شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥
اسمت، نام دیگر زندگی ست

شام غریبان از خانه زدیم بیرون.

جوان‌های مشکی‌پوش توی خیابان جلوی ماشین‌ها را می‌گرفتند و چای و شمع نذری می‌دادند. تکیه‌های کوچک توی مسیر که اغلبش را هم جوان‌ها می‌چرخانند پر از شمع‌های روشن بود. میدان اصلی شهر دخترهای مانتویی را دیدیم که دست‌کش به دست، لیوان‌های یک‌بارمصرف و بقیه ظرف‌های خالی نذری را از کف زمین جمع می‌کردند و توی کیسه‌های زباله بزرگ می‌ریختند.

شهر زنده بود و پر از یک حال خیلی خوب.




شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥
کنج خرابه شام

راننده تاکسی گفت ما یک برادر کوچیک داشتیم که خیلی به بابامون وابسته بود. یه بار بابام رفت سفر مشهد، مشهد اون وقتا اقلکن دوهفته طول می‌کشید. برادره خیلی بهانه گرفت،وقتی بابا از سفر برگشت،همین که برادرمو بغل گرفت،بچه دو-سه ساله تو بغلش جون داد. باورت میشه دخترم؟
باد پرچم های سیاه کنار خیابان را تکان می‌داد..




شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥
روضه

یادم باشد یک جا برایت بنویسم که اولین روضه ات این بود:
به کوچه اشاره کردی و گفتی صدای "حسین جان"می آید




شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
گر چه وصالش نه به کوشش دهند/هرقدر ای دل که توانی بکوش

بعد از دورازده سال خواستن، دیروز  به هم محرم شدند. توی دلم ذوق‌شان را می‌کنم که خواستند و بر این خواستن پایدار ماندند. به خاطرش تلاش کردند، زحمت کشیدند،خودشان را به آب و آتش زدند تا آن ‌همه «نمی‌شود» و «نه» را از میان بردارند.

این که نبریدند، میان این سال‌ها که خودش یک عمر می‌شود، از هم دلزده نشدند، برای فرار از گره، پای دیگری را به قصه باز نکردند و امیدشان را از دست ندادند برایم ارزش دارد.

از دور برای این زندگی تازه، آرزوی خوش‌بختی می‌کنم و درس می‌گیرم..




شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥
یک چین تازه پای چشمهاش

توی اینترنت خوانده بود اگر متوجه شدید به‌تان خیانت شده احساس ناامیدی و شکست نکنید. خودتان را نبازید، پنهان هم نکنید، با خودش -شریک زندگی‌تان- درمیان بگذارید. همه این کارها را داشت خیلی قوی و مسلط بر خود انجام می‌داد.

غمگینش اما آنجا بود که بی‌حرف، بی‌اعتراض، رفته بود برای خودش لباس‌های رنگی‌رنگی و عطر و لوازم آرایش تازه خریده بود.




شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥
بو کن! عطر پاییزه

هنوز از کنار دیوار آن مدرسه‌ قدیمی که رد می‌شوم دلم می‌خواهد بروم تو، از زیر کاج‌های سالخورده‌ای که دیگر نیستند رد شوم، بروم توی همان کلاس آفتاب‌گیری که درش توی ایوان باز می‌شد، بنشینم پشت همان نیمکت چوبی که روی میزش هزار نفر یادگاری نوشته بودند، کیف شش‌سالگی‌ام را بندازم توی تاریکی کشوی میز و بعد این بار، یک جاده دیگری را آغاز کنم..




شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥
حواس‌اش

وسط بازی‌های من درآوردی‌اش یک دفعه چشم‌هایش را تنگ می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «ئه! حباسم نبود!» بعد سعی می‌کند اشتباهی که نمی‌دانیم چی بوده را درست کند.

دلم می‌خواهد بپرسم حواس‌ات کجا بود عزیز دل، این اولین گام‌های ناب زندگی؟






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) (:(٢۸) نوشتن(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) عطش شکن(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) میان سالی(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) :)(٢) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.