چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
سندرم قدم‌های آخر

یک مرضی هم هست که اسمش را می‌گذارم «سندرم قدم‌های آخر».

یعنی درست همان وقتی که فقط چند قدم دیگر مانده تا رسیدن، همان جا که اگر چهارتا فوت محکم دیگر بکنی، آتش خاموش می‌شود یا زغال می‌گیرد، درست همان جا که اگر از دویدن دست نکشی بی‌گمان می‌رسی به چیزی که خواستی، درست همان جا معرکه را رها کنی و بایستی. 

و طبعاً «اللهم اشف کل مریض» و مرا هم.




یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
دو کلمه هم درباره نیمه پر لیوان

ده روز تعطیل بودیم.

خوش هم گذشت اما هر روزش با خودم گفتم چه خوب که بیرون از خانه هم کار می‌کنم. چه زندگی‌ام نظم خوبی دارد روزهای دیگر. ساعت خواب و بیداری ام، مرتب کردن خانه و زندگی‌ام، فکر کردنم. دیدم چه زمان بی‌معنی و بی‌ارزش می‌شود وقتی همه روزم اوقات فراغت است. حالا یا عادت کرده‌ام به آن زندگی و یا واقعا آدم خانه ماندن نیستم. آن هم توی شهرستان که دست همه و بیش از همه دست زن‌ها از برنامه‌های فرهنگی و هنری و آموزشی و مهارتی و فلان، کوتاه است، خیلی کوتاه..




یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
جملات قصار مردم کوچه و بازار

توی اتاق پرو با حبیبه با زیپ پیراهنی گلاویز بودیم که نه بالا می‌رفت و نه پایین می‌آمد. من لباسی که پوشیده بودم را محکم می‌گرفتم و حبیبه زیپ را با تمام توان می کشید. آخرش بعد یک ربع تقلا، زیپه کوتاه آمد و قبول کرد بدون پاره شدن لباسی که هنوز نخریده بودیمش از جاش تکان بخورد.

عرق‌ریزان از اتاق درآمدیم و لباس را گذاشتیم روی میز. مرد جوانی که فروشنده بود داشت به  مشتری  می‌گفت «چرا اینقدر با همسرت بد حرف زدی. شماها چه‌تونه؟ تا وقتی مجردین ناراحتین که چرا مجردین، افسردگی می گیرین و هی نذر و نیاز می‌کنین شوهر گیرتون بیاد. بعد که شوهره میاد شروع می‌کنید غر زدن که شوهر چیه، بچه چیه، بازم افسردگی می‌گیرید. چه‌تونه آخه؟!»

زدیم بیرون، جمله‌های آقاهه هم دنبال‌مان آمد.




جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥
آخ که چقدر خوبه هوای من با تو

این روزها هی دست و پا زدم خودم را یک‌جوری برسانم مشهد. چندبار رفتم دفتر فروش بلیط قطار و هواپیما و دست از پا درازتر برگشتم. هی رفتم سایت فروش اینترنتی رجا و شخمش زدم از بس تاریخ‌ها را چک کردم. هی مخ دور و بری ها را زدم که راهشان بیندازم و هی حریف نشدم. کانال لحظه آخری‌های تلگرام را به محض به روز شدن چک کردم و دیدم راه ندارم.

صبح، بی آنکه به کسی خبری داده باشم رفتم مشهد. با خودم گفتم بالاخره رسیدی. توی حرم چرخ زدم و دستم رسید به ضریح. نماز که تمام شد دلم شور افتاد برای نگار. گفتم چطوری شب خوابش کنند بی من؟ سفر سه روزه را یک روزه تمام کردم و برگشتم...

 

آن‌طرف، آن‌قدر نور هست که نقطه تاریکی مثل من را هم بی‌نصیب نگذارند و به اشتیاقم پاسخ بدهند، حتی اگر شده توی خواب..




چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥
شما هم حس می‌کنید؟

ظهرها، همه چیز بوی آفتاب می‌دهد.






زنده گی(۱٢٤) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٤) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٦) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) برای نگفتن(٦) بچه(٥) مادر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) مسجد(٤) دعا(۳) بیماری(۳) خانه(۳) بابا(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) پدر و دختری(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.