یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦
 

روز امتحان

دي روز مراقب امتحان بودم ؛

پسرهاي عمران و كامپيوتر بودند و رياضي مهندسي داشتند.گيرافتاده بودم با سي تا جرقه! گويا امتحان شان هم سخت بود ، هر كدام چهار پنج تا برگه سياه كردند ،شايد هم براي استاد عريضه مي نوشتند!

از همان ب بسم الله بعضي ها چشم شان اين ور و اون ور مي چرخيد و اغلب نگاه شان توي برگه هاي اين و آن بود و گاهي اگر چيزي صيد مي كردند روي برگه خودشان مي نوشتند!

يك ساعتي كه گذشت ديگر تقريباًهمه ي چشم ها افتاده بود به گردشگري! تا در حين ارتكاب جرم نگاه شان مي كردم ،- فقط نگاه-  زودي سر به زير مي انداختند و تا چند دقيقه بعدش سر از روي برگه بلند نمي كردند. يك جور حيا بود انگار ، قبول داشتند كه كارشان خوب نيست. به خاطر همين كاري شان نداشتم.حياي شان نرم ام مي كرد.

ولي يكي شان اين طور نبود. وقت تقلب نگاهش كه مي كردم دريده تر نگاهم مي كرد! آن قدر زل مي زد تا از رو ببردم ! به عمد مي خواست دادم را در بياورد . وسط جلسه هم موبايلش را -كه گويا زنگ خورده بود- درآورد ورفت دم در كلاس به جواب دادن ! اين ديگر آخرش بود!!رفتم سراغش ، گفتم برگرد توي كلاس ؛جلسه امتحان است ناسلامتي!

با گستاخي گفت:  خانوم! من كه نمي توانم جواب ندهم ؛ كار ضروري دارند!

برگشتم توي كلاس برگه اش را از روي ميز برداشتم گفتم : وقت شما تمام است. برويد موبايل تان را تاهميشه جواب بدهيد.

بچه ها مخصوصاً آنها كه خودشان مي دانستند تقلب شان را ديده ام و هيچي نگفته ام تعجب كرده بودند و زير چشمي نگاه مان مي كردند . آخرش با پا در مياني بي خود رئيس حوزه و مدير آموزش برگه را پس اش دادم . دلم مي خواست امتحان اش را بيفتد! گستاخ بود و چشم هايش هيچ رنگي از حيا نداشت.

.

.

.

به قول بزرگ ترها "بلا تشبيه" ياد خودمان افتادم وگناه هايمان.

گفتم مگر حيا بتواند از آخر و عاقبت گناه ها نجات مان دهد ، و اگر در برابرش گستاخ باشيم ديگر رحمت اش شايد از غضب اش سبقت نگيرد ...ياد خودم افتادم و گستاخي هايم ...

 

 

{ }







زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦٠) وبلاگستان(٥٤) زنان(٤٧) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) نوشتن(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) مسجد(٤) ازدواج(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) مادر و دختری(۳) عطش شکن(۳) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) سطری میان نامه ای(٢) میان سالی(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) لینک زن(۱) پدر و دختری(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.