دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥
اورجینال به دنیا می‌آییم؛ رونوشت می‌میریم‌

بچه‌ها دارند درباره اینکه با یک صندوق آلبالوی ترش چه کارهایی می‌شود توی خانه انجام داد، حرف می‌زنند. مربای آلبالو، آلبالو خشکه، آلبالو پلو، کیک آلبالویی، یخمک آلبالو از پیشنهادات‌شان است.

این وسط یکی عکس پسرش را در حال هسته آلبالو درآوردن می‌فرستد، بدو بدو عکس را برمی‌دارم و دارم فکر می‌کنم درباره‌اش چی می‌شود نوشت و کجا می‌شود ازش استفاده کرد. همین‌جور توی فکر و خیال خودم هستم که بساط بحث آلبالو کلاً تمام شده و بحث دیگری آغاز شده است.

می‌گویم خوش به حال شما بچه‌ها. من روی هیچ چیزی نمی‌توانم تمرکز کنم. روی هیچ کاری، هیچ طرح و ایده‌ای. همه چیز دنیا برایم موقتی و گذراست و شر رد کنی. خانه‌داری و آشپزی و کارمندی و مهمانی و سفر و همه بخش‌های دیگرش. فقط یک نوشتنی می‌ماند این وسط و متعلقاتش! که با تمرکز و لذت سرگرمش می‌شوم. 

فرزانه می‌گوید: نگارداری‌ات هم خوب است.

شاید چون نگار خودش مثل شعر و قصه تازه به تازه و نو به نو است و پایه خوبی برای فهمیدن و کشف کردن و زود گرفتن همه چیز.

فاطمه می‌گوید: سخت نگیر. از همان چیزی که هستی لذت ببر. هرکسی را یک مدلی خلق کرده‌اند..

راستش هنوز هم بدم نمی‌آید یک روز صبح که از خواب بلند می‌شوم آدم دیگری شده باشم. آدمی که یک صندوق آلبالوی ترش را با عشق و انگیزه تمام تبدیل به هزار فراورده خوشحال کند و احساس مفید بودن و رضایت داشته باشد.




یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥
شاید هوای زیستنم را عوض کنم..

با نگار پا شدیم رفتیم امامزاده به خاله یک سلام و صلواتی بدهیم. نگار سرخوشانه برای خودش میان قبرها می‌دوید. کنار قبر خاله، یک سنگ سفید قشنگی بود که سه نفر مثل پروانه دورش می‌چرخیدند. محو رفتارشان شدم. یک زن و شوهر میان‌سال و یک پسر جوان. پسره، چندین و چندبار سنگ سفید را می‌شست، سنگ همسایه‌ها را هم. خانومه گل‌های تازه‌ای که آورده بودند را با اشتیاق توی گلدان می‌چید، بعد می‌رفت عقب از دور نگاه می‌کرد و می‌گفت:این جوری قشنگ نیس! باز دوباره طرز چیدنش را عوض می‌کرد. آقاهه گلاب می‌پاشید روی سنگ، قطره‌های گلاب روی سنگ خاله هم می‌بارید، پسره سعی می‌کرد شمع‌های قشنگی که آورده بودند را روشن نگه دارد و باد نمی گذاشت. یک حالی بودند که انگار مهمان دارند، که انگار جشن تولد آن بنده‌خدایی است که زیر خاک خوابیده، هی چشم‌چشم کردم اسم روی سنگ را بخوانم، آن قدر شکسته نستعلیق درهم پیچیده‌ای بود که با نگاه دزدکی نمی‌شد خواندش ولی به نظرم خانوم آمد. تاریخ رفتنش هم دوسال پیش بود. بعدا که پرس‌و‌جو کردم فهمیدم دختر جوان این خانواده موقع تولد اولین بچه‌اش از دنیا رفته است. بچه دوساله را همین مادربزرگش بزرگ می‌کند و این سه نفر همه پنج‌شنبه‌های این دوسال همین مراسم را دارند.

از این که  به «خاک» عزیزی که دیگر نبود این جور محبت می‌کردند دلم گرفت، یک جور عجیبی مرگ را نزدیک احساس کردم.

دست بازیگوش نگار را گرفتم و زدیم بیرون، هوا دم داشت و نم نم باران می بارید..








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.