پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
معرکه ها

فرشته اصلی شده بودم. اولش مژگان که زبل و معروف بود فرشته اصلی بود. من توی تمرین ها کشف شدم و او بی‌دلخوری پذیرفت. قرار بود با شیطان مچ بیندازیم ببینیم زور کی می‌چربد. شیطان کلاس پنجمی بود، کلاه بوقی قرمز و شنل سیاه و صدای جیغ جیغی داشت. آنقدر خوب وسوسه می‌کرد که من فکر می‌کردم هرآن ممکن است نمایش طبق متن پیش نرود و دختری که قرار بود ما برای نماز صبح بیدارش کنیم برود توی تیم شیطان. فکر می‌کردم مگر من کلاس سومی چی دارم به جز یک پیراهن سفید تورتوری و یک شمع لرزان و چندتا فرشته بی‌خاصیت دیگر که وقت نماز دور دختر بگردند؟

 روز جشن، مامان مدرسه خودش بود. مامانی گفت هول نکنی‌ها. خیال کن آدم‌هایی که دارند تماشات میکنند دیوارند. باباحاجی  گفت این خودش بلده. مامانی مقنعه قیفی سفید را خواست سرم کند ولی کج و کوله می‌شد. عموی کوچک که دبیرستانی بود از راه رسید و یک جوری راست و ریسش کرد. با سلام و صلوات راهی‌ام کردند . به معرکه رسیدیم،شیطان سپاهیانش را نیاورده بود، یک نفری به همه‌مان سر بود، امکانات هم داشت. می توانست زور به صدایش بیاورد،عصبانی شود،خالی ببندد. من یادم نیست از چی مایه می گذاشتم و چه وعده ای می دادم اما یادم هست که نمایش ما یک جایش می لنگید. آخرش دختر طبق متن به او پشت کرد اما توی دلم می‌دانستم که پارتی بازی کردیم. می‌دانستم به این راحتی ها هم نیست.

باباحاجی آمده بوده پشت نرده‌های مدرسه که صدای اجرایم را بشنود. مامانی هم گفت میان صداهایی که از بلندگوی مدرسه توی کوچه پخش می‌شده من را شناخته. هنوز دارم غصه می‌خورم که چرا نیامده بودند توی مدرسه.چرا بلد نبودم دعوت‌شان کنم،هنوز  مقنعه‌ام کج و کوله می ایستد..




سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
آن یار کز او خانه ما جای پری بود

دوستم از آن طرف پنجرۀ گفت‌وگو نوشت که کلاف زندگی‌اش در هم پیچیده و پریشان است.
همان‌طور که یک چشمم به حرف‌هایش بود، تندتند پنجرۀ روزنامه‌های صبح را باز و بسته می‌کردم. نوشت آیا کسی را می‌شناسم که او دردها و گره‌های کورش را پیشش ببرد؟ بعدش هم اضافه کرد: یکی مثل آقای بهجت. من همان‌جور با عجله، با جمله‌بندی شکسته‌ای نوشتم: «راستش به نظرم خود امام زمان علیه‌السلام نسبت به ماها دلسوزتر از این آخوندها و عارف‌هاست». دوستم جوابی نداد و پنجره حرف‌هایمان بعد از چند دقیقه سکوت بسته شد. عصر همان روز بود که تلفن زنگ خورد و یک نفر گفت از دفتر آیت‌الله بهجت تماس می‌گیرد. 
من؟ حالم، حال همان بچه‌تخسی بود که شیشۀ پنجرۀ خانۀ همسایه را شکسته و حالا همسایه آمده دم در خانه. آن لحظه دقیقاً منتظر بودم طرف از آن ور خط بگوید: حاج آقا گفته‌اند چرا دربارۀ ما این‌طور حرف زدی؟
حاج‌آقا؟ آقا؟ حضرت آیت‌الله؟ به آقای بهجت چی می‌گویند؟ آدم‌خوب‌ها، آنهایی که او را دیده‌اند و شاگردی‌اش را کرده‌اند چطور صدایش می‌زنند؟ برای ما آدم‌های معمولی‌ای که از دور او را می‌شناسیم «آقای بهجت» است، نامی که درش احترام هست و شادی قلب.
صدای آن ور خط اما این‌طور ادامه داد که قرار است بخشی از خاطرات شفاهی‌ای که دربارۀ ایشان گردآوری شده، بازنویسی شود و به‌صورت یک مجموعۀ کوتاه‌نوشته دربیاید. من اینها را می‌شنیدم؟ نه... میان بهت و شرمساری فقط فهمیدم قرار است کاری برای آقای همسایه انجام دهم. چشم‌بسته و سربه‌زیر، بی‌هیچ سؤال و جوابی گفتم: بله، با کمال میل.

خاطره هایی که آدمها از تجربه برخورد با او داشتند یکی یکی به دستم رسید، ریز شدم توی موقعیت ها، توی رابطه ای که بین طرفین بوده، روی کلماتی که آقای بهجت استفاده کرده، روی حالی که الان روایت کننده خاطره دارد، کم کم دلم تنگ شد برای آن آدم. از بی خاطره گی خودم دلم گرفت، از اینکه چرا هیچ وقت به صرافت نیفتادم بروم ببینمش.

طلبه ها، همسایه ها، دوستداران، راننده، محافظ و خلاصه هرکسی که یک بار او را دیده سهمی از بزرگی این مرد برای خودش برداشته است. رشته نازکی که  همه این خاطره ها را به هم وصل می‌کند "لطافت طبع" است.  انگار که ابری باشد در هیبت آدمی، به آرامی گذر کرده باشد، باریده باشد و نپرسیده باشد این پیاله های خالی از آن کیست. روزگار ما روزگار این لطافت‌ها نیست، درشتی و زمختی سکه رایج است، این وسط اما، این پیرمرد خمیده ای که توی محراب آن جور خضوع می کند و زار می زند، رسول لطافت در رفتار هم هست. با بچه ها، با اهل خانه، با همسایه ها، با انبوه آدم هایی که برای التماس دعا نزدش می آیند، با جوجه های بازیگوشی که بچه ها نگه می دارند، با درختها، گل‌ها... ، حتی تشر زدن‌هاش هم تیز نیستند، بیدار می‌کنند اما خراش نمی‌اندازند. چه می شود که یکی این جور به دیگران محبت قلبی دارد، قلبش را در کدام کارگاه این جور  ساخته و پرداخته.. برای ما آدم های بی اعصاب روزگار، برای ما،  این تکه های  شکسته که هرکس دست دوستی حتی به سمت مان دراز کند بی اختیار زخم می زنیم، این همه نرم خویی دور از انتظار است.

توی خط به خط خاطره هایی که از او تعریف کرده‌اند، دیدم طبیب‌های خوب، همیشه نسخه‌های عجیب و غریب و دور از دسترس ندارند، از آسمان هم نیامده‌اند، خوبی‌شان و بزرگواری‌شان از همین خرده‌ریزه‌های رفتاری و دقت نظر در زندگی روزمره به‌دست آمده؛ کرامت‌هایشان، اگرچه زیاد است و «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»، اما کلاس درس اصلی‌شان برای ما آدم‌های معمولی این روزگار شلوغ، همین منش روزانه‌ است..

شرمسار  این لطافت طبع، پنجرۀ گفت‌و‌گو را باز می‌کنم و برای دوستم می‌نویسم: بعضی از آدم‌ها انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند... «ثبت است بر جریدۀ عالم دوامشان».

 

پی نوشت:

این یادداشت پیش از این، در شماره اخیر همشهری جوان(552) منتشر شده است.




شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
نذر کردم گر از این غم به درآیی روزی..

تلفن کرده بودم که با مادرت مشورت کنم آن هم وقتی که همه درهای عالم را به روی خودم بسته می دیدم. بعد از سلام و علیک گفتم دختر شما دوست خیلی خوبی برای من است. مادرت گفت: «دوست خوبت خدا باشد دخترم، امام زمان باشد...»همین دو جمله کافی بود که درهای بسته عالم یکی یکی برایم بازشدنی به نظر برسند.

یادت هست زهره جانم آن شبی که پیدایت کردم را؟ کلیک به کلیک سر از نوشته هایت درآوردم و هی دیدم که چه آشنا...که چه آشنا...لاجرعه همه آن سالهایی که نوشته بودی و نبودم را سرکشیدم. دنبالت گشتم توی خط‌ها و کلمه‌ها و هوای ابری آن صفحه. صفحه‌ای که هنوز هم برایم بوی خاک باران خورده دارد. بعد مثل جوجه راه گرفتم دنبالت. این دست خسیسی که همیشه به قول قرآن از گردنم آویزان بود را این بار  به سمتت با اشتیاق تمام دراز کردم. نوشتی که بعضی رابطه‌ها، بعضی یافتن‌ها، حرمت دارد، اگر بخواهی به سبک رفاقت‌های دیگر بیرونی‌شان کنی و ادامه بدهی مثل این است که با کفش روی یک قالی نفیس قدم زده باشی. زبان ریختم و گفتم کفش‌هایم را درمی آورم، با من دوست شو! گفتی فهمیده‌ام که سرم باید در گریبان خودم باشد که اگر خبری هم هست، همان جاست و نه در بیرون. گفتم سر در گریبان، با من دوست باش!

دوست شدی و دوست ماندی، کنارت کوچک و خنگ و بی دست و پا بودم، برایم جایی آن بالای کوه‌های پختگی و دانایی و فهیمی ایستاده بودی. چشمم بودی وقتی چشم‌هایم جایی را نمی دید، گوشم بودی وقتی گوش‌هایم به روی همه صداهای عالم بسته شده بود، معنی خیلی چیزها را از تو می‌پرسیدم و مبهوت بودم که تو این همه فهمیدن و درک کردن دنیا را از کجا آورده‌ای.

گفتم من دلجویی و دلداری نمی دانم، حرفه من تندی و تیزی و زخم زدن است، مهربانی هم اگر دارم باران نیست، تگرگ است یا رگبار..به تن شکوفه‌های نورسته فروردین. همدردی و همدلی اگر خردکی بلد باشم همان است که خودت یادم دادی، یادم دادی که خودم را جای دیگران بگذارم تا بتوانم درکشان کنم. یاد دادی که کفش‌هایشان را بپوشم قبل از آن که از راه رفتن‌شان ایراد بگیرم. تو من را می‌شناسی، همان جور که هستم. نه از نوشته‌هایم، نه از خاطره‌هایم، نه از دوست‌هایم، نه از قیافه گرفتن‌هایم، که از روی خودم، تو دست مرا خوانده ای.

خواستم بگویم که ببخش اگر توی آفتاب سوزان ایستاده ای و سایه ندارم. ببخش اگر به دریا زده ای و من توی ساحل با چشم‌های نگران فقط منتظر مانده ام که برگردی، ببخش اگر شعله  شده‌ای در پیراهن تنت و من خنکای آب نیستم، که ببخش اگر نمی‌دانم چرا توی این روزهایی که گذشته‌اند پنجره گفتگویمان بسته شده، که کلمه‌هایی زیادی خلق می‌شوند اما پشت این پنجره می‌مانند. ببخش اگر دوستی مثل من داری که شبها فقط دست می‌‎زند زیر چانه اش و آرام به خاطر طوفانی که بر تو می‌گذرد غمگین و پریشان می شود و نسخه ندارد..

شرمسار از دستهای خالی خودم، دعا میکنم همه درهای عالم یکی یکی به رویت باز شوند..




یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
اهل حرم

 

ناچیز،خیلی ناچیز،تقدیم به فاطمه، دخترک شهید علی اکبر عربی

 

 

توی خواب،دوستم با روسری گل گلی قشنگش دستم را گرفت گفت می‌برمت یک جای خوب. از یک حیاط بزرگ رد شدیم و از در رفتیم تو. گفت بیا! این هم حرم حضرت زینب. مبهوت داشتم می‌رفتم جلو که دست بکشم به آن همه پارچه سبز، روی لبم السلام علی الحسین بود که دیدم کمی کنارتر چند نفر روی زمین افتاده‌اند،دوستم گفت شهیدهای همین حرم‌اند. توی خواب،دلم طاقت نیاورد، بلند زدم زیر گریه و از حرم زدم بیرون.... به صدای گریه، چندبار از خواب پریدی دختر؟
.
.
.

پی نوشت:

گاهی آدم  از خودش، از دعای خودش ناامید می شود.

از سر درماندگی دلش می‌خواهد برود توی پیاده رو جلوی این و آن را بگیرد و بگوید تو رو خدا دعا کن...

امروز هی فکر می‌کردم اگر آقای بهجت بود دعا می‌کرد، دعایش اثر داشت، اگر امام بود دعا می‌کرد، اگر این بود، اگر آن بود...

گاهی آدم از خودش ، از دعای خودش شرمسار می شود،

شما که دست تان به آسمان می‌رسد، برای آنهایی که آنجا دارند می‌جنگند تا ما اینجا از خنده بچه و سفره غذا و آسمان امن آبی‌مان عکس بگیریم و اینستابازی کنیم دعا کنید...




یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
چند ثانیه هم که خوشحال بشود یعنی خیلی

گفتم خاطرات معلمی‌ات را بنویس.
توی برگه‌های کوچک یادداشت که همیشه لیست انبوه ‏کارها و خریدهای خانه را می‌نویسد؛ چیزهایی نوشت و داد دستم.
دیروز بخشی از آن‌ها توی ‏همشهری جوان چاپ شد. مجله را بردم خانه، گفتم مامان روزت مبارک...‏




سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥
آه از پنهانش

آدم وقتی حواسش به خودش نباشد؛ خیلی اتفاق‌ها می‌افتد.

پیدایَش این ‏است که مثلاً اضافه وزن می‌گیرد؛ پوستش بد می‌شود؛ از چار تا پله که بالا ‏می‌رود به نفس‌نفس زدن می‌افتد.

پنهانش اما‎...‎




سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

پرستارِ نگار، اسمش نگار است. البته ما اسمش را از گوش نگار دور نگه داشتیم تا خودش را با او قاطی نکند. یک ‏خانم میانسال آرام که پانزده سال است شغلش نگهداری از بچه‌های کوچک است. زندگی، فرصت ازدواج به‌ش نداده، ‏عاشق بچه‌هاست، این را وقتی مطمئن شدیم که بچه بدقلق‌مان کم‌کم شروع کرد به دوست داشتن‌اش و عین جوجه ‏دنبالش راه افتاد. کتاب خواندن را دوست دارد، کتاب‌هایی را که پس از مطالعه این‌ور و آن‌ور خانه می‌اندازیم؛ وقتی ‏بچه خواب است می‌خواند و وقتی یک روز مرتب می‌شویم و کتاب‌ها را سرجایشان می‌گذاریم سراغ‌شان را می‌گیرد. ‏نقاشی‌اش خیلی خوب است و ظهر که برمی‌گردیم؛ نگار آثار هنری‌ای را که با هم خلق کردند؛ نشان‌مان می‌دهد. یک ‏دختر زیبا که صورتش خط‌خطی شده، یک پرنده در حال پرواز که نگار مجال نداده بال‌هایش کامل شود، یک خرگوش ‏که نگار نگذاشته هویج بدهد دستش.‏

نگار با او خوشحال و رقصان است، از دستش خوب غذا می‌خورد و فیلم در نمی‌آورد. همه تخم‌مرغ‌ها و کته‌ها و ‏سوپ‌ها و لقمه‌هایی را که ما باید با دلقک‌بازی یکی دو قاشق بچپانیم توی دهنش و باقی مانده چرب و چیلی‌اش را ‏هم برای این‌که حیف است خودمان بخوریم و بترکیم؛ تمام و کمال با او نوش جان می‌کند. راز غذا دادنش را هنوز ‏کشف نکرده‌ایم. تجربه پانزده بیست سال بچه‌داری به فوت و فن‌هایی مجهزش کرده که ما ناشی‌ها بلد نیستیم. اول‌ها ‏فکر می‌کردیم رودست خورد‌ه‌ایم. خانم مارپل و شرلوک هولمز می‌شدیم و به دنبال نشانه‌های جرم، سطل زباله، تعداد ‏تخم‌مرغ‌های یخچال، وزن کره و... را چک می‌کردیم. بعدتر فهمیدیم جرمی در کار نیست. به صرافت افتادیم از صحنه ‏غذا دادن فیلم آموزشی بگیریم اما موفق نشدیم؛ ضمن این‌که سر حریم خصوصی یا عمومی بودن و اخلاقی بودن یا ‏نبودن این کار با هم به توافق نرسیدیم.‏

یک شب‌هایی نشستیم و غصه خوردیم که چرا زنی مثل او نباید بچه داشته باشد؟ نقشه کشیدیم یکی را پیدا کنیم که ‏برای ازدواج به هم بخورند و مثل همه پروژه‌های این مدلی‌مان ناکامانه عقب کشیدیم.‏

همیشه هراس رفتنش با ما بوده و خب می‌دانید که رسم روزگار چگونه است! او حالا دارد می‌رود، برایش مشکلی ‏پیش آمده و دیگر نمی‌تواند بیاید. ما ماندیم و دختری که حتی اگر دوتایی تمام‌وقت، تنگ دلش باشیم یک‌جوری غذا ‏می‌خورد که سر ماه، کارشناس درمانگاه بهداشت غُر دنیا را نثارمان می‌کند برای اینکه بچه را این قدر لاغر کرده‌ایم!‏






زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.