگر توی آفتاب سوزان ایستاده ای و سایه ندارم. ببخش اگر به دریا زده ای و من توی ساحل با چشم‌های نگران فقط منتظر مانده ام که برگردی، ببخش اگر شعله  شده‌ای در پیراهن تنت و من خنکای آب نیستم، که ببخش اگر نمی‌دانم چرا توی این روزهایی که گذشته‌اند پنجره گفتگویمان بسته شده، که کلمه‌هایی زیادی خلق می‌شوند اما پشت این پنجره می‌مانند. ببخش اگر دوستی مثل من داری که شبها فقط دست می‌‎زند زیر چانه اش و آرام به خاطر طوفانی که بر تو می‌گذرد غمگین و پریشان می شود و نسخه ندارد..

شرمسار از دستهای خالی خودم، دعا میکنم همه درهای عالم یکی یکی به رویت باز شوند..






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٥) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱٢) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) بچه(٦) مادر(٥) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) مسجد(٤) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) فاطمیه(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.