دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
ماه هم مثل من مسافر است

ساعت شش صبح از توی رخت‌خواب بغلش کردم که برویم همدان، اختتامیه جشنواره هنر و ادبیات دینی. از پنجره ماشین با چشم‌های خواب‌آلودش، قرص ماه را رصد می‌کرد که انگار دارد همراه‌مان می‌آید. با صدای خش‌دارِ اول صبح، گفت: «ماه داره میاد ددر!»

به گمانم اولین شعرش بود.

 

پی‌نوشت: اون شلوار قرمزه(+)




شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
روز عرفه بود

برای «زهرا بیات»،

امید که با همان شهدایی که درسشان را می‌داد همنشین باشد

 

خواهرند و دانشجوی دکتری، همه جا هستند، یکی «دفاع مقدس» درس می‌دهد و آن یکی نمی‌دانم چی، توی همه دانشکده‌ها درس دارند، برای همه همایش‌ها مقاله می‌نویسند، توی همه یادواره‌ها شرکت می‌کنند، پایه مراسم‌های مسجد هم هستند. از قورچی‌باشی می‌آیند که تازه شهر شده و نیم ساعتی با خمین فاصله دارد. سر یکی از همایش‌ها مقاله‌شان رد شد، هی آمدند و رفتند که اعتراض داریم، که ما به پذیرش این مقاله احتیاج داریم، گفتم داورها رد کردند و این همه اصرار و پیگیری بی‌فایده است.یک کم کل انداختیم ولی از هم گذشتیم. هر وقت توی راهروها می‌بینم‌شان و سلام و علیکی می‌کنیم به تلاش و پشتکارشان غبطه می‌خورم. دختره با آن چادر ساده و صورت معصومش آدم را یاد دخترهای انقلابی زمان جنگ می‌اندازد که پشت جبهه کار می‌کردند.



«اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ». میثم مطیعی تازه داشت همان خط اول را توی تلویزیون می‌خواند که صدای جیغ آمبولانس آمد، داشتند می‌آمدند برای دعای عرفه، راننده خواسته سبقت بگیرد، پیکان نفسش نکشیده. مطیعی رسیده بود به «اَنـَا اَشْهَدُ یا اِلهى بِحَقیقَةِ ایمانى..»،برادرم گفت چادرهایشان غرق خون بود. «اَنْتَ الَّذى سَتَرْتَ اَنْتَ الَّذى غَفَرْتَ»... «اَنـَا الَّذى وَعَدْتُ وَاَنـَاالَّذى اَخْلَفْتُ..» فکر ‌کردم چقدر  «انت الذی‌»های دعا خوبند و چقدر «انا الذی‌»هاش به طرز خجالت آوری برای آدم آشنایند، خبر آمد که حالشان خوب نیست و هردو کما رفته‌اند. دعا به خط آخر، به «یا رب یارب» آخرش رسید، مطیعی داشت می‌خواند:

«سائلم، آب و دانه می‌خواهم/رحمت مادرانه می‌خواهم/آی بی‌بی گدا نمی‌خواهی!؟/پسر بی‌وفا نمی‌خواهی!؟/کاش می‌شد ز من سوال کنی/پسرم!کربلا نمی‌خواهی؟..»

خواهر بزرگه را دیروز خاک کردند، آن یکی هنوز به هوش نیامده، توی راهروهای دانشگاه دیگر کسی را می‌بینم که یاد دخترهای پشت جبهه بیندازدم؟




یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥
نذر

می‌گفت چندماه پیش توی یک مرکز درمانی،جوانی را  دنبال کارهای اهدا کلیه دیده. ازش پرسیده چرا می‌خواهی کلیه‌ات را بدهی؟ گفته پارسال توی ازدحام جمعیت منا نذر کردم اگر زنده به ایران برگشتم در اولین فرصت کلیه‌ام را هدیه کنم.




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥
با قلب‌هایمان حاضریم

بیست سالم شده بود. نصف شب رسیدیم مکه و با لباس احرام منتظر ماندیم صبح شود، برویم دور خدا بگردیم. خواب چند لحظه آمد و مرا با خودش برد، توی خواب، دوست‌هایم آمده بودند مکه، همانها که با اشتیاق بدرقه‌ام کرده بودند. رسیده بودند و داشتند با ما می‌آمدند که طواف کنند، گفتم شما کی آمدید؟ چرا محرم نشدید؟ با همین لباسها هم مگر می‌شود؟ گفتند وقت نکردیم، با عجله آمدیم..

.

.

.

یک سفرنامه هول هولکی بامزه آن روزها توی سفر نوشته بودم، تقریبا گمش کرده‌ام. کاش پیدا شود.




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥
از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید

این یادداشت (+) را به دعوت محدثه، در سالروز تولد وبلاگش نوشتم. «گذر اقاقیا» از آن وبلاگهای آهسته و پیوسته است، مثل یک نسیم خنک.




سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥
ما این دردها را به که بگوییم؟

«مگر ممکن است کسی مختصر عقلی داشته باشد و به جواب‌های ممکن سوال «چرا بچه (دیگری) نداری؟» فکر نکند:

بچه‌دار نمی‌شوم،همین یکی هم فرزندخوانده است، فلان مشکل فیزیکی را دارم،همسرم فلان اختلال روانی را دارد،فعلا داریم پیش مشاور می‌رویم و هر لحظه ممکن است به لطف دخالت‌های امثال شما طلاق بگیریم، فلان عارضه ژنتیک یا بیماری را دارم، شرمنده 4 تا زاییده‌ام اما نمانده اند،2تا سقط داشته‌ام،همین کافیه یا دلایلش را هم بگم؟...

یعنی واقعا نمی‌فهمند این فرهنگ‌سازی نیست؟»

این یادداشت وبلاگ عقل و زندگی را اینجا بخوانید.

 

 




سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
گنجشکها از جای جای نقشه می‌آیند/از چشمه زیر گلویش آب می‌نوشند*

لوبیاپلو را هول هول دم گذاشتیم و بار و بندیل بستیم برویم سرچشمه محلات. خواستیم حالا که تابستان نفس‌های گرم آخرش را  می‌زند، نگار یک دل سیر  آب‌بازی کند. عصر پنج شنبه بود. به جواد گفتم حیف که دیر میشه و سرچشمه جا گیرمون نمیاد، وگرنه می‌رفتیم یه سر به عمو امیر می‌زدیم. گفت بی‌احترامیه اگه نریم، جا هم گیرمون میاد ایشالا.

رسیدیم محلات و صاف رفتیم  «گلزار»، سه‌تایی افتادیم به گشتن میان سنگ‌ها و عکس‌ها تا پیدایش کنیم. دل توی دلم نبود، شده بودم مثل دخترهای عاشق وقتی دوقدم دارند تا دیدار. یک‌طرف صندلی چیده بودند و یک نفر داشت از جنگ خاطره می‌گفت، آن طرف‌ شربت نذری و صفحه‌های ختم قرآن می‌دادند. روی سنگ‌ها، دست‌های چروک‌خورده پدر و مادرها بود و پر چادر خواهرها. سنگها شسته شده بودند و گنجشک‌های شاد و شلوغ آن دور و بر آب می خوردند. 

سایت بنیاد شهید نوشته بود "محل دفن:نامعلوم" زنگ زدم گفتم کجاش نامعلوم است آخه؟ گفت از مزارش عکس بفرستید تا اصلاح کنیم.

تقریبا همه را گشتیم، همه آن لبخندها و چشم‌های زلالی که از قاب عکسها جاری بودند. جانم تازه شد،غبار غلیظ این چندماه با اشک از قلبم شسته شد و ریخت.

رسیدیم به آخرین ردیف، آنجا که پانزده شانزده سال بعد از جنگ، مفقودها را خاک کردند، عمو امیر با آن چهره مظلوم خیلی آشنا آنجا بود. قلبم ترکید، بی‌اختیار خم شدم و بوسیدمش، آدمی از بوسه گرانقدرتر چی دارد؟..

دارم عکس‌ها را می‌فرستم. بوی غروب پنج‌شنبه می‌دهند،بوی خاک باران‌خورده، بوی بوسه و  گلاب. مسئول سایت بنیاد شهید می‌فهمد؟

 

* عنوان، بیتی از پانته‌آ صفایی بروجنی است.




یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
در حال به‌روزرسانی

"ندوخی" یعنی نسوزی، یعنی از پله‌ها نیفتی پایین، یعنی روی این سنگ و کلوخ‌ها زمین نخوری.

"کاری ندارم" وقتی با اخم باشد، یعنی با من کاری نداشته باش، یعنی من کاری ندارم باهات، یعنی ولم کن بابا!

"میمیس" مخففی خودساخته برای ماشین لباسشویی.

 "داره شیر میخوره بچه‌م! خورد زمین بچه‌ام!"، به خودش از سر محبت می‌گوید بچه‌ام! 

 "لاک‌پشت" یعنی لاک ناخن.

"آقا صورتی" یک بنده‌خدایی که باهاش دالی کرده  و پیرهن قرمز مایل به صورتی پوشیده!

کلا این روزها دخترک در حال اضافه کردن کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه  به ادبیات فارسی است، این فهرست به‌روزرسانی می‌شود:)

 






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.