شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥
خاله محبوب

خاله محبوب شاید تنها قوم و خویشی بود که نوشته‌های من را دنبال می‌کرد. روزهای ‏دانشجویی که ارتباط‌هایم به واسطه دانشگاه زیاد شده بود و از برکت نشریه ‏دانشجویی پر مشتری‌مان درجه اعتماد به نفسم به سقف چسبیده بود؛ زیاد این‌ور و ‏آن‌ور می‌نوشتم. مثل پرنده‌ای بودم که تا حالا توی قفس کوچک باصفایی برای خودش ‏آواز می‌خوانده و یک‌هو می‌برندش وسط سالن اجرای کنسرت. تنداتند می‌نوشتم. ‏شب تا صبح پشت میز تحریر تق و لق سوئیت خوابگاه، روی کاغذ کلاسورهایی که ‏خط‌های موازی آبی داشتند زمین و زمان را سوژه می‌کردم و می‌نوشتم. خمین که ‏برمی‌گشتم خدا خدا می‌کردم نوشته‌هایم به چشم فک و فامیلم نرسیده باشد. الان ‏دقیق نمی‌فهمم چرا اما شاید از آن همه نوشتن و آن اعتماد به نفس یک‌هویی ‏خجالت می‌کشیدم. این وسط خاله محبوب تنها آدمی بود که هر وقت می‌دیدمش؛ ‏می‌گفت راستی مطلبت را دیدم که توی فلان مجله چاپ شده بود، چندان کاری هم ‏به محتوایش نداشت. اما انگار یک سیستم جادویی خلق شده بود که هر خطی از من ‏جایی کار می‌شد را به سمع و نظر او می‌رساند. به من می‌گفت دانشجوی خط امام! ‏من هم با یک خنگی خودخواسته‌ای که خیلی وقت‌ها توی زندگی‌ام به‌ش پناه ‏می‌برم، از کنار این خطاب رد می‌شدم.‏

تهران زندگی می‌کرد و اهل ورزش و پیاده‌روی و رژیم غذایی سالم و مطالعه بود. ‏همیشه هم به‌روزترین جوک‌ها را توی آستین داشت؛ با یک لبخند خوب توی صورتش. ‏این آخری خیلی به چشمم می‌آمد چون توی خمین همه اغلب خیلی جدی و ‏سرسخت بودند. خوش‌خنده‌گی و نرم‌خویی خیلی توی کارمان نبود. انگار وحی منزل ‏بود که به چشم و ابروی مشکی‌مان اخم بیشتر از گشاده‌رویی می‌آید. خاله اما، هر ‏وقت می‌آمد دورش جمع می‌شدیم و ابروی گره‌خورده مشکی را یادمان می‌رفت.‏

مامانی را که تنها خواهرش بود؛ خیلی دوست داشت. آجی صدایش می‌کرد. من را ‏هم به خاطر این که نوه مامانی هستم دوست داشت. همه چیز این دو تا خواهر ‏برعکس هم بود؛ مامانی تپل و پربچه و درس‌نخوانده و قوی و غذاهای چرب و چیلی پز و مثل ‏همه زن‌های سنتی، دوست داشتنی و خاله محبوب، لاغر و کم‌بچه و درس خوانده و فعال محیط زیست و ‏فعال اجتماعی و این‌ها. یادم هست که همیشه درباره مقدار زیاد نان دورریز توی خانه ‏مامانی و مصرف زیاد روغن و خبط‌های این مدلی اعتراض داشت.‏

پنج سال پیش، خاله سکته مغزی کرد و از پا افتاد، آن قدر خودش را باخت که از ‏سکته هم باخت. هر روز اشک ریخت و گریه کرد و نگذاشت فیزیوتراپی و دارو و فلان و ‏بهمان کار خودشان را بکنند. آن‌قدر تأسف خورد که کم‌کم آن چیزی هم که از سلامتی ‏برایش باقی مانده بود؛ آب شد و ته کشید.‏

دوسال پیش، روز ششم عید بود که خاله را آوردند همین امامزاده‌ای که خودش ‏دوست داشت خاک کنند. خودش خواسته بود مراسمش را توی خانه آجی برایش ‏بگیرند. مامانی غصه خورد و مردها، یک مشت استخوانی را که یک پارچه ترمه رویش ‏کشیده شده بود؛ روی دست بردند و چال کردند. چقدر آب رفته بود. تاریخ تولدش را ‏روی سنگ حک کرده بودند. حساب کردم دیدم می‌شود هفتاد و دو سال! باورم ‏نمی‌شد؛ همیشه فکر می‌کردم خاله پنجاه ساله است.‏

‏.

.

‏.‏

امامزاده سر مسیر هر روزه من است، وقتی با عجله و تند تند دارم از جلویش رد ‏می‌شوم قبل از هرچیز یک بوس می‌فرستم برای خاله محبوب، می‌گویم که دوستش ‏دارم و دعا می‌کنم آن‌جا، حالش خوب باشد.‏

خیلی وقت است دلم خواسته برایش چیزی بنویسم، می‌دانم که هنوز نوشته‌های ‏شکسته من به دستش می‌رسد، می‌دانم که می‌خواند، می‌دانم که خوشحال ‏می‌شود.‏ ‏ ‏






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.